| Pârsig | B. | Negizeš | English | Deutsch | French | P. | Rišešenâsih | Prevalence |
|---|---|---|---|---|---|---|---|---|
| •Sugereftan -> sugir | k. | سوگرفتن: تعصب داشتن; پیورزیدن; تمایل بسوی ویژهای داشتن | to be biased | - | - | Mehrbod i Vâraste | 1.0 | |
| •Vâgereftan -> vâgir | k. | واگرفتن: ترک دادن | to pull out | - | - | Dehxodâ | 1.0 | |
| •Xugereftan -> xugir | k. | خوگرفتن: عادت کردن | to be getting used to; to be accustomed | - | - | Dehxodâ | 1.0 | |
| •Badgereftan -> badgir | k. | بدگرفتن: اشتباه کردن | to mistake | einen Fehler machen | méprendre | Mehrbod i Vâraste | 1.0 | |
| •Farâgereftan -> farâgir | k. | فراگرفتن: اکتساب کردن | to acquire | erwerben | acquérir | Dehxodâ | 0.05 | |
| •Forugereftan -> forugir | k. | فروگرفتن: اشغال کردن | to occupy | einnehmen | occuper | ϢDict-Pâ _Dehxodâ Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Fardâštan -> fardâr | k. | فرداشتن: جدی گرفتن | to take seriously | - | - | Mehrbod i Vâraste | فرداشتن را میتوانیم به این کارواژه بدهیم. سخن ایشان را باید فرداشت. اگر خواستیم غلمبه سلمبهتر, سخن ایشان را باید فرداشت نمود. ~Mehrbod |
1.0 |
| •Cârgušidan -> cârguš | k. | چارگوشیدن: جذر گرفتن | to square | quadrieren | carrer | Ϣiki-En Mehrbod i Vâraste | 1.0 | |
| •Gerândâštan -> gerândâr | k. | گرانداشتن: جدی گرفتن | to take seriously | Ernst nehmen | prendre au sérieux | Mehrbod i Vâraste | 1.0 | |
| •Âsângereftan -> âsângir | k. | آسانگرفتن: تساهل کردن | to be lenient; to take it easy | - | - | Dehxodâ | 0.0 | |
| •Goziridan -> gozir | k. | گزیریدن: تصمیم گرفتن | to decide | entscheiden | décider | MacKenzie _Dehxodâ Ϣiki-En | wizir | 1.0 |
| •Barangixtan -> barangiz | k. | برانگیختن: انگیزه گرفتن | to be motivated | motiviert werden | être motivé | ϢDict-Pâ _Dehxodâ MacKenzie | 1.0 | |
| •Suxtan -> suz | k. | سوختن: آزمایشیده
سوختن: شعله زدن و آتش گرفتن |
to burn
to burn |
brennen
brennen |
brûler
bruler |
ϢDict-Pâ Ϣiki-De Ϣiki-En Ϣiki-Pâ
|
1.0 | |
| •Âżarbixtan -> âżarbiz | k. | آذربیختن: حریق گرفتن (احتراق) | to be ignited | - | - | 1.0 | ||
| •Menidan -> men | k. | منیدن: اندیشیدن; در نگر گرفتن | to consider | betrachten | - | MacKenzie Ϣiki-En Ϣiki-De | 1.0 | |
| •Kinejuyi | n. | کینهجویی: (در پی) گرفتن انتقام | avenge | rächen | - | _Dehxodâ Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Disidan -> dis | k. | دیسیدن: فرم گرفتن; دیس گرفتن | to form | bilden | forme | 1.0 | ||
| •Peyvâžidan -> peyvâž | k. | پیواژیدن: پاسخ دادن; پی گرفتن سخن | to reply | antworten | répondrer | Ϣiki-En MacKenzie | 1.0 | |
| •Havâxoškkon | n. | هواخشککن: رطوبتگیر; دستگاه گرفتنده رطوبت | dehumidifier | Luftentfeuchter | déshumidificateur | Mehrbod i Vâraste | 1.0 | |
| •Hadmân | n. | هدمان: ایثار; از خود گرفتن و به دیگری دادن | sacrifice | - | - | Dehxodâ Dasâtir | 1.0 | |
| •Râyâmadan -> râyây | k. | رآیآمدن: اراده کردن . مصمم شدن بر کاری . نظر پیدا کردن به امری. بر سر آن شدن. اعتقاد یافتن. تصمیم به کاری گرفتن. اراده ٔ کاری کردن | to be determined | bestimmt werd | - | وزآن پس همان کن که رآی آمدت روان و خرد رهنمای آمدت ~فردوسی |
1.0 | |
| •Darcangidan -> darcang | k. | درچنگیدن: گرفتن; فهمیدن | to grasp | begreifen; erfassen | - | Mazdak i Bâmdâd | در چنگ گرفتن | 1.0 |
| •Seriš | z. n. | سریش: سمج | importunate | aufdringlich | importun | نام گیاهی که پس از آب گرفتن ویژگی چسبسانی پیدا میکرده است ~مهربد | 1.0 | |
| •Seriši | n. | سریشی: سماجت | importunity | Aufdringlichkeit | importunité | سریش نام گیاهیست که پس از آب گرفتن ویژگی چسبسانی پیدا میکرده است ~مهربد | 1.0 | |
| •Kâmbânu | n. | کامبانو: رفیقه; معشوقه; زنیکه با مرد همسردار رابطه داشته باشد | mistress (lover) | Mätresse | maîtresse | Milad Kiyan | من اینجا «کامبانو» را با بازبینی کمی بیشتر از دلبانو پسندیدم, بویژه اینکه گویا در تاریخچهیِ پیدایش واژهیِ mistress (که از فرانسه و فرهنگ آنجا باشد) کامبانو زنی بوده که مرد پولدار هزینههایِ زندگی اش را میپرداخته و بیشتر برای سرگرمی و کام (جنسی) گرفتن با او بوده. ~مهربد |
1.0 |
| •Gozirâ | z. | گزیرا: قاطع | decisive | entscheidend; entschlossen | décisif | Mehrbod i Vâraste | گزیرا از گـُزیرْدن (تصمیم گرفتن), همچون فریبا از فریفتن. آدمی بهتر است که در زندگی همواره گزیرا باشد. ~مهربد |
1.0 |
| •Kažxuyi | n. | کژخویی: اعتیاد | addiction | Sucht | dépendance | Mazdak i Bâmdâd | اعتیاد از عادت یا خود گرفتن میاید, ازهمینرو کژخویی را میتوان به «اعتیاد» وابستهگونه داد. | 1.0 |
| •Vâgostar | z. n. | واگستر: شایع | prevalent | Vorherrschend | fréquent | Mazdak i Bâmdâd | واگیر برای سرایت خوبه. مرض مسری= بیماری واگیردار فراگرفتن هم برای مصادره است. فروگرفتن= اشغال واگستر برای شایع خوبه ~مزدک |
1.0 |
| •Vâgostari | n. | واگستری: شیوع | prevalence | Häufigkeit | prévalence | Mazdak i Bâmdâd | واگیر برای سرایت خوبه. مرض مسری= بیماری واگیردار فراگرفتن هم برای مصادره است. فروگرفتن= اشغال واگستر برای شایع خوبه ~مزدک |
1.0 |
| •Xodaki | n. | خودکی: عکسی که کس از خود میاندازد | selfie | Selfie | selfie | Mazdak i Bâmdâd | در سلفى (واژه مورد نظر من) مهم این دو مورد است كه ١-فرد از خودش به تنهایى و یا با چند نفر دیگر ٢-عكس بگیرد. به صورتى: از خود/خودشان + فعل عكس گرفتن Selfie is a self portrait photography بنابراین شاید: عكس خودنگاره ولى خودك هم نو بودن و كوتاه بودن را دارد و هم مثل واژه سلفى فراخ است به متنهاى مختلف راحت تر گره میخورد و در عین حال «خود-سلف» را هم دارد. ~مرجان شیرازی چون سلفی یک واژه ی (زاب ونام) هامساخته و کوتاهیده ی نوازش کرده ( مانند حسنی بجای حسن) میباشد٬ بهتر است بگوییم: خودکی khodaki یک خودکی گرفتم روانتر است تا گفتن : یک خودک گرفتم ~مزدک |
1.0 |
| •Nišequli | z. n. | نیشغولی: خرافی; وهمی; موهوم | superstitious | abergläubisch | superstitieux | Dehxodâ | مهربد جان،من تنها نگر خود را گفتم همانگونه که گفتی برخی می گویند که ناب غول بود که ناب تازی به چم چهار دندان تیز جانوران است که به پارسی نیش گفته می شود که به نیش غول دگرسان یافت. پن من هنوز پیوند دندان غول با خرافه(یاوه،افسانه و یا میتخت) در نمی یابم. زبانزدی که با واژه ی غول ساخته شده است مانند این: دندان غول را شکستن به این چم است که کار بزرگ یا شگفتی انجام دادن است که پیوند و سویش(جهتش) دریافتنی است پن آن یکی بی چمار است.در داستان اسفندیار هم مانند رستم داستان هفت خوان دارد که در خوان چهارم با زن جادوگری روبرو می شود که نام او غول است و اسفندیار او را می کشد. شاید از اینجا بتوانیم راهی به خرافه بزنیم. همانگونه که می دانیم کار جادوگر فریب دادن است و چیزهای دروغ را راست می نماید ودر گذشته جادوگران هنگام جادوگری همیشه ابزاری در دست داشتند و شاید با داشتن نیش یا ابزاری دیگر در دست هم برای ترساندن و هم برای بهتر پذیراندنِ کارشان به کار می گرفتند و از اینجا می توانیم یک راه سمبی(نقبی)به چم آن خرافه برسیم چونکه با کلک کارها را جور دیگر نشان می داد و کس خرافه اندیش هم با تهی بودن از خرد داستان را جور دیگر می بیند.با این شمارمی توان غول در واژه نیشغولی از پارسی انگاشت.هم چنین بسیار واژگان پارسی به درون زلان تازی رفته و گاهی هم دست نخورده به خود ما برگردانده شده است. هم چنین غول به مازندرانی به چم کَر و یا کسی که گوشش سنگین است در دشنام دادن به کسی برای نمونه بگویند «مرتیکه غول گوش» در اینجا به چم نادان به کار می رود و نادان کسی است که نمی تواند ارزیابی درستی از پیرامونش کند و زود دچار گمان و پندار می شود شاید با این چم راهی به دهی برد و به زبان دیگر آن را خرافه نامید.این چیزهایی بود که به اندیشه من رسیده بود. ~ بهمن حیدری |
1.0 |
| •Farâmuxtan -> farâmuz | k. n. | فراموختن: مطالعه کردن | to study | untersuchen | enquêter | Mazdak i Bâmdâd | این فرایافت ( study ) همواره با خواندن همراه نیست. برای نمونه شما میتوانید یک نگاره از میکل آنژ را study کنید پس شاید بشود گفت: فراموختن - این "موختن" از آموختن یافت میشود و فرا در فراگرفتن . دانشجویان هنر شایند که نگاره های میکل آنژ را بفراموزند.They should study the paintings of M.A. من از آزمون گذر نکردم چون این نسک را درست نفراموخته بودم ~Mazdak |
1.0 |
| •Agozirâ | n. | اگزیرا: غیر قاطع; بی تصمیم | nondecisive | nicht entscheidend | non décisif | Mehrbod i Vâraste | گزیرا از گـُزیرْدن (تصمیم گرفتن), همچون فریبا از فریفتن. دگرسانی باریکی میان ناگزیرایی (indecisiveness) و اگزیرایی (nondecisiveness) انگاشته شده است. ناگزیرایی زمانیست که کس میان دو یا چند گزینه سرگرم گزیرش و گزینش باشد, هنگامیکه اگزیرایی بازهایست که فرایند گُزیرش به کنار گذاشته شده است. ~مهربد |
1.0 |
| •Nâgozirâ | n. | ناگزیرا: ناقاطع; بی تصمیم | indecisive | unentschieden; unentschlossen | indécis | زیرا از گـُزیرْدن (تصمیم گرفتن), همچون فریبا از فریفتن. دگرسانی باریکی میان ناگزیرایی (indecisiveness) و اگزیرایی (nondecisiveness) انگاشته شده است. ناگزیرایی زمانیست که کس میان دو یا چند گزینه سرگرم گزیرش و گزینش باشد, هنگامیکه اگزیرایی بازهایست که فرایند گُزیرش به کنار گذاشته شده است. ~مهربد |
1.0 | |
| •Forugovâštan -> forugovâr | k. | فروگواشتن: تلفیق کردن; وقف دادن; جذب کردن (در تن) | to assimilate | assimilieren | assimiler | Mazdak i Bâmdâd | فروگواردن ( مانند فروگرفتن = اشغال/ مصادره) = assimiler We Are the Borg. You Will be Assimilated. Resistance is Futile.(Star Trek) ما بورگ ایم، شما فروگوارده خواهید شد. پایداری سودی ندارد! | 1.0 |
| •Farâdâdan -> farâdeh | k. | فرادادن: بیان کردن | to express | ausdrücken | exprimer | Dehxodâ | فراداد = بیان / فراده = بیان کننده فرایافت = مفهوم / فرایاب = مفهوم دهنده فراگرفت = اشغال+تصرف+مصادره+یاد گرفتن فرزام/ فراگیر = اشغال کننده، عمومی ، ... ~مزدک تنها در یک گزاره نگرش خود را به دین *فراده* - در فند هنرپیشگی بازیِ زیرپوستی *فراداد* قدرتمندتری از رل بازیِ نمایشی دارد - واکنش او *فراده* ی سهش درونی اش بود - در سخن گفتن *فراداد* درستی ندارد - هنری که از *فراداد* بی بهره باشد مانا نیست - *فراداد* هنری همانا پیوندِ همسوی سهش، اندیشه و فند است. - در *فرادادن* عقیده اش ناتوان بود - این واژه *فراده* ی این پدیده نیست. - گفته های او *فراده*ی این فرهود است که .... - در هنرهای دیداری برای *فراداد* بیشتر از رژ بهره گرفته می شود تا رنگ اگرچه هنرمندی مانند روتکو از رنگ نیز برای *فرادادنِ* سهش به خوبی سود برده است ~Nader Tabasian |
1.0 |
| •Forugaštan -> forugard | k. | فروگشتن:
فروگشتن: |
to go under
to explore; to travel throughly |
untergehen
- |
-
- |
Dehxodâ
Dehxodâ |
یکی از چم های پیشوند فرو، همان سراسر و تا به پایان (کلّ و تمامی) است . مانند فروگرفتن (مصادره-اشغال)= گرفتن همه جا/ همه چیز فروگشتن : اگر گشتن را همان سیر و سیاحت بگیریم، میشود سراسر چیزی را گشتن و گردیدن . اگر گشتن را برابر شدن بگیریم، این فرو به چم پایین است و میشود غرق شدن یا پنهان شدن و .... اینهایی که در آنها فرو برابر سراسر و تا به پایان است، نیاز به کارگیر دارند: چنگیز چین را فروگرفت او خراسان را فروگشت و مردم نیشابور را فروکُشت. فرستاده، نامه ی را بر پادشاه فروخواند ... آنجایی که گشتن برابر شدن است کارگیر نیاز نیست: کیخسرو در میان برف البرزکوه فروگشت ( غیب شد/غرق شد) ~مزدک |
1.0 |