Pârsig | B. | Negizeš | English | Deutsch | French | P. | Rišešenâsih | Prevalence |
---|---|---|---|---|---|---|---|---|
•Cegune | چگونه: چطور | how | wie | comment | Dehxodâ | 0.0 | ||
•Forgun | z. n. | فرگون: فرقون | wheelbarrow | Schubkarre | - | Ϣiki-De Ϣiki-En _Dehxodâ | 1.0 | |
•Hamgun | z. n. | همگون: استاندارد | standard | Standard | standard | 1.0 | ||
•Šoguniyâ | z. | شگونیا: غیبگو; فالگیر | soothsayer | Wahrsager | devin | Dehxodâ | 1.0 | |
•Basgune | z. n. | بسگونه: متنوع | manifold | vielfältig | collecteur | 1.0 | ||
•Nowgune | n. | نوگونه: متنوع | diverse | vielfältig | diverse | 1.0 | ||
•Âtašgun | z. | آتشگون: ارغوانی: سرخ میان آبی و قرمز | purple | - | - | Ϣiki-En _Dehxodâ | 1.0 | |
•Degarande | z. n. | دگرنده: دگرگون | changing | - | - | Ϣiki-En | 1.0 | |
•Gunâgun | z. b. | گوناگون: متنوع; مختلف | diverse | vielfältig | diverse | Dehxodâ | 0.0 | |
•Basgunegi | n. | بسگونگی: تنوع | manifoldedness | Mannigfaltigkeit | manifoldedness | 1.0 | ||
•Hamgunegi | n. | همگونگی: سنخیت | - | - | - | ϢDict-Pâ | 1.0 | |
•Nowgunegi | n. | نوگونگی: تنوع | diversity | Vielfalt | la diversité | 1.0 | ||
•Jodâgune | n. | جداگونه: استثنایی | exceptional | außergewöhnlich | exceptionnel | جداگانه = separate جداگونه = exceptional ~Mehrbod |
1.0 | |
•Vižegun | z. n. | ویژهگون: بخصوص | specific | Spezifisch | spécifique | 1.0 | ||
•Xoškâdgun | z. n. | خشکادگون: شبه قاره | subcontinent | Subkontinent | - | Ϣiki-De Ϣiki-En | 1.0 | |
•Âbxostgun | z. n. | آبخستگون: شبه جزیره | peninsula | Halbinsel | - | Ϣiki-En Ϣiki-De | 1.0 | |
•Jânvargune | n. | جانورگونه: حیوانی | animalistic | tierisch; animalisch | - | Ϣiki-En | 1.0 | |
•Ražgin | z. | رژگین: خطی; رژگون | linear | linear | linéaire | Ϣiki-En | 1.0 | |
•Vižegunidan -> vižegun | k. | ویژهگونیدن: مشخص کردن | to specify | angeben | spécifier | 1.0 | ||
•Câmik | z. | چامیک: شعری; شعرگونه | poetic | poetisch | poétique | Ϣiki-De Ϣiki-En | 1.0 | |
•Nârow | n. | نارو: مکر خیانتگونه | betrayal | Verrat | - | Dehxodâ | 0.0 | |
•Âvâxtani | z. | آواختنی: قابل خواندن بگونه آواز | singable | singbar | - | Bamdad Khoshghadami | ستاک گذشته + ی | 1.0 |
•Âvâzeš | n. | آوازش: توانایی خوانده شدن بگونه آواز | singability | sangbarkeit | - | 1.0 | ||
•Nâražgin | z. | نارژگین: نارژگون; ناخطی; غیر خطی | non-linear | nichtlineare | non linéaire | 1.0 | ||
•Âvâbari | n. | آوابری: چگونگی پیوند بخشهای هارمونی در پیوند دو آکورد | voice leading | Stimmführung | - | Ali Rahmjoo | 1.0 | |
•Vartâ | n. | ورتا: گوناگون: چیزهایی که دگرسانی اندکی با یکدیگر دارند | variant | - | - | Ϣiki-En | 1.0 | |
•Pâdnahâde | n. | پادنهاده: گونهای از خویشاوندی آکوردها بر پایهی فاصلهی سوم | counter parallel chord | Gegenklang | - | 1.0 | ||
•Parânahâde | n. | پرانهاده: گونهای از خویشاوندی آکوردها بر پایهی فاصلهی سوم | parallel chord | Parallelklang | - | پیشوند «پرا» دارای ریشه یکسان با پارا در زبانهای اروپایی است و به چم همراستا، در کنارِ ، به دور و ... است. و این همان پیشوند بکاربردهشده در واژهی پاراللِل است. آکورد پرانهاده آکوردی است که در کنار و یک سوی آکورد مهادین نهادهشدهاست (قرار دارد). ~بامداد خوشقدمی | 1.0 | |
•Dâv | n. | داو: ادعا | claim | Anspruch | revendication | Dehxodâ | داو همان گویشی دیگر از دو ( دویدن ) است. برای نمونه بجای نوبت بازی میگفتند: حالا داو توست: = اکنون تو باید بدوی Your Run ! ، گرچه در بازی دویدن هم نباشد. داوطلب هم همین است، کسی که میخواهد داو/دو در دست او باشد. همچنین ادعا نیز با این واژه همپوشانی دارد برای انیکه کسی که چیزی را میگوید که بیرون از هنجار آروینی ( نورم تجربی) است، از رده (صف) بهنجار ها ( نورمالها) بیرون امده ( مانند یک داوطلب) و دست به دو/داو زده است: Dehkhoda: داو تمامی زدن ؛ دعوی کمال کردن . ادعای تمامی کردن : اورنگ کو؟ گلچهر کو؟ نقش وفا و مهر کو؟ حالی من اندر عاشقی داو تمامی میزنم ( ادعا به سخنی میگویند که بیرون از هنجار آروینی باشد: نمونه : ١- شلوار من مال من است: یک داو نیست چون پُرگاه همیگونه است! ٢- شلوار شما مال من است: یک داو است و من باید پایور کنم ( با کاغذ خرید و ..) که شلواری که تن شماست، از آنِ من است. ) ~مزدک |
0.0 |
•Bol | v. piv. | بل: کثیر; بسیار | poly | - | - | Dehxodâ | از سویی پُر را اگر بتوانیم برای full و بل را برای many بگذاریم، همپوشانیها کمتر میشود. «پر» در جایگاه برواژه همیشه بهچم much و many بوده ولی در جایگاه زاب چمِ full میدهد. بنیاد بر این بُل- را که همان گونه که شما میگویید ورتشی از پر است برای پیشوند زابسازِ many = بسیار، چندین بگذاریم. ~Nader Tabasian |
0.0 |
•Qâleb | n. | قالب: | template | Vorlage | modèle | Dehxodâ | قالب برگرفته از کالبد میباشد و میتوان آنرا همینگونه که است, بکار برد. ~مهربد | 0.0 |
•Šahryâd | n. | شهریاد: نشان اختصاصی شهر | landmark | Wahrzeichen | point de repère | "شهیاد" نام ِ شهریاد ِ تهران بود که به "آزادی" دگرگون شد. ~MM |
1.0 | |
•Towsan | z. | توسن: وحشی | wild | wild | sauvage | Dehxodâ | اگر شبدیز توسن را تگی هست ز تیزی نیز گلگون را رگی هست ~نظامی |
1.0 |
•Kažxuyi | n. | کژخویی: اعتیاد | addiction | Sucht | dépendance | اعتیاد از عادت یا خود گرفتن میاید, ازهمینرو کژخویی را میتوان به «اعتیاد» وابستهگونه داد. | 1.0 | |
•Camiq | n. | چمیغ: تفاوت ریز معنایی | nuance | Nuance | nuancer | این واژه با واژه فرانسه "نواژ" ( ابر- میغ ) همریشه است و شاید بتوان گفت: چمیغ ( چم + میغ) میغ همان ابر تیره و باران زا میباشد. هراینه این چمیغ برای نوانس در چم است ولی بگونه ی کلان هم میشود گفت: میغش نمونه: واژه ی نمایش، میغش هایی در گویش دارد، چنانکه میتوان نـَمایش، نـُمایش یا نِمایش گفت و هر سه درست بشمار میروند. ~Mazdak |
1.0 | |
•Rusestân | n. | روسستان: روسیه | russia | Russland | russie | برخی از خود نامهای این کشورها هم نادرست اند. برای نمونه آلمان یا سوئد نامهایی اند که فرانسه ها به این کشور داده اند . اگر بخواهیم درست کار کنیم باید نام آنها را از زبان خودمان درست کنیم. مانند هندوستان٬ لهستان ( سرزمین لخ ها) برای روسیه که بروش تازی ساخته شده باید گفت روسستان . به ترکیه باید گفت تورکستان نو. به آلمان باید گفت دوچستان. تنها نامهای کهن مانند چین و مصر و .. نباید دگرگون شوند. ~Mazdak |
1.0 | |
•Doycestân | n. | دویچستان: آلمان | russia | Russland | russie | برخی از خود نامهای این کشورها هم نادرست اند. برای نمونه آلمان یا سوئد نامهایی اند که فرانسه ها به این کشور داده اند . اگر بخواهیم درست کار کنیم باید نام آنها را از زبان خودمان درست کنیم. مانند هندوستان٬ لهستان ( سرزمین لخ ها) برای روسیه که بروش تازی ساخته شده باید گفت روسستان . به ترکیه باید گفت تورکستان نو. به آلمان باید گفت دوچستان. تنها نامهای کهن مانند چین و مصر و .. نباید دگرگون شوند. ~Mazdak |
1.0 | |
•Turkestân | n. | ترکستان: ترکیه | turkey | Truthahn | dinde | برخی از خود نامهای این کشورها هم نادرست اند. برای نمونه آلمان یا سوئد نامهایی اند که فرانسه ها به این کشور داده اند . اگر بخواهیم درست کار کنیم باید نام آنها را از زبان خودمان درست کنیم. مانند هندوستان٬ لهستان ( سرزمین لخ ها) برای روسیه که بروش تازی ساخته شده باید گفت روسستان . به ترکیه باید گفت تورکستان نو. به آلمان باید گفت دوچستان. تنها نامهای کهن مانند چین و مصر و .. نباید دگرگون شوند. ~Mazdak |
1.0 | |
•Halapand | n. | هلپند: لُمپن; لمپن | lumpen | - | - | Dehxodâ | چو او ماه شکافید، شما ابر چرایید؟ 9 چو او چُست و ظریف است، شما چون هلپندید؟ (مولوی۲: ۳۶۷). -- من به گمانم منبل بر وزن تنبل را مولانا بکار برده بدک نیست ولی هلپند را هم مولانا دارد برای بیکاره و معنای نزدیکی دارد. ~Amin Keykha لومـپِــن در واژه به چم یک تکه پارچه کهنه و کثیف و ژنده است، به قاب دستمال هم گفته میشود. مارکس با آوردن این واژه در کنار پرولتاریا بر آن بار ویژه ای نهاده که ویکیپدیا به گستردگی در باره آن نوشته. ~MM ومپِنپرولتاریا, زبانزد مارکس و انگلس برای طبقه ای از همبود است (پرولتاریای ژنده) که برخلاف بورژوازی و پرولتاریا در تولید نقشی ندارد و در حاشیه اجتماع از راههای مشکوک مانند گدایی و واسطهگری و کلاهبرداری امرار معاش میکند. ولی در نگاهی دیگر طبقه ای از همبود که با پیشرفت و دگرگونی های بنیادین همبودین علاقه ای ندارد وبیشتر با هم سفرگی و وابستگی به طبقه های تولیدگر، شاغل و کارگر و پولدار می زید. ~Sony Hamedanchi |
1.0 |
•Âvâcini | n. | آواچینی: | voicing (music) | Voicings | Disposition de l'accord | چگونگی چینش نت های یک آکورد در گسترهی آوایی | 1.0 | |
•Nâvsâni | n. | ناوسانی: نوسان; تغییر تکرار شونده | oscillation | Schwingung | oscillation | Ϣiki-En Ϣiki-De | میگویند خود این واژه هم از پارسی به عربی بوده و از آنجا که "ناو"(کشتی) چنین جنبشی داده و به همراه خیزه های اب میجنبیده، به این گونه جنبش فراز و فرود پی در پی، جنبش "ناوسان" = به مانند ناو، گفته اند ( دهخدا) ~مزدک |
1.0 |
•Xorešxâne | n. | خورشخانه: رستوران | restaurant | Restaurant | - | _Dehxodâ | ما واژه ی خورشخانه را داریم که امروزه دیگر کاربرد ندارد، میتوان همان را برای رستوران زنده کرد. این واژه که انبار خوراک و آشپزخانه و ... را میرساند میتواند بخوبی با رستوران ( که یک جور آشپزخانه ی همگانی است و هم یک گونه انبار خوراک هم دارد) همپوشانی داشته باشد! ~مزدک |
1.0 |
•Bedrudbazm | n. | بدرودبزم: مهمانی وداع | farewell party | Abschiedsfeier | - | بدرودبزم هم دراز است و هم بدرود برابر وداع یا خداحافظی همیشگیست. = farewell/lebe wohlFarewell party= بدرودبزم~مزدک + مهربدجان بهتر بود در پژوهشمایه ها، رو به روى بدرود بزم این را مى نگاشتید كه پیشنهاد این واژه در گام نخست بدست مهدى اخوان ثالث و به گونه ى بزمِ بدرود انجام شد. در پسگفتارِ نسكِ از این اوستا ~کیان |
1.0 | |
•Darsudan -> darsâ | k. | درسودن: اصطکاک پیدا کردن | to have friction | - | - | درسودن ( درسای) چون اصطکاک از درگیر شدن دندانه های میکروسکوپی رویه های گوناگون پدید میاید و رویه ها درهم میسایند. اصطکاک= درسایش ~مزدک |
1.0 | |
•Setâmidan -> setâm | k. | ستامیدن: اعتماد کردن | to trust | vertrauen | - | <<در پهلویک کارواژهیِ «اپستامیدن / apestâmidan» را داریم به چم "اعتماد کردن / to trust".>> ~مهربد سـَتامیدن [setâmidan] اگر بنگریم که این کارواژه از دو بخش ape + stamidan باشد و ape ( = به امروزی ) ، میتوان گفت (چیزی را) بستامیدن یا به سادگی سـِتامیدن ('به' چیزی) : مردم او را میبستامند = مردم به او می ستامند در پارسی واژگانی که با es، ... آغاز میشدند میتوانند بگونه Se ... نیز ورتیده شوند: مانند : استاره = ستاره اسپاس= سپاس اسپاس = سپاش اُشتـُر = شـُتـُر اِیزد = یـَـزد... پس اگر اپستامیدن تا به امروز برجای می ماند، میشد بستامیدن یا سـِتامیدن، مانند اپسپوردن، که شده سپردن ~مزدک |
1.0 | |
•Âtašxân | n. | آتشخان: مشعل | torch | Fackel | torche | آتشخان آتشواره پسوند -واره (-oid) برای دستگاه ها و چیزهایی اند که ساختگی و همانند چیزهای مهادین اند. مانند ماهواره٬ ( چیزی ساختگی/برگرفته که خود ماه نیست ولی گونه ای ماه است) گاهواره (گهواره) سنگواره٬ گوشواره٬ دستواره ( عصا) برای نمونه٬ برای آندروئید پیشنهادیم: آدمواره فاشیستوئید= فاشیستواره ---- مشعل= جایگاه شعله ( چم مهادین = آتشدان/چراغدان/آتشخان) مانند مطبخ = جایگاه طبخ = آشپزخانه ~Mazdak |
1.0 | |
•Dirâyin | n. | دیرآیین: رسم و سنت | tradition | Tradition | tradition | Faramarz Bigdelou | به گمانم تراداد برابر شایستهای نیست. بن داد در فرایافتهای گوناگون و کمابیش بیپیوند بهم، کاربرد دارد، دلالت آن به یک فرایافت دیگر، زبان را ناتوانتر میسازد. شاید واژهای آشنا مانند دیرآیینی بیشتر بخت پذیرفته شدن داشته باشد. |
1.0 |
•Sepiyun | سپیون: بلغم; لنف | lymph | - | - | آذرگون —> آذریون —> ذریون پس میتوان سپیدگون (مایع سپیدرنگ) را نیز به سپیون کوتاهید. ~Mehrbod |
1.0 | ||
•Šenâftan -> šenâb | k. | شنافتن: درک کردن | to comprehend | begreifen | comprendre | اشنفتن در لری بجای شنیدن بكار میرود ~Amin Keykha (Y) برای درک کردن خوبه برای فهمیدن ٬ دریافتن را داریم و اینگونه زبان ما پرمایه تر میشود اگر برای درک ٬ اشنافت را بتوان گرفت. ساده تر میشود گفت شِنافتن ٬ با بن کنون شناب شنافتم= درک کردم می شنابم چه میخواهید = درک میکنم چه میخواهید ~Mazdak |
1.0 | |
•Gozârand | n. | گزارند: | predicate | Prädikat | prédicat | گزارند: کمی مانند تصمیم گیرنده و کمی همانند گزاره (که یا درست است یا نادرست) ~مزدک اگر به چمهای گوناگون Prädikat، چه در ارزشگزاری باده، چه گزارش در باره نهاد گزاره (در دستور زبان) هم بنگریم، گزارند همتای درخوری به نگر میرسد. http://www.duden.de/rechtschreibung/Praedikat#Bedeutung4 ~mm |
1.0 | |
•Zâdrâne | n. | زادرانه: غریزه | zâdrâne | Naturtrieb; Instinkt | instinct | نیروی راننده ای که بگونه ی زادی (ژنها) در جانور پدید آمده است= رانه ی زادی = زادرانه و خود رانه را میتوان برای drive که فرایافت هماگیرتری است بکار برد. |
1.0 | |
•Âgahdel | آگهدل: صاحبدل | - | - | - | صاحبدلی به گونه ای عارف بودن و آگاه بودن دل ( بی رنج دانش و پژوهش دانشیک) از درونمایه های پدیده هاست. برای همین گفتم : دلاگاه هراینه میشود همچنین آگهدل هم بجای دلاگاه گفت. مانند دریادل و ... ~مزدک |
1.0 | ||
•Tapâhang | n. | تپآهنگ: ریتم; وزن; آهنگ موزون | rhythm | Rhythmus | rythme | ریتم (ضرب..) با گونه ای تپش نیز میتواند نمایانده شود و من با نمونه برداری از دوستمان که سنگآهنگ را پیش نهاد میگویم تپاهنگ . چود تپ تپ یا تاپ تاپ هم یک جور ضربه را بیاد میاورد. | 1.0 | |
•Benâmide | z. n. | بنامیده: مشخص; واقعی | concrete | konkret | concret | Ϣiki-De Ϣiki-En | بـِـنامیدن [benâmidan] = benennen(Ger.) = denominate(Eng.) = نام نهادن ( توصیف و مشخص کردن); چیزی را بگونه ی مشخص و روشن معرفی کردن . برای نمونه میگوییم جانوران وحشی خطرناک هستند، اینجا یک گزاره ی کلان است و نمونه بنامیده ای نیاورده ایم ولی در این جا نمونه ی مشخص میاوریم: پلنگ یک نمونه ی مشخص از جانوران خطرناک وحشی است. پس اینجا با نام بردن یک جانور بیرام، یک نمونه ی بنامیده ( مشخص) بدست داده ایم. یا میگویند اقداماتی برای رفع بیکاری در دست اجراست، میپرسیم خب، چه اقداماتی؟ میگوید برای نمونه ساختن کارخانهای بیشتر. پس این میشود یک اقدام مشخص چون نام برده شده و برای شنونده دیگر گزاره ی کلان (کلی) نیست، یک نمونه ی عینی و بساویدنی و روشن است = بنامیده ~مزدک | 1.0 |
•Nurandidan -> nurand | k. | نورندیدن: ارائه دادن; درآوردن | to render | - | rendre | Dehxodâ ~Dasâtir | واژهی دساتیری نورند شاید با render همشیرازه باشد. اگر اینگونه باشد نورندن را میتوانیم برای to render بکار ببریم. ~Sony Hamedanchi نورند را دهخدا برای «ترجمه / تفسیر»آورده, ولی برای ایندو «ترزبان» و «سفرنگ» و «زندیدن» را داریم, نورند برای render گیرا میشود. ~Mehrbod |
1.0 |
•Nišequli | z. n. | نیشغولی: خرافی; وهمی; موهوم | superstitious | abergläubisch | superstitieux | Dehxodâ | مهربد جان،من تنها نگر خود را گفتم همانگونه که گفتی برخی می گویند که ناب غول بود که ناب تازی به چم چهار دندان تیز جانوران است که به پارسی نیش گفته می شود که به نیش غول دگرسان یافت. پن من هنوز پیوند دندان غول با خرافه(یاوه،افسانه و یا میتخت) در نمی یابم. زبانزدی که با واژه ی غول ساخته شده است مانند این: دندان غول را شکستن به این چم است که کار بزرگ یا شگفتی انجام دادن است که پیوند و سویش(جهتش) دریافتنی است پن آن یکی بی چمار است.در داستان اسفندیار هم مانند رستم داستان هفت خوان دارد که در خوان چهارم با زن جادوگری روبرو می شود که نام او غول است و اسفندیار او را می کشد. شاید از اینجا بتوانیم راهی به خرافه بزنیم. همانگونه که می دانیم کار جادوگر فریب دادن است و چیزهای دروغ را راست می نماید ودر گذشته جادوگران هنگام جادوگری همیشه ابزاری در دست داشتند و شاید با داشتن نیش یا ابزاری دیگر در دست هم برای ترساندن و هم برای بهتر پذیراندنِ کارشان به کار می گرفتند و از اینجا می توانیم یک راه سمبی(نقبی)به چم آن خرافه برسیم چونکه با کلک کارها را جور دیگر نشان می داد و کس خرافه اندیش هم با تهی بودن از خرد داستان را جور دیگر می بیند.با این شمارمی توان غول در واژه نیشغولی از پارسی انگاشت.هم چنین بسیار واژگان پارسی به درون زلان تازی رفته و گاهی هم دست نخورده به خود ما برگردانده شده است. هم چنین غول به مازندرانی به چم کَر و یا کسی که گوشش سنگین است در دشنام دادن به کسی برای نمونه بگویند «مرتیکه غول گوش» در اینجا به چم نادان به کار می رود و نادان کسی است که نمی تواند ارزیابی درستی از پیرامونش کند و زود دچار گمان و پندار می شود شاید با این چم راهی به دهی برد و به زبان دیگر آن را خرافه نامید.این چیزهایی بود که به اندیشه من رسیده بود. ~ بهمن حیدری |
1.0 |