Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Farzânegân z. فرزانگان: حکما the wise die Weisen sages     0.0
Kamânak n. کمانک: پرانتز parenthesis Klammern parenthèse Farhangestân   0.7
Farzâmin z. n. فرزامین: کمالی perfect perfekt parfait Ϣiki-De Ϣiki-En   1.0
Kamâbiš b. کمابیش: تقریبا; تخمینا more or less mehr oder weniger plus ou moins Dehxodâ   0.0
Kamânik z. کمانیک: شمالگان arctic - - Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-En   1.0
Hamconân b. همچنان: کماکان still immer noch encore Dehxodâ   0.0
Farzâmgerâyi n. فرزامگرایی: کمالگرایی perfectionism Perfektionismus perfectionnisme _Dehxodâ Ϣiki-En ~MacKenzie   1.0
Kamâbadtarin z. کمابدترین: کمتر از همه بدتر least worst am wenigsten schlimmsten - Mazdak i Bâmdâd   1.0
Pâdkamânik z. پادکمانیک: قطب جنوب ( نیمروزگان ) antarctic antarktisch - Mazdak i Bâmdâd   1.0
Nowse n. نوسه: قوس قزح; رنگین کمان rainbow Regenbogen arc en ciel Ϣiki-En ϢDict-Pâ _Dehxodâ Ϣiki-De   1.0
Sadkis n. سدکیس: قوس قزح; رنگین کمان rainbow Regenbogen - Ϣiki-En ϢDict-Pâ _Dehxodâ Ϣiki-De میغ ماننده ٔ پنبه ست ورا باد نداف — همت سدکیس درونه که بدو پنبه زنند. بوالمؤید بلخی 1.0
Tirâže n. تیراژه: قوس قزح; رنگین کمان rainbow Regenbogen arc en ciel Ϣiki-Pâ ϢDict-Pâ _Dehxodâ Ϣiki-En Ϣiki-De   1.0
Ažfandâk n. اژفنداک: قوس قزح; رنگین کمان rainbow Regenbogen - Ϣiki-En Ϣiki-De _Dehxodâ   1.0
Savise n. سویسه: قوس قزح; قوس و قزح; رنگین کمان rainbow Regenbogen - Ϣiki-En _Dehxodâ Ϣiki-De   1.0
Dâv n. داو: ادعا claim Anspruch revendication Dehxodâ داو همان گویشی دیگر از دو ( دویدن ) است. برای نمونه بجای نوبت بازی میگفتند: حالا داو توست: = اکنون تو باید بدوی Your Run ! ، گرچه در بازی دویدن هم نباشد. داوطلب هم همین است، کسی که میخواهد داو/دو در دست او باشد. همچنین ادعا نیز با این واژه همپوشانی دارد برای انیکه کسی که چیزی را میگوید که بیرون از هنجار آروینی ( نورم تجربی) است، از رده (صف) بهنجار ها ( نورمالها) بیرون امده ( مانند یک داوطلب) و دست به دو/داو زده است:
Dehkhoda:
داو تمامی زدن ؛ دعوی کمال کردن . ادعای تمامی کردن :
اورنگ کو؟ گلچهر کو؟ نقش وفا و مهر کو؟
حالی من اندر عاشقی داو تمامی میزنم
(
ادعا به سخنی میگویند که بیرون از هنجار آروینی باشد:
نمونه :
١- شلوار من مال من است: یک داو نیست چون پُرگاه همیگونه است!
٢- شلوار شما مال من است: یک داو است و من باید پایور کنم ( با کاغذ خرید و ..) که شلواری که تن شماست، از آنِ من است.
)
~مزدک
0.0
Budan -> bâš k. بودن: - to be sein être Dehxodâ Dehxodâ MacKenzie Nyberg بن کنون کارواژه‌یِ بودن باش میباشد. چند نمونه از کاربرد‌هایِ باش در ادبسار:

سعدی:
هزارم درد می‌باشد که می‌گویم نهان دارم
لبم با هم نمی‌آید چو غنچه روز بشکفتن
++
هر کو به همه عمرش سودای گلی بودست
داند که چرا بلبل دیوانه همی‌باشد
---------------------------
وحشی:
به این افسانه گفتن عاقبت افسانه خواهم شد
مگو وحشی کجا می‌باشد و منزل کجا دارد
--------------------------
خواجوی کرمانی
… چه نغمه ست کزین پرده‌سرا می‌آید
تاب آن سنبل پـُرتاب کرا می‌باشد
--------------------------
اوحدی:
سرم سودای او دارد، زهی سودا که من دارم!
از آن سر گشته می‌باشم که این سوداست در بارم
-------------------------
صائب تبریزی:
به زیر چرخ دل شادمان نمی‌باشد
گل شکفته درین بوستان نمی‌باشد
خروش سیل حوادث بلند می‌گوید
که خواب امن درین خاکدان نمی‌باشد
به هر که می‌نگرم همچو غنچه دلتنگ است
مگر نسیم درین گلستان نمی‌باشد؟
به طاقت دل آزرده اعتماد مکن
که تیر آه به حکم کمان نمی‌باشد
به یک قرار بود آب، چون گهر گردد
بهار زنده‌دلان را خزان نمی‌باشد
کناره کردن از افتادگان مروت نیست
کسی به سایهٔ خود سرگران نمی‌باشد
مکن کناره ز عاشق، که زود چیده شود
گلی که در نظر باغبان نمی‌باشد
هزار بلبل اگر در چمن شود پیدا
یکی چو صائب آتش‌زبان نمی‌باشد


—————————
باش ≠ باد
bâš ≠ bâwd

باد همان چهره‌یِ آرزوئین بودن است, چنانکه میگویند: ایدون باد (= باشد که اینجور شود)


~مهربد
0.0
Âzdâš n. آزداش: آز+داشن award Auszeichnung prix Ϣiki-En Ϣiki-De New persian form not existing, but could be âzdâš or hazdâd |
دهیشن (دهش) همان هبه یا کمابیش هدیه و .. است. پاد+دهشن = پاداش = دهش در برابر کاری نیکو = vreward
جایزه = ex +wader و ex * = هز ( مانند هزینه ( expense )
پس جایزه یا همان آوارد میشود در پارسی هزدهش یا هزداش ( به همانندی پاداش) ~مزدک
1.0
Dirâyin n. دیرآیین: رسم و سنت tradition Tradition tradition Faramarz Bigdelou به گمانم تراداد برابر شایسته‌ای نیست. بن داد در فرایافت‌های گوناگون و کمابیش بی‌پیوند بهم، کاربرد دارد، دلالت آن به یک فرایافت دیگر، زبان را ناتوان‌تر می‌سازد.
شاید واژه‌ای آشنا مانند دیرآیینی بیشتر بخت پذیرفته شدن داشته باشد.
1.0
Handâštan -> handâr k. هنداشتن: پنداشتن; باور داشتن; عقیده داشتن to deem erachten - Mazdak i Bâmdâd واژه ی پنداشتن کمابیش از آمایش به+ هم+ داشتن میاید (پژوهشمایه از علی نورائی)
to deem یک جور پنداشتن و باور داشتن است که با دریافت بیشتری همراه است تا پنداشتن. بر این پایه با برداشتن پ ( به، پاد) میتوان با پیشوند هن=هم ، گفت هنداشتن
من اورا شایسته میهندارم I deem him worthy
هر کاری که بایسته میهندارید انجام دهید any action you deem necessary
1.0
Gozârešik z. n. گزارشیک: مستند documentary Dokumentarfilm documentaire Mazdak i Bâmdâd Mehrbod i Vâraste فردید از فیلم مستند یا دکمانتری این نیست که آنجا سندی نشان میشود، فردید این است که این یک فیلم بازیگری شده و داستان ناراستین نیست بساکه فیلمبرداری از چیزهای راستین شده ( و در آن میان شاید برگه ها و فرتور های تاریخی). ازینرو زاب گزارشین برای چنین فیلمی بسنده است. اگر مستند جای دیگر بکار برود، خب آنگاه باید فرایافت برگه‌مندی ( سندیت) را در ان آورد. برای نمونه حرف مستند = سخن برگه‌مند
~مزدک

درست است, ولی من گزارشیک می‌افزایم که اینجور زابسازی بیشتر پشتوانه دارد, برای نمونه پیشتر داشته‌ایم «دانشیک», پس اینجا «گزارشیک».
~مهربد
1.0