| Pârsig | B. | Negizeš | English | Deutsch | French | P. | Rišešenâsih | Prevalence |
|---|---|---|---|---|---|---|---|---|
| •Diryâb | n. | دیریاب: بلید | slow: tomfool | Langsam: tomfool | lent: tomfool | Dehxodâ | 1.0 | |
| •Kâmyâb | z. | کامیاب: موفق | successful | erfolgreich | réussi | Dehxodâ | 0.1 | |
| •Bazahyâb | n. | بزهیاب: | forensicist | - | - | Dehxodâ | 1.0 | |
| •Daryâbâr | n. | دریابار: ساحل دریا | seashore | Strand | rivage | _Dehxodâ Ϣiki-En ϢDict-Pâ | 1.0 | |
| •Kâmyâbi | n. | کامیابی: توفیق; موفقیت; ظفر | success | Erfolg | succès | Dehxodâ | 0.1 | |
| •Bazahyâbi | n. | بزهیابی: | forensics | Forensik | forensiques | Bahman i Heydari Dehxodâ | 1.0 | |
| •Biyâbândan -> biyâbân | k. | بیاباندن: به بیراهه بردن; فریفتن | to lead astray; to deceive | - | - | Ϣiki-En MacKenzie | 1.0 | |
| •Goziryâbi | n. | گزیریابی: | - | - | - | 1.0 | ||
| •Biyâbânidan -> biyâbân | k. | بیابانیدن: به بیراهه بردن; فریفتن | to lead astray; to deceive | - | - | Ϣiki-En MacKenzie | 1.0 | |
| •Râhkâryâb | n. | راهکاریاب: راه حل پیدا کننده | problem solver | Problemlöser | un résolveur de problèmes | Mehrbod i Vâraste | 1.0 | |
| •Râhkâryâbi | n. | راهکاریابی: راه حل یابی | problem solving | Probleme lösen | résolution de problème | Mehrbod i Vâraste | 1.0 | |
| •Sahug | n. | سهوگ: خرگوش بیابانی | hare | Echte Hasen | - | MacKenzie Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Baqâme | n. | بغامه: غول [بیابانی] | ghoul | Ghul | - | ϢDict-Pâ _Dehxodâ Ϣiki-En Ϣiki-De | 1.0 | |
| •Hâmvâže | n. | هامواژه: اصطلاح عامیانه; اصطلاح خیابانی | slang | Slang | argot | Ϣiki-De Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Šahrmandi | n. | شهرمندی: تمدن ( سیویلیزه) ، بر پاد بربر و بیابانی | civilization | Zivilisation | civilisation | Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Pardišidan -> pardiš | k. | پردیشیدن: رویابافی خوشایند; خیالبافی کردن | to be in a reverie; to pleasantly daydream | - | - | Mazdak i Bâmdâd | اندیش = هم+دیش | 1.0 |
| •Hâmvand | z. | هاموند: قابل فهم عوام; برای عوام | exoteric | exoteric | exotérique | Mehrbod i Vâraste | وند پسوند وابستگیست همچون شهروند, در اینجا آنچه برای همگان و مردمدریاب باشد. ~مهربد | 1.0 |
| •Ayâft | n. | ایافت: محدوده | range | Bereich | gamme | Avestâ | تیرآیافت برای تیر و گلوله در پهلوی ~Nader Tabasian از آنجا که ایافتن دیس کهن یافتن است: تیریاب همان آیافت به تنهایی هم میشه. =attain ( ریخت کهن یافتن) ~Mazdak |
1.0 |
| •Hâmyâft | n. | هامیافت: عقل سلیم | common sense | gesunder Menschenverstand | bon sens | Mehrbod i Vâraste | همتراز دریافت, میتوان به آنچه همگان میدانند و میابند هامیافت یا کوتاهتر, همیافت گفت. ~Mehrbod |
1.0 |
| •Namâjâm | n. | نماجام: تلویزیون | television | Fernsehen | télévision | Mazdak i Bâmdâd | شاید بهتر باشد بجای چسبیدن به چم واژگانی تلهویزیون٬ که امروزه دیگر همه جا از راه دور هم نیست ( مانند نشان دادن فیلم های bluray /video/dvd ) با نگرش به کارکرد و ویژگیهای برجسته ی این دستگاه٬ و برداشت از فرهنگ ایران٬ واژه ای درخور برای آن بیابیم. کاووس شاه دستگاهی شیشه ای داشت بنام جامجم یا جام جهاننما ( جام= شیشه در پهلوی و در آذری امروز)٬ که گویا دیوان برای جمشید شاه ساخته بودند و هرجای جهان را نشان میداد. مانند نماجام ~مزدک |
1.0 |
| •Tizfarhang | n. | تیزفرهنگ: ویکیپدیا | wikipedia | Wikipedia | wikipédia | Mazdak i Bâmdâd | ویکی= تند/چابک/تیز Pedia= آموزش/فرهنگش (فرهنگنامه) ویکیپدیا= تیزفرهنگ -- مهند نیست. ویکیپپیا یک فرهنگنامه ی اندرتاری تیزیاب است و میتوان از روی کارکرد آنهم گفت: تیزفرهنگ ~Mazdak |
1.0 |
| •Farnâd | فرناد: ساحل | coast; shore | Küste; Ufer | côte; rive | ϢDict-Pâ Ϣiki-En _Dehxodâ Ϣiki-En | گذاره کرده بیابانهای بی انجام - سپه گذاشته از آبهای بی فرناد. فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص 34) | فرناد ( ~ parânta (sanskrit) = last end ) = پایان (دریا) = ساحل در بیخ : (velâprânta m. coast [ seaboard, sea margin ] ) ~مزدک |
1.0 | |
| •Šabtarâz | n. | شبتراز: اعتدال | equinox | Tagundnachtgleiche | équinoxe | Mazdak i Bâmdâd | Hormoz and 3 others manage the membership, moderators, settings, and posts for کارگاه واژهیابی، واژهگزینی و واژهسازی پارسی. شبتراز Nox= شب تراز≈اعتدال شبتراز= equinox اعتدال یا هموگان بسیار همادین است و برای هر چیزی میشود بکار برد ولی سود جستن از واژه ی شب/روز٬ واژه را ویژه میسازد. شبتراز بهار شبتراز خزان ~Mazdak |
1.0 |
| •Nišequli | z. n. | نیشغولی: خرافی; وهمی; موهوم | superstitious | abergläubisch | superstitieux | Dehxodâ | مهربد جان،من تنها نگر خود را گفتم همانگونه که گفتی برخی می گویند که ناب غول بود که ناب تازی به چم چهار دندان تیز جانوران است که به پارسی نیش گفته می شود که به نیش غول دگرسان یافت. پن من هنوز پیوند دندان غول با خرافه(یاوه،افسانه و یا میتخت) در نمی یابم. زبانزدی که با واژه ی غول ساخته شده است مانند این: دندان غول را شکستن به این چم است که کار بزرگ یا شگفتی انجام دادن است که پیوند و سویش(جهتش) دریافتنی است پن آن یکی بی چمار است.در داستان اسفندیار هم مانند رستم داستان هفت خوان دارد که در خوان چهارم با زن جادوگری روبرو می شود که نام او غول است و اسفندیار او را می کشد. شاید از اینجا بتوانیم راهی به خرافه بزنیم. همانگونه که می دانیم کار جادوگر فریب دادن است و چیزهای دروغ را راست می نماید ودر گذشته جادوگران هنگام جادوگری همیشه ابزاری در دست داشتند و شاید با داشتن نیش یا ابزاری دیگر در دست هم برای ترساندن و هم برای بهتر پذیراندنِ کارشان به کار می گرفتند و از اینجا می توانیم یک راه سمبی(نقبی)به چم آن خرافه برسیم چونکه با کلک کارها را جور دیگر نشان می داد و کس خرافه اندیش هم با تهی بودن از خرد داستان را جور دیگر می بیند.با این شمارمی توان غول در واژه نیشغولی از پارسی انگاشت.هم چنین بسیار واژگان پارسی به درون زلان تازی رفته و گاهی هم دست نخورده به خود ما برگردانده شده است. هم چنین غول به مازندرانی به چم کَر و یا کسی که گوشش سنگین است در دشنام دادن به کسی برای نمونه بگویند «مرتیکه غول گوش» در اینجا به چم نادان به کار می رود و نادان کسی است که نمی تواند ارزیابی درستی از پیرامونش کند و زود دچار گمان و پندار می شود شاید با این چم راهی به دهی برد و به زبان دیگر آن را خرافه نامید.این چیزهایی بود که به اندیشه من رسیده بود. ~ بهمن حیدری |
1.0 |
| •Alkolbâregi | n. | الکلبارگی: اعتیاد به الکل | alcoholism | Alkoholismus | alcoolisme | Mazdak i Bâmdâd | Hormoz and 3 others manage the membership, moderators, settings, and posts for کارگاه واژهیابی، واژهگزینی و واژهسازی پارسی. میخواره و ... خب به کسانی میگن که در مهاد٬ می مینوشند ولی ناگزیر الکلی نیستند. الکلی= alcoholic الکلبارگی = alcoholism الکل واژه ی تازی است ولی جهانی است٬ چیزی مانند الومینیوم٬ پروتون٬ ... نیازی به همتایابی نیست. ~Mazdak |
1.0 |
| •Farâdâdan -> farâdeh | k. | فرادادن: بیان کردن | to express | ausdrücken | exprimer | Dehxodâ | فراداد = بیان / فراده = بیان کننده فرایافت = مفهوم / فرایاب = مفهوم دهنده فراگرفت = اشغال+تصرف+مصادره+یاد گرفتن فرزام/ فراگیر = اشغال کننده، عمومی ، ... ~مزدک تنها در یک گزاره نگرش خود را به دین *فراده* - در فند هنرپیشگی بازیِ زیرپوستی *فراداد* قدرتمندتری از رل بازیِ نمایشی دارد - واکنش او *فراده* ی سهش درونی اش بود - در سخن گفتن *فراداد* درستی ندارد - هنری که از *فراداد* بی بهره باشد مانا نیست - *فراداد* هنری همانا پیوندِ همسوی سهش، اندیشه و فند است. - در *فرادادن* عقیده اش ناتوان بود - این واژه *فراده* ی این پدیده نیست. - گفته های او *فراده*ی این فرهود است که .... - در هنرهای دیداری برای *فراداد* بیشتر از رژ بهره گرفته می شود تا رنگ اگرچه هنرمندی مانند روتکو از رنگ نیز برای *فرادادنِ* سهش به خوبی سود برده است ~Nader Tabasian |
1.0 |
| •Barafruxtegi | n. | برافروختگی: عصبانیت | rage | Rage | rage | Mazdak i Bâmdâd | Hormoz and 3 others manage the membership, moderators, settings, and posts for کارگاه واژهیابی، واژهگزینی و واژهسازی پارسی. ما واژه ی برافروختگی را بایست برای عصبانیت بکار ببریم و خشم را برای غضب. عصبانیت دارای نشانه های بیرونی مانند برآشفتگی و/یا بانگ زدن و/یا درشت گویی و اینهاست.=rage/fury(E)-≈Wut(G) خشم ولی میتواند درونی و خاموش باشد و دیرتر برای کسی که خشمیده ) مغضوب) است٬ پیامدهای ناخوشایند را از سوی خشمنده ببار آورد= wrath/anger(E)-Zorn(G) ~Mazdak |
1.0 |