Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Pārsā n. پارسا: آنکه از گناهان پرهیزد; پرهیزکار pious; godly fromm pieux Dehxodâ   0.0
Pārsih n. پارسی: فارسی persian; farsi persisch; farsi persan; farsi Dehxodâ   0.0
Pārsig z. پارسیگ: زبان پارسیِ نزدیکتر به پهلویک persian persisch persan  Daftarche.com   1.0
Pārsik z. پارسیک: زبان پارسیِ نزدیکتر به پهلویک persian persisch persan Daftarche.com   1.0
Pārsikidan -> pārsik k. پارسیکیدن: پارسیک کردن; ترزبان به پارسیک to persianize persisieren persaniser Ϣiki-En   1.0
Pārsotāzik   پارسوتازیک: فارسی‌عربی perso-arabic perso-arabisch perso-arabe     1.0
Pārsandtāzik   پارسوتازیک: فارسی‌عربی perso-arabic perso-arabisch perso-arabe     1.0
Forumaneš n. فرومنش: بی اخلاق; فاسد; ناپارسا immoral unmoralisch immoral Ϣiki-De Ϣiki-En   1.0
Foruman   فرومن: بی اخلاق; ناپارسا; بدسیرت immoral; immoralist unmoralisch immoral; immoraliste Ϣiki-De Ϣiki-En Ϣiki-En   1.0
Nufidan -> nuf k. نوفیدن: پارس کردن; واغ واغ کردن; عوعو کردن

نوفیدن: پژواک یافتن; انعکاس سدا
to yelp

to echo
jaulen; kläffen

Echo
japper

écho
_Dehxodâ

Ϣiki-En _Dehxodâ
  1.0
Rigāb n. ریگاب: واحه; واحه عربی نیست، مصری است و نام ویژه آبادی هایی ویژه ی همان شمال آفریکاست. بر این پایه نیاز به بازگردان ندارد. خود واژه ی oasis از همین واژه ی حامی ( مصری) اواحا آمده است. اگر بخواهیم در پارسی برای آن همانندسازی نماییم، میشود " ریگاب" ~Aria oasis Oase oasis Ϣiki-Pâ Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-En   1.0
Tarz n. ترز: طرز manner; fashion Art und Weise manière   طرز عربی از پارسی است ~Mazdak 1.0
Vali   ولی: اما; امّا but aber mais Dehxodâ واژهی ولی از «بیگ» برگرفته و واژهای پارسی میباشد ~مهربد 0.0
Tutih n. توتی: طوطی parrot Papagei perroquet Dehxodâ برگرفته از توتهی هندی و واژهایست پارسی ~مهربد 1.0
Bejā z. بجا: بموقع; مناسب

بجا: به صف
proper

set!
richtig

setz! setze!
approprié

mets! pose!
Dehxodâ

دیدین در آغاز پیشیجویی دویدن میگن:
. Ready
. Set
. Go!
در پارسی چه باید گفت؟
0.0
Atse n. اتسه: عطسه sneeze Niesen éternuement   از آنجاییکه عطسه یک آوانام است پارسی و عربی نیز نخواهد داشت ~مهربد 1.0
Ateš n. اتش: عطش thirst Durst la soif   اتش برگرفته از تش/آب میباشد و واژهای پارسیست. واژهی همسان دیگر تشنه/tešna ~مهربد 1.0
Zamān n. زمان: وقت time Zeit temps واژهی زمان برگرفته از زوروان میباشد که یکی از استورههای زرتشتیگری و واژهای سراسر پارسی باشد ~مهربد 1.0
Kalāt n. کلات: قلعه (معرب شده‌یِ کلات) castle Burg château Ϣiki-Pâ ϢDict-Pâ _Dehxodâ Ϣiki-En Ϣiki-De واژه ی قلعه یا همان قلعة (قلعت) تازی، از واژه ی کلات پارسی گرفته شده است. ~Mazdak 1.0
Samt n. سمت: طرف side Seite côté Dehxodâ ریشهشناسی واژهی سمت گمانهی بسیار بالایی میرود که خود پارسی باشد و پژوهشمایهی دکتر نورایی بر این سمت پیش میرود ~مهربد 0.0
Āzdāš n. آزداش: آز+داشن award Auszeichnung prix Ϣiki-De Ϣiki-En New persian form not existing, but could be āzdāš or hazdād |
دهیشن (دهش) همان هبه یا کمابیش هدیه و .. است. پاد+دهشن = پاداش = دهش در برابر کاری نیکو = vreward
جایزه = ex +wader و ex * = هز ( مانند هزینه ( expense )
پس جایزه یا همان آوارد میشود در پارسی هزدهش یا هزداش ( به همانندی پاداش) ~Mazdak
1.0
Tāt v. pav. تات: یا امروزین‌تر, داد ity -ität (Suffix) -ité (suffixe) Ϣiki-Pâ Bartholomae پسوند dād/tāt در پارسی باستان همان است که اکنون در اسپانیایی یا فرانسه و انگلیسی شده : -te, -ty برای نمونه واژهی اوستایی drava = سالم میباشد، و dravatāt = سلامتی است که امروزه شده «درود». (واژهنامهیِ زبان کهنِ ایرانی از بارتولومی). این پسوند نامساز بوده و نامهایِ مادینه میساخته است.

~Mazdak
0.0
Balih n. بلی: آری yes ja oui   واژهی بلی به گمان بسیار بالا و چنانکه در پژوهشمایهی استاد نیز نورایی آمده است, واژهای پارسیست و پیشوند «بِ» امروزین که در جایگاه دستورین واژه بکار میرود نیز با آن همریشه است ~مهربد 0.0
Hutād n. هوتاد: کیفیت quality Qualität qualité Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-En واژه ی کوالیته از ریشه کوا است که ل از برای آوایی بودن پایان کوا بجای میانوند روان سازی گویش بدان چسبیده + ایته = تات و کوا که به چم تراز خوبی است که همان «خوب» یا «هو» در پارسی است.

...براین پایه، خوبیّت خودش به چم کوالیته است. در پارسی درست میشود هوبیداد، یا ساده تر هوداد. و کوالیتاتیو میشود هودادین (خوبیّتی) ~Mazdak
1.0
Dāyeze n. دایزه: خاله aunt Tante tante Dehxodâ دایی و دایزه. در اصفهان به خاله میگویند دایزه. فکر کنم اگر دایی پارسی باشد, دایزه جایگزین درخوری برای خاله باشد.

~Elham Kondori
1.0
Nodād n. نوداد: خبر news Nachrichten nouvelles _Dehxodâ Ϣiki-Pâ Ϣiki-En در پارسی گویشِ "فرارود"، نوداد برای خبر و نودادها برای اخبار بکار می رود. ~مهربد 1.0
Sefr n. صفر: نول zero Null zéro   ریشه واژه صفر چیست؟ عربیست؟ پارسیست؟ یا از زبان دیگری وارد عربی شده و سپس به پارسی آمده؟؟

~Masoud Vosoughfar

فرایافتی از زبان سانسکریت ( سونیا = تهی) از راه دریانوردان به عرب رفته و از عرب به فرنگ، مانند Ziffer/Chiffre/Zero/cipher..

~Mazdak
0.0
Mehrzād n. مهرزاد: شب یلدا; شب چلّه Yalda night; winter solstice night Yalda-Nacht; Wintersonnenwendnacht nuit de Yalda; nuit du solstice d'hiver Ϣiki-Pâ یلدا (از زبان سـُریانی) = زایش، زاده شدن چرا که در آن شب خورشید ( هور) که نماد آن ایزد میثرا یا همان مهر در پارسی کنونی است، زاده میشود (= روزها درازتر میشوند). ~Mazdak 1.0
Bifarhang z. بیفرهنگ: بیشعور brutish; witless roh; geistlos brutal; stupide   کسی که ادب همبودین ندارد و آیین رفتار درست نداند. چم مهادینش همان «حیوان» است که گویا دارای شعور نیست.= نفهم-نادان
از شَعر= دریافتن و دانستن
به پارسی سره میشود: بیفرهنگ

~Mazdak
0.0
Kistā n. کیستا: شخصیت character Charakter caractère Mazdak i Bâmdâd من برای واژه ی شخصیت بسیار اندیشیدم و یک فراورده ی این اندیشه، واژه ی کیستا بود. ( به آهنگ چیستا)
برای نمونه، از واژه ی چه-> چیست-> چیستان درست شده که یک نامواژه است = معما. پس از کی ( who ) نیز میتوان واژه ساخت. در پارسی میگویند یارو برای خودش کسی است، آدم بی شخصییت یا ناکس است یا کسی نیست ! پس کس یا کی در پیوند با فرایافت شخصیت اند. فزون بر این، دیریست که واژه ی کیستی را برای هویت داریم.
شخصیت در چم دیگر خود که به رفتار برمیگردد، میتواند با واژه ی منش، منشنمدی ( بی منشی) براورده شود.

~Mazdak
1.0
Tarā v. piv. ترا: - trans trans trans   دوستان جدا از جستار پیك، آیا ما در خود پارسى كنونى، هیچ پیشوند دیگرى نداریم كه گویاتر از "ترا" باشد. با این كه ده ها واژه با این پیشوند ساخته شده ولى براى من هنوز نمیتونه دریافت پذیر باشه. اگر شاینده هست یك پیك ویژه درباره ى "ترا" بگذارید.
پیشاپیش با سپاس
~Amir Hosein Sarboland

ترا را همان ≈از میان میتوانید در یاد بدارید.

ترادیدن = از میان دیدن
ترانما = از میان پیدا
تراگذشتن = از میان چیزی گذشتن
~Mehrbod
0.0
Porāvand n. پراوند: - complex Komplex complexe Mazdak i Bâmdâd از دیدگاه دستوری واژه ی «پیچیده» جایگاه کارگیر( مفعولی) را دارد و از بن گذشته درست شده و میشود همتای دستوری
complicated
دانست.
از دید چمیک هم پیچیده را میتوان برابر دشوار (از دید گرهمندی) شمرد که چم مهادین
complicated
میباشد.
ولی
comlex
تنها به پیچیدگی از دید شمار بالای بخشهای سازنده یک سامانه گفته میشود و به بایستگی دشواری را نمیرساند و در پارسی میشود به آن گفت:
پُراوند
این یک سامانه ی پراوند است
این یک پرسمان پیچیده است

~Mazdak
1.0
Raxšānidan -> raxšān k. رخشانیدن: برق انداختن to polish; to simonize polieren polir Dehxodâ (رخش= برق= Blitz=lightning)
برق دیرتر در زبان پارسی بجای الکتریسیته بکار رفته.

~Mazdak
1.0
Vazir   وزیر: - vizier; minister Wesir; Minister vizir; ministre Ϣiki-Pâ Ϣiki-En Ϣiki-En وزیر در مهاد یک واژه پارسیک است که از وئسئر در زبان پهلوی و پارسی میانه گرفته شده که آنهم از واژه وئچئرا در پارسی باستان که چمِ داور و میانجی میداده گرفته شده است ~Mazdak 0.0
Haštag n. هشتگ: - hashtag Hashtag hashtag   من هشتگ رو دوست دارم و نمیدگرمش. دیسهش پارسیه و پیشِ خودم اونو هشت+تک به شمار میآرم 😆 که میشه نُه خانه.
#⃣
با گ هم بهسنجش با گ پهلوی کنار میآم.

~David Moslehi
1.0
Dastmāz n. دستماز: وضو ablution Ablution ablution   در ترکی آذری هتا واژه های کهن پارسی مانده که دیگر در خود پارسی بکار نمیرود٬ مانند :
دستماز= دست نماز( = وضو!)

~Mazdak
1.0
Sahmgar n. سهمگر: تروریست terrorist Terrorist terroriste Mazdak i Bâmdâd  Mehrbod i Vâraste بهترین برابر ترور٬ واژه ی پارسی ازیادرفته ی « سهم» است.

سهم= terror
سهمگین= terrible
~Mazdak

سهمگر بگوییم که نزدیک به سهمگین هم باشد؟
~مهربد
1.0
Āfaridan -> āfar k. آفریدن: تحسین کردن to praise loben louange Dehxodâ آفریدن و آفوریدن دو کارواژهی جداگانه اند که در پارسی نوین درامیختهاند. چم درست آفریدن همان آفرین گفتن است, هنگامیکه کارواژهی آفوریدن همان "خلق کردن" باشد. ~مهربد 0.0
Setāmidan -> setām k. ستامیدن: اعتماد کردن to trust vertrauen confiance Mazdak i Bâmdâd  <<در پهلویک کارواژهیِ «اپستامیدن / apestāmidan» را داریم به چم "اعتماد کردن / to trust".>> ~مهربد

سـَتامیدن [setāmidan] اگر بنگریم که این کارواژه از دو بخش ape + stamidan باشد و ape ( = به امروزی ) ، میتوان گفت (چیزی را) بستامیدن یا به سادگی سـِتامیدن ('به' چیزی) :
مردم او را میبستامند = مردم به او می ستامند
در پارسی واژگانی که با es، ... آغاز میشدند میتوانند بگونه Se ... نیز ورتیده شوند: مانند :
استاره = ستاره
اسپاس= سپاس
اسپاس = سپاش
اُشتـُر = شـُتـُر
اِیزد = یـَـزد...
پس اگر اپستامیدن تا به امروز برجای می ماند، میشد بستامیدن یا سـِتامیدن، مانند اپسپوردن، که شده سپردن

~Mazdak
1.0
Šabtarāz n. شبتراز: اعتدال equinox Tagundnachtgleiche équinoxe Mazdak i Bâmdâd Hormoz and 3 others manage the membership, moderators, settings, and posts for ‎کارگاه واژهیابی، واژهگزینی و واژهسازی پارسی‎.
شبتراز
Nox= شب
تراز≈اعتدال
شبتراز= equinox
اعتدال یا هموگان بسیار همادین است و برای هر چیزی میشود بکار برد ولی سود جستن از واژه ی شب/روز٬ واژه را ویژه میسازد.
شبتراز بهار
شبتراز خزان

~Mazdak
1.0
Zinpiš   زینپیش: قبلا; پیش ازین already bereits déjà   زینپیش را در چامه پارسی داشتیم:
زینپیش، شاعرانِ ثناخوان، که چشمشان
در سعد و نحس طالع و سیر ستاره بود،
بس نکتههای نغز و سخنهای پُرنگار
گفتند در ستایش این گنبد کبود.
اما، زمین که بیشتر از هرچه در جهان
شایستۀ ستایش و تکریم آدمی است،
گمنام و ناشناخته و بیسپاس ماند.
...
سایه

~MM
1.0
Gerānvār z. n. گرانوار: جدی solemn; serious; grave schwerwiegend; ernsthaft olennel; sérieux Mehrbod i Vâraste در پارسی میانه (پهلویک) «گِران»"جدی" هم میشده, ازینرو میتوان امروز «گرانوار» را بجای جدّی بکار بُرد.

~مهربد
1.0
Espanidan -> espan k. اسپنیدن: تقدیس کردن to hollow heiligen creux Mazdak i Bâmdâd Bartholomae اسپنیده geheiligt= hallowed در پارسی امروزی، نام/زاب کارگیر ( مفعولی) است، در گذشته، اسپنته ( اسپنتا Fem.)-> سپند.
از ریشه ی اسپن( اسپنه)

~Mazdak
1.0
Šastār n. شستار: اسلحه weapon Waffe arme _Dehxodâ vedabase.net Ϣiki-En در میان پارسیان هند و پیروان آذرکیوان که برخی واژه های کهن پارسی را از فراموشی هزاره ها بوخته اند٬ به سلاح٬ شستار یا شستره سهاسترا =شِاپُن گفته میشود و آن سلاحی است که در دست گرفته میشود.
به سلاح ساز هم میگویند شستارکار.
من این واژه را از آنها فراگرفتم
گمان من این است که شاید این واژه با انگشت شست در پیوند باشد چون روی دستی بودن این اسلحه پافشاری میشود.

~Mazdak
1.0
Mehsar z. n. مهسر: نخبه elite Elite élite Mazdak i Bâmdâd نخبة پارسی نیست و برای ما هم بایسته نیست که واژه ای سرهم کنیم که گویشمانای یک واژه ی تازی و .. باشد.( کاری که ملایری میکند).
از سوی دیگر نخبه خوشخیم است و کسی برای چندینه ی آنهم نخب بکار نمیبرد و بساکه نخبگان رواست.
در پارسی میتوان گفت:
مِهسر=> مهسران
برگرفته از ساختار واژه ی ترکی: بویوکباشلار

مهسران دانشیک جهان و پاداشبران «نوبل» بیشترینه ٬ برخاسته ی باخترزمین اند

~Mazdak
1.0
Budobāš n. بودباش: اقامت stay Aufenthalt séjour   "بودوباش"
در گویش افغانستانی و تاجیکستانی بجای واژه تازی "اقامت"، واژه زیبا و پارسی "بودوباش" بکار برده میشود. بودوباش، ترکیب بن گذشته و بن اکنون کارواژه "بودن" است.
بود + و + باش
این واژه به گوش ما ایرانیان نا آشناست و زمان میبرد تا به آن خو گرفت.
گفتنی است که ترکیب بن گذشته + بن اکنون، در زبان پارسی کاربرد گسترده ای دارد. من برایتان چندین نمونه در زیر میآورم:
گفت و گو (گفتگو)
جست و جو (جستجو)
شست و شو (شستشو)
تاخت و تاز
ساخت و ساز
سوخت و سوز
دوخت و دوز
پخت و پز
رُفت و روب

~Amir Ghorban Zadeh
1.0
Nāvsānih n. ناوسانی: نوسان; تغییر تکرار شونده oscillation Schwingung oscillation Ϣiki-En Ϣiki-De میگویند خود این واژه هم از پارسی به عربی بوده و از
آنجا که "ناو"(کشتی) چنین جنبشی داده و به همراه خیزه های
اب میجنبیده، به این گونه جنبش فراز و فرود پی در پی،
جنبش "ناوسان" = به مانند ناو، گفته اند ( دهخدا) ~Mazdak
1.0
Āzarang n. آذرنگ: فتنه intrigue; sedition Intrigen; Aufruhr intrigue; sédition   فتنه به پارسی میشود آذرنگ. و آن آزمون آتش بوده ٬ که در گذشته برای یافتن بیگناهان از گنهکاران٬ گنهبار (متهم) را بدان میافکنده اند. در قران هم به همین چم آزمون آتش آلود آمده. فتان ها = فتنه افکنان همان آتش افکنان و دچار کنندگان به رنج آزمونین بودند.

~Mazdak
1.0
Mehrāhang n. مهراهنگ: مهراهنگ koi no yokan koi no yokan koi no yokan Mazdak i Bâmdâd برایتان یک چالش دارم...میتوانید برای این واژهی ژاپنی برابر پارسی پیشنهاد بدهید؟

Koi No Yokan

~Yima Shid

مهراهنگ =
on the elevation of love,
on the way to love
هنگیدن ( هنجیدن) = براوردن (to elevate - set to height)
مانند فرهنجیدن ( فرهنگ = فر( further) +هنگیدن ) = تربیت کردن برای والایی
1.0
Besāmān z. b. n. بسامان: منظم organized; ordered geordnet organisé; ordonné Dehxodâ ما منظم را در پارسی به دو چم بکار میبریم که در آلمانی برایش دو واژه جدا دارند.
زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیزهایی بکار میبریم که خود سازنده ی ساختاری منظم هستند. بسامان =geordnet
زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیز یا کسی بکار میبریم که نه خودش بلکه اجزای زیرین اش و یا دستاورد کردارش ساختاری منظم پدید میآورند. سامانمند =ordentlich
~بامداد خوشقدمی
1.0
Alkolbāregih n. الکلبارگی: اعتیاد به الکل alcoholism Alkoholismus alcoolisme Mazdak i Bâmdâd Hormoz and 3 others manage the membership, moderators, settings, and posts for ‎کارگاه واژهیابی، واژهگزینی و واژهسازی پارسی‎.
میخواره و ... خب به کسانی میگن که در مهاد٬ می مینوشند ولی ناگزیر الکلی نیستند.
الکلی= alcoholic
الکلبارگی = alcoholism
الکل واژه ی تازی است ولی جهانی است٬ چیزی مانند الومینیوم٬ پروتون٬ ... نیازی به همتایابی نیست.
~Mazdak
1.0
Ravešmandāne b. روشمندانه: علی القاعده typically in der Regel typiquement; en règle générale Mehrbod i Vâraste این همان
In der Regel آلمانی برابر typically انگلیسی است و پیوند چندانی با rule ندارد. ببشتر بچم نورمال است normalerweise و نورمال در پارسی برابر بهنجار و هنجار برابر راه و روش ( معمول و پذیرفته) است. پس میشود بجای علیالقاعده٬ روشمندانه یا روامند هم گفت ( هردو از رفتن)
نمونه کاربرد:
نمایندگان مردم (که علی القاعده باید نماینده مردم باشند و خواسته های آن ها را پیگیری کنند) بدنبال مسایل دیگر رفته اند.

~Mazdak
1.0
Sāmānmand z. n. سامانمند: منظم; دارای ساختار بسامان orderly ordentlich ordonné Ϣiki-En ما منظم را در پارسی به دو چم بکار میبریم که در آلمانی برایش دو واژه جدا دارند.
زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیزهایی بکار میبریم که خود سازنده ی ساختاری منظم هستند. بسامان =geordnet
زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیز یا کسی بکار میبریم که نه خودش بلکه اجزای زیرین اش و یا دستاورد کردارش ساختاری منظم پدید میآورند. سامانمند =ordentlich

~بامداد خوشقدمی
1.0
Barafruxtegih n. برافروختگی: عصبانیت rage Rage rage Mazdak i Bâmdâd Hormoz and 3 others manage the membership, moderators, settings, and posts for ‎کارگاه واژهیابی، واژهگزینی و واژهسازی پارسی‎.
ما واژه ی برافروختگی را بایست برای عصبانیت بکار ببریم و خشم را برای غضب.
عصبانیت دارای نشانه های بیرونی مانند براشفتگی و/یا بانگ زدن و/یا درشت گویی و اینهاست.=rage/fury(E)-≈Wut(G)
خشم ولی میتواند درونی و خاموش باشد و دیرتر برای کسی که خشمیده ) مغضوب) است٬ پیامدهای ناخوشایند را از سوی خشمنده ببار آورد= wrath/anger(E)-Zorn(G)

~Mazdak
1.0
Nišequlih z. n. نیشغولی: خرافی; وهمی; موهوم superstitious abergläubisch superstitieux Dehxodâ مهربد جان،من تنها نگر خود را گفتم همانگونه که گفتی برخی می گویند که ناب غول بود که ناب تازی به چم چهار دندان تیز جانوران است که به پارسی نیش گفته می شود که به نیش غول دگرسان یافت.

پن من هنوز پیوند دندان غول با خرافه(یاوه،افسانه و یا میتخت) در نمی یابم. زبانزدی که با واژه ی غول ساخته شده است مانند این: دندان غول را شکستن به این چم است که کار بزرگ یا شگفتی انجام دادن است که پیوند و سویش(جهتش) دریافتنی است پن آن یکی بی چمار است.در داستان اسفندیار هم مانند رستم داستان هفت خوان دارد که در خوان چهارم با زن جادوگری روبرو می شود که نام او غول است و اسفندیار او را می کشد.
شاید از اینجا بتوانیم راهی به خرافه بزنیم. همانگونه که می دانیم کار جادوگر فریب دادن است و چیزهای دروغ را راست می نماید ودر گذشته جادوگران هنگام جادوگری همیشه ابزاری در دست داشتند و شاید با داشتن نیش یا ابزاری دیگر در دست هم برای ترساندن و هم برای بهتر پذیراندنِ کارشان به کار می گرفتند و از اینجا می توانیم یک راه سمبی(نقبی)به چم آن خرافه برسیم چونکه با کلک کارها را جور دیگر نشان می داد و کس خرافه اندیش هم با تهی بودن از خرد داستان را جور دیگر می بیند.با این شمارمی توان غول در واژه نیشغولی از پارسی انگاشت.هم چنین بسیار واژگان پارسی به درون زلان تازی رفته و گاهی هم دست نخورده به خود ما برگردانده شده است.
هم چنین غول به مازندرانی به چم کَر و یا کسی که گوشش سنگین است در دشنام دادن به کسی برای نمونه بگویند «مرتیکه غول گوش» در اینجا به چم نادان به کار می رود و نادان کسی است که نمی تواند ارزیابی درستی از پیرامونش کند و زود دچار گمان و پندار می شود شاید با این چم راهی به دهی برد و به زبان دیگر آن را خرافه نامید.این چیزهایی بود که به اندیشه من رسیده بود.

~ بهمن حیدری
1.0
Sāmānmandih n. سامانمندی: نظم order Auftrag commande Ϣiki-En ما منظم را در پارسی به دو چم بکار میبریم که در آلمانی برایش دو واژه جدا دارند.
زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیزهایی بکار میبریم که خود سازنده ی ساختاری منظم هستند. بسامان =geordnet
زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیز یا کسی بکار میبریم که نه خودش بلکه اجزای زیرین اش و یا دستاورد کردارش ساختاری منظم پدید میآورند. سامانمند =ordentlich

~بامداد خوشقدمی
1.0