Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Bas z. b. بس: کافی enough genug assez Dehxodâ   0.0
Basi   بسی: خیلی very sehr très Dehxodâ   0.0
Bast n. بست: تحصن

بست: سد
sit

dam
sitzen

Talsperre
siéger

barrage


Ϣiki-De _Dehxodâ ϢDict-Pâ Ϣiki-Pâ Ϣiki-En
  1.0
Basim n. بسیم: لذیذ delicious lecker - Ϣiki-De _Dehxodâ Ϣiki-En ϢDict-Pâ   1.0
Bas n. بستا: لَفّافه insinuated eingeflößt insinuait _Dehxodâ Ϣiki-En   1.0
Bastar n. بستر: پلتفرم platform Plattform plate-forme     1.0
Basâke   بساکه: بلکه rather; but - - Ϣiki-En Ϣiki-En   1.0
Anbast z. انبست: غلیظ thick; compact dick; kompakt épais; compact Dehxodâ   1.0
Basande n. بسنده: کافی

بسنده: کافی
enough

sufficient
genug

ausreichend
assez

suffisant
Dehxodâ

Dehxodâ
  0.1
Basgune z. n. بسگونه: متنوع manifold vielfältig collecteur amin keykha   1.0
Basâmad n. بسامد: فرکانس; تناوب frequency Frequenz la fréquence   بسیار آمدن ~مهربد 1.0
Hambast n. همبست: جمع و جور; متراکم compact Kompakt - Ϣiki-De MacKenzie Ϣiki-En   1.0
Kišbast n. کیشبست: آچمز pinned Fesselung clouage     1.0
Bastnâki n. بستناکی: انجماد frigidity - - Pursinâ   1.0
Basandegi n. بسندگی: کفایت sufficiency Hinlänglichkeit suffisance Dehxodâ   0.0
Basgunegi n. بسگونگی: تنوع manifoldedness Mannigfaltigkeit manifoldedness amin keykha   1.0
Basânidan -> basân k. بسانیدن: آبیاری کردن; مشروب کردن; - - -     1.0
Basâtanhâ   بساتنها: فقط; منحصرا solely; just nur; bloß seulement; uniquement Mehrbod i Vâraste   1.0
Basâvidan -> basâv k. بساویدن: لمس کردن to touch berühren toucher Ϣiki-En   1.0
Barbastan -> barband k. بربستن: نسبت دادن to imputate; to attribute zurechnen imputer _Dehxodâ ϢDict-Pâ   1.0
Dâvbastan -> dâvband k. داوبستن: قمار کردن to wager wetten - Ϣiki-De Ϣiki-En   1.0
Hambastan -> hamband k. همبستن: متصل کردن به هم to connect verbinden relier MacKenzie Ϣiki-En   1.0
Hazbastan -> hazband k. هزبستن: مسدود کردن; بلوکه کردن to keep out; to block blockieren; aussperren; - Mazdak i Bâmdâd to lock out= block =هزبست
ban (exile) = هزدهیدن ( پهلوی)

~مزدک
1.0
Bandobast n. بندوبست: تبانی; ساخت‌و‌پاخت collusion - - _Dehxodâ   1.0
Basandidan -> basand k. بسندیدن: کفایت کردن to suffice genügen suffire Dehxodâ   1.0
Basâvpazir z. بساوپذیر: ملموس palpable; tangible tastbar; greifbar palpable; tangible Mehrbod i Vâraste   1.0
Forubastan -> foruband k. فروبستن: تحریم کردن to boycott Boykott boycotter     0.0
Radebastan -> radeband k. رده‌بستن: رده‌بندی کردن; کلاسه کردن to classify klassifizieren classer Ϣiki-En   1.0
Peymânbaste b. پیمانبسته: با موافقت همگان per agreement - par accord   آری، این سیستم پیشنهادی مهربد را میتوان پیمان بسته و گسترده بکار برد. ~مزدک 1.0
Dastebastan -> dasteband k. n. دسته‌بستن: طبقه بندی کردن to categorize Kategorisieren classer par catégories     0.2
basâvidani n. نابساویدنی: ناملموس intangible immateriell intangible Ϣiki-En   1.0
Sarbastegoftan -> sarbasteguy k. سربسته‌گفتن: تلویح; سخنی را ضمنی و به کنایه بیان کردن to imply implizieren impliquer     1.0
Bastargozârikardan -> bastargozârikon k. بسترگذاریکردن: تعبیه کردن to embed einbetten - Mazdak i Bâmdâd پیرو ساختار کارواژه انگلیسی و آلمانی که از واژه «بستر» بهره برده‌اند. ~بامداد خوشقدمی 1.0
Pâye n. پایه: مبنا; اساس base Base base Farhangestân   0.0
Bisbâni n. بیسبانی: سفارت embassy Botschaft - Ϣiki-En MacKenzie Ϣiki-De   1.0
Dâdesâr n. داده‌سار: بانک داده‌ها; بانک اطلاعاتی database Datenbank base de données Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-En Ϣiki-De   1.0
Darpâye b. درپایه: - basically Grundsätzlich essentiellement     1.0
Bisbân n. بیسبان: سفیر ambassador Botschafter ambassadeur Ϣiki-De Ϣiki-En MacKenzie   1.0
Fereste n. فرسته: سفیر

فرسته: مرسوله
ambassador

delivery; package
Botschafter

Lieferanten; Paket
ambassadeur

livraison; paquet
_Dehxodâ

Dehxodâ Mehrbod i Vâraste
  1.0
Xodxwârdâšt n. خودخوارداشت: خود را خوار کردن; خود را ناتوان نمایاندن self-abasement Selbsterniedrigung - Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-En   1.0
Padisâr n. پدیسار: سرآغاز; شروع beginning; basis - - Ϣiki-En ϢDict-Pâ _Dehxodâ MacKenzie Ϣiki-En   1.0
Vâde n. واده: اصل و بنا و ماده‌یِ هرچیز; خانه+واده=خانواده basis; principle - - ϢDict-Pâ Ϣiki-En Ϣiki-En _Dehxodâ پسوند یا واژه ی واد = اصل، ایل و تبار، بنیاد
برای نمونه:
خانواده = خانه + واد+ ه = بنیاد و اصل و مردم درون یک خانه
هفتواد = هفت ایل ( هپتالیان مغول)
کدواده = بنای دیوار عمارت و خانه را گویند.
کشواد ( نام پهلوان شاهنامه ای:) ~ (شاید) = کشانی از نژاد کشان ( کوشانی)

~مزدک
1.0
Jostârin z. جستارین: موضوعی topic-based; thematic themenbasiert; thematisch basé sur des sujets; thématique Mehrbod i Vâraste   1.0
Bol v. piv. بل: کثیر; بسیار poly - - Dehxodâ از سویی پُر را اگر بتوانیم برای full و بل را برای many بگذاریم، همپوشانی‌ها کمتر می‌شود. «پر» در جایگاه برواژه همیشه به‌چم much و many بوده ولی در جایگاه زاب چمِ full می‌دهد. بنیاد بر این بُل- را که همان گونه که شما می‌گویید ورتشی از پر است برای پیشوند زابسازِ many = بسیار، چندین بگذاریم.

~Nader Tabasian
0.0
Bâmkâri n. بامکاری: سقف سازی roofing Dachdeckung toiture Armin Hopes Nader Tabasian اینجا به پوشش‌دادن، یا بازسازی بام شیب‌دار خانه با برگه‌های پادآب، roofing می‌گویند. من برای آن «بامگری» را بکار می‌برم.
~Armin Hopes

بامکاری و بامکار بهتر نیست؟
مانند شوفاژکار و برق‌کار و آبکار که پیشه‌هایی هستند که با دوباره‌سازی سروکاری دارند.
~Nader Tabasian
1.0
Farâdâdan -> farâdeh k. فرادادن: بیان کردن to express ausdrücken exprimer Dehxodâ فراداد = بیان / فراده = بیان کننده
فرایافت = مفهوم / فرایاب = مفهوم دهنده
فراگرفت = اشغال+تصرف+مصادره+یاد گرفتن فرزام/ فراگیر = اشغال کننده، عمومی ، ...
~مزدک


تنها در یک گزاره نگرش خود را به دین *فراده*
- در فند هنرپیشگی بازیِ زیرپوستی *فراداد* قدرتمندتری از رل بازیِ نمایشی دارد
- واکنش او *فراده* ی سهش درونی اش بود
- در سخن گفتن *فراداد* درستی ندارد
- هنری که از *فراداد* بی بهره باشد مانا نیست
- *فراداد* هنری همانا پیوندِ همسوی سهش، اندیشه و فند است.
- در *فرادادن* عقیده اش ناتوان بود
- این واژه *فراده* ی این پدیده نیست.
- گفته های او *فراده*ی این فرهود است که ....
- در هنرهای دیداری برای *فراداد* بیشتر از رژ بهره گرفته می شود تا رنگ اگرچه هنرمندی مانند روتکو از رنگ نیز برای *فرادادنِ* سهش به خوبی سود برده است
~Nader Tabasian
1.0
Zâdserešt n. زادسرشت: سرشت بنیادین/زادین basic instinct Urtrieb - Masoumeh Hanifehzadeh سرشت خودش یک چیز زادی است و افزون زاد بدان به ما یاری چندانی نمیکند.
در آلمانی هم درست میگویند زاد+ رانه ( Naturtrieb )
درختی که تلخ است وی را سرشت
گرش برنشانی به باغ بهشت
سرنجام گوهر بکار آورد
همان میوه ی تلخ بار آورد ( برنامه ریزی ژنتیک )
خود رانه هم فزون بر این، در فیزیک هم بجای قوه ی محرکه ( برای نمونه در فنر) میتواند بکار رود.
پس:
رانه = Trieb/ driving force
پیش‌رانه = Anrieb/ urge
سرشت = Natur/nature طبیعت (ژنتیک)
نیش عقرب نه از ره کین است
اقتضای طبیعتش این است (رفتار ژنتیک)
---
و برای اینکه میان دو اردوگاه و دو آموزه ی روانشناسیک درگیری نشود:
رانه ی طبیعی = زادرانه = Naturtrieb/Instinct = غریزه ١
سرشت بنیادین (جانوران- برنامه ریزی ژنتیک) = زادسرشت = Urtrieb/ basic Instinct = غریزه ٢
~مزدک
1.0
Âżingorizi n. آذینگریزی: مینیمالیسم (هنر) minimalism (art) - - Nader Tabasian مینیمالیسم در برابر هنر پرآذین باروک شکل گرفت و از آرایش و پرآذین کردن گریزان بود. در برابر پرآذینی معماری صفویه، معماری مسجد جامع نایین آذین گربز است. نقاشی باروک بسیار پرطمطراق است ولی خوان میرو در کارهایش به آذین گریزی رو آورد.

کمینه گرا هم درست نیست، چون در مینیمالیسم اندازه ها کم نیستند. یک موسیقی مینیمال می تواند ۱۰ دقیقه به درازا بکشد، بیشتر از یک قطعه ی موسیقی کلاسیک یا باروک ولی بازیوختن در آن بسیار است. بازیوختن چند گزاره. پس هنر مینیمال از آذین کردن و آراستن و زیورکردن می پرهیزد.

~Nader Tabasian
1.0
Ayâft n. ایافت: محدوده range Bereich gamme Avestâ تیرآیافت برای تیر و گلوله در پهلوی
~Nader Tabasian

از آنجا که ایافتن دیس کهن یافتن است: تیریاب
همان آیافت به تنهایی هم میشه. =attain ( ریخت کهن یافتن)

~Mazdak
1.0
Nešimandi n. نشیمندی: بی تحرکی sedentariness Sesshaftigkeit - Nader Tabasian با واژه‌ی نشیمندی برای sedentary برای زابی که زندگی یا آدمِ که بسیار نشیننده و بی‌جنبش را وامی‌کراند، هم داستانید؟
فیس‌بوک به نشیمندی دامن‌میزند و آدم را از جنبش وا‌می‌دارد.

~Nader Tabasian

sedentary ولی زابواژه است, ازینرو نشیمند

~مهربد
1.0
Cekâbe n. چکابه: مقطر distilled destilliert distillé Nader Tabasian Saeed Jalali   1.0
Gitavi z. گیتوی: دنیوی; لائیک laic; worldly Laic; Weltlich laïque; mondain Masoumeh Hanifehzadeh Nader Tabasian   1.0
Âjidan -> âj k. آجیدن: تزریق کردن to inject injizieren injecter Dehxodâ Nader Tabasian   1.0
Šastâr n. شستار: اسلحه weapon Waffe - Ϣiki-En _Dehxodâ vedabase.net در میان پارسیان هند و پیروان آذرکیوان که برخی واژه های کهن پارسی را از فراموشی هزاره ها بوخته اند٬ به سلاح٬ شستار یا شستره سهاسترا =شِاپُن گفته میشود و آن سلاحی است که در دست گرفته میشود.
به سلاح ساز هم میگویند شستارکار.
من این واژه را از آنها فراگرفتم
گمان من این است که شاید این واژه با انگشت شست در پیوند باشد چون روی دستی بودن این اسلحه پافشاری میشود.

~مزدک
1.0
Pirâgir z. پیراگیر: محاط; احاطه شده contained; inscribed - - Nader Tabasian   1.0
Vižesâr n. ویژه‌سار: انحصار exclusiveness Ausschließlichkeit exclusivité Nader Tabasian سار= جای چیزی
سار= زار، پسوند کثرت و فراوانی
سار= زار، زار. (پسوند) بمعنی مکان روئیدن باشد. (برهان قاطع).
سار= زار، بمعنی انبوهی و بسیاری هم آمده است . (برهان قاطع).
زار و سار جای انبوه بودن چیزی است .
سار = صفت، دیوسار؛ دیوصفت

ویژه‌سار برای انحصار شایسته است چون یک گستره‌ (محدوده) است که در آن ویژگی یک چیز برای یک چیز دیگر چشمگیر و مهند است.

انحصار. ...[اِ ح ِ ] (ع مص ) در اصطلاح مالیه محدود کردن ساخت یا توزیع یا فروش چیزی بدولت یا مؤسسه و یا شرکتی : انحصار دخانیات . || (اِمص ) محدودیت . (فرهنگ فارسی معین ). محصور شدگی . محبوس شدگی . تنگ کردگی . || بازداشتگی . || گنجیدگی در چیزی . || احاطه و محاصره . || ممانعت و منع. || تحدید. (ناظم الاطباء).

~نادر طبسیان
1.0
Šârxâne n. شارخانه: مجرا duct; channel Kanal, Kanal canal, canal Nader Tabasian   1.0
Barvâžik z. برواژیک: قیدی adverbial - - Nader Tabasian   1.0
Nešimand z. n. نشیمند: مقیم

نشیمند: بی تحرک
resident

sedentary
Einwohner

sitzende
résident

-
Dehxodâ

Nader Tabasian
nišēmag ī dēwān: “Residence of the demons” 1.0
Tudegerâ z. n. توده‌گرا: عوامگرا; پوپولیست populist Populist populiste Nader Tabasian   1.0
... [7 entries omitted]