| Pârsig | B. | Negizeš | English | Deutsch | French | P. | Rišešenâsih | Prevalence |
|---|---|---|---|---|---|---|---|---|
| •Candā | n. | چندا: کوانتوم | quantum (quanta) | Quant | quantum | Ϣiki-De | 1.0 | |
| •Candih | n. | چندی: مقدار | value | Wert | valeur | در برنامهنویسی value مقدار چیزیست که در خود نگه میدارد, آنجا میشود به value گفت «چندی». ~Mehrbod |
0.0 | |
| •Candān | b. | چندان: زیاد | much | viel | beaucoup | کار زیاد = کار چندان | 0.0 | |
| •Candbar | n. | چندبر: کثیرالاضلاع; چندضلعی | polygon | Polygon | polygone | Ϣiki-Pâ Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Harcand | هرچند: البته | however; of course | jedoch; selbstverständlich | toutefois; bien sûr | 0.0 | |||
| •Candine | n. | چندینه: جمع (دستوری ...) | plural | Plural- | pluriel | Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Candalig | z. | چندلیگ: سندلی | chair | Stuhl; Vorsitz | chaise; présidence | Ϣiki-En _Dehxodâ | 1.0 | |
| •Hamcandih | n. | همچندی: معادله | equation | Gleichung | équation | Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Yekcandih | n. | یکچندی: معادله | equation | Gleichung | équation | Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Candāin | z. n. | چندایین: کوانتوم | quantum (quanta) | Quant | quantum | Ϣiki-De | 1.0 | |
| •Candtāih | n. | چندتایی: تعدد | multiplicity | Vielzahl | multiplicité | 1.0 | ||
| •Candinegih | n. | چندینگی: تعدد; کثرت | plurality | Vielzahl; Pluralität | pluralité | Ϣiki-De Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Candānidan -> candān | k. | چندانیدن: ضرب کردن | to multiply | multiplizieren | multiplier | Mehrbod i Vâraste Ϣiki-En Ϣiki-De | 1.0 | |
| •Candgānegih | n. | چندگانگی: تعدد; کثرت | multiplicity; plurality | Vielzahl; Pluralität | multiplicité; pluralité | 0.6 | ||
| •Candtušmand | z. n. | چندتوشمند: کسیکه به چندین فند و دانش چیره باشد | multi-talented | Multitalent | aux multiples talents | 1.0 | ||
| •Candinegerāyih | n. | چندینهگرایی: پلورالیسم | pluralism | Pluralismus | pluralisme | Ϣiki-De Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Cantudan -> cantâ | k. | چنتودن: به چندی دراوردن | to quantify | quantifizieren | quantifier | Mehrbod i Vâraste Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Āmud | n. | آمود: جسم مرکب; چند جزئی | compound | Verbindung | composé | Dasātir | 1.0 | |
| •Cantāyidan -> cantā | k. | چنتاییدن: به چندی دراوردن | to quantify | quantifizieren | quantifier | Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Jahānsār | n. | جهانسار: نگرهای که به چند جهانی بودن گیتی میپردازد | multiverse; meta-universe | Multiversum; Meta-Universum | multivers; méta-univers | Ϣiki-En Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Farāyāft | n. | فرایافت: مفهومی (پندارهای) که خود از چند مفهوم دیگر ساخته شده باشد | concept | Konzept; Begriff | concept | Ϣiki-De _Dehxodâ Ϣiki-En Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-De | 1.0 | |
| •Kardin | z. | کردین: عملی; پراتیکال; آزمون کردین = امتحان عملی | practical | praaktisch | pratique | Mehrbod i Vâraste | کردین, همچون چندین | 1.0 |
| •Bol | v. piv. | بل: کثیر; بسیار | poly | poly-; vielfach | poly- | از سویی پُر را اگر بتوانیم برای full و بل را برای many بگذاریم، همپوشانیها کمتر میشود. «پر» در جایگاه برواژه همیشه بهچم much و many بوده ولی در جایگاه زاب چمِ full میدهد. بنیاد بر این بُل- را که همان گونه که شما میگویید ورتشی از پر است برای پیشوند زابسازِ many = بسیار، چندین بگذاریم. ~Nader Tabasian |
0.0 | |
| •Bararz | n. | برارز: ارزش استفاده | use value | Gebrauchswert | valeur d'usage | Mazdak i Bâmdâd | در این آمایش ها، بر نشانگر میوه و بهره و سود و آنچه است که میخوریم و می گساریم (use) ، و باز نشانگر چرخه و چندبارگی (تعویض و مبادله و تبدیل) ~Mazdak |
1.0 |
| •Bāzarz | n. | بازارز: ارزش مبادله | exchange value | Tauschwert | la valeur d'échange | Mazdak i Bâmdâd | در این آمایش ها، بر نشانگر میوه و بهره و سود و آنچه است که میخوریم و می گساریم (use) ، و باز نشانگر چرخه و چندبارگی (تعویض و مبادله و تبدیل) ~Mazdak |
1.0 |
| •Tarfand | n. | ترفند: حُقه | trick (crafty) | Kunststück | tour; ruse | ϢDict-Pâ | حقه همان جعبه/قوطی است و حقه باز ها کسانی بودند با جعبه ها چشم بندی میکردند، مانند اینکه لوبیا زیر کدام جعبه است. این است که حقه زدن و حقه بازی همان چشم بندی است که اکنون برای نمونه در لاس وگاس هم یارو انجام میدهد. حقه زدن = چشم بندی کردن/ ولی امروزه بهترین برابر آن = ترفند ( چون این کار با یک فند همراه است) = Kunststueck=trick (crafty) آرنگ و تردستی هم میشود گفت. این فرایافت ،بار نایسته ی چندانی ندارد. ~Mazdak |
1.0 |
| •Sāxtegān | z. n. | ساختگان: مجتمع | complex | Komplex | complexe | Mazdak i Bâmdâd | ساختگان ورزشی/ساختگان آپارتمانی = چندینه ی ساخته ~Mazdak |
1.0 |
| •Budobāš | n. | بودباش: اقامت | stay | Aufenthalt | séjour | "بودوباش" در گویش افغانستانی و تاجیکستانی بجای واژه تازی "اقامت"، واژه زیبا و پارسی "بودوباش" بکار برده میشود. بودوباش، ترکیب بن گذشته و بن اکنون کارواژه "بودن" است. بود + و + باش این واژه به گوش ما ایرانیان نا آشناست و زمان میبرد تا به آن خو گرفت. گفتنی است که ترکیب بن گذشته + بن اکنون، در زبان پارسی کاربرد گسترده ای دارد. من برایتان چندین نمونه در زیر میآورم: گفت و گو (گفتگو) جست و جو (جستجو) شست و شو (شستشو) تاخت و تاز ساخت و ساز سوخت و سوز دوخت و دوز پخت و پز رُفت و روب ~Amir Ghorban Zadeh |
1.0 | |
| •Agozirā | n. | اگزیرا: غیر قاطع; بی تصمیم | nondecisive | nicht entscheidend | non décisif | Mehrbod i Vâraste | گزیرا از گـُزیرْدن (تصمیم گرفتن), همچون فریبا از فریفتن. دگرسانی باریکی میان ناگزیرایی (indecisiveness) و اگزیرایی (nondecisiveness) انگاشته شده است. ناگزیرایی زمانیست که کس میان دو یا چند گزینه سرگرم گزیرش و گزینش باشد, هنگامیکه اگزیرایی بازهایست که فرایند گُزیرش به کنار گذاشته شده است. ~مهربد |
1.0 |
| •Mehsar | z. n. | مهسر: نخبه | elite | Elite | élite | Mazdak i Bâmdâd | نخبة پارسی نیست و برای ما هم بایسته نیست که واژه ای سرهم کنیم که گویشمانای یک واژه ی تازی و .. باشد.( کاری که ملایری میکند). از سوی دیگر نخبه خوشخیم است و کسی برای چندینه ی آنهم نخب بکار نمیبرد و بساکه نخبگان رواست. در پارسی میتوان گفت: مِهسر=> مهسران برگرفته از ساختار واژه ی ترکی: بویوکباشلار مهسران دانشیک جهان و پاداشبران «نوبل» بیشترینه ٬ برخاسته ی باخترزمین اند ~Mazdak |
1.0 |
| •Hāmgoriz | n. | هامگریز: غیر عادی; آدم غریب | eccentric | Exzenter; Exzentriker | excentrique; excentrique (tech.) | Mazdak i Bâmdâd | واژه ی هام با مردم دگرسان است و عوام را بیشتر میرساند و چیزی که جدا از پسند هامیانه باشد را شاید بتوان با هامگریز بهتر واوشت ( Vāveštan = توصیف نمودن) . + برای نمونه در زمان ساسانیان ، چند دبیره ی پهلوی بود که نام یکی «هامدبیره» بود و آُن، الفبایی بود که مردم هامی بدان مینوشتند ~Mazdak |
1.0 |
| •Nāgozirā | n. | ناگزیرا: ناقاطع; بی تصمیم | indecisive | unentschieden; unentschlossen | indécis | زیرا از گـُزیرْدن (تصمیم گرفتن), همچون فریبا از فریفتن. دگرسانی باریکی میان ناگزیرایی (indecisiveness) و اگزیرایی (nondecisiveness) انگاشته شده است. ناگزیرایی زمانیست که کس میان دو یا چند گزینه سرگرم گزیرش و گزینش باشد, هنگامیکه اگزیرایی بازهایست که فرایند گُزیرش به کنار گذاشته شده است. ~مهربد |
1.0 | |
| •Āżingorizih | n. | آذینگریزی: مینیمالیسم (هنر) | minimalism (art) | Minimalismus (Kunst) | minimalisme (art) | Nader Tabasian | مینیمالیسم در برابر هنر پراذین باروک شکل گرفت و از آرایش و پراذین کردن گریزان بود. در برابر پراذینی معماری صفویه، معماری مسجد جامع نایین آذین گربز است. نقاشی باروک بسیار پرطمطراق است ولی خوان میرو در کارهایش به آذین گریزی رو آورد. کمینه گرا هم درست نیست، چون در مینیمالیسم اندازه ها کم نیستند. یک موسیقی مینیمال می تواند ۱۰ دقیقه به درازا بکشد، بیشتر از یک قطعه ی موسیقی کلاسیک یا باروک ولی بازیوختن در آن بسیار است. بازیوختن چند گزاره. پس هنر مینیمال از آذین کردن و آراستن و زیورکردن می پرهیزد. ~Nader Tabasian |
1.0 |
| •Andargir | z. | اندرگیر: دیالکتیک | dialectical | dialektisch | dialectique | Ϣiki-De Ϣiki-En | از آنجا که این واژه چه در گفتگو و چه در پیوند یک جور تاثیر متقابل چرخه ای و نهادینِ پیوسته را نشان میدهند ، میتوان بجای آن (زاب) گفت همدرگیر (همدر همان اندر با ورتش نوین است) بخش درگیر ، همان تاثیر متقابل را نشان میدهد "هم" ، نشانه ی هنباز بودن چند سو در این فرایافت است که بروی هم نشان میدهد که چیزی یا چیز هایی با هم در گیر و دار هستند، نون، چه یک گفت وستیز باشد و چه یک پیوند سازمانی ~Mazdak |
1.0 |
| •Āvānahešt | n. | آوانهشت: (موسیقی) چینش و بافت آوایی | musical setting; texture (music) | Tonsatz (Musik) | écriture musicale; texture | Bamdad Khoshghadami | تکنیکهای چندبخشی کردن موسیقی و همچنین دستاورد این تکنیکها~بامداد خوشقدمی | 1.0 |
| •Budan -> bâš | k. | بودن: - | to be | sein | être | Nyberg | بن کنون کارواژهیِ بودن باش میباشد. چند نمونه از کاربردهایِ باش در ادبسار: سعدی: هزارم درد میباشد که میگویم نهان دارم لبم با هم نمیآید چو غنچه روز بشکفتن ++ هر کو به همه عمرش سودای گلی بودست داند که چرا بلبل دیوانه همیباشد --------------------------- وحشی: به این افسانه گفتن عاقبت افسانه خواهم شد مگو وحشی کجا میباشد و منزل کجا دارد -------------------------- خواجوی کرمانی … چه نغمه ست کزین پردهسرا میآید تاب آن سنبل پـُرتاب کرا میباشد -------------------------- اوحدی: سرم سودای او دارد، زهی سودا که من دارم! از آن سر گشته میباشم که این سوداست در بارم ------------------------- صائب تبریزی: به زیر چرخ دل شادمان نمیباشد گل شکفته درین بوستان نمیباشد خروش سیل حوادث بلند میگوید که خواب امن درین خاکدان نمیباشد به هر که مینگرم همچو غنچه دلتنگ است مگر نسیم درین گلستان نمیباشد؟ به طاقت دل آزرده اعتماد مکن که تیر آه به حکم کمان نمیباشد به یک قرار بود آب، چون گهر گردد بهار زندهدلان را خزان نمیباشد کناره کردن از افتادگان مروت نیست کسی به سایهٔ خود سرگران نمیباشد مکن کناره ز عاشق، که زود چیده شود گلی که در نظر باغبان نمیباشد هزار بلبل اگر در چمن شود پیدا یکی چو صائب آتشزبان نمیباشد ————————— باش ≠ باد bāš ≠ bāwd باد همان چهرهیِ آرزوئین بودن است, چنانکه میگویند: ایدون باد (= باشد که اینجور شود) ~مهربد |
0.0 |
| •Zerangih | n. | زرنگی: دها | cleverness | Klugheit | intelligence; habileté | ๏ داهی= زرنگ/ دها = زرنگی : رنگی از هوش در کار دارد چلِوِرنِسس/Kلعگهِت باید دانست که هوشمندی و تیزهوشی و هوشیاری با هم یکسان نمیباشند و هرکدام ویژگی دیگری را میرسانند. ๏ هوشیار : نشانه ها و سیجهای جهان بیرونی را بهتر و بیدار تر دریافت کرده و واکنش درخور نشان میدهد. ๏ هوشمند : دارای هوش "بسیار" است (بیش از ۱۲۰ ئق) و میتواند پرسمانهای پیچیده را پاسخگشایی نماید هرچند بایسته نیست که زود به پاسخ برسد ๏ تیزهوش : کسی است که "زودتر" از همتایان خود به پاسخ پرسمان میرسد ولی نیازانه و همواره از پس پرسمان های پیچیده بر نمیاید. ๏ باهوش: کسی که گول نیست و هوشی در تراز روالمند (۱۰۰ ئق) و شاید کمی بهتر ٬ دارد ๏ تیزویر : کسی است که داده پردازی تند تر به همراه "کاربرد ویر" ( مِمُری) دارد. درست مانند رایانه ای که دارای هارد-درایو تند تری میباشد. همچنین٬ زرنگی و زیرکی یکی نیستند؛ زیرک کمی آبزیرکاه است و در برابر٬ زرنگ کاری تر و کوشا تر است ~Mazdak |
0.0 | |
| •Hošyārih | n. | هشیاری: کیاست | alertness | Wachsamkeit | vigilance | ๏ کیاست/کیّاس = هوشیاری/هوشیار الِرتنِسس/ذاچهسامکِت باید دانست که هوشمندی و تیزهوشی و هوشیاری با هم یکسان نمیباشند و هرکدام ویژگی دیگری را میرسانند. ๏ هوشیار : نشانه ها و سیجهای جهان بیرونی را بهتر و بیدار تر دریافت کرده و واکنش درخور نشان میدهد. ๏ هوشمند : دارای هوش "بسیار" است (بیش از ۱۲۰ ئق) و میتواند پرسمانهای پیچیده را پاسخگشایی نماید هرچند بایسته نیست که زود به پاسخ برسد ๏ تیزهوش : کسی است که "زودتر" از همتایان خود به پاسخ پرسمان میرسد ولی نیازانه و همواره از پس پرسمان های پیچیده بر نمیاید. ๏ باهوش: کسی که گول نیست و هوشی در تراز روالمند (۱۰۰ ئق) و شاید کمی بهتر ٬ دارد ๏ تیزویر : کسی است که داده پردازی تند تر به همراه "کاربرد ویر" ( مِمُری) دارد. درست مانند رایانه ای که دارای هارد-درایو تند تری میباشد. همچنین٬ زرنگی و زیرکی یکی نیستند؛ زیرک کمی آبزیرکاه است و در برابر٬ زرنگ کاری تر و کوشا تر است ~Mazdak |
0.0 | |
| •Congidan -> cong | k. | چنگیدن: سخن گفتن
چنگیدن: بازی در آوردن از روی تقلید |
to speak
to farce; to emulate |
sprechen
Farce; nachahmen |
parler
farce; émuler |
|
خمش بودن نکو فضیلست لیکن نه چندانی که گویندت که گنگی همان بهتر که در بزم افاضل زدانشهای خود چیزی بچنگی که تا معلوم گردد عاقلان را که تو شاخ گلی یا چوب شنگی . ~خواجه نصیرطوسی |
1.0 |
| •Hamārestan -> hamār | k. | همارستن: تکرار کردن | to repeat | wiederholen; repetieren | répéter | _Dehxodâ Ϣiki-En ϢDict-Pâ Ϣiki-De | مهربد گرامی، این واژه هنوز در میانبدان کوهپایه ای سپاهان روامند است که به چم کاری را دوباره یا چندباره انجام دادن است. ریشهی آن خودش در ساختار واژگانی اش نهفته است.هم+آرستن(توانستن)=همواره کاری را توانستن و سامان بخشیدن و پشت سرهم انجام دادن یا به کار بردن است. ~بهمن | 1.0 |
| •Xodakih | n. | خودکی: عکسی که کس از خود میاندازد | selfie | Selfie | selfie | Mazdak i Bâmdâd | در سلفى (واژه مورد نظر من) مهم این دو مورد است كه ١-فرد از خودش به تنهایى و یا با چند نفر دیگر ٢-عكس بگیرد. به صورتى: از خود/خودشان + فعل عكس گرفتن Selfie is a self portrait photography بنابراین شاید: عكس خودنگاره ولى خودك هم نو بودن و كوتاه بودن را دارد و هم مثل واژه سلفى فراخ است به متنهاى مختلف راحت تر گره میخورد و در عین حال «خود-سلف» را هم دارد. ~مرجان شیرازی چون سلفی یک واژه ی (زاب ونام) هامساخته و کوتاهیده ی نوازش کرده ( مانند حسنی بجای حسن) میباشد٬ بهتر است بگوییم: خودکی khodaki یک خودکی گرفتم روانتر است تا گفتن : یک خودک گرفتم ~Mazdak |
1.0 |
| •Zādserešt | n. | زادسرشت: سرشت بنیادین/زادین | basic instinct | Urtrieb | instinct fondamental | Masoumeh Hanifehzadeh | سرشت خودش یک چیز زادی است و افزون زاد بدان به ما یاری چندانی نمیکند. در آلمانی هم درست میگویند زاد+ رانه ( Naturtrieb ) درختی که تلخ است وی را سرشت گرش برنشانی به باغ بهشت سرنجام گوهر بکار آورد همان میوه ی تلخ بار آورد ( برنامه ریزی ژنتیک ) خود رانه هم فزون بر این، در فیزیک هم بجای قوه ی محرکه ( برای نمونه در فنر) میتواند بکار رود. پس: رانه = Trieb/ driving force پیشرانه = Anrieb/ urge سرشت = Natur/nature طبیعت (ژنتیک) نیش عقرب نه از ره کین است اقتضای طبیعتش این است (رفتار ژنتیک) --- و برای اینکه میان دو اردوگاه و دو آموزه ی روانشناسیک درگیری نشود: رانه ی طبیعی = زادرانه = Naturtrieb/Instinct = غریزه ١ سرشت بنیادین (جانوران- برنامه ریزی ژنتیک) = زادسرشت = Urtrieb/ basic Instinct = غریزه ٢ ~Mazdak |
1.0 |
| •Ravešmandāne | b. | روشمندانه: علی القاعده | typically | in der Regel | typiquement; en règle générale | Mehrbod i Vâraste | این همان In der Regel آلمانی برابر typically انگلیسی است و پیوند چندانی با rule ندارد. ببشتر بچم نورمال است normalerweise و نورمال در پارسی برابر بهنجار و هنجار برابر راه و روش ( معمول و پذیرفته) است. پس میشود بجای علیالقاعده٬ روشمندانه یا روامند هم گفت ( هردو از رفتن) نمونه کاربرد: نمایندگان مردم (که علی القاعده باید نماینده مردم باشند و خواسته های آن ها را پیگیری کنند) بدنبال مسایل دیگر رفته اند. ~Mazdak |
1.0 |