| Pârsig | B. | Negizeš | English | Deutsch | French | P. | Rišešenâsih | Prevalence |
|---|---|---|---|---|---|---|---|---|
| •Pendâr | n. | پندار: تفکّر و تخیّل | thinking; thought | Denken; Gedanke | - | Ϣiki-Pâ Ϣiki-De _Dehxodâ ϢDict-Pâ Ϣiki-En Ϣiki-De Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Pendâre | n. | پنداره: مفهوم | concept | Konzept | concept | Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Pendârin | z. | پندارین: خیالی | imaginary | imaginär | imaginaire | 1.0 | ||
| •Nowpendâr | n. | نوپندار: الهام | inspiration | Eingebung | inspiration | Ϣiki-De Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Kažpendâri | n. | کژپنداری: وهم; خیال باطل | illusion | Illusion | illusion | Mazdak i Bâmdâd | 1.0 | |
| •Farâpendâr | n. | فراپندار: توهّم و تخیّل | illusion; illusionary thinking | Wunschdenken | - | Ϣiki-De Ϣiki-En | 1.0 | |
| •šnâpendâri | n. | آشناپنداری: دژاوو | déjà vu | déjà-vu | déjà vu | Ϣiki-Pâ | 0.3 | |
| •Parišpendâri | n. | پریشپنداری: توهم | hallucination | Halluzination | - | Nader Tabasian | 1.0 | |
| •Farâyâft | n. | فرایافت: مفهومی (پندارهای) که خود از چند مفهوم دیگر ساخته شده باشد | concept | Konzept; Begriff | - | Ϣiki-De Ϣiki-En _Dehxodâ Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-De | 1.0 | |
| •Hamišegi | n. | همیشگی: یوند تنگاتنگی با پندارهیِ زمان دارد, آنچه در همهیِ زمانها باشد; میتواند «هستنده» باشد و بباید «باشنده» نیست. | eternal | - | - | Ϣiki-Pâ Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Dustgân | n. | دوستگان: محبوب و معشوق | darling | Liebling | - | ϢDict-Pâ Ϣiki-De Ϣiki-En _Dehxodâ | اگر نه آشنا نه ۞ دوستگانم چنان پندار کامشب میهمانم. ویس و رامین |
1.0 |
| •Nišequli | z. n. | نیشغولی: خرافی; وهمی; موهوم | superstitious | abergläubisch | superstitieux | Dehxodâ | مهربد جان،من تنها نگر خود را گفتم همانگونه که گفتی برخی می گویند که ناب غول بود که ناب تازی به چم چهار دندان تیز جانوران است که به پارسی نیش گفته می شود که به نیش غول دگرسان یافت. پن من هنوز پیوند دندان غول با خرافه(یاوه،افسانه و یا میتخت) در نمی یابم. زبانزدی که با واژه ی غول ساخته شده است مانند این: دندان غول را شکستن به این چم است که کار بزرگ یا شگفتی انجام دادن است که پیوند و سویش(جهتش) دریافتنی است پن آن یکی بی چمار است.در داستان اسفندیار هم مانند رستم داستان هفت خوان دارد که در خوان چهارم با زن جادوگری روبرو می شود که نام او غول است و اسفندیار او را می کشد. شاید از اینجا بتوانیم راهی به خرافه بزنیم. همانگونه که می دانیم کار جادوگر فریب دادن است و چیزهای دروغ را راست می نماید ودر گذشته جادوگران هنگام جادوگری همیشه ابزاری در دست داشتند و شاید با داشتن نیش یا ابزاری دیگر در دست هم برای ترساندن و هم برای بهتر پذیراندنِ کارشان به کار می گرفتند و از اینجا می توانیم یک راه سمبی(نقبی)به چم آن خرافه برسیم چونکه با کلک کارها را جور دیگر نشان می داد و کس خرافه اندیش هم با تهی بودن از خرد داستان را جور دیگر می بیند.با این شمارمی توان غول در واژه نیشغولی از پارسی انگاشت.هم چنین بسیار واژگان پارسی به درون زلان تازی رفته و گاهی هم دست نخورده به خود ما برگردانده شده است. هم چنین غول به مازندرانی به چم کَر و یا کسی که گوشش سنگین است در دشنام دادن به کسی برای نمونه بگویند «مرتیکه غول گوش» در اینجا به چم نادان به کار می رود و نادان کسی است که نمی تواند ارزیابی درستی از پیرامونش کند و زود دچار گمان و پندار می شود شاید با این چم راهی به دهی برد و به زبان دیگر آن را خرافه نامید.این چیزهایی بود که به اندیشه من رسیده بود. ~ بهمن حیدری |
1.0 |
| •Nemâyâr | n. | نمایار: آواتار | avatar | Benutzerbild | Avatar | Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-En _Dehxodâ | در سانسکریت به چم فرزند خداوند است که به جای او در روی زمین آمده ولی اکنون در جای باشنده و شناسه ای بکار میرود که نماینده ی یک آدم راستین در یک پیرامون پندارین است. برای نمونه، یک بازیکن در یک بازی همگانی کامپیوتری که نام و نشان و چهره ی او همان نام و نشان و چهره ی بازکین راستین در جهان راستین نیست ( یا نیاز نیست باشد) ~مزدک | 0.9 |