| Pârsig | B. | Negizeš | English | Deutsch | French | P. | Rišešenâsih | Prevalence |
|---|---|---|---|---|---|---|---|---|
| •Galu | n. | گلو: حلق | throat | Kehle | gorge | Dehxodâ | 0.0 | |
| •Guyce | n. | گویچه: گلبول | globule | Kügelchen | globule | _Dehxodâ Ϣiki-De ϢDict-Pâ Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Gelkâr | n. | گلکار: بنّا | bricklayer; masoner | Maurer | maçon; masonnier | 1.0 | ||
| •Gelkâri | n. | گلکاری: بنّایی | masonry | Mauerwerk | maçonnerie | 1.0 | ||
| •Galuband | n. | گلوبند: چوکر | choker (jewelry) | Choker (Schmuck) | collier (bijoux) | 1.0 | ||
| •Gonglâj | z. | گنگلاج: کسیکه لُکنت زبان دارد | stutterer | - | - | _Dehxodâ Ϣiki-En ϢDict-Pâ | 1.0 | |
| •Gonglâji | n. | گنگلاجی: لُکنت زبان | stutter | - | - | _Dehxodâ Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Suri | n. | سوری: گل محمدی | damask rose | Damast stieg | damask rose | Dehxodâ | 1.0 | |
| •Golârâstan -> golârâ | k. | گلآراستان: گلآرایی کردن | to festoon | - | - | Mehrbod i Vâraste | 1.0 | |
| •Tirafgâr | n. | تیرافگار: اثر گلوله | ballistic trauma | Schusswunde | - | Mazdak i Bâmdâd | 1.0 | |
| •Xuj | n. | خوج: گلابی جنگلی | - | - | - | _Dehxodâ Ϣiki-Pâ | 1.0 | |
| •Fâmtan | n. | فامتن: (زیستشناسی) ساختاری رشتهای (یا ریسمان مانند) که درهستهیِ یاختهٌ سرگرم بخشش دیده میشود و ترابرِ دادههای ژنتیکی است. برابر این واژه در زبان انگلیسی Chromosome می باشد که خود از زبان آلمانی آمده و به چهرهیِ Chromosom نوشته می شود, که آن نیز خود از دو واژهیِ Chromo و some برساخته شده است: پیشوند Chromo از واژهیِ یونانی Khroma، به چم رنگ (همتراز فام)، و پسوند some از واژهیِ یونانی Soma، به معنی تن. | chromosome | Chromosom | chromosome | Ϣiki-En Ϣiki-Pâ | 1.0 | |
| •Dâv | n. | داو: ادعا | claim | Anspruch | revendication | Dehxodâ | داو همان گویشی دیگر از دو ( دویدن ) است. برای نمونه بجای نوبت بازی میگفتند: حالا داو توست: = اکنون تو باید بدوی Your Run ! ، گرچه در بازی دویدن هم نباشد. داوطلب هم همین است، کسی که میخواهد داو/دو در دست او باشد. همچنین ادعا نیز با این واژه همپوشانی دارد برای انیکه کسی که چیزی را میگوید که بیرون از هنجار آروینی ( نورم تجربی) است، از رده (صف) بهنجار ها ( نورمالها) بیرون امده ( مانند یک داوطلب) و دست به دو/داو زده است: Dehkhoda: داو تمامی زدن ؛ دعوی کمال کردن . ادعای تمامی کردن : اورنگ کو؟ گلچهر کو؟ نقش وفا و مهر کو؟ حالی من اندر عاشقی داو تمامی میزنم ( ادعا به سخنی میگویند که بیرون از هنجار آروینی باشد: نمونه : ١- شلوار من مال من است: یک داو نیست چون پُرگاه همیگونه است! ٢- شلوار شما مال من است: یک داو است و من باید پایور کنم ( با کاغذ خرید و ..) که شلواری که تن شماست، از آنِ من است. ) ~مزدک |
0.0 |
| •Pad | v. n. piv. | پد: به
پد: مسیر |
ad
path |
-
Pfad |
-
chemin |
Avestâ |
path انگلیسی به گمان بالا برگرفته از patha اوستا به چم راه میباشد ~مهربد | 0.0 |
| •Tât | v. pav. | تات: یا امروزینتر, داد | ity | - | - | Bartholomae Ϣiki-Pâ | پسوند dâd/tât در پارسی باستان همان است که اکنون در اسپانیایی یا فرانسه و انگلیسی شده : -te, -ty برای نمونه واژهی اوستایی drava = سالم میباشد، و dravatât = سلامتی است که امروزه شده «درود». (واژهنامهیِ زبان کهنِ ایرانی از بارتولومی). این پسوند نامساز بوده و نامهایِ مادینه میساخته است. ~مزدک |
0.0 |
| •Serât | سرات: مسیر; جاده | road | Straße | route | Ϣiki-En | واژه ی صراط عربی نیست و از زبان پهلوی سرات به عربی رفته است و این واژه با واژه های لاتین strata و واژه ای انگلیسی و آلمانی street و strasse هم ریشه میباشد. ≈road ~مزدک |
1.0 | |
| •Farcin | n. | فرچین: کلکسیون | collection | Sammlung | collection | Mehrbod i Vâraste | از بانو Sony Hamedanchi پیشتر واژهیِ «فرگزین» را برای eclectic داشتیم, اینور میتوانیم بهمانند فرچین (collection) را بداریم, که همسنگ ِ گلچین (selection) هم باشد. ~مهربد | 1.0 |
| •Towsan | z. | توسن: وحشی | wild | wild | sauvage | Dehxodâ | اگر شبدیز توسن را تگی هست ز تیزی نیز گلگون را رگی هست ~نظامی |
1.0 |
| •Durkarân | n. | دورکران: افق | horizon | Horizont | horizon | Avestâ | برای افق در اوستا واژه ی دورکران را پیدا کردم که از کران باریک بینانه تر مفهوم را می رساند ~ Amin Keykha اگر به یاد بدارید به این رسیده بودیم که «دورکران» کمی ناجور است چون آمایش «دورکرانهایِ دور[دست]» بخوبی کار نمیکند, ازینرو «افکران» را گزیدیم. ~ مهربد درسته٬ ولی واژه ی خوشگلی بود! ~ مزدک |
1.0 |
| •Soxidan -> sox | k. | سخیدن: سخن گفتن | to say | sagen | dire | Mazdak i Bâmdâd | سخیدن = حرف زدن. واژه سخن ( سخوَن) از ریشه ی ست که امروزه بدان میشود گفت: سخ/سغ ؛ برای همین میشود گفت: سخیدن= to say (انگلیسی)- sagen (آلمانی) ~Mazdak |
1.0 |
| •Engârvâže | n. | انگارواژه: واژهیِ انگار | ideophone | Ideophon | idéophone | Mehrbod i Vâraste | واژههایی که انگارهای را فرایاد میکنند. برای نمونه «بانگ» که فریاد بلند در یاد میآورد, یا boom در انگلیسی. ~مهربد |
1.0 |
| •Congidan -> cong | k. | چنگیدن: بازی در آوردن از روی تقلید
چنگیدن: سخن گفتن |
to farce; to emulate
to speak |
-
sprechen |
-
parler |
Dehxodâ
Dehxodâ |
خمش بودن نکو فضیلست لیکن نه چندانی که گویندت که گنگی همان بهتر که در بزم افاضل زدانشهای خود چیزی بچنگی که تا معلوم گردد عاقلان را که تو شاخ گلی یا چوب شنگی . ~خواجه نصیرطوسی |
1.0 |
| •Magarmaj | n. | مگرمج: تمساح | crocodylidae | Echte Krokodile | crocodylidae | Dehxodâ | گردن شکسته ای که به نسبت وزیر اوست از پای تا به سر چو مگرمج همه گلوست ~شفیع اثر (آنندراج) |
1.0 |
| •Hamnâd | همناد: شریک | partner | - | - | Mehrbod i Vâraste | پیشنهاد من«همناد» است. همناد کوتاهیدهی همنهاد است، به چم «روی هم نهادن» اگر نیک بنگرید «پارتنر» انگلیسی هم از پارت/بهره میآید، دو تن که در چیزی “سهم” دارند. Hamnâdih = partnership / شراکت Hamnâd = partner ~Mehrbod |
1.0 | |
| •Ayâft | n. | ایافت: محدوده | range | Bereich | gamme | Avestâ | تیرآیافت برای تیر و گلوله در پهلوی ~Nader Tabasian از آنجا که ایافتن دیس کهن یافتن است: تیریاب همان آیافت به تنهایی هم میشه. =attain ( ریخت کهن یافتن) ~Mazdak |
1.0 |
| •Tanfâm | n. | تنفام: کروموزم | chromosome | Chromosom | chromosome | Ϣiki-En | (زیستشناسی) ساختاری رشتهای (یا ریسمان مانند) که درهستهیِ یاختهٌ سرگرم بخشش دیده میشود و ترابرِ دادههای ژنتیکی است. برابر این واژه در زبان انگلیسی Chromosome می باشد که خود از زبان آلمانی آمده و به چهرهیِ Chromosom نوشته می شود, که آن نیز خود از دو واژهیِ Chromo و some برساخته شده است: پیشوند Chromo از واژهیِ یونانی Khroma، به چم رنگ (همتراز فام)، و پسوند some از واژهیِ یونانی Soma، به معنی تن. | 1.0 |
| •Budan -> bâš | k. | بودن: - | to be | sein | être | Nyberg Dehxodâ MacKenzie Dehxodâ | بن کنون کارواژهیِ بودن باش میباشد. چند نمونه از کاربردهایِ باش در ادبسار: سعدی: هزارم درد میباشد که میگویم نهان دارم لبم با هم نمیآید چو غنچه روز بشکفتن ++ هر کو به همه عمرش سودای گلی بودست داند که چرا بلبل دیوانه همیباشد --------------------------- وحشی: به این افسانه گفتن عاقبت افسانه خواهم شد مگو وحشی کجا میباشد و منزل کجا دارد -------------------------- خواجوی کرمانی … چه نغمه ست کزین پردهسرا میآید تاب آن سنبل پـُرتاب کرا میباشد -------------------------- اوحدی: سرم سودای او دارد، زهی سودا که من دارم! از آن سر گشته میباشم که این سوداست در بارم ------------------------- صائب تبریزی: به زیر چرخ دل شادمان نمیباشد گل شکفته درین بوستان نمیباشد خروش سیل حوادث بلند میگوید که خواب امن درین خاکدان نمیباشد به هر که مینگرم همچو غنچه دلتنگ است مگر نسیم درین گلستان نمیباشد؟ به طاقت دل آزرده اعتماد مکن که تیر آه به حکم کمان نمیباشد به یک قرار بود آب، چون گهر گردد بهار زندهدلان را خزان نمیباشد کناره کردن از افتادگان مروت نیست کسی به سایهٔ خود سرگران نمیباشد مکن کناره ز عاشق، که زود چیده شود گلی که در نظر باغبان نمیباشد هزار بلبل اگر در چمن شود پیدا یکی چو صائب آتشزبان نمیباشد ————————— باش ≠ باد bâš ≠ bâwd باد همان چهرهیِ آرزوئین بودن است, چنانکه میگویند: ایدون باد (= باشد که اینجور شود) ~مهربد |
0.0 |
| •Halapand | n. | هلپند: لُمپن; لمپن | lumpen | - | - | Dehxodâ | چو او ماه شکافید، شما ابر چرایید؟ 9 چو او چُست و ظریف است، شما چون هلپندید؟ (مولوی۲: ۳۶۷). -- من به گمانم منبل بر وزن تنبل را مولانا بکار برده بدک نیست ولی هلپند را هم مولانا دارد برای بیکاره و معنای نزدیکی دارد. ~Amin Keykha لومـپِــن در واژه به چم یک تکه پارچه کهنه و کثیف و ژنده است، به قاب دستمال هم گفته میشود. مارکس با آوردن این واژه در کنار پرولتاریا بر آن بار ویژه ای نهاده که ویکیپدیا به گستردگی در باره آن نوشته. ~MM ومپِنپرولتاریا, زبانزد مارکس و انگلس برای طبقه ای از همبود است (پرولتاریای ژنده) که برخلاف بورژوازی و پرولتاریا در تولید نقشی ندارد و در حاشیه اجتماع از راههای مشکوک مانند گدایی و واسطهگری و کلاهبرداری امرار معاش میکند. ولی در نگاهی دیگر طبقه ای از همبود که با پیشرفت و دگرگونی های بنیادین همبودین علاقه ای ندارد وبیشتر با هم سفرگی و وابستگی به طبقه های تولیدگر، شاغل و کارگر و پولدار می زید. ~Sony Hamedanchi |
1.0 |
| •Âhisusmâr | آهیسوسمار: دیناسور; دایناسور | dinosaur | - | - | Mehrbod i Vâraste | با الگوبرداری از سرکار Bahman Farahbakhsh آهیسوسمار را من پیش مینهم. آهی- پیشوند مُردهای است که در زبان پهلویک همان کارکرد ur در آلمانی, یا arche در انگلیسی را دارد. برای نمونه archangel (آهیفرشته {ابرفرشته}). آهی اینجا میشود سرآغازین, پس آهیسوسمار همان دایناسورها میشوند. ~Mehrbod |
1.0 | |
| •Angulidan -> angul | k. | انگولیدن: دستکاری کردن | to manipulate | manipulieren | manipuler | Dehxodâ Dehxodâ | اردشیر درازانگـُـل ؛ بهمن پسر اسفندیار بود... و نام او اردشیر بود کی اردشیر درازانگل خواندندی او را و به بهمن معروف است و او را درازدست نیز گویند. و بروایتی درازانگل از بهر آن گفتند که غارت به دور جایگاه کردی در جنوب و مشرق و روم .(مجمل التواریخ ). ~مزدک |
1.0 |
| •Pardise | n. | پردیسه: پارک | park | Park | parc | Mehrbod i Vâraste Masoumeh Hanifehzadeh Mazdak i Bâmdâd | نزدیکترین برابر park کدام است, بوستان, گلستان, باغ, و یا شاید پردیس؟ بوستان = جاییکه بوی خوش و گلهای خوش بو باشند. ~مهربد بگمان من پردیس است. باغ برای کاشت درختان میوه بکار میرود. بوستان یک پهنهء طبیعی است. گلستان هم تنها گل + ستان است. پردیس یک باغ دستساز بوده که مهرازی میشده. ~Masoumeh Hanifzadeh بهتر است پردیسک یا پردیسه بگوییم که با پردیس(فردوس) همنام نشود. ~مزدک |
1.0 |
| •Barznegâre | n. | برزنگاره: اتود | study | Studie | étude | Ϣiki-En | اتود همان study انگلیسی است، یک جور برزش در دیساوری که برای دیس مهادین آماده و ورزیده شوند ~مزدک | 1.0 |
| •Delmâye | n. | دلمایه: روحیه | spirit; morale | Laune; Stimmung | - | Ϣiki-En Ϣiki-De Ϣiki-En Ϣiki-De Mazdak i Bâmdâd | این روحیه در انگلیسی همان moral است، مانند روحیه ی جنگی ، روحیه شان را باخته اند . این روحیه ، چیزی نزدیک انگیزه و دل داشتن برای انجام کاری ( کاری سخت ) میباشد. برای همین واژه ی دلمایه بدید من گویاست و مایه ای را میرساند که کسی در راستای دلاوری و انگیزهآوری داراست. نمونه ی کاربردی: "آن جنگجویان با همه ی آسیب هایی که خورده اند، هنوز دلمایه ی بزرگی برای پایداری دارند ~مزدک |
1.0 |
| •Bastargozârikardan -> bastargozârikon | k. | بسترگذاریکردن: تعبیه کردن | to embed | einbetten | - | Mazdak i Bâmdâd | پیرو ساختار کارواژه انگلیسی و آلمانی که از واژه «بستر» بهره بردهاند. ~بامداد خوشقدمی | 1.0 |
| •Jibzangidan -> jibzang | k. | جیبزنگیدن: شمارهگیری ناخواسته | to pocket dial | - | - | Mehrbod i Vâraste | جیبزنگ dial را در انگلیسی بریتیش همان ring هم میگویند: I ring you (british) = I call you ~مهربد جیبزنگیدن خوبه. ببخشید من بهتون زنگ نزدم٬ جیبزنگ شد! جیبزنگید! خودش جیبزنگیده! ~مزدک |
1.0 |
| •Ravešmandâne | b. | روشمندانه: علی القاعده | typically | in der Regel | - | Mehrbod i Vâraste | این همان In der Regel آلمانی برابر typically انگلیسی است و پیوند چندانی با rule ندارد. ببشتر بچم نورمال است normalerweise و نورمال در پارسی برابر بهنجار و هنجار برابر راه و روش ( معمول و پذیرفته) است. پس میشود بجای علیالقاعده٬ روشمندانه یا روامند هم گفت ( هردو از رفتن) نمونه کاربرد: نمایندگان مردم (که علی القاعده باید نماینده مردم باشند و خواسته های آن ها را پیگیری کنند) بدنبال مسایل دیگر رفته اند. ~Mazdak |
1.0 |