| Pârsig | B. | Negizeš | English | Deutsch | French | P. | Rišešenâsih | Prevalence |
|---|---|---|---|---|---|---|---|---|
| •Padidâr | n. | پدیدار: قابل رویت; ظاهر; مرئی | visible | sichtbar | visible | Dehxodâ | 0.0 | |
| •Nâpadid | z. | ناپدید: غیب | invisible | unsichtbar | invisible | Dehxodâ | 0.0 | |
| •Dampadid | دمپدید: فی البداهه | impromptu | - | - | Mazdak i Bâmdâd | میدانیم که پدید آوردن خود تا اندازه ای دارای چم آفرینش ناگهانی نیز میباشد. پس میتوان از واژه ی پدید سود جست. نمونه برای اندیشهانگیزی: دَمپدید او میتواند دَمپدید چامه بسراید . ~مزدک |
1.0 | |
| •Darpadid | درپدید: ظاهرا | apparently | anscheinend | apparemment | Mazdak i Bâmdâd | 1.0 | ||
| •Padidâvar | n. | پدیدآور: مولف | author | Autor | auteur | 1.0 | ||
| •Padidâvardan -> padidâvar | k. | پدیداوردن: ظاهر کردن . ظاهر ساختن . پیدا کردن . انشاء. تولید. ایجاد | to bring into existence | - | - | _Dehxodâ | 1.0 | |
| •Hastânidan -> hastâney | k. | هستانیدن: به هستی آوردن; پدید آوردن | - | - | - | 1.0 | ||
| •Âfuridan -> âfur | k. | آفوریدن: خلق کردن; پدید آوردن چیزی از هیچ; چهرهیِ درست آفریدن | to create | schaffen | créer | Ϣiki-En MacKenzie Ϣiki-De | 1.0 | |
| •Farâbarnehâdegi | n. | فرابرنهادگی: پدید آمدن زابهای نو از اندرکنش لایههایِ زیرین | supervenience | - | - | Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Farâbarnehâdan -> farâbarneh | k. | فرابرنهادن: پدیدار شدن ویژگیها و زابهای نو از برهمنهاد پاریزگان (particles) | to supervene [phi.] | - | - | Mehrbod i Vâraste | 1.0 | |
| •Besâmân | z. b. n. | بسامان: منظم | organized; ordered | geordnet | - | Dehxodâ | ما منظم را در پارسی به دو چم بکار میبریم که در آلمانی برایش دو واژه جدا دارند. زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیزهایی بکار میبریم که خود سازنده ی ساختاری منظم هستند. بسامان =geordnet زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیز یا کسی بکار میبریم که نه خودش بلکه اجزای زیرین اش و یا دستآورد کردارش ساختاری منظم پدید میآورند. سامانمند =ordentlich ~بامداد خوشقدمی |
1.0 |
| •Âzaraxš | n. | آذرخش: صاعقه; برق; رعد و برق | thunderbolt | Blitz | coup de tonnerre | Dehxodâ | ( برای اسبهای تندرو هم میگفتند. در عربی هم «براق» اسبی است که پیامبر اسلام را به فراز آسمانها برد) صاعقه= برقی است که مایه ی آتشسوزی میشود= آذر+ رخش = آذرخش تندر هم همان رعد است که تنها سدای این پدیده است. رخش همچنین با درخش همریشه است. ~مزدک |
0.0 |
| •Sâmânmand | z. n. | سامانمند: منظم; دارای ساختار بسامان | orderly | ordentlich | - | Ϣiki-En | ما منظم را در پارسی به دو چم بکار میبریم که در آلمانی برایش دو واژه جدا دارند. زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیزهایی بکار میبریم که خود سازنده ی ساختاری منظم هستند. بسامان =geordnet زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیز یا کسی بکار میبریم که نه خودش بلکه اجزای زیرین اش و یا دستآورد کردارش ساختاری منظم پدید میآورند. سامانمند =ordentlich ~بامداد خوشقدمی |
1.0 |
| •Darsudan -> darsâ | k. | درسودن: اصطکاک پیدا کردن | to have friction | - | - | Mazdak i Bâmdâd | درسودن ( درسای) چون اصطکاک از درگیر شدن دندانه های میکروسکوپی رویه های گوناگون پدید میاید و رویه ها درهم میسایند. اصطکاک= درسایش ~مزدک |
1.0 |
| •Sâmânmandi | n. | سامانمندی: نظم | order | - | - | Ϣiki-En | ما منظم را در پارسی به دو چم بکار میبریم که در آلمانی برایش دو واژه جدا دارند. زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیزهایی بکار میبریم که خود سازنده ی ساختاری منظم هستند. بسامان =geordnet زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیز یا کسی بکار میبریم که نه خودش بلکه اجزای زیرین اش و یا دستآورد کردارش ساختاری منظم پدید میآورند. سامانمند =ordentlich ~بامداد خوشقدمی |
1.0 |
| •Âgahdel | آگهدل: صاحبدل | - | - | - | Mazdak i Bâmdâd | صاحبدلی به گونه ای عارف بودن و آگاه بودن دل ( بی رنج دانش و پژوهش دانشیک) از درونمایه های پدیده هاست. برای همین گفتم : دلاگاه هراینه میشود همچنین آگهدل هم بجای دلاگاه گفت. مانند دریادل و ... ~مزدک |
1.0 | |
| •Zâdrâne | n. | زادرانه: غریزه | zâdrâne | Naturtrieb; Instinkt | instinct | Mazdak i Bâmdâd | نیروی راننده ای که بگونه ی زادی (ژنها) در جانور پدید آمده است= رانه ی زادی = زادرانه و خود رانه را میتوان برای drive که فرایافت هماگیرتری است بکار برد. |
1.0 |
| •Farâdâdan -> farâdeh | k. | فرادادن: بیان کردن | to express | ausdrücken | exprimer | Dehxodâ | فراداد = بیان / فراده = بیان کننده فرایافت = مفهوم / فرایاب = مفهوم دهنده فراگرفت = اشغال+تصرف+مصادره+یاد گرفتن فرزام/ فراگیر = اشغال کننده، عمومی ، ... ~مزدک تنها در یک گزاره نگرش خود را به دین *فراده* - در فند هنرپیشگی بازیِ زیرپوستی *فراداد* قدرتمندتری از رل بازیِ نمایشی دارد - واکنش او *فراده* ی سهش درونی اش بود - در سخن گفتن *فراداد* درستی ندارد - هنری که از *فراداد* بی بهره باشد مانا نیست - *فراداد* هنری همانا پیوندِ همسوی سهش، اندیشه و فند است. - در *فرادادن* عقیده اش ناتوان بود - این واژه *فراده* ی این پدیده نیست. - گفته های او *فراده*ی این فرهود است که .... - در هنرهای دیداری برای *فراداد* بیشتر از رژ بهره گرفته می شود تا رنگ اگرچه هنرمندی مانند روتکو از رنگ نیز برای *فرادادنِ* سهش به خوبی سود برده است ~Nader Tabasian |
1.0 |
| •Padmine | n. | پدمینه: | noumenon | noumenon | noumène | Mazdak i Bâmdâd | پدمنه = noumenon پدیده ( به دیده) = phenomenon پدمن = پدمینه ( به مینه /(?:)/ مینو(ذهن) ) noumenon=nou+menon از noos(Grk.) = mind menos = passive suffix |
1.0 |