Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Vād   واد: اصل; ایل و تبار; بنیاد origin; lineage; foundation Ursprung; Abstammung; Grundlage origine; lignée; fondation   پسوند یا واژه ی واد = اصل، ایل و تبار، بنیاد
برای نمونه:
خانواده = خانه + واد+ ه = بنیاد و اصل و مردم درون یک خانه
هفتواد = هفت ایل ( هپتالیان مغول)
کدواده = بنای دیوار عمارت و خانه را گویند.
کشواد ( نام پهلوان شاهنامه ای:) ~ (شاید) = کشانی از نژاد کشان ( کوشانی)

~Mazdak
0.0
Vāde n. واده: اصل و بنا و ماده‌یِ هرچیز; خانه+واده=خانواده basis; principle Grundlage; Prinzip base; principe ϢDict-Pâ  پسوند یا واژه ی واد = اصل، ایل و تبار، بنیاد
برای نمونه:
خانواده = خانه + واد+ ه = بنیاد و اصل و مردم درون یک خانه
هفتواد = هفت ایل ( هپتالیان مغول)
کدواده = بنای دیوار عمارت و خانه را گویند.
کشواد ( نام پهلوان شاهنامه ای:) ~ (شاید) = کشانی از نژاد کشان ( کوشانی)

~Mazdak
1.0
Niivād n. نیواد: شجاعت courage Mut courage   1.0
Sarvād n. سرواد: نظم; منظوم poetry Poesie poésie   1.0
Vādārih n. واداری: اجبار persuation; coercion Überzeugung; Zwang persuasion; coercition     1.0
Havādār z. n. هوادار: طرفدار advocate Befürworter avocat   0.0
Ravādid n. روادید: تصویب approval Genehmigung approbation     1.0
Ravādār z. n. روادار: متسامح tolerator Dulder; Tolerierer tolérant; qui tolère     1.0
Kadvāde n. کدواده: زیربنا foundation Stiftung fondation   1.0
Vādenām n. واده‌نام: نام خانوادگی family name Familienname Nom de famille Mazdak i Bâmdâd برای نام خانوادگی میتوان گفت وادنام vādenām ( از واژه ی واده = اصل و دوده که در خانه+ واده هم ددیه میشود) ، که روی هم میشوند : نام و وادنام 1.0
Vādiftan -> vādib k. وادیفتن: دیکد کردن to decode dekodieren décoder Mazdak i Bâmdâd Mehrbod i Vâraste   1.0
Vādāštan -> vādār k. واداشتن: مجبور کردن; ناگزیر کردن کسی را بر کاری to induce; to persuade; to force into veranlassen; nötigen inciter; forcer à   1.0
Ravādidan -> ravābin k. z. روادیدن: تصویب کردن to approve genehmigen approuver     1.0
Vādisidan -> vādis k. وادیسیدن: کج و معوج کردن; از شکل انداختن to deform verformen déformer Mehrbod i Vâraste   1.0
Ravādāštan -> ravādār k. رواداشتن: تسامح کردن; مدارا کردن to tolerate tolerieren tolérer     1.0
Kānighā n. کانیگه‌ا: مواد معنی minerals Mineralien minéraux     1.0
Fargardānidan -> fargardān k. فرگردانیدن: به فرگشت واداشتن to evolve sich entwickeln; evolvieren évoluer Mehrbod i Vâraste TFD   1.0
Konānidan -> konān k. کنانیدن: کسی را به کاری واداشتن

کنانیدن: کارواژه‌یِ گذرا از کردن
to persuade; to force into

to actuate
überreden; nötigen

betätigen; antreiben
persuader; forcer à

actionner


  1.0
Pāraft n. پارفت: تردد (رفت و آمد خانوادگی) family visiting; coming and going familiärer Besuch; Kommen und Gehen visites familiales; va-et-vient   1.0
Pasnām n. پسنام: نام خانوادگی; اسم فامیل surname; family name Familienname Nom de famille Mehrbod i Vâraste   1.0
Šekibānidan   شکیبانیدن: به شکیبایی واداشتن; صبور کردن make patient; cause to endure geduldig machen; ertragen lassen rendre patient; faire endurer     1.0
Budan -> bâš k. بودن: - to be sein être Nyberg    بن کنون کارواژهیِ بودن باش میباشد. چند نمونه از کاربردهایِ باش در ادبسار:

سعدی:
هزارم درد میباشد که میگویم نهان دارم
لبم با هم نمیآید چو غنچه روز بشکفتن
++
هر کو به همه عمرش سودای گلی بودست
داند که چرا بلبل دیوانه همیباشد
---------------------------
وحشی:
به این افسانه گفتن عاقبت افسانه خواهم شد
مگو وحشی کجا میباشد و منزل کجا دارد
--------------------------
خواجوی کرمانی
… چه نغمه ست کزین پردهسرا میآید
تاب آن سنبل پـُرتاب کرا میباشد
--------------------------
اوحدی:
سرم سودای او دارد، زهی سودا که من دارم!
از آن سر گشته میباشم که این سوداست در بارم
-------------------------
صائب تبریزی:
به زیر چرخ دل شادمان نمیباشد
گل شکفته درین بوستان نمیباشد
خروش سیل حوادث بلند میگوید
که خواب امن درین خاکدان نمیباشد
به هر که مینگرم همچو غنچه دلتنگ است
مگر نسیم درین گلستان نمیباشد؟
به طاقت دل آزرده اعتماد مکن
که تیر آه به حکم کمان نمیباشد
به یک قرار بود آب، چون گهر گردد
بهار زندهدلان را خزان نمیباشد
کناره کردن از افتادگان مروت نیست
کسی به سایهٔ خود سرگران نمیباشد
مکن کناره ز عاشق، که زود چیده شود
گلی که در نظر باغبان نمیباشد
هزار بلبل اگر در چمن شود پیدا
یکی چو صائب آتشزبان نمیباشد


—————————
باش ≠ باد
bāš ≠ bāwd

باد همان چهرهیِ آرزوئین بودن است, چنانکه میگویند: ایدون باد (= باشد که اینجور شود)


~مهربد
0.0
Dustār n. دوستار: اهل

دوستار: ارادتمند
fan

sincerely
Ventilator

aufrichtig
ventilateur

sincèrement


برای اهل شاید دوستدار، سرسپرده و از کسان را هم بتوان تا اندازه ای بتوان جایگزین کرد.او اهل کتاب است= او دوستدارِ(سرسپرده ی، از کسانِ) نسک است./هواخواه و هوا دار و یار هم نیز.او یارِ(هواخواه،هوادار) نسک است/ او اهل(ساکن) شیراز است= او از شیراز است/ او از شهر شیراز است، با پسوند «یای» نسبت :"او شیرازی است"، او بومی شیراز است و او شهروند شیراز است.

~بهمن حیدری
1.0
Farāvāžik z. فراواژیک: مجازی figurative übertragen; figürlich figuré; métaphorique Mazdak i Bâmdâd چمی از یک واژه که فرای چم بُنواژه آن است، همان چم figurative آن است. برای نمونه میگوییم: او نان آور خانواده است ، در اینجا آن کس، همواره و براستی با خود نان نمیاورد، بساکه فردید همان است که او نیاز های خانواده را فراهم میسازد. پس در اینجا این واژه یک چم واژیک دارد و یک چم فراواژیک. 1.0