Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Farmâyeš n. فرمایش: امر; ارد order Auftrag commande Dehxodâ   0.0
Sâmânmandi n. سامانمندی: نظم order - - Ϣiki-En ما منظم را در پارسی به دو چم بکار میبریم که در آلمانی برایش دو واژه جدا دارند.
زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیزهایی بکار میبریم که خود سازنده ی ساختاری منظم هستند. بسامان =geordnet
زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیز یا کسی بکار میبریم که نه خودش بلکه اجزای زیرین اش و یا دستآورد کردارش ساختاری منظم پدید می‌آورند. سامانمند =ordentlich

~بامداد خوشقدمی
1.0
Sâmânmand z. n. سامانمند: منظم; دارای ساختار بسامان orderly ordentlich - Ϣiki-En ما منظم را در پارسی به دو چم بکار میبریم که در آلمانی برایش دو واژه جدا دارند.
زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیزهایی بکار میبریم که خود سازنده ی ساختاری منظم هستند. بسامان =geordnet
زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیز یا کسی بکار میبریم که نه خودش بلکه اجزای زیرین اش و یا دستآورد کردارش ساختاری منظم پدید می‌آورند. سامانمند =ordentlich

~بامداد خوشقدمی
1.0
Kažrâye n. کژرایه: اختلال disorder Störung désordre Ϣiki-En Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-De   1.0
Arzânidâštan -> arzânidâr k. ارزانیداشتن: عطا کردن; اهدا کردن to grant gönnen accorder     1.0
Nazdist   نزدیست: اولین foremost vorderste avant toute chose Ϣiki-En MacKenzie   1.0
Darxwâstan -> darxwâh k. درخواستن: درخواست کردن to request anfordern - _Dehxodâ Ϣiki-En   1.0
Afrun z. n. افرون: عکس پشت و رو obverse Vorderseite face     1.0
Niyâzin z. نیازین: مورد احتیاج; ضروری needed; required erforderlich; nécessaire; obligatoire _Dehxodâ Ϣiki-En   1.0
Âvânegâr n. آوانگار: ضبط صوت audio recorder - - _Dehxodâ Ϣiki-Pâ Ϣiki-En   1.0
Besâmân z. b. n. بسامان: منظم organized; ordered geordnet - Dehxodâ ما منظم را در پارسی به دو چم بکار میبریم که در آلمانی برایش دو واژه جدا دارند.
زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیزهایی بکار میبریم که خود سازنده ی ساختاری منظم هستند. بسامان =geordnet
زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیز یا کسی بکار میبریم که نه خودش بلکه اجزای زیرین اش و یا دستآورد کردارش ساختاری منظم پدید می‌آورند. سامانمند =ordentlich
~بامداد خوشقدمی
1.0
Râye n. رایه: نظم; ترتیب order; arrangement Anordnung; Arrangement ordre; arrangement Ϣiki-En Ϣiki-De Ϣiki-En Ϣiki-De   1.0
Borzrâye n. برزرایه: مرتبه بزرگی order of magnitude Größenordnung - Ϣiki-En ⚕Heydari   1.0
Bedahnâd n. بدهناد: به ترتیب; منظم respectively; orderly beziehungsweise; ordentlich respectivement; ordonné Ϣiki-En ~Dasâtir _Dehxodâ   1.0
Hampiši n. همپیشی: مسابقه match; challenge; contest Spiel; Herausforderung; Wettbewerb rencontre; défi; concours Ϣiki-En Ϣiki-En Ϣiki-En   1.0
Mehâzinegi n. مهازینگی: مرتبه‌یِ بزرگی order of magnitude Größenordnung ordre de grandeur Mazdak i Bâmdâd زینه = درجه, order
مه نیز وند بزرگی میباشد, مِهتران و کِهتران (بزرگان و کوچکان)
1.0
Pâdšekanande z. n. پادشکننده: دربرابر شکننده; چیزیکه از زنش سود میبرد antifragile anti-zerbrechlich l'anti-fragile Mehrbod i Vâraste Ϣiki-En   1.0
Pâdšekanandegi n. پادشکنندگی: دربرابر شکننده; چیزیکه از زنش سود میبرد antifragility Anti-zerbrechlichkeit l'anti fragilité Mehrbod i Vâraste Ϣiki-En   1.0