Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Hazine n. هزینه: خرج expenditure Ausgaben dépense Dehxodâ   0.0
Zehzâd n. زهزاد: نسل descendant - - _Dehxodâ Ϣiki-En ϢDict-Pâ   1.0
Hazgâne   هزگانه: غیر عادی; تک; خاص exotic exotisch exotique Mazdak i Bâmdâd هزگانه بهتر است با پیروی از بیگانه

~Mazdak
1.0
Hazgâšt n. هزگاشت: پادواژه‌یِ درگاشت extropy Extropie extropy Ϣiki-En Mehrbod i Vâraste   1.0
Hazmihan z. n. هزمیهن: مهاجر expatriate Auswanderer expatrié Mazdak i Bâmdâd   1.0
Haznudan -> haznâ k. هزنودن: روشی که از کنار هم چیدن داده‌ها به فرجام میرسند to abduce [reasoning] abduzieren abduire Mehrbod i Vâraste Ϣiki-En Ϣiki-En ~MacKenzie   1.0
Hazbastan -> hazband k. هزبستن: مسدود کردن; بلوکه کردن to keep out; to block blockieren; aussperren; - Mazdak i Bâmdâd to lock out= block =هزبست
ban (exile) = هزدهیدن ( پهلوی)

~مزدک
1.0
Hazgoftan -> hazguy k. هزگفتن: شگفتانه چیزی را گفتن; از روی تعجب فریاد زدن to exclaim; to cry out loud; to ausrufen s'écrier Mehrbod i Vâraste Ϣiki-En   1.0
Hazrânde n. هزرانده: منفور pariah; outcast Paria; Ausgestoßene - Mehrbod i Vâraste pariah از واژه‌سار هندی‌ست که به ردّه‌یِ بسیار پایین میگویند و چیزی در مایه‌هایِ منفور است.
برای این واژه‌یِ «رانده» درخور میزند: کشور رانده.

اگر شد, ازرانده /(?:)/ هّزرانده از آن هم بهتر است (هز- پیشوند ex- باشد).
~مهربد
1.0
Hazinidan -> hazin k. هزینیدن: هزینه کردن; صرف کردن; خرج کردن to spend spenden -     1.0
Haznemune n. هزنمونه: مثال example Beispiel exemple     1.0
Behzisti n. بهزیستی: رفاه well-being; wellfare Wohlergehen fr=bien-être Ϣiki-Pâ Ϣiki-En   1.0
Šâhzâde n. شاهزاده: ملک زاده prince; princess Prinz; Prinzessin prince; princesse Dehxodâ چنین شهریار و چنین شاهزاده
که دید و که داده ست هرگز نشانی

~فرخی
0.0
Hazgâštin z. هزگاشتین: اکستروپیک extropic exotropisch extrotique Mehrbod i Vâraste   1.0
Jargezabân n. جرگه‌زبان: زبان ویژه‌یِ یک گروه و جرگه jargon Jargon - Dehxodâ Sony Hamedanchi جرگه = جمعی از مردم؛ پس شاید جرگه سار یا جرگه زبان شاید برای جارگن خورند باشد.

~sony
1.0
Damnevešt n. دمنه‌وشت: ساتیر هزل; هجو satire Satire satire Mazdak i Bâmdâd برای واژه ی ساتیر، از نام یکی از جانوران استوره ای بازیگوش و پدرسوخته سود جسته اند. ما نیز میتوانیم برای نمونه از این راه به جایی برسیم. مانند دمنوشت = دمنه‌وشت (وشت/ویس = scribe ) از دمنه ( روباه داستانی از کلیله و دمنه) 1.0
Picâl n. پیچال: هزارتو; پر پیچ و خم labyrinth - - Ϣiki-Pâ Ϣiki-En   1.0
Bivâr z. n. بیوار: تومان

بیوار: ده هزار
tuman

ten thousands
Tuman

zehntausend
tuman

dix mille


Dehxodâ Dehxodâ
فردوسی هم «بیوراسب» را به کار برده: دارنده‌ی ده‌هزار اسب = ضحاک ~mm 1.0
Âzdâš n. آزداش: آز+داشن award Auszeichnung prix Ϣiki-De Ϣiki-En New persian form not existing, but could be âzdâš or hazdâd |
دهیشن (دهش) همان هبه یا کمابیش هدیه و .. است. پاد+دهشن = پاداش = دهش در برابر کاری نیکو = vreward
جایزه = ex +wader و ex * = هز ( مانند هزینه ( expense )
پس جایزه یا همان آوارد میشود در پارسی هزدهش یا هزداش ( به همانندی پاداش) ~مزدک
1.0
Kâmbânu n. کامبانو: رفیقه; معشوقه; زنیکه با مرد همسردار رابطه داشته باشد mistress (lover) Mätresse maîtresse Milad Kiyan من اینجا «کامبانو» را با بازبینی کمی بیشتر از دلبانو پسندیدم, بویژه اینکه گویا در تاریخچه‌یِ پیدایش واژه‌یِ mistress (که از فرانسه و فرهنگ آنجا باشد) کامبانو زنی بوده که مرد پولدار هزینه‌هایِ زندگی اش را میپرداخته و بیشتر برای سرگرمی و کام (جنسی) گرفتن با او بوده.

~مهربد
1.0
Zubarâne b. زوبرانه: به صراحت; مشخصا explicitly - - Mazdak i Bâmdâd بهتر است بگوییم زوبرانه برای
explicit.
چون هزبرانه در گاه گویش با ازبرانه ( از حفظ) کژامیغ میشود

~مزدک
1.0
Šastâr n. شستار: اسلحه weapon Waffe - _Dehxodâ vedabase.net Ϣiki-En در میان پارسیان هند و پیروان آذرکیوان که برخی واژه های کهن پارسی را از فراموشی هزاره ها بوخته اند٬ به سلاح٬ شستار یا شستره سهاسترا =شِاپُن گفته میشود و آن سلاحی است که در دست گرفته میشود.
به سلاح ساز هم میگویند شستارکار.
من این واژه را از آنها فراگرفتم
گمان من این است که شاید این واژه با انگشت شست در پیوند باشد چون روی دستی بودن این اسلحه پافشاری میشود.

~مزدک
1.0
Budan -> bâš k. بودن: - to be sein être Nyberg MacKenzie Dehxodâ Dehxodâ بن کنون کارواژه‌یِ بودن باش میباشد. چند نمونه از کاربرد‌هایِ باش در ادبسار:

سعدی:
هزارم درد می‌باشد که می‌گویم نهان دارم
لبم با هم نمی‌آید چو غنچه روز بشکفتن
++
هر کو به همه عمرش سودای گلی بودست
داند که چرا بلبل دیوانه همی‌باشد
---------------------------
وحشی:
به این افسانه گفتن عاقبت افسانه خواهم شد
مگو وحشی کجا می‌باشد و منزل کجا دارد
--------------------------
خواجوی کرمانی
… چه نغمه ست کزین پرده‌سرا می‌آید
تاب آن سنبل پـُرتاب کرا می‌باشد
--------------------------
اوحدی:
سرم سودای او دارد، زهی سودا که من دارم!
از آن سر گشته می‌باشم که این سوداست در بارم
-------------------------
صائب تبریزی:
به زیر چرخ دل شادمان نمی‌باشد
گل شکفته درین بوستان نمی‌باشد
خروش سیل حوادث بلند می‌گوید
که خواب امن درین خاکدان نمی‌باشد
به هر که می‌نگرم همچو غنچه دلتنگ است
مگر نسیم درین گلستان نمی‌باشد؟
به طاقت دل آزرده اعتماد مکن
که تیر آه به حکم کمان نمی‌باشد
به یک قرار بود آب، چون گهر گردد
بهار زنده‌دلان را خزان نمی‌باشد
کناره کردن از افتادگان مروت نیست
کسی به سایهٔ خود سرگران نمی‌باشد
مکن کناره ز عاشق، که زود چیده شود
گلی که در نظر باغبان نمی‌باشد
هزار بلبل اگر در چمن شود پیدا
یکی چو صائب آتش‌زبان نمی‌باشد


—————————
باش ≠ باد
bâš ≠ bâwd

باد همان چهره‌یِ آرزوئین بودن است, چنانکه میگویند: ایدون باد (= باشد که اینجور شود)


~مهربد
0.0