| Pârsig | B. | Negizeš | English | Deutsch | French | P. | Rišešenâsih | Prevalence |
|---|---|---|---|---|---|---|---|---|
| •Šegeftan -> šekib | k. | شگفتن: تعجب کردن | to wonder; to be amazed | - | - | _Dehxodâ ϢDict-Pâ Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Vâgoftan -> vâguy | k. | واگفتن: تلفظ کردن
واگفتن: نقل کردن |
to pronounce
to tell; to narrate |
aussprechen
erzählen |
prononcer
dire |
Dehxodâ
Ϣiki-En ϢDict-Pâ Ϣiki-De _Dehxodâ Ϣiki-En |
1.0 | |
| •Bargoftan -> barguy | k. | برگفتن: توضیح دادن | to explain | erklären | expliquer | Ϣiki-De _Dehxodâ | 1.0 | |
| •Hazgoftan -> hazguy | k. | هزگفتن: شگفتانه چیزی را گفتن; از روی تعجب فریاد زدن | to exclaim; to cry out loud; to | ausrufen | s'écrier | Mehrbod i Vâraste Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Vargoftan -> varguy | k. | ورگفتن: سخنی را نقل بیان کردن جوریکه واژه به واژه یکسان نباشد و تنها معنی را برساند; ترجمه و تفسیر کردن; ترجمهیِ آزاد; | to paraphrase | paraphrasieren | paraphraser | Ϣiki-En Ϣiki-De _Dehxodâ | 1.0 | |
| •Pišgoftan -> pišguy | k. | پیشگفتن: پیشگویی کردن | to make a prophecy | - | - | 1.0 | ||
| •Pâdgoftan -> pâdguy | k. | پادگفتن: ضد و نقیض گفتن | to contradict | widersprechen | contredire | Ϣiki-En ϢDict-Pâ | 1.0 | |
| •Tarâgoftan -> tarâguy | k. | تراگفتن: نقل قول کردن | to quote | anführen | citer | Bamdad Khoshghadami | 1.0 | |
| •Xowšgoftan -> xowšguy | k. | خوشگفتن: تمجید کردن | to compliment | komplimentieren | complimenter | Bahman i Heydari | 1.0 | |
| •Vâxtan -> vâž | k. | واختن: سخن گفتن | to speak; to tell; to say | - | - | Ϣiki-En ~MacKenzie Ϣiki-En Ϣiki-En MacKenzie | 1.0 | |
| •Soxidan -> sox | k. | سخیدن: سخن گفتن | to say | sagen | dire | Mazdak i Bâmdâd | سخیدن = حرف زدن. واژه سخن ( سخوَن) از ریشه ی ست که امروزه بدان میشود گفت: سخ/سغ ؛ برای همین میشود گفت: سخیدن= to say (انگلیسی)- sagen (آلمانی) ~Mazdak |
1.0 |
| •Vâžidan -> vâž | k. | واژیدن: سخن گفتن | to speak; to tell; to say | - | - | Ϣiki-En Ϣiki-En Ϣiki-En _Dehxodâ | 1.0 | |
| •Congidan -> cong | k. | چنگیدن: سخن گفتن
چنگیدن: بازی در آوردن از روی تقلید |
to speak
to farce; to emulate |
sprechen
- |
parler
- |
Dehxodâ
Dehxodâ |
خمش بودن نکو فضیلست لیکن نه چندانی که گویندت که گنگی همان بهتر که در بزم افاضل زدانشهای خود چیزی بچنگی که تا معلوم گردد عاقلان را که تو شاخ گلی یا چوب شنگی . ~خواجه نصیرطوسی |
1.0 |
| •Doruqidan -> doruq | k. | دروغیدن: دروغ گفتن | to lie | lügen | mentir | Mehrbod i Vâraste Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Sarbastegoftan -> sarbasteguy | k. | سربستهگفتن: تلویح; سخنی را ضمنی و به کنایه بیان کردن | to imply | implizieren | impliquer | 1.0 | ||
| •Afdidan -> afd | k. | افدیدن: شگفتن; تجعب نمودن | to be astonished; to be astounded | - | - | _Dehxodâ ϢDict-Pâ | 1.0 | |
| •Bihudan -> bihun | k. | بیهودن: باطل گفتن; یاوه خواندن | to refute | - | - | Ϣiki-En _Dehxodâ | 1.0 | |
| •Žakidan -> žak | k. | ژکیدن: در خود همی تندیدن وهمی گفتن نرم نرم به تندی و خشم آلودگی | to grumble | - | - | ϢDict-Pâ _Dehxodâ Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Dâv | n. | داو: ادعا | claim | Anspruch | revendication | Dehxodâ | داو همان گویشی دیگر از دو ( دویدن ) است. برای نمونه بجای نوبت بازی میگفتند: حالا داو توست: = اکنون تو باید بدوی Your Run ! ، گرچه در بازی دویدن هم نباشد. داوطلب هم همین است، کسی که میخواهد داو/دو در دست او باشد. همچنین ادعا نیز با این واژه همپوشانی دارد برای انیکه کسی که چیزی را میگوید که بیرون از هنجار آروینی ( نورم تجربی) است، از رده (صف) بهنجار ها ( نورمالها) بیرون امده ( مانند یک داوطلب) و دست به دو/داو زده است: Dehkhoda: داو تمامی زدن ؛ دعوی کمال کردن . ادعای تمامی کردن : اورنگ کو؟ گلچهر کو؟ نقش وفا و مهر کو؟ حالی من اندر عاشقی داو تمامی میزنم ( ادعا به سخنی میگویند که بیرون از هنجار آروینی باشد: نمونه : ١- شلوار من مال من است: یک داو نیست چون پُرگاه همیگونه است! ٢- شلوار شما مال من است: یک داو است و من باید پایور کنم ( با کاغذ خرید و ..) که شلواری که تن شماست، از آنِ من است. ) ~مزدک |
0.0 |
| •Xodaki | n. | خودکی: عکسی که کس از خود میاندازد | selfie | Selfie | selfie | Mazdak i Bâmdâd | در سلفى (واژه مورد نظر من) مهم این دو مورد است كه ١-فرد از خودش به تنهایى و یا با چند نفر دیگر ٢-عكس بگیرد. به صورتى: از خود/خودشان + فعل عكس گرفتن Selfie is a self portrait photography بنابراین شاید: عكس خودنگاره ولى خودك هم نو بودن و كوتاه بودن را دارد و هم مثل واژه سلفى فراخ است به متنهاى مختلف راحت تر گره میخورد و در عین حال «خود-سلف» را هم دارد. ~مرجان شیرازی چون سلفی یک واژه ی (زاب ونام) هامساخته و کوتاهیده ی نوازش کرده ( مانند حسنی بجای حسن) میباشد٬ بهتر است بگوییم: خودکی khodaki یک خودکی گرفتم روانتر است تا گفتن : یک خودک گرفتم ~مزدک |
1.0 |
| •Âhanpeymâ | n. | آهنپیما: قطار | train | Zug | train | Mazdak i Bâmdâd | برای قطار (ترن) بهتر و زیباتر بود بهمانند هواپیما و فضاپیما و .. میگفتند: آهنپیما ~Mazdak |
1.0 |
| •Zinpiš | زینپیش: قبلا; پیش ازین | already | bereits | déjà | زینپیش را در چامه پارسی داشتیم: زینپیش، شاعرانِ ثناخوان، که چشمشان در سعد و نحس طالع و سیر ستاره بود، بس نکتههای نغز و سخنهای پُرنگار گفتند در ستایش این گنبد کبود. اما، زمین که بیشتر از هرچه در جهان شایستۀ ستایش و تکریم آدمی است، گمنام و ناشناخته و بیسپاس ماند. ... سایه ~MM |
1.0 | ||
| •Âzangârdan -> âzangâr | k. | آزنگاردن: صیقل دادن; جلاء دادن | to burnish; to gloss | aufpolieren | - | Mazdak i Bâmdâd | زنگزدایی کردن ~مهربد آهنی را که موریانه بخورد نتوان زدودنش از زنگ بر سیه دل چه سود گفتن پند نرود میخ آهنین در سنگ ~مزدک |
1.0 |
| •Âfaridan -> âfarin | k. | آفریدن: تحسین کردن | to praise | loben | louange | Dehxodâ | آفریدن و آفوریدن دو کارواژهی جداگانه اند که در پارسی نوین درآمیختهاند. چم درست آفریدن همان آفرین گفتن است, هنگامیکه کارواژهی آفوریدن همان "خلق کردن" باشد. ~مهربد | 0.0 |
| •Zâfarrân | n. | زافران: زعفران | saffron | Safran | safran | Ϣiki-En | زای(=بچه، جنین) + پرّاننده -> زای پـَــرّان-> زاپـَران-> زافـَران-> زعفران; گــُـلی است كه مردم بدان زاپرّان گفتند چون می دانستند كه خوردن آن، پرّاننده ی زای (ساقط جنین) است. ~بهمن حیدری | 1.0 |
| •Angulidan -> angul | k. | انگولیدن: دستکاری کردن | to manipulate | manipulieren | manipuler | Dehxodâ Dehxodâ | اردشیر درازانگـُـل ؛ بهمن پسر اسفندیار بود... و نام او اردشیر بود کی اردشیر درازانگل خواندندی او را و به بهمن معروف است و او را درازدست نیز گویند. و بروایتی درازانگل از بهر آن گفتند که غارت به دور جایگاه کردی در جنوب و مشرق و روم .(مجمل التواریخ ). ~مزدک |
1.0 |
| •Budobâš | n. | بودباش: اقامت | stay | Aufenthalt | séjour | "بودوباش" در گویش افغانستانی و تاجیکستانی بجای واژه تازی "اقامت"، واژه زیبا و پارسی "بودوباش" بکار برده میشود. بودوباش، ترکیب بن گذشته و بن اکنون کارواژه "بودن" است. بود + و + باش این واژه به گوش ما ایرانیان نا آشناست و زمان میبرد تا به آن خو گرفت. گفتنی است که ترکیب بن گذشته + بن اکنون، در زبان پارسی کاربرد گسترده ای دارد. من برایتان چندین نمونه در زیر میآورم: گفت و گو (گفتگو) جست و جو (جستجو) شست و شو (شستشو) تاخت و تاز ساخت و ساز سوخت و سوز دوخت و دوز پخت و پز رُفت و روب ~Amir Ghorban Zadeh |
1.0 | |
| •Budan -> bâš | k. | بودن: - | to be | sein | être | Nyberg Dehxodâ MacKenzie Dehxodâ | بن کنون کارواژهیِ بودن باش میباشد. چند نمونه از کاربردهایِ باش در ادبسار: سعدی: هزارم درد میباشد که میگویم نهان دارم لبم با هم نمیآید چو غنچه روز بشکفتن ++ هر کو به همه عمرش سودای گلی بودست داند که چرا بلبل دیوانه همیباشد --------------------------- وحشی: به این افسانه گفتن عاقبت افسانه خواهم شد مگو وحشی کجا میباشد و منزل کجا دارد -------------------------- خواجوی کرمانی … چه نغمه ست کزین پردهسرا میآید تاب آن سنبل پـُرتاب کرا میباشد -------------------------- اوحدی: سرم سودای او دارد، زهی سودا که من دارم! از آن سر گشته میباشم که این سوداست در بارم ------------------------- صائب تبریزی: به زیر چرخ دل شادمان نمیباشد گل شکفته درین بوستان نمیباشد خروش سیل حوادث بلند میگوید که خواب امن درین خاکدان نمیباشد به هر که مینگرم همچو غنچه دلتنگ است مگر نسیم درین گلستان نمیباشد؟ به طاقت دل آزرده اعتماد مکن که تیر آه به حکم کمان نمیباشد به یک قرار بود آب، چون گهر گردد بهار زندهدلان را خزان نمیباشد کناره کردن از افتادگان مروت نیست کسی به سایهٔ خود سرگران نمیباشد مکن کناره ز عاشق، که زود چیده شود گلی که در نظر باغبان نمیباشد هزار بلبل اگر در چمن شود پیدا یکی چو صائب آتشزبان نمیباشد ————————— باش ≠ باد bâš ≠ bâwd باد همان چهرهیِ آرزوئین بودن است, چنانکه میگویند: ایدون باد (= باشد که اینجور شود) ~مهربد |
0.0 |
| •Farâdâdan -> farâdeh | k. | فرادادن: بیان کردن | to express | ausdrücken | exprimer | Dehxodâ | فراداد = بیان / فراده = بیان کننده فرایافت = مفهوم / فرایاب = مفهوم دهنده فراگرفت = اشغال+تصرف+مصادره+یاد گرفتن فرزام/ فراگیر = اشغال کننده، عمومی ، ... ~مزدک تنها در یک گزاره نگرش خود را به دین *فراده* - در فند هنرپیشگی بازیِ زیرپوستی *فراداد* قدرتمندتری از رل بازیِ نمایشی دارد - واکنش او *فراده* ی سهش درونی اش بود - در سخن گفتن *فراداد* درستی ندارد - هنری که از *فراداد* بی بهره باشد مانا نیست - *فراداد* هنری همانا پیوندِ همسوی سهش، اندیشه و فند است. - در *فرادادن* عقیده اش ناتوان بود - این واژه *فراده* ی این پدیده نیست. - گفته های او *فراده*ی این فرهود است که .... - در هنرهای دیداری برای *فراداد* بیشتر از رژ بهره گرفته می شود تا رنگ اگرچه هنرمندی مانند روتکو از رنگ نیز برای *فرادادنِ* سهش به خوبی سود برده است ~Nader Tabasian |
1.0 |
| •Ravaxtar | n. | رواختر: سیاره | planet | Planet | planète | Mazdak i Bâmdâd | ما میتوانیم از فرهنگ باستان سود بجوییم که در آن به سیارات هم اختر میگفتند و تنها جداسانی شان با ستارگان این بود که ستارگان یکجامان (کواکب ثوابت) بودند و اینها روان. پس میشه برای نمونه با آمایشی از اختر و روان بودن٬ گفت: سیاره ( planet) = رَوَخـْتـَر [ ravaxtar] ~Mazdak |
1.0 |
| •Minudidan -> minubin | k. | مینودیدن: مدیتاسیون کردن | to meditate | meditieren | - | Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-En Ϣiki-De | در زبان پهلوی به کسی که در خلسه میرفت و مدیتاسیون داشت میگفتند minog-win = مینوبین = having spiritual insight .(برگ ۵۵ فرهنگ فشرده ی پهلوی، از مکنزی) پس دور نیست که به مدیتاسیون بگوییم مینوبینش، مینوبینی ~Mazdak | 1.0 |
| •Âzaraxš | n. | آذرخش: صاعقه; برق; رعد و برق | thunderbolt | Blitz | coup de tonnerre | Dehxodâ | ( برای اسبهای تندرو هم میگفتند. در عربی هم «براق» اسبی است که پیامبر اسلام را به فراز آسمانها برد) صاعقه= برقی است که مایه ی آتشسوزی میشود= آذر+ رخش = آذرخش تندر هم همان رعد است که تنها سدای این پدیده است. رخش همچنین با درخش همریشه است. ~مزدک |
0.0 |
| •Bartâxtan -> bartâz | k. | برتاختن: بسیج شدن; رویارویی کردن; مقابله کردن | to tackle | angehen | - | Dehxodâ Mazdak i Bâmdâd | این واژگان angehen/tackle بیشتر یک چم بسیج و یک آغاز برای رویارویی یا انجام کار است (پیشوند an در آلمانی پـُرگه چنین چمی دارد، برای نمونه sprechen = سخن گفتن، ولی ansprechen = آغاز سخن گفتن با یک کسی ، بسوی کسی رفتن و با وی سخن آْغازیدن.) پس در اینجا هم چمی نزدیک به بسوی چیزی براه افتادن یا بسوی او رفتن را آغازیدن که یا برای رودررویی است یا جنگ است یا یافتن یک راه گشایش است و ... پیشوند فراخور این an در اینجا میتوان همان بر باشد که از جای برخاستن و آغاز و اینها را یادآیند میسازد و برای رفتن به رودررویی، تاختن درخور است: روی هم برتاختن. بیایید نخست این پرسمان را برتازیم = Let us tackle this problem first ~مزدک |
1.0 |