| Pârsig | B. | Negizeš | English | Deutsch | French | P. | Rišešenâsih | Prevalence |
|---|---|---|---|---|---|---|---|---|
| •Kârvâže | n. | کارواژه: فعل | verb | Verb | verbe | _Dehxodâ | 1.0 | |
| •Konânidan -> konâney | k. | کنانیدن: کارواژهیِ گذرا از کردن
کنانیدن: کسی را به کاری واداشتن |
to actuate
to persuade; to force into |
-
- |
-
- |
Ϣiki-En _Dehxodâ
_Dehxodâ |
1.0 | |
| •Rawâlin | z. | روالین: معمولی چیزی یا روشی که همه جا رواستاز روال، از کارواژه ی رفتن | usual | gewöhnlich | - | 1.0 | ||
| •Hanudan -> hanâ | k. | هنودن: تأثیر کردن، اثر گزاردن; کارواژه ی کهن آن خشنویتن بوده = خشناتای = هشنودن - هنودن که در آغاز به چم اثر راضی کننده و کار قانع کننده بوده. -ariavand | to effect | - | - | _Dehxodâ Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Bârgar | n. | بارگر: شارژر | charger | Ladegerät | chargeur | Mazdak i Bâmdâd | شارژ= بار (نامواژه) شارژ= بار کردن(کارواژه) کار شارژ/کار شارژر= بارگری -er = ـگر ~مزدک |
1.0 |
| •Yuridan -> yur | k. | یوریدن: هجوم آوردن | to assault; to raid | - | - | Mehrbod i Vâraste | یورش وامواژهای خوشخیم از ترکی میباشد و میتوان ازآن کارواژهیِ "یوریدن" را برساخته داشت. ~مهربد | 1.0 |
| •Kâvoštan -> kâvoš | k. | کاوشتن: کاوشیدن; کاوش کردن | to explore | erforschen; explorieren; erkunden | explorer | Mehrbod i Vâraste | ازآنجاییکه واژهیِ کاُوشگر را امروزه داریم, میتوانیم کارواژهیِ برساختهیِ کاوُشتن را نیز بداریم. ~مهربد |
1.0 |
| •Faraxmidan -> faraxm | k. | فرخمیدن: دقت کردن | to concentrate; to focus | konzentrieren | - | ϢDict-Pâ Ϣiki-En Ϣiki-En _Dehxodâ | مهربد کیارنگ، کار واژه ی فَرَخمیدن یا فَرخمیدن به مینوی یا مانک جدا کردن چیزی از چیزی، مانند جدا کردن هسته ی پنبه از خود پنبه و چم دیگر آن دقت کردن و کوشش در کاری; پس دقت در نهاد(درون)این کارواژه نهفته است. ~بهمن | 1.0 |
| •Âmâdan -> âm | k. | آمادن: آماده کردن; حاضر کردن | to ready; to | bereiten | apprêter; préparer | Mehrbod i Vâraste Dehxodâ | برای کارواژهی آمادن میتوان بن کنون «آم» را برانگاشت و اینچنین ما کارواژهی آمادن را برای کار میآمیم ~مهربد | 1.0 |
| •Sanjâftan -> sanjâb | k. | سنجافتن: سنجابیدن; احتکار کردن | to hoard | hamstern | - | Mahmood Moosadoost | اگر بپذیریم، یکی از ویژگیهای سنجاب مانند هامستر (موش خرمایی) ذخیره کردن آذوقه است، شاید بتوان کارواژه سنجابیدن را پیشنهاد. + در آلمانی کارواژه هاَمسترن (هاَمستر+ن) به چم احتکار کردن است. ~mm |
1.0 |
| •Boruntanide | z. | برونتنیده: - | extended | ausgedehnt | - | Bamdad Khoshghadami | پیشوندِ اکس در آغازِ واژهی اکستندد به چمِ به بیرون رو بیرون است و بخش دومِ این واژه با کارواژهی تنیدنِ فارسی همریشه است و دارای چمارِ بسیار نزدیک است ~بامدادخوشقدمی | 1.0 |
| •Honudan -> honâ | k. | هنودن: تاثیر کردن; اثر گذاشتن | to affect | beeinflussen | affecter | _Dehxodâ | کارواژه ی کهن آن خشنویتن بوده = خشناتای = هشنودن - هنودن که در آغاز به چم اثر راضی کننده و کار قانع کننده بوده. ~مزدک |
1.0 |
| •Boruntanidan -> borun | k. | برونتنیدن: - | to extend | ausdehnen | étendre | Bamdad Khoshghadami | پیشوندِ اکس در آغازِ واژهی اکستندد به چمِ به بیرون و بیرون است و بخش دومِ این واژه با کارواژهی تنیدنِ فارسی همریشه است و دارای چمارِ بسیار نزدیک است ~بامدادخوشقدمی | 1.0 |
| •Fardâštan -> fardâr | k. | فرداشتن: جدی گرفتن | to take seriously | - | - | Mehrbod i Vâraste | فرداشتن را میتوانیم به این کارواژه بدهیم. سخن ایشان را باید فرداشت. اگر خواستیم غلمبه سلمبهتر, سخن ایشان را باید فرداشت نمود. ~Mehrbod |
1.0 |
| •Bastargozârikardan -> bastargozârikon | k. | بسترگذاریکردن: تعبیه کردن | to embed | einbetten | - | Mazdak i Bâmdâd | پیرو ساختار کارواژه انگلیسی و آلمانی که از واژه «بستر» بهره بردهاند. ~بامداد خوشقدمی | 1.0 |
| •Bardâxtan -> bardâz | k. | برداختن: نتیجه نهایی دادن; سود کردن | to pay off | tilgen; auszahlen | - | Mehrbod i Vâraste | برای payment داریم «پرداخت» ولی واژهیِ خوبی برای «payoff» نداریم و گاه از همین «پرداخت» بهره میگرند. نگرش من این است که از کارواژهیِ «برداختن = to pay off» برای این بهره بگیریم. کارواژهیِ دیگر پیشنهادین «افداختن» بود, ولی میان ایندو با اندک برگزیدگی برداخت را بهتر دیدم. ~مهربد |
1.0 |
| •Âfaridan -> âfarin | k. | آفریدن: تحسین کردن | to praise | loben | louange | Dehxodâ | آفریدن و آفوریدن دو کارواژهی جداگانه اند که در پارسی نوین درآمیختهاند. چم درست آفریدن همان آفرین گفتن است, هنگامیکه کارواژهی آفوریدن همان "خلق کردن" باشد. ~مهربد | 0.0 |
| •Barvâxt | n. | برواخت: تاکید | emphasis | Betonung | accentuation | Mazdak i Bâmdâd | واختن= نی(down) +واک( voice) + تن (نشانه ی کارواژه) برواختن= بر( over,above, up) + واک+ تن ≈to voice up=accentuate ازآن میشود بیرون کشید: برواک(مانای پژواک) برواخت( مانای نواخت) برواز( نواز) بروازش(نوازش) برواختار بروازا بروازیک بروازال بروازمند ~مزدک |
1.0 |
| •Budobâš | n. | بودباش: اقامت | stay | Aufenthalt | séjour | "بودوباش" در گویش افغانستانی و تاجیکستانی بجای واژه تازی "اقامت"، واژه زیبا و پارسی "بودوباش" بکار برده میشود. بودوباش، ترکیب بن گذشته و بن اکنون کارواژه "بودن" است. بود + و + باش این واژه به گوش ما ایرانیان نا آشناست و زمان میبرد تا به آن خو گرفت. گفتنی است که ترکیب بن گذشته + بن اکنون، در زبان پارسی کاربرد گسترده ای دارد. من برایتان چندین نمونه در زیر میآورم: گفت و گو (گفتگو) جست و جو (جستجو) شست و شو (شستشو) تاخت و تاز ساخت و ساز سوخت و سوز دوخت و دوز پخت و پز رُفت و روب ~Amir Ghorban Zadeh |
1.0 | |
| •Budan -> bâš | k. | بودن: - | to be | sein | être | Dehxodâ MacKenzie Dehxodâ Nyberg | بن کنون کارواژهیِ بودن باش میباشد. چند نمونه از کاربردهایِ باش در ادبسار: سعدی: هزارم درد میباشد که میگویم نهان دارم لبم با هم نمیآید چو غنچه روز بشکفتن ++ هر کو به همه عمرش سودای گلی بودست داند که چرا بلبل دیوانه همیباشد --------------------------- وحشی: به این افسانه گفتن عاقبت افسانه خواهم شد مگو وحشی کجا میباشد و منزل کجا دارد -------------------------- خواجوی کرمانی … چه نغمه ست کزین پردهسرا میآید تاب آن سنبل پـُرتاب کرا میباشد -------------------------- اوحدی: سرم سودای او دارد، زهی سودا که من دارم! از آن سر گشته میباشم که این سوداست در بارم ------------------------- صائب تبریزی: به زیر چرخ دل شادمان نمیباشد گل شکفته درین بوستان نمیباشد خروش سیل حوادث بلند میگوید که خواب امن درین خاکدان نمیباشد به هر که مینگرم همچو غنچه دلتنگ است مگر نسیم درین گلستان نمیباشد؟ به طاقت دل آزرده اعتماد مکن که تیر آه به حکم کمان نمیباشد به یک قرار بود آب، چون گهر گردد بهار زندهدلان را خزان نمیباشد کناره کردن از افتادگان مروت نیست کسی به سایهٔ خود سرگران نمیباشد مکن کناره ز عاشق، که زود چیده شود گلی که در نظر باغبان نمیباشد هزار بلبل اگر در چمن شود پیدا یکی چو صائب آتشزبان نمیباشد ————————— باش ≠ باد bâš ≠ bâwd باد همان چهرهیِ آرزوئین بودن است, چنانکه میگویند: ایدون باد (= باشد که اینجور شود) ~مهربد |
0.0 |
| •Barvâxtan -> barvâž | k. | برواختن: تکیه دادن; تاکید کردن
برواختن: |
to accentuate
to emphasize |
akzentuieren
betonen |
-
- |
Mazdak i Bâmdâd
Mazdak i Bâmdâd |
واختن= نی(down) +واک( voice) + تن (نشانه ی کارواژه) برواختن= بر( over,above, up) + واک+ تن ≈to voice up=accentuate ازآن میشود بیرون کشید: برواک(مانای پژواک) برواخت( مانای نواخت) برواز( نواز) بروازش(نوازش) برواختار بروازا بروازیک بروازال بروازمند ~مزدک |
1.0 |
| •Farnud | n. | فرنود: برهان; استدلال; دلیل | reason | Begründung; Grund | raison | Dasâtir Ϣiki-De Ϣiki-En _Dehxodâ ϢDict-Pâ | در پهلوی کارواژه ی آنیدن/آنودن ( مانند شنیدن/شنودن)با بُن کنون «آنای» به چم راهنمایی نمودن و راهبری کردن و بردن می هستوده . از بُن نای/نودن واژه ی آنود نیز میتواند درست مانند شنود یک نامواژه دانسته شود ٬ برابر هدایت و دلالت٬ چراکه دلالت در عربی درست همان راهنمایی است فر پیشوند فراتر میباشد و فرانودن یا فرنودن برابر با رهنمایی فراتر لِادئنگ فعرتهِر = فرا+(â)نīدان (ī= ئئ / ع کامبیز/کمبوجیه- سیریل/کوریل) . که درست همان چم دلیل ودلالت را در منطق دارد و نامواژه ای کزان ساخته میشود٬ فرانود یا فرنود است که درست برابر استدلال میباشد. ~مزدک |
1.0 |
| •Negâhestan -> negâh | k. | نگاهستن: نگاه کردن; نظر کردن; نظر افکندن; نظاره کردن | to look | schauen | regarder | Dehxodâ Mehrbod i Vâraste | چون کارواژهیِ نگاه کردن را هماکنون داریم و نگاه کردن کمی از نگریستن میتواند دور باشد (مکنزی, برنگریستن = to consider, نگاهی که همراه با باریکبینی و هشیاری باشد) پس میتوانیم کارواژهیِ سادهیِ نگاهستن را نیز بداریم. ~مهربد |
0.5 |
| •Setâmidan -> setâm | k. | ستامیدن: اعتماد کردن | to trust | vertrauen | - | Mazdak i Bâmdâd ~MacKenzie | <<در پهلویک کارواژهیِ «اپستامیدن / apestâmidan» را داریم به چم "اعتماد کردن / to trust".>> ~مهربد سـَتامیدن [setâmidan] اگر بنگریم که این کارواژه از دو بخش ape + stamidan باشد و ape ( = به امروزی ) ، میتوان گفت (چیزی را) بستامیدن یا به سادگی سـِتامیدن ('به' چیزی) : مردم او را میبستامند = مردم به او می ستامند در پارسی واژگانی که با es، ... آغاز میشدند میتوانند بگونه Se ... نیز ورتیده شوند: مانند : استاره = ستاره اسپاس= سپاس اسپاس = سپاش اُشتـُر = شـُتـُر اِیزد = یـَـزد... پس اگر اپستامیدن تا به امروز برجای می ماند، میشد بستامیدن یا سـِتامیدن، مانند اپسپوردن، که شده سپردن ~مزدک |
1.0 |