Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Gonik z. گنیک: جنسیتی gender Geschlecht le genre     1.0
Nikpey   نیکپی: خوش قدم ، مسعود، مبارک (آدم با برکت) lucky; blessed gesegnet, glückskind - _Dehxodâ   1.0
Goniki n. گنیکی: جنسیتی gender-inclusive Gender-inclusive épicène     1.0
Nikui n. نیکویی: خیر good; boon - - Dehxodâ   0.0
Nikdâš n. نیکداش: جایزه bonus Bonus - Ϣiki-De Ϣiki-En bonus from bon = niik (xoshgel+khoob) (f.e. bonita = Beauty )
thus:
Bonus = nikdâsh( nik+dahesh) ~مزدک
1.0
Niksir z. n. نیکسیر: خوش رفتار amiable; good-natured; congenial - - Ϣiki-En Ϣiki-En _Dehxodâ   1.0
Nikbaxt z. نیکبخت: سعادتمند; سعید; مسعود blissful; fortunate glückselig; glücklich bienheureux; chanceux Dehxodâ   0.0
Nikâmad n. نیکآمد: اقبال; مساعدت بخت (پادواژه‌یِ ادبار {بدآمد}) serendipity; fortune Glücksfall - Dehxodâ   1.0
Humanik z. هومنیک: انسانی human - - Ϣiki-En   1.0
Kamânik z. کمانیک: شمالگان arctic - - Ϣiki-En Mazdak i Bâmdâd   1.0
Setânik   ستانیک: افقی horizontal horizontal horizontal Mehrbod i Vâraste _Dehxodâ برگرفته از ستان, به زمین و رو به آسمان خوابیدن ~مهربد 1.0
Sotunik   ستونیک: عمودی; ستون vertical vertikal verticale Mehrbod i Vâraste   1.0
Zamânik z. زمانیک: زمانی; وابسته به زمان temporal temporal; zeitlich - Ϣiki-En Ϣiki-De   1.0
Jahânsar z. n. جهانسر: جهانیک global global global Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-En   1.0
Nikxwâh z. n. نیکخواه: خیراندیش benevolent wohlwollend bienveillant     0.1
Nikbaxti n. نیکبختی: سعادت bliss; fortune Glückseligkeit; Vermögen félicité; fortune Dehxodâ   0.0
Zamânike   زمانیکه: وقتیکه when wann quand     0.0
Sâmânik z. سامانیک: سیستماتیک systematic systematisch - Ϣiki-En Ϣiki-De   1.0
Ârvinik z. آروینیک: تجربی experiential erfahrungsgemäß expérimental Dehxodâ   1.0
Nikukâri n. نیکوکاری: خیریه philantrophy; charity Philantrophie; Nächstenliebe philantrophie; charité Dehxodâ   0.0
Nikfarjâm z. n. نیکفرجام: عاقبت به خیر auspicious; fortunate verheißungsvoll; glücklich de bon augure; chanceux Ϣiki-En Ϣiki-En   1.0
Nikfarjâmi n. نیکفرجامی: عاقبت به خیری good fortunate; god-speed - -     1.0
Pâdkamânik z. پادکمانیک: قطب جنوب ( نیمروزگان ) antarctic antarktisch - Mazdak i Bâmdâd   1.0
Naqz z. نغز: بدیع; نیکو novel neuartig - Dehxodâ   0.0
Degarsâniktâd n. دگرسانیکتاد: دیفرنسیال‌پذیری differentiability - - Ϣiki-En   1.0
Sâzvârein z. سازواره‌ین: سازمانی; اورگانیک organic organisch organique Mehrbod i Vâraste   1.0
Ârun n. آرون: خصلت نیک; صفت خوب virtue; merit; good trait - - Ϣiki-En ϢDict-Pâ Ϣiki-En _Dehxodâ به آرون او نیست در بوم و رست
جهان را به آرون و آذین بست (کذا).
1.0
Hožir z. هژیر: ستوده و پسندیده و خوب و نیک well-faced; laudable; praiseworthy - - Ϣiki-En Ϣiki-Pâ _Dehxodâ Avestâ   1.0
  کا: کِی; زمانیکه: کا به خانه آمدم، نبودی when wenn - ~MacKenzie   1.0
Pâyeengâri n. پایهانگاری: فرآیند انگاشتن یک آکورد بجز پایه‌ی گام در جایگاه آکورد پایه و تثبیت آن با یک فرود هارمونیک tonicization Tonikalisierung - Bamdad Khoshghadami   1.0
Naqzidan -> naqz k. نغزیدن: نیکو و سره کردن; تجوید کردن to be bettered; to be improved sich verbessern; sich aufbessern; - _Dehxodâ   1.0
Fâfâ z. فافا: چیزی بدیع و نیکو.(اوبهی ). هر چیز نیکو و غریب . (برهان ) exquisite exquisit exquis _Dehxodâ Ϣiki-En ϢDict-Pâ   1.0
Kâmbânu n. کامبانو: رفیقه; معشوقه; زنیکه با مرد همسردار رابطه داشته باشد mistress (lover) Mätresse maîtresse Milad Kiyan من اینجا «کامبانو» را با بازبینی کمی بیشتر از دلبانو پسندیدم, بویژه اینکه گویا در تاریخچه‌یِ پیدایش واژه‌یِ mistress (که از فرانسه و فرهنگ آنجا باشد) کامبانو زنی بوده که مرد پولدار هزینه‌هایِ زندگی اش را میپرداخته و بیشتر برای سرگرمی و کام (جنسی) گرفتن با او بوده.

~مهربد
1.0
Sâviz z. ساویز: نیکخو: دلربا شوخ باید و خونریز - نزد عاشق نه مشفق و ساویز. cheerful; cheery - - Ϣiki-En _Dehxodâ دلربا شوخ باید و خونریز - نزد عاشق نه مشفق و ساویز. ~علی فرقدی 1.0
Barsâxtâr   برساختار: در موسیقی به ساختار هارمونیکی گفته‌می‌شود که در بالای آوا‌های بنیادین آکورد برپا‌می‌شوند. upper structure (music.) - - Mazdak i Bâmdâd   1.0
Riv n. ریو: مکر insidiousness Betruegen - Ϣiki-Pâ ϢDict-Pâ این یک زاب نایسته است، چرا که از دوستی و نیک‌گمانی کسی کژبهره میبرد.

~مزدک
1.0
Dâv n. داو: ادعا claim Anspruch revendication Dehxodâ داو همان گویشی دیگر از دو ( دویدن ) است. برای نمونه بجای نوبت بازی میگفتند: حالا داو توست: = اکنون تو باید بدوی Your Run ! ، گرچه در بازی دویدن هم نباشد. داوطلب هم همین است، کسی که میخواهد داو/دو در دست او باشد. همچنین ادعا نیز با این واژه همپوشانی دارد برای انیکه کسی که چیزی را میگوید که بیرون از هنجار آروینی ( نورم تجربی) است، از رده (صف) بهنجار ها ( نورمالها) بیرون امده ( مانند یک داوطلب) و دست به دو/داو زده است:
Dehkhoda:
داو تمامی زدن ؛ دعوی کمال کردن . ادعای تمامی کردن :
اورنگ کو؟ گلچهر کو؟ نقش وفا و مهر کو؟
حالی من اندر عاشقی داو تمامی میزنم
(
ادعا به سخنی میگویند که بیرون از هنجار آروینی باشد:
نمونه :
١- شلوار من مال من است: یک داو نیست چون پُرگاه همیگونه است!
٢- شلوار شما مال من است: یک داو است و من باید پایور کنم ( با کاغذ خرید و ..) که شلواری که تن شماست، از آنِ من است.
)
~مزدک
0.0
Dirine z. دیرینه: قدیمی old alt vieux Dehxodâ گر از دیر دیرینه آیی فرود
ز نیکی دهش باد بر تو درود

~فردوسی
0.0
Âzdâš n. آزداش: آز+داشن award Auszeichnung prix Ϣiki-De Ϣiki-En New persian form not existing, but could be âzdâš or hazdâd |
دهیشن (دهش) همان هبه یا کمابیش هدیه و .. است. پاد+دهشن = پاداش = دهش در برابر کاری نیکو = vreward
جایزه = ex +wader و ex * = هز ( مانند هزینه ( expense )
پس جایزه یا همان آوارد میشود در پارسی هزدهش یا هزداش ( به همانندی پاداش) ~مزدک
1.0
Xwišdâri n. خویشداری: دیسیپلین discipline Disziplin discipline Mehrbod i Vâraste Discipline = xwišdârih
خویشداری

خویشتنداری اگر پرنگرید همان «کنترل روی خود» است، پس خویشدار نیک میسزد.

خود-خویشدار = self-disciplined
1.0
Hamnâd   همناد: شریک partner - - Mehrbod i Vâraste پیشنهاد من«همناد» است.
همناد کوتاهیده‌ی همنهاد است، به چم «روی هم نهادن»
اگر‌ نیک بنگرید «پارتنر» انگلیسی هم از پارت/بهره میآید، دو تن که در چیزی “سهم” دارند.
Hamnâdih = partnership / شراکت
Hamnâd = partner

~Mehrbod
1.0
Âvânahešt n. آوانهشت: - Tonsatz (Musik) - Bamdad Khoshghadami تکنیک‌های چندبخشی کردن موسیقی و همچنین دستآورد این تکنیک‌ها~بامداد خوشقدمی 1.0
Vandnegâr n. وندنگار: گراف graph Graph - Mazdak i Bâmdâd وند همان بند و از بستن میاید و اندام یا پیوند ارگانیک را میرساند. برای نمونه در نام تیره های ایرانی، مانند کارن-وند، ( مانند مازیار کارن-وند) یا هم اکنون در نام خاندان های لر و کرد و .. مانند پولادوند و اینها دیده میشود. در واژه های پسوند و پیشوند همان عضو هایی از واژه را میرساند که در پس یا پیش میایند. در نگره گردآیه ها ( مجموعه ها) هم فرایافتی بنام عضو یا همان وند/هموند را داریم و از آنجایی که گراف از پیوند میان هموند های یک گردایه سخن میگوید، میتوان آنرا نگاره ی ویژه ای که گویای وابستگی این وندهاست دانست و کوتاه سخن، بدان وندنگاره گفت.

~مزدک
1.0