Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Niyāg   نیاگ: جد ancestor Vorfahr ancêtre  _Dehxodâ   1.0
Xonyā n. خنیا: موسیقی music Musik musique  ϢDict-Pâ   1.0
Niyāyeš n. نیایش: عبادت prayer Gebet prière     0.0
Bonyād n. بنیاد: اساس; بنیان foundation Stiftung fondation   0.0
Niyāzin z. نیازین: مورد احتیاج; ضروری needed; required erforderlich; nécessaire; obligatoire _Dehxodâ   1.0
Niyānave n. نیانوه: - cousin Cousin cousin Mazdak i Bâmdâd   1.0
Niyāxtan -> niyāz k. نیاختن: نیازیدن; نیاز داشتن to need brauchen avoir besoin   1.0
Huniyāg n. هونیاگ: موسیقی music Musik musique  huniyag.com Dēnkard   1.0
Širigān z. n. شیریگان: لبنیات dairy products Milcherzeugnis Produit laitier     1.0
Parniyān n. پرنیان: حریر silk Seide soie   0.7
Šoguniyā z. شگونیا: غیبگو; فالگیر soothsayer Wahrsager devin   1.0
Niyāzidan -> niyāz k. نیازیدن: نیاز داشتن to need brauchen avoir besoin   1.0
Niyāzmand z. n. نیازمند: محتاج needful notwendig nécessaire   0.0
Niyāzāmad n. نیازامد: مخمصه pflight Notlage détresse; situation critique     1.0
Xonyāin z. خنیایین: موزیکال musical musikalisch musical Mehrbod i Vâraste  رنج امروزین آسودن فردایین بود و آسودن امروزین رنج فردایین. ~فارسنامه 1.0
Bonyādin z. بنیادین: اساسی fundamental grundlegend fondamental     0.3
Xonyāgah n. هنریگاه: تفریحی; سرگرمی entertainment Unterhaltung divertissement   1.0
Nušāhak n. نوشاهک: آمونیاک ammonia Ammoniak ammoniac     1.0
Nobonyād   نوبنیاد: جدید التاسیس new establishment Neugründung nouvel établissement     1.0
Niyāzvāre n. نیازواره: نیاز مصنوعی; احتیاج ساختگی artificial need künstliche Notwendigkeit besoin artificiel Mehrbod i Vâraste   1.0
Pišiniyān n. پیشینیان: اسلاف predecessors Vorgänger prédécesseurs   0.0
Bonyādgerāy n. بنیادگرای: اصولگرا fundamentalist fundamentalistisch fondamentaliste     1.0
Bonyādgozār n. بنیادگذار: موسس; بنیانگذار founder Gründer fondateur     0.0
Borunyāftan -> borunyāb k. برونیافتن: برآوردنِ بلنجِ یک برآیه بیرون از گستره‌یِ بلنج‌هایِ شناخته شده to extrapolate extrapolieren extrapoler ⚕Heydari   1.0
Darunyāftan -> darunyāb k. درونیافتن: روشی برای یافتن داده‌تیل‌هایِ نو از درونِ گستره‌یِ یک گردآیه‌یِ گستته از داده‌تیل‌هایِ شناخته شده to interpolate interpolieren interpoler Ϣiki-Pâ   1.0
Jahān n. جهان: عالم; دنیا universe Universum univers   0.0
Bonyādgerāyih n. بنیادگرایی: اصولگرایی fundamentalism Fundamentalismus fondamentalisme     1.0
Paropāye n. پروپایه: اساس; بنیان fundament; groundwork Fundament; Grundlage fondement Dehxodâ   1.0
Sāzmānyāfte z. سازمانیافته: متشکل organized organisiert organisé     1.0
Bonyādgožāštan -> bonyādgožār k. بنیادگذاشتن: تاسیس کردن; بنیانگذاری کردن to found gründen fonder     0.0
Barzax n. برزخ: حائل; عالم میان دنیا و آخرت limbo Limbus; Schwebezustand limbes بر سردو رهی امروز بکن جهدی
تات بی توشه نباید شد از این برزخ

~ناصرخسرو
0.0
Dar v. piv. در: درون; اندر; گاه بجای "بدر" نیاز بکار میرود in in dans Ϣiki-Pâ   0.0
Vankul n. ونکول: کار ضروری و نیازمند; مایحتاج indispensable; needful unentbehrlich; nötig indispensable   1.0
Gitih n. گیتی: دنیا; عالم سفلی; کره ارض world Welt monde   0.1
Vāraste n. وارسته: زاهد; آزاد; عاتق; فارغ البال; بی اعتنا به مال دنیا ascetic Asket ascète   0.0
Kātuziyān z. کاتوزیان: روحانیان (زمانه‌یِ ساسانیان) clergy (Sassanian era) Geistlichkeit (sasanidisch) clergé (époque sassanide) Bahman i Heydari   1.0
Rāmešgar n. رامشگر: مطرب

رامشگر: کسیکه پیشه اش خوشی همراه شادی و آشتی دادن است (همچون خنیاگر {موسیقی‌دان}, ...)
entertainer

one whose profession is to give peaceful pleasure (such as a musician; who plays happy and peaceful music ...)
Entertainer

Eine Person deren Beruf ist, Frieden und Zufiedenhein zu erzeugen, z.B. ein Musiker der berühigende und schöne Lieder und Stücke spielt...)
artiste

personne dont le métier est de procurer une jouissance paisible (p.ex. musicien)


 ϢDict-Pâ Ϣiki-Pâ
(آنچئِنت) ءنتِرتائنِر, شهُ چُعلد سئنگ, پلای معسئچ, تِلل تالِس, ... ~Mazdak 1.0
Barsāxtār   برساختار: در موسیقی به ساختار هارمونیکی گفته‌می‌شود که در بالای آوا‌های بنیادین آکورد برپا‌می‌شوند. upper structure (music.) Oberstruktur (Musik) structure supérieure (mus.) Mazdak i Bâmdâd   1.0
Rāstkiš   ارتودوکس: به روش بنیادین و کهن، مانند مارکسیسم ارتودوکس orthodox orthodox orthodoxe Āšurih داریوش آشوری 1.0
Rigāb n. ریگاب: واحه; واحه عربی نیست، مصری است و نام ویژه آبادی هایی ویژه ی همان شمال آفریکاست. بر این پایه نیاز به بازگردان ندارد. خود واژه ی oasis از همین واژه ی حامی ( مصری) اواحا آمده است. اگر بخواهیم در پارسی برای آن همانندسازی نماییم، میشود " ریگاب" ~Aria oasis Oase oasis Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-Pâ   1.0
Bol v. piv. بل: کثیر; بسیار poly poly-; vielfach poly- از سویی پُر را اگر بتوانیم برای full و بل را برای many بگذاریم، همپوشانیها کمتر میشود. «پر» در جایگاه برواژه همیشه بهچم much و many بوده ولی در جایگاه زاب چمِ full میدهد. بنیاد بر این بُل- را که همان گونه که شما میگویید ورتشی از پر است برای پیشوند زابسازِ many = بسیار، چندین بگذاریم.

~Nader Tabasian
0.0
Meyn b. مین: بین middle Mitte milieu در دژپول، به «بِین» (عربی) میگویند «مِین» که به گمان همان «میان» است با کمی گویش خوزی. بهجای بین، مابین و فیمابین، همواره «میان» فارسی پیشنهاده شده، اما در جاهایی که وزن و آهنگ یکسان با «بین» نیاز است، (در چکامهها و مَتَلها) ، «مِیْن» meyn جایگزین بهتریست.

~Armin Hopes
1.0
Tāt v. pav. تات: یا امروزین‌تر, داد ity -ität (Suffix) -ité (suffixe) Bartholomae Ϣiki-Pâ پسوند dād/tāt در پارسی باستان همان است که اکنون در اسپانیایی یا فرانسه و انگلیسی شده : -te, -ty برای نمونه واژهی اوستایی drava = سالم میباشد، و dravatāt = سلامتی است که امروزه شده «درود». (واژهنامهیِ زبان کهنِ ایرانی از بارتولومی). این پسوند نامساز بوده و نامهایِ مادینه میساخته است.

~Mazdak
0.0
Āhi-   آهی-: first; soonest; ur- premier; le plus tôt; ur- آهی = first, soonest (Eng.) = UR- (Ger.) = Arkhe- (Grk.)
(MacKenzie)
آهینگاشت = urbild/archetype
آهینیا = Urgrossvater/Great grandfather
آهیفرشته = Erzengel/archangel
1.0
Vād   واد: اصل; ایل و تبار; بنیاد origin; lineage; foundation Ursprung; Abstammung; Grundlage origine; lignée; fondation   پسوند یا واژه ی واد = اصل، ایل و تبار، بنیاد
برای نمونه:
خانواده = خانه + واد+ ه = بنیاد و اصل و مردم درون یک خانه
هفتواد = هفت ایل ( هپتالیان مغول)
کدواده = بنای دیوار عمارت و خانه را گویند.
کشواد ( نام پهلوان شاهنامه ای:) ~ (شاید) = کشانی از نژاد کشان ( کوشانی)

~Mazdak
0.0
Sefr n. صفر: نول zero Null zéro   ریشه واژه صفر چیست؟ عربیست؟ پارسیست؟ یا از زبان دیگری وارد عربی شده و سپس به پارسی آمده؟؟

~Masoud Vosoughfar

فرایافتی از زبان سانسکریت ( سونیا = تهی) از راه دریانوردان به عرب رفته و از عرب به فرنگ، مانند Ziffer/Chiffre/Zero/cipher..

~Mazdak
0.0
Nemāyār n. نمایار: آواتار avatar Benutzerbild Avatar Mazdak i Bâmdâd _Dehxodâ در سانسکریت به چم فرزند خداوند است که به جای او در روی زمین آمده ولی اکنون در جای باشنده و شناسه ای بکار میرود که نماینده ی یک آدم راستین در یک پیرامون پندارین است. برای نمونه، یک بازیکن در یک بازی همگانی کامپیوتری که نام و نشان و چهره ی او همان نام و نشان و چهره ی بازکین راستین در جهان راستین نیست ( یا نیاز نیست باشد) ~Mazdak 0.9
Vāde n. واده: اصل و بنا و ماده‌یِ هرچیز; خانه+واده=خانواده basis; principle Grundlage; Prinzip base; principe ϢDict-Pâ  پسوند یا واژه ی واد = اصل، ایل و تبار، بنیاد
برای نمونه:
خانواده = خانه + واد+ ه = بنیاد و اصل و مردم درون یک خانه
هفتواد = هفت ایل ( هپتالیان مغول)
کدواده = بنای دیوار عمارت و خانه را گویند.
کشواد ( نام پهلوان شاهنامه ای:) ~ (شاید) = کشانی از نژاد کشان ( کوشانی)

~Mazdak
1.0
Pulkardan -> pulkon k. پولکردن: نقد کردن to liquidate liquidieren liquider Mazdak i Bâmdâd پولکرد
روانکرد
برای پیشگیری از ورشکستگی او ناچار از روانکرد زمینهای خود گردید.
من برای فروش و پولکرد داراییهای زمیوند ( زمین + بند = غیر منقول) خود نیاز به زمان دارم

~Mazdak
1.0
Halapand n. هلپند: لُمپن; لمپن lumpen Lumpen; lumpen- lumpen Dehxodâ چو او ماه شکافید، شما ابر چرایید؟ 9 چو او چُست و ظریف است، شما چون هلپندید؟ (مولوی۲: ۳۶۷).


--
من به گمانم منبل بر وزن تنبل را مولانا بکار برده بدک نیست ولی هلپند را هم مولانا دارد برای بیکاره و معنای نزدیکی دارد.
~Amin Keykha

لومـپِــن در واژه به چم یک تکه پارچه کهنه و کثیف و ژنده است، به قاب دستمال هم گفته میشود.
مارکس با آوردن این واژه در کنار پرولتاریا بر آن بار ویژه ای نهاده که ویکیپدیا به گستردگی در باره آن نوشته.
~MM

ومپِنپرولتاریا, زبانزد مارکس و انگلس برای طبقه ای از همبود است (پرولتاریای ژنده) که برخلاف بورژوازی و پرولتاریا در تولید نقشی ندارد و در حاشیه اجتماع از راههای مشکوک مانند گدایی و واسطهگری و کلاهبرداری امرار معاش میکند. ولی در نگاهی دیگر طبقه ای از همبود که با پیشرفت و دگرگونی های بنیادین همبودین علاقه ای ندارد وبیشتر با هم سفرگی و وابستگی به طبقه های تولیدگر، شاغل و کارگر و پولدار می زید.

~Sony Hamedanchi
1.0
Vižesār n. ویژه‌سار: انحصار exclusiveness Ausschließlichkeit exclusivité Nader Tabasian سار= جای چیزی
سار= زار، پسوند کثرت و فراوانی
سار= زار، زار. (پسوند) بمعنی مکان روئیدن باشد. (برهان قاطع).
سار= زار، بمعنی انبوهی و بسیاری هم آمده است . (برهان قاطع).
زار و سار جای انبوه بودن چیزی است .
سار = صفت، دیوسار؛ دیوصفت

ویژهسار برای انحصار شایسته است چون یک گستره (محدوده) است که در آن ویژگی یک چیز برای یک چیز دیگر چشمگیر و مهند است.

انحصار. ...[اِ ح ِ ] (ع مص ) در اصطلاح مالیه محدود کردن ساخت یا توزیع یا فروش چیزی بدولت یا مؤسسه و یا شرکتی : انحصار دخانیات . || (اِمص ) محدودیت . (فرهنگ فارسی معین ). محصور شدگی . محبوس شدگی . تنگ کردگی . || بازداشتگی . || گنجیدگی در چیزی . || احاطه و محاصره . || ممانعت و منع. || تحدید. (ناظم الاطباء).

~نادر طبسیان
1.0
Zādserešt n. زادسرشت: سرشت بنیادین/زادین basic instinct Urtrieb instinct fondamental Masoumeh Hanifehzadeh سرشت خودش یک چیز زادی است و افزون زاد بدان به ما یاری چندانی نمیکند.
در آلمانی هم درست میگویند زاد+ رانه ( Naturtrieb )
درختی که تلخ است وی را سرشت
گرش برنشانی به باغ بهشت
سرنجام گوهر بکار آورد
همان میوه ی تلخ بار آورد ( برنامه ریزی ژنتیک )
خود رانه هم فزون بر این، در فیزیک هم بجای قوه ی محرکه ( برای نمونه در فنر) میتواند بکار رود.
پس:
رانه = Trieb/ driving force
پیشرانه = Anrieb/ urge
سرشت = Natur/nature طبیعت (ژنتیک)
نیش عقرب نه از ره کین است
اقتضای طبیعتش این است (رفتار ژنتیک)
---
و برای اینکه میان دو اردوگاه و دو آموزه ی روانشناسیک درگیری نشود:
رانه ی طبیعی = زادرانه = Naturtrieb/Instinct = غریزه ١
سرشت بنیادین (جانوران- برنامه ریزی ژنتیک) = زادسرشت = Urtrieb/ basic Instinct = غریزه ٢
~Mazdak
1.0
Bahresanj n. بهره‌سنج: - arbitrageur Arbitrageur arbitrageur Mazdak i Bâmdâd در جهان بازار و دادوستد٬ میشود اربیتراژ را «بهرهسنجی» گفت. که هم با سود و بهره سروکار دارد و هم با ریشه ی بنیادین واژه٬ که با سنجش و داوری در پیوند است.

~Mazdak
1.0
Alkolbāregih n. الکلبارگی: اعتیاد به الکل alcoholism Alkoholismus alcoolisme Mazdak i Bâmdâd Hormoz and 3 others manage the membership, moderators, settings, and posts for ‎کارگاه واژهیابی، واژهگزینی و واژهسازی پارسی‎.
میخواره و ... خب به کسانی میگن که در مهاد٬ می مینوشند ولی ناگزیر الکلی نیستند.
الکلی= alcoholic
الکلبارگی = alcoholism
الکل واژه ی تازی است ولی جهانی است٬ چیزی مانند الومینیوم٬ پروتون٬ ... نیازی به همتایابی نیست.
~Mazdak
1.0
Hāmgoriz n. هامگریز: غیر عادی; آدم غریب eccentric Exzenter; Exzentriker excentrique; excentrique (tech.) Mazdak i Bâmdâd واژه ی هام با مردم دگرسان است و عوام را بیشتر میرساند و چیزی که جدا از پسند هامیانه باشد را شاید بتوان با هامگریز بهتر واوشت ( Vāveštan = توصیف نمودن) .
+
برای نمونه در زمان ساسانیان ، چند دبیره ی پهلوی بود که نام یکی «هامدبیره» بود و آُن، الفبایی بود که مردم هامی بدان مینوشتند

~Mazdak
1.0
Farāvāžik z. فراواژیک: مجازی figurative übertragen; figürlich figuré; métaphorique Mazdak i Bâmdâd چمی از یک واژه که فرای چم بُنواژه آن است، همان چم figurative آن است. برای نمونه میگوییم: او نان آور خانواده است ، در اینجا آن کس، همواره و براستی با خود نان نمیاورد، بساکه فردید همان است که او نیاز های خانواده را فراهم میسازد. پس در اینجا این واژه یک چم واژیک دارد و یک چم فراواژیک. 1.0
Bahresanjih n. بهره‌سنجی: آربیتراژ arbitrage Arbitrage arbitrage Mazdak i Bâmdâd در جهان بازار و دادوستد٬ میشود اربیتراژ را «بهرهسنجی» گفت. که هم با سود و بهره سروکار دارد و هم با ریشه ی بنیادین واژه٬ که با سنجش و داوری در پیوند است.

~Mazdak
1.0
Zerangih n. زرنگی: دها cleverness Klugheit intelligence; habileté ๏ داهی= زرنگ/ دها = زرنگی : رنگی از هوش در کار دارد چلِوِرنِسس/Kلعگهِت

باید دانست که هوشمندی و تیزهوشی و هوشیاری با هم یکسان نمیباشند و هرکدام ویژگی دیگری را میرسانند.
๏ هوشیار : نشانه ها و سیجهای جهان بیرونی را بهتر و بیدار تر دریافت کرده و واکنش درخور نشان میدهد.
๏ هوشمند : دارای هوش "بسیار" است (بیش از ۱۲۰ ئق) و میتواند پرسمانهای پیچیده را پاسخگشایی نماید هرچند بایسته نیست که زود به پاسخ برسد
๏ تیزهوش : کسی است که "زودتر" از همتایان خود به پاسخ پرسمان میرسد ولی نیازانه و همواره از پس پرسمان های پیچیده بر نمیاید.
๏ باهوش: کسی که گول نیست و هوشی در تراز روالمند (۱۰۰ ئق) و شاید کمی بهتر ٬ دارد
๏ تیزویر : کسی است که داده پردازی تند تر به همراه "کاربرد ویر" ( مِمُری) دارد. درست مانند رایانه ای که دارای هارد-درایو تند تری میباشد.

همچنین٬ زرنگی و زیرکی یکی نیستند؛ زیرک کمی آبزیرکاه است و در برابر٬ زرنگ کاری تر و کوشا تر است

~Mazdak
0.0
Hošyārih n. هشیاری: کیاست alertness Wachsamkeit vigilance ๏ کیاست/کیّاس = هوشیاری/هوشیار الِرتنِسس/ذاچهسامکِت

باید دانست که هوشمندی و تیزهوشی و هوشیاری با هم یکسان نمیباشند و هرکدام ویژگی دیگری را میرسانند.
๏ هوشیار : نشانه ها و سیجهای جهان بیرونی را بهتر و بیدار تر دریافت کرده و واکنش درخور نشان میدهد.
๏ هوشمند : دارای هوش "بسیار" است (بیش از ۱۲۰ ئق) و میتواند پرسمانهای پیچیده را پاسخگشایی نماید هرچند بایسته نیست که زود به پاسخ برسد
๏ تیزهوش : کسی است که "زودتر" از همتایان خود به پاسخ پرسمان میرسد ولی نیازانه و همواره از پس پرسمان های پیچیده بر نمیاید.
๏ باهوش: کسی که گول نیست و هوشی در تراز روالمند (۱۰۰ ئق) و شاید کمی بهتر ٬ دارد
๏ تیزویر : کسی است که داده پردازی تند تر به همراه "کاربرد ویر" ( مِمُری) دارد. درست مانند رایانه ای که دارای هارد-درایو تند تری میباشد.

همچنین٬ زرنگی و زیرکی یکی نیستند؛ زیرک کمی آبزیرکاه است و در برابر٬ زرنگ کاری تر و کوشا تر است

~Mazdak
0.0
Budobāš n. بودباش: اقامت stay Aufenthalt séjour   "بودوباش"
در گویش افغانستانی و تاجیکستانی بجای واژه تازی "اقامت"، واژه زیبا و پارسی "بودوباش" بکار برده میشود. بودوباش، ترکیب بن گذشته و بن اکنون کارواژه "بودن" است.
بود + و + باش
این واژه به گوش ما ایرانیان نا آشناست و زمان میبرد تا به آن خو گرفت.
گفتنی است که ترکیب بن گذشته + بن اکنون، در زبان پارسی کاربرد گسترده ای دارد. من برایتان چندین نمونه در زیر میآورم:
گفت و گو (گفتگو)
جست و جو (جستجو)
شست و شو (شستشو)
تاخت و تاز
ساخت و ساز
سوخت و سوز
دوخت و دوز
پخت و پز
رُفت و روب

~Amir Ghorban Zadeh
1.0
... [3 entries omitted]