Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Fargašt n. فرگشت: تکامل; فرگشتن evolution Evolution évolution Ϣiki-En   0.9
Nowgašt n. نوگشت: تحول; تحیول سال renewal Erneuerung renouvellement Mazdak i Bâmdâd   1.0
Fargašte n. فرگشته: تکامل یافته evolved entwickelt; evolviert évolué     1.0
Nogaštan -> nogard k. نوگشتن: جدید شدن to be renewed erneuert werden se renouveler Ϣiki-En   1.0
Fargaštan -> fargard k. فرگشتن: بسیار گشتن; تکامل یافتن to be evolved sich entwickeln - ϢDict-Pâ   1.0
Pargaštan -> pargard k. پرگشتن: پیمودن پیچاپیچ; پیمودن گردشی to circumvolute - -     1.0
Sâlgašt n. سالگشت: تحویل سال new year’s transition Silvester Übergang la transition du nouvel an Dehxodâ   1.0
Vâžgašt   واژگشت: انقلاب revolution - - _Dehxodâ Ϣiki-En   1.0
Yâdgašt n. یادگشت: خاطره memory Erinnerung mémoire Mehrbod i Vâraste   1.0
Bargaštin z. برگشتین: مرجوعی returned zurückgegeben retourné Mehrbod i Vâraste   1.0
Fargaštig z. فرگشتیگ: تکاملی evolutionary evolutionär - Ϣiki-De Ϣiki-En   1.0
Fargaštin z. فرگشتین: تکاملی evolutionary evolutionär évolutionnister Mehrbod i Vâraste پسوند in برای فرگشتین درست است بمانند سرشتین و راستین. ~مهربد 1.0
Fargaštâr n. فرگشتار: تکامل دهنده evolver - - Mehrbod i Vâraste   1.0
Sargaštegi n. سرگشتگی: دهشت bewilderment Verwirrung perplexité Dehxodâ   0.1
Forugaštan -> forugard k. فروگشتن:

فروگشتن:
to go under

to explore; to travel throughly
untergehen

-
-

-
Dehxodâ

Dehxodâ
یکی از چم های پیشوند فرو، همان سراسر و تا به پایان (کلّ و تمامی) است . مانند فروگرفتن (مصادره-اشغال)= گرفتن همه جا/ همه چیز
فروگشتن : اگر گشتن را همان سیر و سیاحت بگیریم، میشود سراسر چیزی را گشتن و گردیدن .
اگر گشتن را برابر شدن بگیریم، این فرو به چم پایین است و میشود غرق شدن یا پنهان شدن و ....
اینهایی که در آنها فرو برابر سراسر و تا به پایان است، نیاز به کارگیر دارند:
چنگیز چین را فروگرفت
او خراسان را فروگشت و مردم نیشابور را فروکُشت.
فرستاده، نامه ی را بر پادشاه فروخواند
...
آنجایی که گشتن برابر شدن است کارگیر نیاز نیست:
کیخسرو در میان برف البرزکوه فروگشت ( غیب شد/غرق شد)

~مزدک
1.0
Angoštnemâ z. انگشتنما: فاحش conspicuous auffällig visible Dehxodâ   0.0
Xaridgaštan -> xaridgard k. خریدگشتن: خرید کردن to shop einkaufen gehen boutique Mazdak i Bâmdâd   1.0
Angoštšomâr z. انگشتشمار: معدود; قلیل العده; عده قلیل few paar quelques Dehxodâ   0.0
Fargaštgerây n. فرگشتگرای: تکامل‌گرای evolutionist Evolutionisten évolutionniste     0.7
Bargaštxorde z. برگشتخورده: مرجوعی returned zurückgegeben retourné     0.0
Fargaštgerâyi n. فرگشتگرایی: تکامل‌گرایی evolutionism Evolutionismus évolutionnisme     0.7
Afsoridan -> afsor k. افسریدن: سرد شدن; یخ بستن

افسریدن: اندوهگین گشتن
to freeze

to deject; to dispirit; to dishearten
-

-
-

-
Ϣiki-En _Dehxodâ

_Dehxodâ
  1.0
Kâture n. کاتوره: تصادفی; سرگشته random zufällig - _Dehxodâ ϢDict-Pâ Ϣiki-En   1.0
Fargardânidan -> fargardân k. فرگردانیدن: به فرگشت واداشتن to evolve - évoluer Ϣiki-En Mehrbod i Vâraste TFD   1.0
Karâšidan -> karâš k. کراشیدن: مختل شدن; اختلال یافتن

کراشیدن: تباه شدن کار; پریشان و آشفته و پاشیده! گشتن
to crash; to perturbate

to deteriorate
-

-
-

-
Dehxodâ

_Dehxodâ ϢDict-Pâ Ϣiki-En
  1.0
Parâhidan -> parâh k. پراهیدن: بازگشتن دادن; تغییر مسیر دادن; to redirect umleiten - Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-En   1.0
Tafsidan -> tafs k. تفسیدن: گرم شدن: چو خورشید تابان ز گنبد بگشت - بکردار آهن بتفسید دشت to toast; to warm up - - Ϣiki-En _Dehxodâ Ϣiki-En   1.0
Šastâr n. شستار: اسلحه weapon Waffe - _Dehxodâ vedabase.net Ϣiki-En در میان پارسیان هند و پیروان آذرکیوان که برخی واژه های کهن پارسی را از فراموشی هزاره ها بوخته اند٬ به سلاح٬ شستار یا شستره سهاسترا =شِاپُن گفته میشود و آن سلاحی است که در دست گرفته میشود.
به سلاح ساز هم میگویند شستارکار.
من این واژه را از آنها فراگرفتم
گمان من این است که شاید این واژه با انگشت شست در پیوند باشد چون روی دستی بودن این اسلحه پافشاری میشود.

~مزدک
1.0
Borunxwiš   برونخویش: عینی objective objektiv - Ϣiki-De Ϣiki-En Mehrbod i Vâraste درون خویش بپرداز تا برون آیند
ز پرده ها به تجلی چو ماه مستوران
اگر چه گم شوی از خویش و از جهان این جا
برون خویش و جهان گشته ای ز مشهوران
1.0
Darunxwiš   درونخویش: ذهنی subjective subjektiv - Mehrbod i Vâraste Ϣiki-En Ϣiki-De درون خویش بپرداز تا برون آیند
ز پرده ها به تجلی چو ماه مستوران
اگر چه گم شوی از خویش و از جهان این جا
برون خویش و جهان گشته ای ز مشهوران
1.0
Budan -> bâš k. بودن: - to be sein être Nyberg Dehxodâ Dehxodâ MacKenzie بن کنون کارواژه‌یِ بودن باش میباشد. چند نمونه از کاربرد‌هایِ باش در ادبسار:

سعدی:
هزارم درد می‌باشد که می‌گویم نهان دارم
لبم با هم نمی‌آید چو غنچه روز بشکفتن
++
هر کو به همه عمرش سودای گلی بودست
داند که چرا بلبل دیوانه همی‌باشد
---------------------------
وحشی:
به این افسانه گفتن عاقبت افسانه خواهم شد
مگو وحشی کجا می‌باشد و منزل کجا دارد
--------------------------
خواجوی کرمانی
… چه نغمه ست کزین پرده‌سرا می‌آید
تاب آن سنبل پـُرتاب کرا می‌باشد
--------------------------
اوحدی:
سرم سودای او دارد، زهی سودا که من دارم!
از آن سر گشته می‌باشم که این سوداست در بارم
-------------------------
صائب تبریزی:
به زیر چرخ دل شادمان نمی‌باشد
گل شکفته درین بوستان نمی‌باشد
خروش سیل حوادث بلند می‌گوید
که خواب امن درین خاکدان نمی‌باشد
به هر که می‌نگرم همچو غنچه دلتنگ است
مگر نسیم درین گلستان نمی‌باشد؟
به طاقت دل آزرده اعتماد مکن
که تیر آه به حکم کمان نمی‌باشد
به یک قرار بود آب، چون گهر گردد
بهار زنده‌دلان را خزان نمی‌باشد
کناره کردن از افتادگان مروت نیست
کسی به سایهٔ خود سرگران نمی‌باشد
مکن کناره ز عاشق، که زود چیده شود
گلی که در نظر باغبان نمی‌باشد
هزار بلبل اگر در چمن شود پیدا
یکی چو صائب آتش‌زبان نمی‌باشد


—————————
باش ≠ باد
bâš ≠ bâwd

باد همان چهره‌یِ آرزوئین بودن است, چنانکه میگویند: ایدون باد (= باشد که اینجور شود)


~مهربد
0.0
Dâdrâst n. دادراست: عادل righteous Gerecht - _Dehxodâ Ϣiki-En چو گشتاسپ می خورد برپای خاست/چنین گفت:ای داور دادراست 1.0
Xorsand   خرسند: قانع و راضی satisfied; zufrieden, begnügt satisfait,   خرسند= قانع و راضی satisfied/zufrieden-begnügt
خشنود = راضی و خوشحال = contended-pleased/zufrieden-erfreut
-----
در خشنود٬ خوشحالی از رضایت است و در خرسند٬ رضایت از قناعت .
این خرسندی٬ همان «قناعت»٬ پیوندی به اقناع منطقی و پذیرفتن فرنود ها و ... ندارد و تنها خودداری از بیش‌خواهی و پذیرفتن آنچه داریم است.
توانگر شد آنکس که خرسند گشت
از او آز و تیمار در بند گشت .
فردوسی .
-------
خشنودی ولی رضایت و خوشحال بودن بخود یا از کردار دیگری و همانند آن است
مانند رضایت خدا از بندگان و پیوندی با بسنده جویی و پذیرفتن سرنوشت و ... ندارد.
جهان آفرین از تو خشنود باد
دل بدسگالت پر از دود باد.
فردوسی .
هراینه اندک گاهی خشنود به چم خرسند ( بیش‌ناخواهی) بکار رفته ولی چم سومینه اش میباشد.

~Mazdak
0.0
Xowšnud   خوشنود: راضی و خوشحال content; pleased zufrieden; erfreut -   خرسند= قانع و راضی satisfied/zufrieden-begnügt
خشنود = راضی و خوشحال = contended-pleased/zufrieden-erfreut
-----
در خشنود٬ خوشحالی از رضایت است و در خرسند٬ رضایت از قناعت .
این خرسندی٬ همان «قناعت»٬ پیوندی به اقناع منطقی و پذیرفتن فرنود ها و ... ندارد و تنها خودداری از بیش‌خواهی و پذیرفتن آنچه داریم است.
توانگر شد آنکس که خرسند گشت
از او آز و تیمار در بند گشت .
فردوسی .
-------
خشنودی ولی رضایت و خوشحال بودن بخود یا از کردار دیگری و همانند آن است
مانند رضایت خدا از بندگان و پیوندی با بسنده جویی و پذیرفتن سرنوشت و ... ندارد.
جهان آفرین از تو خشنود باد
دل بدسگالت پر از دود باد.
فردوسی .
هراینه اندک گاهی خشنود به چم خرسند ( بیش‌ناخواهی) بکار رفته ولی چم سومینه اش میباشد.

~Mazdak
0.0