Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Gard n. گرد: غبار dust Staub poussière Dehxodâ   0.0
Gerdâr n. گردار: مدار orbit Umlaufbahn; Orbit orbite ϢDict-Pâ Ϣiki-En   1.0
Fargard n. فرگرد: فصل کتاب chapter Kapitel chapitre Ϣiki-En ϢDict-Pâ Ϣiki-De _Dehxodâ Ϣiki-Pâ   1.0
Gerdbâd n. گردباد: طوفان موسمی tornado Tornado tornade Dehxodâ   0.0
Gerdâye n. گردایه: مجموعه set Menge ensemble Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-En   1.0
Gerdârin z. گردارین: مداری orbital - orbital Mehrbod i Vâraste   1.0
Gerdâgerd z. b. n. گرداگرد: اطراف; جوانب around; environs um; Umgebung autour; environs Dehxodâ   0.3
Gardešgari n. گردشگری: توریسم tourism Tourismus tourisme Farhangestân   0.0
Negardâdan -> negardeh k. نگردادن: اظهار نظر کردن to remark; to note anmerken remarquer Mazdak i Bâmdâd To remark
دو چم دارد
۱- اظهار نظر کردن = نگردادن=anmerken
۲- متوجه (چیزی) شدن= نگریافتن= bemerken
و نامواژه اش هم در باره ی یکم همان
اظهار نظر= نگرداد
----
نگردادهای کارساز وی درباره ی سرشت راستینِ

~مزدک
1.0
Hamgardân z. n. همگردان: کامپایلر compiler Compiler compilateur     1.0
Xaridgard n. خریدگرد: - shopper Käufer client Mazdak i Bâmdâd   1.0
Gardangiz   گردانگیز: غبارانگیز - - - Dehxodâ   1.0
Gardanâviz n. گردنآویز: - pendant (jewelry) Anhänger (Schmuck) pendentif (bijoux)     0.1
Gardânband n. گردانبند: ترجیع‌بند - - -     1.0
Gerdgerâyi n. گردگرایی: جمع‌گرایی; کثریت دربرابر فردیت collectivism - - Ϣiki-En   1.0
Degardâštan -> degardâr k. دگرداشتن: تبعیض قائل شدن to discriminate diskriminieren - Mazdak i Bâmdâd   1.0
Xodgardân z. خودگردان: autonomous autonom autonome Ϣiki-En ϢDict-Pâ   1.0
Dastgardân z. n. دستگردان: قرض; عاریت loan Darlehen prêt Dehxodâ   1.0
Xaridgardi n. خریدگردی: - shopping Einkaufen achats Mazdak i Bâmdâd   1.0
Degardisidan -> degardis k. دگردیسیدن: از پیکری به پیکر دیگر درآمدن to metamorphose metamorphosieren: verwandeln se métamorphoser Ϣiki-En   1.0
Xodgardâni n. خودگردانی: autonomy Autonomie autonomie Ϣiki-En   1.0
Zirgerdâye n. زیرگردایه: زیرمجموعه subset Teilmenge sous-ensemble; partie Ϣiki-En   1.0
Hamgerdândan -> hamgerdân k. همگرداندن: خلاصه کردن to summarize zusammenfassen - MacKenzie   1.0
Abargerdâye n. ابرگردایه: ابرمجموعه superset Obermenge sur-ensemble Ϣiki-En   1.0
Sarâygardân   سرایگردان: مباشر; مدیر manager - - Ϣiki-En   1.0
Vâžegardâni n. واژه‌گردانی: صرف فعل conjugation Konjugation conjugaison     1.0
Bâzgardândan -> bâzgardân k. بازگرداندن: مراجعت دادن to return zurückkehren retourner Dehxodâ   0.0
Sarâygardâni n. سرایگردانی: مباشرت; مدیریت management - - Ϣiki-En   1.0
Tavângerdâye n. توانگردایه: مجموعه‌یِ توانی powerset Potenmenge l'ensemble des parties d'un ensemble Ϣiki-En   1.0
Vâžgardândan -> vâžgardân k. واژگرداندن: انقلاب کردن; تغییرات اساسی دادن to revolutionize umwälzen; revolutionieren - Dehxodâ Mazdak i Bâmdâd   1.0
Fargardânidan -> fargardân k. فرگردانیدن: به فرگشت واداشتن to evolve - évoluer Mehrbod i Vâraste Ϣiki-En TFD   1.0
Hamgardânidan -> hamgardân k. همگردانیدن: کامپایل کردن to compile kompilieren compiler Ϣiki-En   1.0
Tarâgardândan -> tarâgardân k. تراگرداندن: - to transpile transpilieren transpiler Mehrbod i Vâraste   1.0
Farâgardânidan -> farâgardân k. فراگردانیدن: تبدیل, ولی به درجه‌یِ بهتر to [techn.] [econ.] to process sth. (into sth [better]) weiterverarbeiten; veredeln {vt} (zu etw.) - Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-En Ϣiki-De   1.0
Ambusidan -> ambus k. امبوسیدن: موجود گردیدن to emerge entstehen émerger Dehxodâ   1.0
Vâžegardânidan -> vâžegardân k. واژه‌گردانیدن: صرف کردن [دستور زبان]; گرداندن فعل to conjugate [grammar] konjugieren [Grammar] - Ϣiki-De Ϣiki-En Mazdak i Bâmdâd   1.0
Râhbord n. راهبرد: استراتژی; شگرد strategy Strategie stratégie Farhangestân   1.0
Alfanjidan -> alfanj k. الفنجیدن: اندوختن و گرد کردن to summate - - ϢDict-Pâ _Dehxodâ   1.0
Pargaštan -> pargard k. پرگشتن: پیمودن پیچاپیچ; پیمودن گردشی to circumvolute - -     1.0
Capiridan -> capir k. چپیریدن: اجتماع و ازدحام کردن; گرد آمدن to congregate versammeln - Ϣiki-En _Dehxodâ   1.0
Žulidan -> žul k. ژولیدن: درهم شدن و درهم رفتن و پریشان گردیدن to tangle - - Mehrbod i Vâraste Ϣiki-En   1.0
Abarmaneš n. ابرمنش: مفتخر; کسیکه دیگران را از فراز مینگرد. proud; haughty - - Ϣiki-En MacKenzie Ϣiki-En   1.0
Vardânidan -> vardân k. ورداندن: صرف کردن [دستور زبان]; گرداندن فعل to conjugate [grammar] konjugieren [Grammar] - Ϣiki-En Ϣiki-De ~MacKenzie   1.0
Bondis n. بندیس: گردآیه‌ای از دیس‌هایِ شایندِ یک واژه lexeme Lexem lexème Mehrbod i Vâraste Ϣiki-En   1.0
Darunyâftan -> darunyâb k. درونیافتن: روشی برای یافتن داده‌تیل‌هایِ نو از درونِ گستره‌یِ یک گردآیه‌یِ گستته از داده‌تیل‌هایِ شناخته شده to interpolate - - Ϣiki-En Ϣiki-Pâ   1.0
Andamidan -> andam k. اندمیدن: دریغ خوردن

اندمیدن: آه کشیدن; دریغ خوردن; مرد همواره به اول کار خود می گردد و به آن می اندمد و از خوشی ها باز می خواهد… (طبقات الصوفیه، ۴۵).
to poignant

to sigh
-

-
-

-


Ϣiki-En ϢDict-Pâ _Dehxodâ
  1.0
Rigâb n. ریگاب: واحه; واحه عربی نیست، مصری است و نام ویژه آبادی هایی ویژه ی همان شمال آفریکاست. بر این پایه نیاز به بازگردان ندارد. خود واژه ی oasis از همین واژه ی حامی ( مصری) اوآحا آمده است. اگر بخواهیم در پارسی برای آن همانندسازی نماییم، میشود " ریگاب" ~Aria oasis - - Ϣiki-En Ϣiki-Pâ Mazdak i Bâmdâd   1.0
Con   چون: به عنوان; مثل as als - Dehxodâ چو شادی بکاهد بکاهد روان
خرد ناتوان گردد اندر میان

~فردوسی
0.0
Âsmân n. آسمان: سیاره‌یِ اورانوس

آسمان: سماء
uranus

sky
Uranus

Himmel
uranus

ciel
Ϣiki-De Ϣiki-En _Dehxodâ

Dehxodâ
آس+مان: آنچه به سنگ گرد میماند ~مهربد 0.0
Kistâ n. کیستا: شخصیت character Charakter caractère Mazdak i Bâmdâd من برای واژه ی شخصیت بسیار اندیشیدم و یک فراورده ی این اندیشه، واژه ی کیستا بود. ( به آهنگ چیستا)
برای نمونه، از واژه ی چه-> چیست-> چیستان درست شده که یک نامواژه است = معما. پس از کی ( who ) نیز میتوان واژه ساخت. در پارسی میگویند یارو برای خودش کسی است، آدم بی شخصییت یا ناکس است یا کسی نیست ! پس کس یا کی در پیوند با فرایافت شخصیت اند. فزون بر این، دیریست که واژه ی کیستی را برای هویت داریم.
شخصیت در چم دیگر خود که به رفتار برمیگردد، میتواند با واژه ی منش، منشنمدی ( بی منشی) برآورده شود.

~مزدک
1.0
Nufe n. نوفه: اختلال; نویز; پارازیت noise Geräusch; Lärm bruit _Dehxodâ ⚕Heydari Ϣiki-En من واژه نوفه به جای نویز را در کتابهای که در دهه ۶۰ خورشیدی به فارسی برگردانده شده، دیده بودم. (برای نمونه: خطوط، امواج، و آنتنها برگردان: آلن باغداساریان، احمد حاجی فریروز آبادی

~mm
1.0
Jozân z. جزآن: غیره etc. usw. etc.   تعقید. [ ت َ ] (ع مص ) بسته شدن . (دهار). ستبر گردانیدن دارو و جز آن . (تاج المصادر بیهقی ) ~دهخدا 1.0
Budan -> bâš k. بودن: - to be sein être Nyberg Dehxodâ MacKenzie Dehxodâ بن کنون کارواژه‌یِ بودن باش میباشد. چند نمونه از کاربرد‌هایِ باش در ادبسار:

سعدی:
هزارم درد می‌باشد که می‌گویم نهان دارم
لبم با هم نمی‌آید چو غنچه روز بشکفتن
++
هر کو به همه عمرش سودای گلی بودست
داند که چرا بلبل دیوانه همی‌باشد
---------------------------
وحشی:
به این افسانه گفتن عاقبت افسانه خواهم شد
مگو وحشی کجا می‌باشد و منزل کجا دارد
--------------------------
خواجوی کرمانی
… چه نغمه ست کزین پرده‌سرا می‌آید
تاب آن سنبل پـُرتاب کرا می‌باشد
--------------------------
اوحدی:
سرم سودای او دارد، زهی سودا که من دارم!
از آن سر گشته می‌باشم که این سوداست در بارم
-------------------------
صائب تبریزی:
به زیر چرخ دل شادمان نمی‌باشد
گل شکفته درین بوستان نمی‌باشد
خروش سیل حوادث بلند می‌گوید
که خواب امن درین خاکدان نمی‌باشد
به هر که می‌نگرم همچو غنچه دلتنگ است
مگر نسیم درین گلستان نمی‌باشد؟
به طاقت دل آزرده اعتماد مکن
که تیر آه به حکم کمان نمی‌باشد
به یک قرار بود آب، چون گهر گردد
بهار زنده‌دلان را خزان نمی‌باشد
کناره کردن از افتادگان مروت نیست
کسی به سایهٔ خود سرگران نمی‌باشد
مکن کناره ز عاشق، که زود چیده شود
گلی که در نظر باغبان نمی‌باشد
هزار بلبل اگر در چمن شود پیدا
یکی چو صائب آتش‌زبان نمی‌باشد


—————————
باش ≠ باد
bâš ≠ bâwd

باد همان چهره‌یِ آرزوئین بودن است, چنانکه میگویند: ایدون باد (= باشد که اینجور شود)


~مهربد
0.0
Aniše n. انیشه: جاسوس spy Spion espion Dehxodâ در کوی تو انیشه همی گردم ای نگار
دزدیده تا مگرت به بینم به بام و در. ~شهید
1.0
Xumâye n. خومایه: مزاج temprament Temprament temprament Mazdak i Bâmdâd تمپرامنت خوی سرشتین و جانوری است ( که همیشه چیز خوبی نیست) که در پی فرهنگیدن درزیر لایه ی خوی همبودین و فرهنگی پنهان میگردد ( گاهی در برخی «فرهنگ» ها هم جانوری تر میشود !).
از اینرو «مایه» ~Mazdak
1.0
Zadâr n. زدار: ضربه strike Streik grève Mazdak i Bâmdâd برگردان ضربه کمی سخت است ولی با دستور « بن گذشته+آر» میشود گفت زَدار

~مزدک
1.0
Târvand n. تاروند: لینک; اتصال اینترنتی link; weblink Link; Weblink lien; lien web Mehrbod i Vâraste تاروند همچون پیوند, ولی از جنس تار. در کنار این واژه داریم:
تارخوان = browser
تارگردان = webmaster, administrator
تارنما = website
...
~ مهربد
1.0
Congidan -> cong k. چنگیدن: بازی در آوردن از روی تقلید

چنگیدن: سخن گفتن
to farce; to emulate

to speak
-

sprechen
-

parler
Dehxodâ

Dehxodâ
خمش بودن نکو فضیلست لیکن
نه چندانی که گویندت که گنگی
همان بهتر که در بزم افاضل
زدانشهای خود چیزی بچنگی
که تا معلوم گردد عاقلان را
که تو شاخ گلی یا چوب شنگی .

~خواجه نصیرطوسی
1.0
Nišequli z. n. نیشغولی: خرافی; وهمی; موهوم superstitious abergläubisch superstitieux Dehxodâ مهربد جان،من تنها نگر خود را گفتم همانگونه که گفتی برخی می گویند که ناب غول بود که ناب تازی به چم چهار دندان تیز جانوران است که به پارسی نیش گفته می شود که به نیش غول دگرسان یافت.

پن من هنوز پیوند دندان غول با خرافه(یاوه،افسانه و یا میتخت) در نمی یابم. زبانزدی که با واژه ی غول ساخته شده است مانند این: دندان غول را شکستن به این چم است که کار بزرگ یا شگفتی انجام دادن است که پیوند و سویش(جهتش) دریافتنی است پن آن یکی بی چمار است.در داستان اسفندیار هم مانند رستم داستان هفت خوان دارد که در خوان چهارم با زن جادوگری روبرو می شود که نام او غول است و اسفندیار او را می کشد.
شاید از اینجا بتوانیم راهی به خرافه بزنیم. همانگونه که می دانیم کار جادوگر فریب دادن است و چیزهای دروغ را راست می نماید ودر گذشته جادوگران هنگام جادوگری همیشه ابزاری در دست داشتند و شاید با داشتن نیش یا ابزاری دیگر در دست هم برای ترساندن و هم برای بهتر پذیراندنِ کارشان به کار می گرفتند و از اینجا می توانیم یک راه سمبی(نقبی)به چم آن خرافه برسیم چونکه با کلک کارها را جور دیگر نشان می داد و کس خرافه اندیش هم با تهی بودن از خرد داستان را جور دیگر می بیند.با این شمارمی توان غول در واژه نیشغولی از پارسی انگاشت.هم چنین بسیار واژگان پارسی به درون زلان تازی رفته و گاهی هم دست نخورده به خود ما برگردانده شده است.
هم چنین غول به مازندرانی به چم کَر و یا کسی که گوشش سنگین است در دشنام دادن به کسی برای نمونه بگویند «مرتیکه غول گوش» در اینجا به چم نادان به کار می رود و نادان کسی است که نمی تواند ارزیابی درستی از پیرامونش کند و زود دچار گمان و پندار می شود شاید با این چم راهی به دهی برد و به زبان دیگر آن را خرافه نامید.این چیزهایی بود که به اندیشه من رسیده بود.

~ بهمن حیدری
1.0
Namakin z. نمکین: ملیح mellifluous Mellifluous mélodieux Dehxodâ یکی حدیث کند از ملاحت لب یار
که با نمک تر از آن هیچ شوره زاری نیست
یکی سروده سخن‌ها ز سرو قامت دوست
که همچو سروی در هیچ جویباری نیست
یکی کند سگ کوی نگار را توصیف
که همچو او سگ گردن کلفت ِ هاری نیست
یکی ز چاه زنخدان سخن همی راند
که چاهی اینسان در هیچ رهگذاری نیست
شکست رونق بازار عشق و شعر و ادب
بدین متاع رواجی و اعتباری نیست
بگو به اهل ادب محرمانه "روحانی"
بتر ز شاعری و شعر هیچ کاری نیست.
~روحانی
1.0
... [8 entries omitted]