| Pârsig | B. | Negizeš | English | Deutsch | French | P. | Rišešenâsih | Prevalence |
|---|---|---|---|---|---|---|---|---|
| •Nim | n. | نیم: نصف | half | Hälfte | moitié | Dehxodâ | 0.0 | |
| •Nimâ | نیما: با انصاف; منصف | fair | - | - | ϢDict-Pâ Ϣiki-En Ϣiki-Pâ | 1.0 | ||
| •Nimâd | n. | نیماد: هیات منصفه | jury | Jury | jury | Mazdak i Bâmdâd | 1.0 | |
| •Nimâi | n. | نیمائی: انصاف | fairness | - | - | Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Nimasp | نیماسپ: قنطورس | centaur | Zentaur | centaure | MacKenzie | 1.0 | ||
| •Nimruz | n. | نیمروز: ظهر | noon | Mittag | le midi | Dehxodâ | 1.0 | |
| •Nimsâr | نیمسار: منطقهی استوایی | equatorial region | - | - | Mazdak i Bâmdâd | 1.0 | ||
| •Nimâyi | ||||||||
| •Nimkarân | n. | نیمکران: شعاع | radius | Radius | rayon | Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Nimsepehr | n. | نیمسپهر: نیمکره | hemisphere | Hemisphäre | - | Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Ravânbâvari | n. | روانباوری: آنیمیسم | animism | Animismus | animisme | 1.0 | ||
| •Bâlešde | بالشده: قوه منیمه | - | - | - | Pursinâ | 1.0 | ||
| •Âżingoriz | آذینگریز: مینیمالیست | minimalist | - | - | Nader Tabasian | 1.0 | ||
| •Bigâh | z. b. n. | بیگاه: بی موقع،پس از نیمه شب | ill timed | ungelegen,unzeitig | - | _Dehxodâ | 1.0 | |
| •Pâdkamânik | z. | پادکمانیک: قطب جنوب ( نیمروزگان ) | antarctic | antarktisch | - | Mazdak i Bâmdâd | 1.0 | |
| •Tištar | تیشتر: شباهنگ (تیشتر، شعرای یمانی) پرنورترین ستاره آسمان در هر دو نیمکره آسمان است. این ستاره از ماه آبان رفته رفته پا به آسمان شب در پهنای گیتاییِ ایرانزمین مینهد. از همینرو نام این ستاره برجسته آسمان را ماه آبان یا همان تیشتر گذاشتند. | sirius | - | - | Ϣiki-En Ϣiki-Pâ MacKenzie Ϣiki-Pâ | 1.0 | ||
| •Bahr | n. | بهر: پرس [غذا] | portion | Portion | portion | MacKenzie | پرس کوتاهیده ی پورسیون است= بهر برای من یک بهر چلوکباب برگ با نیم بهر چلوی ساده بیاورید. ~مزدک |
0.0 |
| •Bol | v. piv. | بل: کثیر; بسیار | poly | - | - | Dehxodâ | از سویی پُر را اگر بتوانیم برای full و بل را برای many بگذاریم، همپوشانیها کمتر میشود. «پر» در جایگاه برواژه همیشه بهچم much و many بوده ولی در جایگاه زاب چمِ full میدهد. بنیاد بر این بُل- را که همان گونه که شما میگویید ورتشی از پر است برای پیشوند زابسازِ many = بسیار، چندین بگذاریم. ~Nader Tabasian |
0.0 |
| •šin | n. | آشین: بیضی | ellipse | Ellipse | ellipse | Mehrbod i Vâraste Bahman i Heydari Dehxodâ | آستینه(آسینه) یا آشتینه(آشینه) به چم تخم مرغ(بیضه) است.بیضه شد بیضی با گرته برداری می شود آستینی(آسینی) یا آشتینی(آشینی)./بیضی=آسینی ~بهمن حیدری چجور است این را ساده کنیم, بگوییم آشین = بیضی (زاب), آشینه = بیضی دیس (نام). تا جایکیه در دهخدا میتوان دید آشینه همان بیضه است, پس آشین میتواند بیضی باشد. مانند پوک و پوکه. ~مهربد |
1.0 |
| •Mâhin | z. n. | ماهین: قمری | lunar | Mond- | lunaire | Mehrbod i Vâraste | برای پیشگیری از گنگی میان ماهی دریا و گاهشمار قمری, میتوانیم زاب ماهین را در کنار خورشیدین بداریم ~مهربد | 1.0 |
| •Sarâsar | b. | سراسر: تماما | entirely | vollständig | entièrement | Dehxodâ | بزرگی سراسر بگفتار نیست دو صد گفته چون نیم کردار نیست ~فردوسی |
1.0 |
| •Hamâkandan -> hamâkan | k. | همآکندن: تکمیل کردن; مکمل کردن; متمم کردن | to supplement | ergänzen | - | Mazdak i Bâmdâd | (آکندن = پر کردن چیزی که تهی یا نیمه تهی است) | 1.0 |
| •šine | n. | آشینه: بیضوی | elliptical | elliptisch | elliptique | Mehrbod i Vâraste Bahman i Heydari Dehxodâ | آستینه(آسینه) یا آشتینه(آشینه) به چم تخم مرغ(بیضه) است.بیضه شد بیضی با گرته برداری می شود آستینی(آسینی) یا آشتینی(آشینی)./بیضی=آسینی ~بهمن حیدری چجور است این را ساده کنیم, بگوییم آشین = بیضی (زاب), آشینه = بیضی دیس (نام). تا جایکیه در دهخدا میتوان دید آشینه همان بیضه است, پس آشین میتواند بیضی باشد. مانند پوک و پوکه. ~مهربد |
1.0 |
| •Andarvâže | n. | اندرواژه: شبه جمله | interjection | Zwischenruf | interjection | Mehrbod i Vâraste Mazdak i Bâmdâd | اندرگفت ~مزدک من پیش مینهم برای همسنگی با دیگریها این را هم بکنیم اندرواژه. ~مهربد |
1.0 |
| •Margâr | n. | مرگار: تابع | function | Funktion | fonction | ~MacKenzie Mehrbod i Vâraste ~Nourai | پرگار, انگار (همگاشتن) و .. همه از ریشهیِ گاشتن (گار, کردن) آمدهاند. بهمینسان ما میتوانیم از مَر (عدد, مکنزی) و پسوند گار نام «مرگار» را برای تابع بداریم. ~مهربد |
1.0 |
| •Farcin | n. | فرچین: کلکسیون | collection | Sammlung | collection | Mehrbod i Vâraste | از بانو Sony Hamedanchi پیشتر واژهیِ «فرگزین» را برای eclectic داشتیم, اینور میتوانیم بهمانند فرچین (collection) را بداریم, که همسنگ ِ گلچین (selection) هم باشد. ~مهربد | 1.0 |
| •Azhamidan -> azham | k. | ازهمیدن: تفریق کردن | to subtract | subtrahieren | soustraire | Mehrbod i Vâraste | بهترین چیزیکه در نگر داشتم این بود: سه با سه = ۶ سه در سه = ۹ سه بر سه = ۱ سه از سه = ۰ و درازتر اینها: باکردن درکردن برکردن ازکردن باکرد = جمع درکرد = ضرب برکرد = تقسیم ازکرد = تفریق بجای کردن, میتوانیم: باهمیدن درهمیدن برهمیدن ازهمیدن ~Mehrbod |
1.0 |
| •Bâhamidan -> bâham | k. | باهمیدن: جمع کردن | to add | hinzufügen | ajouter | Mehrbod i Vâraste | بهترین چیزیکه در نگر داشتم این بود: سه با سه = ۶ سه در سه = ۹ سه بر سه = ۱ سه از سه = ۰ و درازتر اینها: باکردن درکردن برکردن ازکردن باکرد = جمع درکرد = ضرب برکرد = تقسیم ازکرد = تفریق بجای کردن, میتوانیم: باهمیدن درهمیدن برهمیدن ازهمیدن ~Mehrbod |
1.0 |
| •Kârbor | n. | کاربر: اپ | app | App | app | Mehrbod i Vâraste | به application بتنهایی «کاربرد» میگوییم, نرمافزار کاربردی را میتوانیم کاربُردنامه, هماهنگ با برنامه (program) بخوانیم: application = kârbordnâme app = kârbor ~Mehrbod |
1.0 |
| •Barhamidan -> barham | k. n. | برهمیدن: تقسیم کردن | to divide | Teilen | diviser | Mehrbod i Vâraste | بهترین چیزیکه در نگر داشتم این بود: سه با سه = ۶ سه در سه = ۹ سه بر سه = ۱ سه از سه = ۰ و درازتر اینها: باکردن درکردن برکردن ازکردن باکرد = جمع درکرد = ضرب برکرد = تقسیم ازکرد = تفریق بجای کردن, میتوانیم: باهمیدن درهمیدن برهمیدن ازهمیدن ~Mehrbod |
1.0 |
| •Darhamidan -> darham | k. | درهمیدن: ضرب کردن | to multiply | - | - | Mehrbod i Vâraste | بهترین چیزیکه در نگر داشتم این بود: سه با سه = ۶ سه در سه = ۹ سه بر سه = ۱ سه از سه = ۰ و درازتر اینها: باکردن درکردن برکردن ازکردن باکرد = جمع درکرد = ضرب برکرد = تقسیم ازکرد = تفریق بجای کردن, میتوانیم: باهمیدن درهمیدن برهمیدن ازهمیدن ~Mehrbod |
1.0 |
| •Lutidan -> lut | k. | لوتیدن: لواط کردن | to somoize | sodomisieren | - | Mazdak i Bâmdâd | ما در پیروی از نام حضرت لوط میتوانیم بگوییم لوطیدن در عربی هم از همین گرفته اند= لواط ~Mazdak |
1.0 |
| •Kuyestân | n. | کویستان: ناحیه | area | Bereich | région | Bahman i Heydari | کُوی/ پسوند جای هم است. هم چنین شهری در سی کیلومتری گرگان به نام کردکوی که در زمان نادرشاه کردها را به این کوی(منطقه) کوچانده است./ می توانیم کوی را کویستان بنامیم که با کوی به چم برزن(محله)یکی گرفته نشود. ~بهمن حیدری |
1.0 |
| •Negâhestan -> negâh | k. | نگاهستن: نگاه کردن; نظر کردن; نظر افکندن; نظاره کردن | to look | schauen | regarder | Mehrbod i Vâraste Dehxodâ | چون کارواژهیِ نگاه کردن را هماکنون داریم و نگاه کردن کمی از نگریستن میتواند دور باشد (مکنزی, برنگریستن = to consider, نگاهی که همراه با باریکبینی و هشیاری باشد) پس میتوانیم کارواژهیِ سادهیِ نگاهستن را نیز بداریم. ~مهربد |
0.5 |
| •Kâvoštan -> kâvoš | k. | کاوشتن: کاوشیدن; کاوش کردن | to explore | erforschen; explorieren; erkunden | explorer | Mehrbod i Vâraste | ازآنجاییکه واژهیِ کاُوشگر را امروزه داریم, میتوانیم کارواژهیِ برساختهیِ کاوُشتن را نیز بداریم. ~مهربد |
1.0 |
| •Yâštan -> yâr | k. | یاشتن: یاری کردن; کمک کردن; همراهی کردن; اعانت; امداد | to help; to assist | hilfen | - | Mehrbod i Vâraste | بجای یاری کردن میتوانیم یاشتن —> یار بگوییم. مرا بیار (مرا یاری کن) /(?:)/ مرا مییاشت (مرا یاری میکرد). | 1.0 |
| •Šarmu | z. n. | شرمو: خجالتی | shy | schüchtern | - | Milad Kiyan | از ترس، ترسو رو داریم. میتونیم از شرم هم شرمو رو بگیریم بجای خجالتی ؟ ~میلاد کیان درسته. شرمو بهتر است چون ترس و شرم پرگاه باهم بکار میروند و پیوند فرایافتین دارند.ترسو\شرمو\خشمو\رشکو(رشکورز) ... ~مزدک |
1.0 |
| •Xowšâvardan -> xowšâvar | k. | خوشآوردن: تعارف کردن | to taarof | - | - | Mazdak i Bâmdâd | خوشاوردن خوشاورد خوشاورد٬ آمد نیامد دارد خوشاوردها را کنار نهاده و رُک گفتگو کنیم. خوشاوردن میان ایرانیان رواگمند است. ~mazdak |
1.0 |
| •Mardomin | z. n. | مردمین: عمومی | public | Öffentlichkeit | public | Mehrbod i Vâraste | با جداسازی مردمی از مردمین, میتوانیم از مردمی در جایگاه درست آن که «بشریت» باشد نیز بهره بگیریم. ~مهربد | 1.0 |
| •Damnevešt | n. | دمنهوشت: ساتیر هزل; هجو | satire | Satire | satire | Mazdak i Bâmdâd | برای واژه ی ساتیر، از نام یکی از جانوران استوره ای بازیگوش و پدرسوخته سود جسته اند. ما نیز میتوانیم برای نمونه از این راه به جایی برسیم. مانند دمنوشت = دمنهوشت (وشت/ویس = scribe ) از دمنه ( روباه داستانی از کلیله و دمنه) | 1.0 |
| •Mehsar | z. n. | مهسر: نخبه | elite | Elite | élite | Mazdak i Bâmdâd | نخبة پارسی نیست و برای ما هم بایسته نیست که واژه ای سرهم کنیم که گویشمانای یک واژه ی تازی و .. باشد.( کاری که ملایری میکند). از سوی دیگر نخبه خوشخیم است و کسی برای چندینه ی آنهم نخب بکار نمیبرد و بساکه نخبگان رواست. در پارسی میتوان گفت: مِهسر=> مهسران برگرفته از ساختار واژه ی ترکی: بویوکباشلار مهسران دانشیک جهان و پاداشبران «نوبل» بیشترینه ٬ برخاسته ی باخترزمین اند ~Mazdak |
1.0 |
| •Rusestân | n. | روسستان: روسیه | russia | Russland | russie | برخی از خود نامهای این کشورها هم نادرست اند. برای نمونه آلمان یا سوئد نامهایی اند که فرانسه ها به این کشور داده اند . اگر بخواهیم درست کار کنیم باید نام آنها را از زبان خودمان درست کنیم. مانند هندوستان٬ لهستان ( سرزمین لخ ها) برای روسیه که بروش تازی ساخته شده باید گفت روسستان . به ترکیه باید گفت تورکستان نو. به آلمان باید گفت دوچستان. تنها نامهای کهن مانند چین و مصر و .. نباید دگرگون شوند. ~Mazdak |
1.0 | |
| •Nišequli | z. n. | نیشغولی: خرافی; وهمی; موهوم | superstitious | abergläubisch | superstitieux | Dehxodâ | مهربد جان،من تنها نگر خود را گفتم همانگونه که گفتی برخی می گویند که ناب غول بود که ناب تازی به چم چهار دندان تیز جانوران است که به پارسی نیش گفته می شود که به نیش غول دگرسان یافت. پن من هنوز پیوند دندان غول با خرافه(یاوه،افسانه و یا میتخت) در نمی یابم. زبانزدی که با واژه ی غول ساخته شده است مانند این: دندان غول را شکستن به این چم است که کار بزرگ یا شگفتی انجام دادن است که پیوند و سویش(جهتش) دریافتنی است پن آن یکی بی چمار است.در داستان اسفندیار هم مانند رستم داستان هفت خوان دارد که در خوان چهارم با زن جادوگری روبرو می شود که نام او غول است و اسفندیار او را می کشد. شاید از اینجا بتوانیم راهی به خرافه بزنیم. همانگونه که می دانیم کار جادوگر فریب دادن است و چیزهای دروغ را راست می نماید ودر گذشته جادوگران هنگام جادوگری همیشه ابزاری در دست داشتند و شاید با داشتن نیش یا ابزاری دیگر در دست هم برای ترساندن و هم برای بهتر پذیراندنِ کارشان به کار می گرفتند و از اینجا می توانیم یک راه سمبی(نقبی)به چم آن خرافه برسیم چونکه با کلک کارها را جور دیگر نشان می داد و کس خرافه اندیش هم با تهی بودن از خرد داستان را جور دیگر می بیند.با این شمارمی توان غول در واژه نیشغولی از پارسی انگاشت.هم چنین بسیار واژگان پارسی به درون زلان تازی رفته و گاهی هم دست نخورده به خود ما برگردانده شده است. هم چنین غول به مازندرانی به چم کَر و یا کسی که گوشش سنگین است در دشنام دادن به کسی برای نمونه بگویند «مرتیکه غول گوش» در اینجا به چم نادان به کار می رود و نادان کسی است که نمی تواند ارزیابی درستی از پیرامونش کند و زود دچار گمان و پندار می شود شاید با این چم راهی به دهی برد و به زبان دیگر آن را خرافه نامید.این چیزهایی بود که به اندیشه من رسیده بود. ~ بهمن حیدری |
1.0 |
| •Kârbordnâme | n. | کاربردنامه: اپلیکشن
کاربردنامه: اپلیکیشن |
software application
application |
Computerprogramm
Applikation |
application logicielle
application |
Mehrbod i Vâraste
Mehrbod i Vâraste |
به application بتنهایی «کاربرد» میگوییم, نرمافزار کاربردی را میتوانیم کاربُردنامه, هماهنگ با برنامه (program) بخوانیم: application = kârbordnâme app = kârbor ~Mehrbod |
1.0 |
| •Delgerâyestan -> delgerây | k. n. | دلگرایستن: رغبت کردن | to care for; to desire | pflegen; Verlangen | s'occuper de; envie | Mehrbod i Vâraste | دلکشیدن را پیشتر به «حوصله داشتن» داده بودیم, دلم میکشه یا دلم نمیکشه, میتوانیم اینسو نیز «دلگرایستن یا دلگرایین» را به رغبت کردن بدهیم: دلم به این کار نمیگراید. ~مهربد |
1.0 |
| •Doycestân | n. | دویچستان: آلمان | russia | Russland | russie | برخی از خود نامهای این کشورها هم نادرست اند. برای نمونه آلمان یا سوئد نامهایی اند که فرانسه ها به این کشور داده اند . اگر بخواهیم درست کار کنیم باید نام آنها را از زبان خودمان درست کنیم. مانند هندوستان٬ لهستان ( سرزمین لخ ها) برای روسیه که بروش تازی ساخته شده باید گفت روسستان . به ترکیه باید گفت تورکستان نو. به آلمان باید گفت دوچستان. تنها نامهای کهن مانند چین و مصر و .. نباید دگرگون شوند. ~Mazdak |
1.0 | |
| •Turkestân | n. | ترکستان: ترکیه | turkey | Truthahn | dinde | برخی از خود نامهای این کشورها هم نادرست اند. برای نمونه آلمان یا سوئد نامهایی اند که فرانسه ها به این کشور داده اند . اگر بخواهیم درست کار کنیم باید نام آنها را از زبان خودمان درست کنیم. مانند هندوستان٬ لهستان ( سرزمین لخ ها) برای روسیه که بروش تازی ساخته شده باید گفت روسستان . به ترکیه باید گفت تورکستان نو. به آلمان باید گفت دوچستان. تنها نامهای کهن مانند چین و مصر و .. نباید دگرگون شوند. ~Mazdak |
1.0 | |
| •Nurandidan -> nurand | k. | نورندیدن: ارائه دادن; درآوردن | to render | - | rendre | ~Dasâtir Dehxodâ | واژهی دساتیری نورند شاید با render همشیرازه باشد. اگر اینگونه باشد نورندن را میتوانیم برای to render بکار ببریم. ~Sony Hamedanchi نورند را دهخدا برای «ترجمه / تفسیر»آورده, ولی برای ایندو «ترزبان» و «سفرنگ» و «زندیدن» را داریم, نورند برای render گیرا میشود. ~Mehrbod |
1.0 |
| •Fardâštan -> fardâr | k. | فرداشتن: جدی گرفتن | to take seriously | - | - | Mehrbod i Vâraste | فرداشتن را میتوانیم به این کارواژه بدهیم. سخن ایشان را باید فرداشت. اگر خواستیم غلمبه سلمبهتر, سخن ایشان را باید فرداشت نمود. ~Mehrbod |
1.0 |
| •Dampadid | دمپدید: فی البداهه | impromptu | - | - | Mazdak i Bâmdâd | میدانیم که پدید آوردن خود تا اندازه ای دارای چم آفرینش ناگهانی نیز میباشد. پس میتوان از واژه ی پدید سود جست. نمونه برای اندیشهانگیزی: دَمپدید او میتواند دَمپدید چامه بسراید . ~مزدک |
1.0 | |
| •Ravaxtar | n. | رواختر: سیاره | planet | Planet | planète | Mazdak i Bâmdâd | ما میتوانیم از فرهنگ باستان سود بجوییم که در آن به سیارات هم اختر میگفتند و تنها جداسانی شان با ستارگان این بود که ستارگان یکجامان (کواکب ثوابت) بودند و اینها روان. پس میشه برای نمونه با آمایشی از اختر و روان بودن٬ گفت: سیاره ( planet) = رَوَخـْتـَر [ ravaxtar] ~Mazdak |
1.0 |
| •Takâbidan -> takâb | k. | تکابیدن: غرق شدن; تک (ته)+آب+یدن | to sink; to drown | sinken; ertrinken | évier; noyer | Ϣiki-En Ϣiki-En | می دانیم که تک همان ته است. در گذشته تک به چم ته کاربرد داشت مانند این چامه ناصر خسرو:بر اوج فلک چون بپرم از نظر تیز/می بینم اگر ذره ای اندر تک دریاست/غرق شدن =ته آب رفتن٬از همین روی تکابیدن(غرق شدن)همان تهِ آب رفتن است. ~بهمن | 1.0 |
| •Âżingorizi | n. | آذینگریزی: مینیمالیسم (هنر) | minimalism (art) | - | - | Nader Tabasian | مینیمالیسم در برابر هنر پرآذین باروک شکل گرفت و از آرایش و پرآذین کردن گریزان بود. در برابر پرآذینی معماری صفویه، معماری مسجد جامع نایین آذین گربز است. نقاشی باروک بسیار پرطمطراق است ولی خوان میرو در کارهایش به آذین گریزی رو آورد. کمینه گرا هم درست نیست، چون در مینیمالیسم اندازه ها کم نیستند. یک موسیقی مینیمال می تواند ۱۰ دقیقه به درازا بکشد، بیشتر از یک قطعه ی موسیقی کلاسیک یا باروک ولی بازیوختن در آن بسیار است. بازیوختن چند گزاره. پس هنر مینیمال از آذین کردن و آراستن و زیورکردن می پرهیزد. ~Nader Tabasian |
1.0 |