Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Hame z. b. همه: تمام all alle tout Dehxodâ   0.0
Hamhast z. همه‌ست: coexistent koexistent coexistant Mehrbod i Vâraste   1.0
Hamegir z. همه‌گیر: اپیدمیک; عالمگیر epidemic - épidémie     0.0
Hamevâr z. n. همه‌وار: معمولی ordinary gewöhnlich - Ϣiki-En   1.0
Hamhasti n. همه‌ستی: coexistence Koexistenz coexistence Mehrbod i Vâraste   1.0
Harvaspdânâ n. هروسپدانا: همه‌دانا omniscient Allwissend - Ϣiki-De Ϣiki-En   1.0
Harvaspâgâh n. هروسپاگاه: همه‌دانا omniscient Allwissend - Ϣiki-De Ϣiki-En   1.0
Bâinhame n. بااینهمه: با اینحال nonetheless dennoch toutefois     0.6
Harbâšâ z. n. هرباشا: حاضر در همه جا omnipresent allgegenwärtig omniprésent Mazdak i Bâmdâd   1.0
Bišâbehtarin z. بیشابهترین: بیش از همه بهتر most best am meisten beste - Mazdak i Bâmdâd   1.0
Kamâbadtarin z. کمابدترین: کمتر از همه بدتر least worst am wenigsten schlimmsten - Mazdak i Bâmdâd   1.0
Sâlvâr z. n. سالوار: همه ساله; همیشگی perennial perennierend - Ϣiki-De MacKenzie Ϣiki-En   1.0
Barâbarixwâhi n. برابریخواهی: انگاره‌شناسیِ برابریخواهی که در پیِ برابرسازی میان دسته‌ای یا همه‌یِ مردمان میباشد egalitarianism - - Ϣiki-En   1.0
Rawâlin z. روالین: معمولی چیزی یا روشی که همه جا رواستاز روال، از کارواژه ی رفتن usual gewöhnlich -     1.0
Hamišegi n. همیشگی: یوند تنگاتنگی با پنداره‌یِ زمان دارد, آنچه در همه‌یِ زمان‌ها باشد; میتواند «هستنده» باشد و بباید «باشنده» نیست. eternal - - Ϣiki-Pâ Ϣiki-En   1.0
Darro n. دررو: نفاذ; نفوذ

دررو: مخرج; خروج
persuasion

egress; outlet
-

-
-

-
Dehxodâ

Dehxodâ
نفاذ. نفوذ در کلام . نفاذ امر: احکام یا حرفهای او دررو ندارد. حرفش همه جا دررو دارد. (یادداشت آمرزیده دهخدا) 1.0
Pišgu n. پیشگو: نبی oracle Orakel oracle Dehxodâ دگرسانی سروش با اوراکل این است که سروش یک هستی ایزدی و مینوی است ولی اوراکل ها آدم هایی بوده اند که مانند رمال ها و فالبین های خودمان یک پیشگویی هایی میکرده اند و هنرشان این بوده پیشگویی را جوری بکنند که همه جوره بتوان از ان برداشت نمود و همواره درست از آب در بیاید.

~Mazdak
0.0
Parhâm n. پره‌ام: طبیعت nature Natur la nature   ما سه جور طبیعت داریم
٬ ۱- همان سرشت و زاد درونی است :
نیش عقرب نه از ره کین است
اقتضای طبیعتش اینست
۲- زیستبوم . زباله ها طبیعت را خراب کرده اند.
۳- پرهام ( پر = round + هام = all)
گزینش پرهامین
طبیعت(پرهام) = همه ی آن چیزی که جهان ما است

~مزدک
1.0
Delmâye n. دلمایه: روحیه spirit; morale Laune; Stimmung - Ϣiki-De Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-En Ϣiki-De Ϣiki-En این روحیه در انگلیسی همان moral است، مانند روحیه ی جنگی ، روحیه شان را باخته اند . این روحیه ، چیزی نزدیک انگیزه و دل داشتن برای انجام کاری ( کاری سخت ) میباشد. برای همین واژه ی دل‌مایه بدید من گویاست و مایه ای را میرساند که کسی در راستای دلاوری و انگیزه‌آوری داراست.
نمونه ی کاربردی:
"آن جنگجویان با همه ی آسیب هایی که خورده اند، هنوز دلمایه ی بزرگی برای پایداری دارند ~مزدک
1.0
Magarmaj n. مگرمج: تمساح crocodylidae Echte Krokodile crocodylidae Dehxodâ گردن شکسته ای که به نسبت وزیر اوست
از پای تا به سر چو مگرمج همه گلوست ~شفیع اثر (آنندراج)
1.0
Parhâmin z. پره‌امین: طبیعی natural natürlich -   ما سه جور طبیعت داریم
٬ ۱- همان سرشت و زاد درونی است :
نیش عقرب نه از ره کین است
اقتضای طبیعتش اینست
۲- زیستبوم . زباله ها طبیعت را خراب کرده اند.
۳- پرهام ( پر = round + هام = all)
گزینش پرهامین
طبیعت(پرهام) = همه ی آن چیزی که جهان ما است

~مزدک
1.0
Coparâkani n. چوپراکنی: شایعه پراکنی gossip Klatsch potins   این gossip آمیزه ای از همه اینهاست با درسد بالای چوپراکنی

~Mazdak
1.0
Darparast n. درپرست: خدمتکار servitor; servant Diener serviteur; serviteur Dehxodâ بزرگان همه زیردست منند
به بیچارگی درپرست منند.
~فردوسی
1.0
Margâr n. مرگار: تابع function Funktion fonction ~MacKenzie Mehrbod i Vâraste ~Nourai پرگار, انگار (هم‌گاشتن) و .. همه از ریشه‌یِ گاشتن (گار, کردن) آمده‌اند. بهمینسان ما میتوانیم از مَر (عدد, مکنزی) و پسوند گار نام «مرگار» را برای تابع بداریم.

~مهربد
1.0
Budan -> bâš k. بودن: - to be sein être Dehxodâ Nyberg Dehxodâ MacKenzie بن کنون کارواژه‌یِ بودن باش میباشد. چند نمونه از کاربرد‌هایِ باش در ادبسار:

سعدی:
هزارم درد می‌باشد که می‌گویم نهان دارم
لبم با هم نمی‌آید چو غنچه روز بشکفتن
++
هر کو به همه عمرش سودای گلی بودست
داند که چرا بلبل دیوانه همی‌باشد
---------------------------
وحشی:
به این افسانه گفتن عاقبت افسانه خواهم شد
مگو وحشی کجا می‌باشد و منزل کجا دارد
--------------------------
خواجوی کرمانی
… چه نغمه ست کزین پرده‌سرا می‌آید
تاب آن سنبل پـُرتاب کرا می‌باشد
--------------------------
اوحدی:
سرم سودای او دارد، زهی سودا که من دارم!
از آن سر گشته می‌باشم که این سوداست در بارم
-------------------------
صائب تبریزی:
به زیر چرخ دل شادمان نمی‌باشد
گل شکفته درین بوستان نمی‌باشد
خروش سیل حوادث بلند می‌گوید
که خواب امن درین خاکدان نمی‌باشد
به هر که می‌نگرم همچو غنچه دلتنگ است
مگر نسیم درین گلستان نمی‌باشد؟
به طاقت دل آزرده اعتماد مکن
که تیر آه به حکم کمان نمی‌باشد
به یک قرار بود آب، چون گهر گردد
بهار زنده‌دلان را خزان نمی‌باشد
کناره کردن از افتادگان مروت نیست
کسی به سایهٔ خود سرگران نمی‌باشد
مکن کناره ز عاشق، که زود چیده شود
گلی که در نظر باغبان نمی‌باشد
هزار بلبل اگر در چمن شود پیدا
یکی چو صائب آتش‌زبان نمی‌باشد


—————————
باش ≠ باد
bâš ≠ bâwd

باد همان چهره‌یِ آرزوئین بودن است, چنانکه میگویند: ایدون باد (= باشد که اینجور شود)


~مهربد
0.0
Tondhuš z. n. تنده‌وش: اسمارت smart Clever intelligent Mazdak i Bâmdâd تندهوش
که از همه ی پیشنهاد ها نزدیک تر به smart است و با تیزهوش هم آمیخته نمیشود و به درازی چالاک‌هوش هم نیست و فرهوش را هم که برای نابغه بکار برده اند٬ نمیشود دست زد.

~Mazdak
1.0
Namâjâm n. نماجام: تلویزیون television Fernsehen télévision Mazdak i Bâmdâd شاید بهتر باشد بجای چسبیدن به چم واژگانی تله‌ویزیون٬ که امروزه دیگر همه جا از راه دور هم نیست ( مانند نشان دادن فیلم های bluray /video/dvd ) با نگرش به کارکرد و ویژگیهای برجسته ی این دستگاه٬ و برداشت از فرهنگ ایران٬ واژه ای درخور برای آن بیابیم.
کاووس شاه دستگاهی شیشه ای داشت بنام جام‌جم یا جام جهان‌نما ( جام= شیشه در پهلوی و در آذری امروز)٬ که گویا دیوان برای جمشید شاه ساخته بودند و هرجای جهان را نشان میداد.
مانند نماجام

~مزدک
1.0
Forugaštan -> forugard k. فروگشتن:

فروگشتن:
to go under

to explore; to travel throughly
untergehen

-
-

-
Dehxodâ

Dehxodâ
یکی از چم های پیشوند فرو، همان سراسر و تا به پایان (کلّ و تمامی) است . مانند فروگرفتن (مصادره-اشغال)= گرفتن همه جا/ همه چیز
فروگشتن : اگر گشتن را همان سیر و سیاحت بگیریم، میشود سراسر چیزی را گشتن و گردیدن .
اگر گشتن را برابر شدن بگیریم، این فرو به چم پایین است و میشود غرق شدن یا پنهان شدن و ....
اینهایی که در آنها فرو برابر سراسر و تا به پایان است، نیاز به کارگیر دارند:
چنگیز چین را فروگرفت
او خراسان را فروگشت و مردم نیشابور را فروکُشت.
فرستاده، نامه ی را بر پادشاه فروخواند
...
آنجایی که گشتن برابر شدن است کارگیر نیاز نیست:
کیخسرو در میان برف البرزکوه فروگشت ( غیب شد/غرق شد)

~مزدک
1.0