Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Novid   نوید: وعده ~promise ~Versprechen ~promesse     1.0
Hoveydā z. هویدا: مشهود; واضح obvious; well-apparent offensichtlich; gut ersichtlich évident; bien apparente Dehxodâ در آغاز hu+vīdā
هو (خوب) + پیدا

~Mazdak
0.0
Navidan -> nav k. نویدن: وعده دادن to give good news; to promise; to augur; to fortell gute Nachrichten geben; verheißen annoncer une bonne nouvelle; prédire Ϣiki-En Ϣiki-En   1.0
Jāvid   جاوید: لایزال undying; eternal unsterblich; ewig éternel  Dehxodâ   0.3
Vidāyih n. ویدایی: عینیت visuality Anschaulichkeit visualité; caractère visuel Bamdad Khoshghadami   1.0
Ruydād n. رویداد: اتفاق; واقعه event Event un événement Dehxodâ   0.0
Dāvidan -> dāv k. داویدن: داو کردن; ادعا کردن to claim behaupten revendication _Dehxodâ Ϣiki-En ϢDict-Pâ   1.0
Nāvidan -> nāv k. ناویدن: ناوبری کردن to navigate navigieren naviguer Ϣiki-En _Dehxodâ   1.0
Rividan -> riv k. ریویدن: معاف شدن; خلاص شدن to relieve entlasten pour soulager Dehxodâ   1.0
Žāvidan -> žāv k. ژاویدن: بازچرخاندن پیوسته‌یِ یک اندیشه در ذهن

ژاویدن: تلخیص کردن
to ruminate

to abridge
wiederkäuen; grübeln

kürzen; verkürzen
ruminer

abréger
en.wiktionary.org

Ϣiki-En
  1.0
Basāvidan -> basāv k. بساویدن: لمس کردن to touch berühren toucher Ϣiki-En   1.0
Velāvidan -> velāv k. ولاویدن: متفرق کردن to disperse zerstreuen disperser _Dehxodâ Ϣiki-En   1.0
Šekāvidan -> šekāv k. شکاویدن: نقب زدن to burrow buddeln creuser ϢDict-Pâ _Dehxodâ Ϣiki-En   1.0
Jāvidnām n. جاویدنام: شهید martyr Märtyrer martyr Ϣiki-Pâ   0.0
Parnāvidan -> parnāv k. پرناویدن: پیرامون پیمودن to circumnavigate umschiffen circumnavigate Ϣiki-En   1.0
Yegānevidan -> yegānev k. یگانویدن: منحصر به فرد ساختن to uniquify einzigartig machen rendre unique Mehrbod i Vâraste   1.0
Nābasāvidanih n. نابساویدنی: ناملموس intangible immateriell intangible Ϣiki-En   1.0
Nemāhang n. نماه‌نگ: موزیک ویدئو music video Musik-Video Clip musical Ϣiki-Pâ Ϣiki-En   1.0
Ruygerāyandih n. رویگرایندی: احتمال رویدادن likelihood Wahrscheinlichkeit probabilité Ϣiki-En Mehrbod i Vâraste   1.0
Naqzidan -> naqz k. نغزیدن: نیکو و سره کردن; تجوید کردن to be bettered; to be improved sich verbessern; sich aufbessern; s'améliorer _Dehxodâ   1.0
Jastan -> jan k. جستن: اتفاق افتادن; رویدادن; رخدادن to occur; to happen vorkommen; geschehen survenir; se produire   0.0
Zivānidan -> zivān k. زیوانیدن: زنده کرده; چهره‌یِ گذرایِ «زیستن/زیویدن» to resuscitate; to vitalize wiederbeleben ressusciter; vitaliser Ϣiki-En    1.0
Tanmāye n. تنمایه: جرم; مایه ای که تن بساویدنی ( جسم ملموس) را میسازد mass Masse masse Ϣiki-De Ϣiki-En _Dehxodâ   1.0
Bejā z. بجا: به صف

بجا: بموقع; مناسب
set!

proper
setz! setze!

richtig
mets! pose!

approprié


Dehxodâ
دیدین در آغاز پیشیجویی دویدن میگن:
. Ready
. Set
. Go!
در پارسی چه باید گفت؟
0.0
Dāv n. داو: ادعا claim Anspruch revendication Dehxodâ داو همان گویشی دیگر از دو ( دویدن ) است. برای نمونه بجای نوبت بازی میگفتند: حالا داو توست: = اکنون تو باید بدوی Your Run ! ، گرچه در بازی دویدن هم نباشد. داوطلب هم همین است، کسی که میخواهد داو/دو در دست او باشد. همچنین ادعا نیز با این واژه همپوشانی دارد برای انیکه کسی که چیزی را میگوید که بیرون از هنجار آروینی ( نورم تجربی) است، از رده (صف) بهنجار ها ( نورمالها) بیرون امده ( مانند یک داوطلب) و دست به دو/داو زده است:
Dehkhoda:
داو تمامی زدن ؛ دعوی کمال کردن . ادعای تمامی کردن :
اورنگ کو؟ گلچهر کو؟ نقش وفا و مهر کو؟
حالی من اندر عاشقی داو تمامی میزنم
(
ادعا به سخنی میگویند که بیرون از هنجار آروینی باشد:
نمونه :
١- شلوار من مال من است: یک داو نیست چون پُرگاه همیگونه است!
٢- شلوار شما مال من است: یک داو است و من باید پایور کنم ( با کاغذ خرید و ..) که شلواری که تن شماست، از آنِ من است.
)
~Mazdak
0.0
Budan -> bâš k. بودن: - to be sein être Nyberg Dehxodâ Dehxodâ  بن کنون کارواژهیِ بودن باش میباشد. چند نمونه از کاربردهایِ باش در ادبسار:

سعدی:
هزارم درد میباشد که میگویم نهان دارم
لبم با هم نمیآید چو غنچه روز بشکفتن
++
هر کو به همه عمرش سودای گلی بودست
داند که چرا بلبل دیوانه همیباشد
---------------------------
وحشی:
به این افسانه گفتن عاقبت افسانه خواهم شد
مگو وحشی کجا میباشد و منزل کجا دارد
--------------------------
خواجوی کرمانی
… چه نغمه ست کزین پردهسرا میآید
تاب آن سنبل پـُرتاب کرا میباشد
--------------------------
اوحدی:
سرم سودای او دارد، زهی سودا که من دارم!
از آن سر گشته میباشم که این سوداست در بارم
-------------------------
صائب تبریزی:
به زیر چرخ دل شادمان نمیباشد
گل شکفته درین بوستان نمیباشد
خروش سیل حوادث بلند میگوید
که خواب امن درین خاکدان نمیباشد
به هر که مینگرم همچو غنچه دلتنگ است
مگر نسیم درین گلستان نمیباشد؟
به طاقت دل آزرده اعتماد مکن
که تیر آه به حکم کمان نمیباشد
به یک قرار بود آب، چون گهر گردد
بهار زندهدلان را خزان نمیباشد
کناره کردن از افتادگان مروت نیست
کسی به سایهٔ خود سرگران نمیباشد
مکن کناره ز عاشق، که زود چیده شود
گلی که در نظر باغبان نمیباشد
هزار بلبل اگر در چمن شود پیدا
یکی چو صائب آتشزبان نمیباشد


—————————
باش ≠ باد
bāš ≠ bāwd

باد همان چهرهیِ آرزوئین بودن است, چنانکه میگویند: ایدون باد (= باشد که اینجور شود)


~مهربد
0.0
Delkešid n. دلکشید: حوصله; دل و دماغ mood Bock; Lust humeur Ϣiki-De _Dehxodâ Ϣiki-De Ϣiki-En Mehrbod i Vâraste من بی می ناب زیستن نتوانم — بی باده کشید بارتن نتوانم | من بنده آن دمم که ساقی گوید — یک جام دگر بگیر و من نتوانم. خیام 1.0
Vandnegār n. وندنگار: گراف graph Graph graphe; graphique Mazdak i Bâmdâd وند همان بند و از بستن میاید و اندام یا پیوند ارگانیک را میرساند. برای نمونه در نام تیره های ایرانی، مانند کارن-وند، ( مانند مازیار کارن-وند) یا هم اکنون در نام خاندان های لر و کرد و .. مانند پولادوند و اینها دیده میشود. در واژه های پسوند و پیشوند همان عضو هایی از واژه را میرساند که در پس یا پیش میایند. در نگره گردایه ها ( مجموعه ها) هم فرایافتی بنام عضو یا همان وند/هموند را داریم و از آنجایی که گراف از پیوند میان هموند های یک گردایه سخن میگوید، میتوان آنرا نگاره ی ویژه ای که گویای وابستگی این وندهاست دانست و کوتاه سخن، بدان وندنگاره گفت.

~Mazdak
1.0
Benāmide z. n. بنامیده: مشخص; واقعی concrete konkret concret Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-De Ϣiki-En بـِـنامیدن [benāmidan] = benennen(Ger.) = denominate(Eng.) = نام نهادن ( توصیف و مشخص کردن); چیزی را بگونه ی مشخص و روشن معرفی کردن . برای نمونه میگوییم جانوران وحشی خطرناک هستند، اینجا یک گزاره ی کلان است و نمونه بنامیده ای نیاورده ایم ولی در این جا نمونه ی مشخص میاوریم: پلنگ یک نمونه ی مشخص از جانوران خطرناک وحشی است. پس اینجا با نام بردن یک جانور بیرام، یک نمونه ی بنامیده ( مشخص) بدست داده ایم. یا میگویند اقداماتی برای رفع بیکاری در دست اجراست، میپرسیم خب، چه اقداماتی؟ میگوید برای نمونه ساختن کارخانهای بیشتر. پس این میشود یک اقدام مشخص چون نام برده شده و برای شنونده دیگر گزاره ی کلان (کلی) نیست، یک نمونه ی عینی و بساویدنی و روشن است = بنامیده ~Mazdak 1.0
Delkešidan -> delkeš k. دلکشیدن: حوصله داشتن; دل و دماغ کاری را داشتن to be in the mood Bock haben; Lust haben avoir envie; être d'humeur Mehrbod i Vâraste _Dehxodâ من بی می ناب زیستن نتوانم — بی باده کشید بارتن نتوانم | من بنده آن دمم که ساقی گوید — یک جام دگر بگیر و من نتوانم. خیام 1.0
Tavānxwāh z. n. توانخواه: معلول disabled; invalid Behindert handicapé; invalide Ϣiki-En Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-En Ϣiki-De دادخواه کسی است که جویای داد است چون آنرا ندارد!
وامخواه هم پول ندارد یاکم دارد
توانخواه هم توان ندارد یاکم دارد و آنرا میجوید
به همین سادکی، از آوردن کم و کاست و بی خودداری کرده ایم و به این آدمها ارج هومنی (انسانی) نهاده ایم ~Mazdak
1.0