Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Kalât n. کلات: قلعه (معرب شده‌یِ کلات) castle Burg château _Dehxodâ ϢDict-Pâ Ϣiki-En Ϣiki-De Ϣiki-Pâ واژه ی قلعه یا همان قلعة (قلعت) تازی، از واژه ی کلات پارسی گرفته شده است. ~مزدک 1.0
Kolâk z. کلاک: میان تُهیگ hollow hohl creux Ϣiki-Pâ Ϣiki-En _Dehxodâ ϢDict-Pâ   1.0
Bâšgâh n. باشگاه: کلوپ club Verein club Farhangestân   0.0
Hamâgi n. هماگی: کلیت generality Allgemeinheit généralité Mehrbod i Vâraste   1.0
Kolofti n. کلفتی: ضخامت thickness Dicke épaisseur Dehxodâ   0.0
Vâžegân z. n. واژگان: کلمات words Wörter mots     1.0
Âbkenâr   آبکنار: اسکله waterfront am Wasser gelegen front de mer Dehxodâ   1.0
Bârandâz n. بارانداز: اسکله wharf Kai quai Dehxodâ   0.3
Sâzmânyâfte z. سازمانیافته: متشکل organized organisiert organisé     1.0
Hamâd n. هماد: کل،کلیت

هماد: جمیع
whole; entire

-
Ganzheit

-
-

-
Dehxodâ

_Dehxodâ ϢDict-Pâ
  1.0
Farcin n. فرچین: کلکسیون collection Sammlung collection Mehrbod i Vâraste از بانو Sony Hamedanchi پیشتر واژه‌یِ «فرگزین» را برای eclectic داشتیم, اینور میتوانیم بهمانند فرچین (collection) را بداریم, که همسنگ ِ گلچین (selection) هم باشد. ~مهربد 1.0
Hamâmuz n. هماموز: همکلاسی classmate Mitschüler - ϢDict-Pâ Ϣiki-En   1.0
Beškalidan -> beškal k. بشکلیدن: محاصره کردن با اسلحه و ساز و جنگ to besiege; to surround - - _Dehxodâ ϢDict-Pâ Ϣiki-En Ϣiki-En   1.0
Beškelidan -> beškel k. بشکلیدن: محاصره کردن to besiege belagern assiéger _Dehxodâ Dehxodâ Ϣiki-En   1.0
Xodkelid n. خودکلید: آفتومات; آفتامات relay regulator - -     1.0
Farcinbâz n. فرچینباز: کلکسیونر collector Kollektor collectionneur Mehrbod i Vâraste   1.0
Vâže n. واژه: کلمه; لغت word Wort mot Dehxodâ   0.0
Bibarnâme z. n. بیبرنامه: بلاتکلیف undecided unentschieden indécis     0.0
Pâdarhavâ   پادره‌وا: بلاتکلیف wavering; undecided - - Ϣiki-En ϢDict-Pâ   1.0
Soxan n. سخن: کلام; حرف speech; talk Rede discours Dehxodâ   0.0
Došvâr z. n. دشوار: مشکل; صعب difficult schwer difficile Dehxodâ   0.0
Vandvâže n. وندواژه: کلمه رابط copula Kopula copule Mehrbod i Vâraste   1.0
Bâhamâdin z. باه‌مادین: تشکل حزبی - - -     1.0
Alkolbâregi n. الکلبارگی: اعتیاد به الکل alcoholism Alkoholismus alcoolisme Mazdak i Bâmdâd Hormoz and 3 others manage the membership, moderators, settings, and posts for ‎کارگاه واژه‌یابی، واژه‌گزینی و واژه‌سازی پارسی‎.
میخواره و ... خب به کسانی میگن که در مهاد٬ می مینوشند ولی ناگزیر الکلی نیستند.
الکلی= alcoholic
الکل‌بارگی = alcoholism
الکل واژه ی تازی است ولی جهانی است٬ چیزی مانند الومینیوم٬ پروتون٬ ... نیازی به همتایابی نیست.
~Mazdak
1.0
Bibarnâmegi n. بیبرنامگی: بلاتکلیفی undecidedness Unentschlossenheit indécis     0.1
Yekkegu   یکهگو: متکلم وحده sole speaker - -     1.0
Došvâri n. دشواری: اشکال; مشکل difficulty Schwierigkeit difficulté Dehxodâ   0.0
Kâvdis n. کاودیس: به شکل مقعر syncline Synklinale synclinal Ϣiki-Pâ Ϣiki-De Ϣiki-En   1.0
Ruyehamrafte b. رویه‌مرفته: در مجموع; در کل altogether; all-in-all insgesamt; alles in allem tout à fait; en tout     1.0
Tuham   توه‌م: مشکل دار; مضطرب troubled beunruhigt troublé     0.0
Hamâg b. هماگ: کلی; دربرگیرنده general General général Mehrbod i Vâraste   1.0
Radebastan -> radeband k. رده‌بستن: رده‌بندی کردن; کلاسه کردن to classify klassifizieren classer Ϣiki-En   1.0
Yegânestan -> yegân k. یگانستن: یک ساختن; ریزگان را کلان کردن to unify vereinheitlichen unifier Mehrbod i Vâraste ⚕Heydari   1.0
Vâdisidan -> vâdis k. وادیسیدن: کج و معوج کردن; از شکل انداختن to deform verformen déformer Mehrbod i Vâraste   1.0
Každisidan -> každis k. کژدیسیدن: کژ و کوژ کردن; از شکل درآوردن to misform - -     1.0
Kong z. کنگ: قوی‌‌هیکل; مرد ستبر و قوی هیکل sturdy - - Dehxodâ   1.0
Doždisidan -> doždis k. دژدیسیدن: از شکل انداختن و خراب کردن to disform (archaic.); to misshape - -     1.0
Camiq n. چمیغ: تفاوت ریز معنایی nuance Nuance nuancer Mazdak i Bâmdâd این واژه با واژه فرانسه "نواژ" ( ابر- میغ ) همریشه است و شاید بتوان گفت:
چمیغ ( چم + میغ)
میغ همان ابر تیره و باران زا میباشد.
هراینه این چمیغ برای نوانس در چم است ولی بگونه ی کلان هم میشود گفت:
میغش
نمونه: واژه ی نمایش، میغش هایی در گویش دارد، چنانکه میتوان نـَمایش، نـُمایش یا نِمایش گفت و هر سه درست بشمار میروند.

~Mazdak
1.0
Damnevešt n. دمنه‌وشت: ساتیر هزل; هجو satire Satire satire Mazdak i Bâmdâd برای واژه ی ساتیر، از نام یکی از جانوران استوره ای بازیگوش و پدرسوخته سود جسته اند. ما نیز میتوانیم برای نمونه از این راه به جایی برسیم. مانند دمنوشت = دمنه‌وشت (وشت/ویس = scribe ) از دمنه ( روباه داستانی از کلیله و دمنه) 1.0
Halapand n. هلپند: لُمپن; لمپن lumpen - - Dehxodâ چو او ماه شکافید، شما ابر چرایید؟ 9 چو او چُست و ظریف است، شما چون هلپندید؟ (مولوی۲: ۳۶۷).


--
من به گمانم منبل بر وزن تنبل را مولانا بکار برده بدک نیست ولی هلپند را هم مولانا دارد برای بیکاره و معنای نزدیکی دارد.
~Amin Keykha

لومـپِــن در واژه به چم یک تکه پارچه کهنه و کثیف و ژنده است، به قاب دستمال هم گفته می‌شود.
مارکس با آوردن این واژه در کنار پرولتاریا بر آن بار ویژه ای نهاده که ویکیپدیا به گستردگی در باره آن نوشته.
~MM

ومپِن‌پرولتاریا, زبانزد مارکس و انگلس برای طبقه ای از همبود است (پرولتاریای ژنده) که برخلاف بورژوازی و پرولتاریا در تولید نقشی ندارد و در حاشیه اجتماع از راه‌های مشکوک مانند گدایی و واسطه‌گری و کلاهبرداری امرار معاش می‌کند. ولی در نگاهی دیگر طبقه ای از همبود که با پیشرفت و دگرگونی های بنیادین همبودین علاقه ای ندارد وبیشتر با هم سفرگی و وابستگی به طبقه های تولیدگر، شاغل و کارگر و پولدار می زید.

~Sony Hamedanchi
1.0
Disnegâre n. دیسنگاره: دسن (فرانسوی) drawing Zeichnung dessin Ϣiki-De Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-En دگرسانی دسن و دیزاین در این است که دسن همواره یک drawing بهمراه دارد ولی دیزاین برای خانه و جز انیها یک گذرگاه کلان تر است. از اینرو نگار /نگارش ~مزدک 1.0
Darro n. دررو: نفاذ; نفوذ

دررو: مخرج; خروج
persuasion

egress; outlet
-

-
-

-
Dehxodâ

Dehxodâ
نفاذ. نفوذ در کلام . نفاذ امر: احکام یا حرفهای او دررو ندارد. حرفش همه جا دررو دارد. (یادداشت آمرزیده دهخدا) 1.0
Nišequli z. n. نیشغولی: خرافی; وهمی; موهوم superstitious abergläubisch superstitieux Dehxodâ مهربد جان،من تنها نگر خود را گفتم همانگونه که گفتی برخی می گویند که ناب غول بود که ناب تازی به چم چهار دندان تیز جانوران است که به پارسی نیش گفته می شود که به نیش غول دگرسان یافت.

پن من هنوز پیوند دندان غول با خرافه(یاوه،افسانه و یا میتخت) در نمی یابم. زبانزدی که با واژه ی غول ساخته شده است مانند این: دندان غول را شکستن به این چم است که کار بزرگ یا شگفتی انجام دادن است که پیوند و سویش(جهتش) دریافتنی است پن آن یکی بی چمار است.در داستان اسفندیار هم مانند رستم داستان هفت خوان دارد که در خوان چهارم با زن جادوگری روبرو می شود که نام او غول است و اسفندیار او را می کشد.
شاید از اینجا بتوانیم راهی به خرافه بزنیم. همانگونه که می دانیم کار جادوگر فریب دادن است و چیزهای دروغ را راست می نماید ودر گذشته جادوگران هنگام جادوگری همیشه ابزاری در دست داشتند و شاید با داشتن نیش یا ابزاری دیگر در دست هم برای ترساندن و هم برای بهتر پذیراندنِ کارشان به کار می گرفتند و از اینجا می توانیم یک راه سمبی(نقبی)به چم آن خرافه برسیم چونکه با کلک کارها را جور دیگر نشان می داد و کس خرافه اندیش هم با تهی بودن از خرد داستان را جور دیگر می بیند.با این شمارمی توان غول در واژه نیشغولی از پارسی انگاشت.هم چنین بسیار واژگان پارسی به درون زلان تازی رفته و گاهی هم دست نخورده به خود ما برگردانده شده است.
هم چنین غول به مازندرانی به چم کَر و یا کسی که گوشش سنگین است در دشنام دادن به کسی برای نمونه بگویند «مرتیکه غول گوش» در اینجا به چم نادان به کار می رود و نادان کسی است که نمی تواند ارزیابی درستی از پیرامونش کند و زود دچار گمان و پندار می شود شاید با این چم راهی به دهی برد و به زبان دیگر آن را خرافه نامید.این چیزهایی بود که به اندیشه من رسیده بود.

~ بهمن حیدری
1.0
Namakin z. نمکین: ملیح mellifluous Mellifluous mélodieux Dehxodâ یکی حدیث کند از ملاحت لب یار
که با نمک تر از آن هیچ شوره زاری نیست
یکی سروده سخن‌ها ز سرو قامت دوست
که همچو سروی در هیچ جویباری نیست
یکی کند سگ کوی نگار را توصیف
که همچو او سگ گردن کلفت ِ هاری نیست
یکی ز چاه زنخدان سخن همی راند
که چاهی اینسان در هیچ رهگذاری نیست
شکست رونق بازار عشق و شعر و ادب
بدین متاع رواجی و اعتباری نیست
بگو به اهل ادب محرمانه "روحانی"
بتر ز شاعری و شعر هیچ کاری نیست.
~روحانی
1.0
Vâcekândan -> vâcekân k. واچکاندن: تقطیر کردن to dilute verdünnen diluer Mazdak i Bâmdâd De=وا
Still= چکه
واچکاندن
آب مقطر= آب واچکان(ده)
برای واچکاندن الکل از مـِی٫ باید از دمای ۷۰ ْبالاتر نرفت.

~Mazdak
1.0
Pišgu n. پیشگو: نبی oracle Orakel oracle Dehxodâ دگرسانی سروش با اوراکل این است که سروش یک هستی ایزدی و مینوی است ولی اوراکل ها آدم هایی بوده اند که مانند رمال ها و فالبین های خودمان یک پیشگویی هایی میکرده اند و هنرشان این بوده پیشگویی را جوری بکنند که همه جوره بتوان از ان برداشت نمود و همواره درست از آب در بیاید.

~Mazdak
0.0
Heykâre n. هیکاره: معتاد; کسیکه هی کاری را پشت سر هم میانجامد addict Süchtig accro   هی کاره به جای معتاد یا عادت.تازه کلمه ریشه داری هم هست .بابا بزرگم استفاده میکرد وقتی ما یه کاریرو زیاد انجام میدادیم ،میگفت هی کاره شدی.


~Masoud Goodarzi
1.0
Benâmide z. n. بنامیده: مشخص; واقعی concrete konkret concret Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-De Ϣiki-En بـِـنامیدن [benâmidan] = benennen(Ger.) = denominate(Eng.) = نام نهادن ( توصیف و مشخص کردن); چیزی را بگونه ی مشخص و روشن معرفی کردن . برای نمونه میگوییم جانوران وحشی خطرناک هستند، اینجا یک گزاره ی کلان است و نمونه بنامیده ای نیاورده ایم ولی در این جا نمونه ی مشخص میاوریم: پلنگ یک نمونه ی مشخص از جانوران خطرناک وحشی است. پس اینجا با نام بردن یک جانور بیرام، یک نمونه ی بنامیده ( مشخص) بدست داده ایم. یا میگویند اقداماتی برای رفع بیکاری در دست اجراست، میپرسیم خب، چه اقداماتی؟ میگوید برای نمونه ساختن کارخانهای بیشتر. پس این میشود یک اقدام مشخص چون نام برده شده و برای شنونده دیگر گزاره ی کلان (کلی) نیست، یک نمونه ی عینی و بساویدنی و روشن است = بنامیده ~مزدک 1.0
Varpušândan -> varpušân k. n. ورپوشاندن: مخفی کردن to disguise Verkleidung déguisement Mazdak i Bâmdâd وَرپوشاندن
دگیز با «لباس مبدّل» و پوشش و پوشاندن فرهود سروکار دارد.
آیا گمان میکنید بتوانم بوی الکل را با خوردن تکه ای نعنا وَر بپوشانم؟
آن زن خود را چو یک مرد ورپوشانید ولی نتوانست سدای خود را ور بپوشاند.
آن زن ٬ چو یک مرد وَرپوشید ولی نتوانست سدای خود را ورپوشد.

~Mazdak
1.0
Farâmuxtan -> farâmuz k. n. فراموختن: مطالعه کردن to study untersuchen enquêter Mazdak i Bâmdâd این فرایافت ( study ) همواره با خواندن همراه نیست. برای نمونه شما میتوانید یک نگاره از میکل آنژ را study کنید
پس شاید بشود گفت: فراموختن - این "موختن" از آموختن یافت میشود و فرا در فراگرفتن .
دانشجویان هنر شایند که نگاره های میکل آنژ را بفراموزند.They should study the paintings of M.A.
من از آزمون گذر نکردم چون این نسک را درست نفراموخته بودم

~Mazdak
1.0
Yâdnegâšt n. یادنگاشت: وفاتنامه; نوشته روی سنگ قبر epitaph Epitaph - Mahmood Moosadoost این واژه تنها به نوشته‌ی روی گور گفته نمی‌شود، به نگاشته های هنری که به دیوار کلیسا به یاد درگذشته می‌شود هم گفته می‌شود. از اینرو نباید حتما گور باشد. همان <یادنبشت> ( و یا شاید <یادنگاشت> ) درخور تر است. در زیر Epitaph ی که روی گور نوشته نشده:

~mm


یادنگاره, یادنگار به یاد یادگاری هم گیرا‌اند.
~مهربد

از یادنگار‌ شما خوشم آمد ولی یادنگاشت بهتره چون نگار تنها نقاشی را بیاد میاورد ولی نگاشت نوشته هم دارد و ما نمخواهیم از «نوشته» بسی دور بشویم
~مزدک
1.0
Forugaštan -> forugard k. فروگشتن:

فروگشتن:
to go under

to explore; to travel throughly
untergehen

-
-

-
Dehxodâ

Dehxodâ
یکی از چم های پیشوند فرو، همان سراسر و تا به پایان (کلّ و تمامی) است . مانند فروگرفتن (مصادره-اشغال)= گرفتن همه جا/ همه چیز
فروگشتن : اگر گشتن را همان سیر و سیاحت بگیریم، میشود سراسر چیزی را گشتن و گردیدن .
اگر گشتن را برابر شدن بگیریم، این فرو به چم پایین است و میشود غرق شدن یا پنهان شدن و ....
اینهایی که در آنها فرو برابر سراسر و تا به پایان است، نیاز به کارگیر دارند:
چنگیز چین را فروگرفت
او خراسان را فروگشت و مردم نیشابور را فروکُشت.
فرستاده، نامه ی را بر پادشاه فروخواند
...
آنجایی که گشتن برابر شدن است کارگیر نیاز نیست:
کیخسرو در میان برف البرزکوه فروگشت ( غیب شد/غرق شد)

~مزدک
1.0
Âżingorizi n. آذینگریزی: مینیمالیسم (هنر) minimalism (art) - - Nader Tabasian مینیمالیسم در برابر هنر پرآذین باروک شکل گرفت و از آرایش و پرآذین کردن گریزان بود. در برابر پرآذینی معماری صفویه، معماری مسجد جامع نایین آذین گربز است. نقاشی باروک بسیار پرطمطراق است ولی خوان میرو در کارهایش به آذین گریزی رو آورد.

کمینه گرا هم درست نیست، چون در مینیمالیسم اندازه ها کم نیستند. یک موسیقی مینیمال می تواند ۱۰ دقیقه به درازا بکشد، بیشتر از یک قطعه ی موسیقی کلاسیک یا باروک ولی بازیوختن در آن بسیار است. بازیوختن چند گزاره. پس هنر مینیمال از آذین کردن و آراستن و زیورکردن می پرهیزد.

~Nader Tabasian
1.0