Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Basi   بسی: خیلی very sehr très Dehxodâ   0.0
Basim n. بسیم: لذیذ delicious lecker - Ϣiki-De Ϣiki-En _Dehxodâ ϢDict-Pâ   1.0
Darpâye b. درپایه: - basically Grundsätzlich essentiellement     1.0
Padisâr n. پدیسار: سرآغاز; شروع beginning; basis - - Ϣiki-En _Dehxodâ MacKenzie ϢDict-Pâ Ϣiki-En   1.0
Vâde n. واده: اصل و بنا و ماده‌یِ هرچیز; خانه+واده=خانواده basis; principle - - _Dehxodâ ϢDict-Pâ Ϣiki-En Ϣiki-En پسوند یا واژه ی واد = اصل، ایل و تبار، بنیاد
برای نمونه:
خانواده = خانه + واد+ ه = بنیاد و اصل و مردم درون یک خانه
هفتواد = هفت ایل ( هپتالیان مغول)
کدواده = بنای دیوار عمارت و خانه را گویند.
کشواد ( نام پهلوان شاهنامه ای:) ~ (شاید) = کشانی از نژاد کشان ( کوشانی)

~مزدک
1.0
Jostârin z. جستارین: موضوعی topic-based; thematic themenbasiert; thematisch basé sur des sujets; thématique Mehrbod i Vâraste   1.0
Bol v. piv. بل: کثیر; بسیار poly - - Dehxodâ از سویی پُر را اگر بتوانیم برای full و بل را برای many بگذاریم، همپوشانی‌ها کمتر می‌شود. «پر» در جایگاه برواژه همیشه به‌چم much و many بوده ولی در جایگاه زاب چمِ full می‌دهد. بنیاد بر این بُل- را که همان گونه که شما می‌گویید ورتشی از پر است برای پیشوند زابسازِ many = بسیار، چندین بگذاریم.

~Nader Tabasian
0.0
Bâmkâri n. بامکاری: سقف سازی roofing Dachdeckung toiture Armin Hopes Nader Tabasian اینجا به پوشش‌دادن، یا بازسازی بام شیب‌دار خانه با برگه‌های پادآب، roofing می‌گویند. من برای آن «بامگری» را بکار می‌برم.
~Armin Hopes

بامکاری و بامکار بهتر نیست؟
مانند شوفاژکار و برق‌کار و آبکار که پیشه‌هایی هستند که با دوباره‌سازی سروکاری دارند.
~Nader Tabasian
1.0
Farâdâdan -> farâdeh k. فرادادن: بیان کردن to express ausdrücken exprimer Dehxodâ فراداد = بیان / فراده = بیان کننده
فرایافت = مفهوم / فرایاب = مفهوم دهنده
فراگرفت = اشغال+تصرف+مصادره+یاد گرفتن فرزام/ فراگیر = اشغال کننده، عمومی ، ...
~مزدک


تنها در یک گزاره نگرش خود را به دین *فراده*
- در فند هنرپیشگی بازیِ زیرپوستی *فراداد* قدرتمندتری از رل بازیِ نمایشی دارد
- واکنش او *فراده* ی سهش درونی اش بود
- در سخن گفتن *فراداد* درستی ندارد
- هنری که از *فراداد* بی بهره باشد مانا نیست
- *فراداد* هنری همانا پیوندِ همسوی سهش، اندیشه و فند است.
- در *فرادادن* عقیده اش ناتوان بود
- این واژه *فراده* ی این پدیده نیست.
- گفته های او *فراده*ی این فرهود است که ....
- در هنرهای دیداری برای *فراداد* بیشتر از رژ بهره گرفته می شود تا رنگ اگرچه هنرمندی مانند روتکو از رنگ نیز برای *فرادادنِ* سهش به خوبی سود برده است
~Nader Tabasian
1.0
Ayâft n. ایافت: محدوده range Bereich gamme Avestâ تیرآیافت برای تیر و گلوله در پهلوی
~Nader Tabasian

از آنجا که ایافتن دیس کهن یافتن است: تیریاب
همان آیافت به تنهایی هم میشه. =attain ( ریخت کهن یافتن)

~Mazdak
1.0
Zâdserešt n. زادسرشت: سرشت بنیادین/زادین basic instinct Urtrieb - Masoumeh Hanifehzadeh سرشت خودش یک چیز زادی است و افزون زاد بدان به ما یاری چندانی نمیکند.
در آلمانی هم درست میگویند زاد+ رانه ( Naturtrieb )
درختی که تلخ است وی را سرشت
گرش برنشانی به باغ بهشت
سرنجام گوهر بکار آورد
همان میوه ی تلخ بار آورد ( برنامه ریزی ژنتیک )
خود رانه هم فزون بر این، در فیزیک هم بجای قوه ی محرکه ( برای نمونه در فنر) میتواند بکار رود.
پس:
رانه = Trieb/ driving force
پیش‌رانه = Anrieb/ urge
سرشت = Natur/nature طبیعت (ژنتیک)
نیش عقرب نه از ره کین است
اقتضای طبیعتش این است (رفتار ژنتیک)
---
و برای اینکه میان دو اردوگاه و دو آموزه ی روانشناسیک درگیری نشود:
رانه ی طبیعی = زادرانه = Naturtrieb/Instinct = غریزه ١
سرشت بنیادین (جانوران- برنامه ریزی ژنتیک) = زادسرشت = Urtrieb/ basic Instinct = غریزه ٢
~مزدک
1.0
Âżingorizi n. آذینگریزی: مینیمالیسم (هنر) minimalism (art) - - Nader Tabasian مینیمالیسم در برابر هنر پرآذین باروک شکل گرفت و از آرایش و پرآذین کردن گریزان بود. در برابر پرآذینی معماری صفویه، معماری مسجد جامع نایین آذین گربز است. نقاشی باروک بسیار پرطمطراق است ولی خوان میرو در کارهایش به آذین گریزی رو آورد.

کمینه گرا هم درست نیست، چون در مینیمالیسم اندازه ها کم نیستند. یک موسیقی مینیمال می تواند ۱۰ دقیقه به درازا بکشد، بیشتر از یک قطعه ی موسیقی کلاسیک یا باروک ولی بازیوختن در آن بسیار است. بازیوختن چند گزاره. پس هنر مینیمال از آذین کردن و آراستن و زیورکردن می پرهیزد.

~Nader Tabasian
1.0
Nešimandi n. نشیمندی: بی تحرکی sedentariness Sesshaftigkeit - Nader Tabasian با واژه‌ی نشیمندی برای sedentary برای زابی که زندگی یا آدمِ که بسیار نشیننده و بی‌جنبش را وامی‌کراند، هم داستانید؟
فیس‌بوک به نشیمندی دامن‌میزند و آدم را از جنبش وا‌می‌دارد.

~Nader Tabasian

sedentary ولی زابواژه است, ازینرو نشیمند

~مهربد
1.0
Cekâbe n. چکابه: مقطر distilled destilliert distillé Saeed Jalali Nader Tabasian   1.0
Gitavi z. گیتوی: دنیوی; لائیک laic; worldly Laic; Weltlich laïque; mondain Nader Tabasian Masoumeh Hanifehzadeh   1.0
Âjidan -> âj k. آجیدن: تزریق کردن to inject injizieren injecter Nader Tabasian Dehxodâ   1.0
Pirâgir z. پیراگیر: محاط; احاطه شده contained; inscribed - - Nader Tabasian   1.0
Vižesâr n. ویژه‌سار: انحصار exclusiveness Ausschließlichkeit exclusivité Nader Tabasian سار= جای چیزی
سار= زار، پسوند کثرت و فراوانی
سار= زار، زار. (پسوند) بمعنی مکان روئیدن باشد. (برهان قاطع).
سار= زار، بمعنی انبوهی و بسیاری هم آمده است . (برهان قاطع).
زار و سار جای انبوه بودن چیزی است .
سار = صفت، دیوسار؛ دیوصفت

ویژه‌سار برای انحصار شایسته است چون یک گستره‌ (محدوده) است که در آن ویژگی یک چیز برای یک چیز دیگر چشمگیر و مهند است.

انحصار. ...[اِ ح ِ ] (ع مص ) در اصطلاح مالیه محدود کردن ساخت یا توزیع یا فروش چیزی بدولت یا مؤسسه و یا شرکتی : انحصار دخانیات . || (اِمص ) محدودیت . (فرهنگ فارسی معین ). محصور شدگی . محبوس شدگی . تنگ کردگی . || بازداشتگی . || گنجیدگی در چیزی . || احاطه و محاصره . || ممانعت و منع. || تحدید. (ناظم الاطباء).

~نادر طبسیان
1.0
Šârxâne n. شارخانه: مجرا duct; channel Kanal, Kanal canal, canal Nader Tabasian   1.0
Barvâžik z. برواژیک: قیدی adverbial - - Nader Tabasian   1.0
Nešimand z. n. نشیمند: مقیم

نشیمند: بی تحرک
resident

sedentary
Einwohner

sitzende
résident

-
Dehxodâ

Nader Tabasian
nišēmag ī dēwān: “Residence of the demons” 1.0
Tudegerâ z. n. توده‌گرا: عوامگرا; پوپولیست populist Populist populiste Nader Tabasian   1.0
Tudegerâi n. توده‌گرایی: عوامگرایی; پوپولیسم populism Populismus populisme Nader Tabasian   1.0
Vižpezešk n. ویژپزشک: پزشک متخصص specialist Spezialist spécialiste Nader Tabasian   1.0
Âżingoriz   آذینگریز: مینیمالیست minimalist - - Nader Tabasian   1.0
Pârnevešte n. پارنوشته: تکه نوشته fragment Fragment fragment Nader Tabasian Mehrbod i Vâraste   1.0
Parišpendâri n. پریشپنداری: توهم hallucination Halluzination - Nader Tabasian   1.0
Tarâresândan -> tarâresân k. ترارساندن: از جایی بجایی رساندن; حمل کردن; انتقال اندیشه to convey übermitteln - Nader Tabasian   1.0
Parišpendâštan -> parišpendâr k. پریشپنداشتن: توهم زدن to hallucinate - - Nader Tabasian   1.0