| Pârsig | B. | Negizeš | English | Deutsch | French | P. | Rišešenâsih | Prevalence |
|---|---|---|---|---|---|---|---|---|
| •Dastxord | دستخورد: هند | hands (soccer) | - | - | Mazdak i Bâmdâd | 1.0 | ||
| •Mehand | z. | مهند: مهم | important; significant | wichtig; signifikant | important; significatif | Dehxodâ | 1.0 | |
| •Mehandi | n. | مهندی: اهمیت | magnificence; importance | Pracht; Bedeutung | magnificence; importance | Dehxodâ Ϣiki-En Ϣiki-Pâ | 1.0 | |
| •Handâsgar | n. | هنداسگر: مهندس | engineer | Ingenieur | ingénieur | Ϣiki-De Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Handâštan -> handâr | k. | هنداشتن: پنداشتن; باور داشتن; عقیده داشتن | to deem | erachten | - | Mazdak i Bâmdâd | واژه ی پنداشتن کمابیش از آمایش به+ هم+ داشتن میاید (پژوهشمایه از علی نورائی) to deem یک جور پنداشتن و باور داشتن است که با دریافت بیشتری همراه است تا پنداشتن. بر این پایه با برداشتن پ ( به، پاد) میتوان با پیشوند هن=هم ، گفت هنداشتن من اورا شایسته میهندارم I deem him worthy هر کاری که بایسته میهندارید انجام دهید any action you deem necessary |
1.0 |
| •Nepâhande | z. n. | نپاهنده: مشاهدهگر | observer | Beobachter | observateur | Ϣiki-En ⚕Heydari | 1.0 | |
| •Pežuhande | z. n. | پژوهنده: محقَق | investigator; querist | - | enquêteur | Dehxodâ | 0.0 | |
| •Setihande | z. n. | ستیهنده: نافرمان و سخن ناشنو; متعصب; خودسر; سرکش; چموش | turbulent; unruly; refractory; disobedient; restive | - | - | Ϣiki-En Ϣiki-En _Dehxodâ | 1.0 | |
| •Handâsgari | n. | هنداسگری: مهندسی | engineering | Ingenieurwesen | ingénierie | 1.0 | ||
| •Dahandaride | n. | دهندریده: وقیح | foulmouthed | Schmutzig | qui parle comme charretier | Dehxodâ | 0.1 | |
| •Fargaštâr | n. | فرگشتار: تکامل دهنده | evolver | - | - | Mehrbod i Vâraste | 1.0 | |
| •Kâryâr | کاریار: خادم; خدمات دهنده | servicer | - | prestataire de services | Mazdak i Bâmdâd | 1.0 | ||
| •Delhonây | z. | دلهنای: تحت تاثیر قرار دهنده | touching; affecting | - | affectant | Mehrbod i Vâraste | بسان دلگشای و دلنواز, آنچه دل را میهُناید. ~مهربد | 1.0 |
| •Olgušenâs | n. | الگوشناس: تشخیص دهندهی الگو | pattern recognizer | Mustererkennung | reconnaisseur de motif | 0.3 | ||
| •Kâstâr | n. | کاستار: کاهنده; تقلیل دهنده | diminisher | - | - | MacKenzie | 1.0 | |
| •Dâš | n. | داش: هدیه; پاداش (پاد+داشن) = آنچه در سزایِ کاری بدهند | gift | Geschenk; Gabe | cadeau | _Dehxodâ Ϣiki-En ϢDict-Pâ MacKenzie Ϣiki-De | 1.0 | |
| •Dâšn | n. | داشن: هدیه; پاداش (پاد+داشن) = آنچه در سزایِ کاری بدهند | gift | Gabe | - | _Dehxodâ MacKenzie Ϣiki-De ϢDict-Pâ Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Tanbahâ | n. | تنبها: پولی که برای رهایی از گروگانگیری میدهند | ransom | Lösegeld | rançon | Ϣiki-De Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Hambudidan -> hambud | k. | همبودیدن: (روانشناسی) = فرایندی که کَس را برای زندگی در همبود آموزش و پرورش میدهند. | to be socialized | - | - | Ϣiki-En Mehrbod i Vâraste | 1.0 | |
| •Hambudânidan -> hambudâney | k. | همبودانیدن: (روانشناسی) = فرایندی که کَس را برای زندگی در همبود آموزش و پرورش میدهند. | to socialize | - | - | Mehrbod i Vâraste Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Hamvârgar | n. | هموارگر: مکمل (هندسه) گوشههایِ هموارگر یا زاویههایِ مکمل | supplementary | Supplement- | - | ϢDict-Pâ Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Tuti | n. | توتی: طوطی | parrot | Papagei | perroquet | Dehxodâ | برگرفته از توتهی هندی و واژهایست پارسی ~مهربد | 1.0 |
| •Pišânidan -> pišân | k. | پیشانیدن: پیشانی کردن; آمادگی برای جنگ و پس ننشستن | to accept a challenge | stirn bieten | - | Mazdak i Bâmdâd | رستمی باید که پیشانی کند با دیو نفس . ~فردوسی از همان ژست گاوهای نر میاید که پیشانی(شاخ) را به گاو دیگر نشان میدهند و نشانه ی آمادگی برای جنگ و پس ننشستن است ~مزدک |
1.0 |
| •Vižesâr | n. | ویژهسار: انحصار | exclusiveness | Ausschließlichkeit | exclusivité | Nader Tabasian | سار= جای چیزی سار= زار، پسوند کثرت و فراوانی سار= زار، زار. (پسوند) بمعنی مکان روئیدن باشد. (برهان قاطع). سار= زار، بمعنی انبوهی و بسیاری هم آمده است . (برهان قاطع). زار و سار جای انبوه بودن چیزی است . سار = صفت، دیوسار؛ دیوصفت ویژهسار برای انحصار شایسته است چون یک گستره (محدوده) است که در آن ویژگی یک چیز برای یک چیز دیگر چشمگیر و مهند است. انحصار. ...[اِ ح ِ ] (ع مص ) در اصطلاح مالیه محدود کردن ساخت یا توزیع یا فروش چیزی بدولت یا مؤسسه و یا شرکتی : انحصار دخانیات . || (اِمص ) محدودیت . (فرهنگ فارسی معین ). محصور شدگی . محبوس شدگی . تنگ کردگی . || بازداشتگی . || گنجیدگی در چیزی . || احاطه و محاصره . || ممانعت و منع. || تحدید. (ناظم الاطباء). ~نادر طبسیان |
1.0 |
| •Rusestân | n. | روسستان: روسیه | russia | Russland | russie | برخی از خود نامهای این کشورها هم نادرست اند. برای نمونه آلمان یا سوئد نامهایی اند که فرانسه ها به این کشور داده اند . اگر بخواهیم درست کار کنیم باید نام آنها را از زبان خودمان درست کنیم. مانند هندوستان٬ لهستان ( سرزمین لخ ها) برای روسیه که بروش تازی ساخته شده باید گفت روسستان . به ترکیه باید گفت تورکستان نو. به آلمان باید گفت دوچستان. تنها نامهای کهن مانند چین و مصر و .. نباید دگرگون شوند. ~Mazdak |
1.0 | |
| •Doycestân | n. | دویچستان: آلمان | russia | Russland | russie | برخی از خود نامهای این کشورها هم نادرست اند. برای نمونه آلمان یا سوئد نامهایی اند که فرانسه ها به این کشور داده اند . اگر بخواهیم درست کار کنیم باید نام آنها را از زبان خودمان درست کنیم. مانند هندوستان٬ لهستان ( سرزمین لخ ها) برای روسیه که بروش تازی ساخته شده باید گفت روسستان . به ترکیه باید گفت تورکستان نو. به آلمان باید گفت دوچستان. تنها نامهای کهن مانند چین و مصر و .. نباید دگرگون شوند. ~Mazdak |
1.0 | |
| •Turkestân | n. | ترکستان: ترکیه | turkey | Truthahn | dinde | برخی از خود نامهای این کشورها هم نادرست اند. برای نمونه آلمان یا سوئد نامهایی اند که فرانسه ها به این کشور داده اند . اگر بخواهیم درست کار کنیم باید نام آنها را از زبان خودمان درست کنیم. مانند هندوستان٬ لهستان ( سرزمین لخ ها) برای روسیه که بروش تازی ساخته شده باید گفت روسستان . به ترکیه باید گفت تورکستان نو. به آلمان باید گفت دوچستان. تنها نامهای کهن مانند چین و مصر و .. نباید دگرگون شوند. ~Mazdak |
1.0 | |
| •Tizfarhang | n. | تیزفرهنگ: ویکیپدیا | wikipedia | Wikipedia | wikipédia | Mazdak i Bâmdâd | ویکی= تند/چابک/تیز Pedia= آموزش/فرهنگش (فرهنگنامه) ویکیپدیا= تیزفرهنگ -- مهند نیست. ویکیپپیا یک فرهنگنامه ی اندرتاری تیزیاب است و میتوان از روی کارکرد آنهم گفت: تیزفرهنگ ~Mazdak |
1.0 |
| •Šastâr | n. | شستار: اسلحه | weapon | Waffe | - | vedabase.net Ϣiki-En _Dehxodâ | در میان پارسیان هند و پیروان آذرکیوان که برخی واژه های کهن پارسی را از فراموشی هزاره ها بوخته اند٬ به سلاح٬ شستار یا شستره سهاسترا =شِاپُن گفته میشود و آن سلاحی است که در دست گرفته میشود. به سلاح ساز هم میگویند شستارکار. من این واژه را از آنها فراگرفتم گمان من این است که شاید این واژه با انگشت شست در پیوند باشد چون روی دستی بودن این اسلحه پافشاری میشود. ~مزدک |
1.0 |
| •Andargir | z. | اندرگیر: دیالکتیک | dialectical | dialektisch | dialectique | Ϣiki-De Ϣiki-En | از آنجا که این واژه چه در گفتگو و چه در پیوند یک جور تاثیر متقابل چرخه ای و نهادینِ پیوسته را نشان میدهند ، میتوان بجای آن (زاب) گفت همدرگیر (همدر همان اندر با ورتش نوین است) بخش درگیر ، همان تاثیر متقابل را نشان میدهد "هم" ، نشانه ی هنباز بودن چند سو در این فرایافت است که بروی هم نشان میدهد که چیزی یا چیز هایی با هم در گیر و دار هستند، نون، چه یک گفت وستیز باشد و چه یک پیوند سازمانی ~مزدک |
1.0 |
| •Kažpeymân | z. n. | کژپیمان: خائن | perfidious; betrayer | - | - | Mazdak i Bâmdâd | خیانت برابر با فریب و حیله و ناراستی و دروغ دشمنی و دغابازی و ........ نیست. خائن کسی است که در نَما، دوست و یاور بنماید و پیمان (گفتاری، همکاری و دوستی ..) بسته باشد ولی در هنگامی که بهای پیمان را از وی درخواهند، آنرا بشکند. درست است که اینکار دربردارنده ی اندی از فریب و ناراستی و دروغ و دشمنی میباشد ولی با این فرایافت ها یکی نیست. خیانت را کسی میتواند بکند که دارای پاسخوَری در برابر یک پیمان و زینهار و .. باشد و نه کسی که هیچ پیمانی نبسته و تهی از پاسخوَری است. بر این پایه به خائن میشود گفت کژپیمان و خیانت همان کژپیمانی است خیانت در امانت = کژپیمانی در پیمانسپرده ~مزدک |
1.0 |
| •Kažpeymâni | n. | کژپیمانی: خیانت | perfidy; betrayal | - | - | Mazdak i Bâmdâd | خیانت برابر با فریب و حیله و ناراستی و دروغ دشمنی و دغابازی و ........ نیست. خائن کسی است که در نَما، دوست و یاور بنماید و پیمان (گفتاری، همکاری و دوستی ..) بسته باشد ولی در هنگامی که بهای پیمان را از وی درخواهند، آنرا بشکند. درست است که اینکار دربردارنده ی اندی از فریب و ناراستی و دروغ و دشمنی میباشد ولی با این فرایافت ها یکی نیست. خیانت را کسی میتواند بکند که دارای پاسخوَری در برابر یک پیمان و زینهار و .. باشد و نه کسی که هیچ پیمانی نبسته و تهی از پاسخوَری است. بر این پایه به خائن میشود گفت کژپیمان و خیانت همان کژپیمانی است خیانت در امانت = کژپیمانی در پیمانسپرده ~مزدک |
0.8 |
| •Hazrânde | n. | هزرانده: منفور | pariah; outcast | Paria; Ausgestoßene | - | Mehrbod i Vâraste | pariah از واژهسار هندیست که به ردّهیِ بسیار پایین میگویند و چیزی در مایههایِ منفور است. برای این واژهیِ «رانده» درخور میزند: کشور رانده. اگر شد, ازرانده /(?:)/ هّزرانده از آن هم بهتر است (هز- پیشوند ex- باشد). ~مهربد |
1.0 |
| •Farâdâdan -> farâdeh | k. | فرادادن: بیان کردن | to express | ausdrücken | exprimer | Dehxodâ | فراداد = بیان / فراده = بیان کننده فرایافت = مفهوم / فرایاب = مفهوم دهنده فراگرفت = اشغال+تصرف+مصادره+یاد گرفتن فرزام/ فراگیر = اشغال کننده، عمومی ، ... ~مزدک تنها در یک گزاره نگرش خود را به دین *فراده* - در فند هنرپیشگی بازیِ زیرپوستی *فراداد* قدرتمندتری از رل بازیِ نمایشی دارد - واکنش او *فراده* ی سهش درونی اش بود - در سخن گفتن *فراداد* درستی ندارد - هنری که از *فراداد* بی بهره باشد مانا نیست - *فراداد* هنری همانا پیوندِ همسوی سهش، اندیشه و فند است. - در *فرادادن* عقیده اش ناتوان بود - این واژه *فراده* ی این پدیده نیست. - گفته های او *فراده*ی این فرهود است که .... - در هنرهای دیداری برای *فراداد* بیشتر از رژ بهره گرفته می شود تا رنگ اگرچه هنرمندی مانند روتکو از رنگ نیز برای *فرادادنِ* سهش به خوبی سود برده است ~Nader Tabasian |
1.0 |