Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Tanhā z. b. تنه‌ا: فقط only nur seulement Dehxodâ   0.0
Nehāzeš n. نهازش: توهم delusion Wahn; Täuschung délire; illusion Ϣiki-En   1.0
Rudhā n. روده‌ا: انهار streams Strömen ruisseaux     1.0
Dinhā n. دینه‌ا: ادیان religions Religionen religions     0.0
Zenhār n. زینهار: زنهار,امنیت، پناه از خطر

زینهار: امنیت; محافظت
security; shelter

protection
Sicherheit

Schutz
sécurité; abri

protection


 Ϣiki-En
  1.0
Zinhār n. زینهار: مهلت

زینهار: امنیت; محافظت
respite

protection
Aufschub

Schutz
répit

protection
ϢDict-Pâ Ϣiki-En _Dehxodâ

Ϣiki-En 
  1.0
Bezenhār   بزنهار: امن secure sicher sûr; sécuriser     1.0
Martanhā b. مرتنها: مگرتنها; صرفا; محضا merely; but only lediglich; bloß simplement Mehrbod i Vâraste   1.0
Nehāzidan -> nehāz k. نهازیدن: توهم داشتن to delude täuschen; irreführen tromper; leurrer _Dehxodâ ϢDict-Pâ   1.0
Zenhārin n. زنهارین: امنیّتی security- Sicherheits- sécurité-     1.0
Farnahādan   فرنهادن: وضع کردن define; to specify; to apoint festlegen définir; fixer Mazdak i Bâmdâd   1.0
Hamnehādan -> hamnehā k. همنهادن: ساختن زیرساختارها; ساختن بخش‌هایِ سازنده‌یِ یک چیز to compose komponieren composer Mehrbod i Vâraste Ϣiki-En   1.0
Arznehād z. ارزنهاد: چیزیکه دارای ارزش و اعتبار باشد credible glaubwürdig crédible Ϣiki-En   1.0
Dādnehād n. دادنهاد: لایحه [legal] bill Gesetzesvorlage facture juridique Mazdak i Bâmdâd پیشنهاد دادیک ~Mazdak 1.0
Āsmānhā n. آسمانه‌ا: سماوات skies Himmel ciels     0.0
Basātanhā   بساتنها: فقط; منحصرا solely; just nur; bloß seulement; uniquement Mehrbod i Vâraste   1.0
Pādnahāde n. پادنهاده: گونه‌ای از خویشاوندی آکوردها بر پایه‌ی فاصله‌ی سوم counter parallel chord Gegenklang accord contraparrallèle Bamdad Khoshghadami   1.0
Arznehādan -> arznehā k. ارزنهادن: ارزش دادن; بها دادن to give credit Kredit geben; anerkennen accorder du crédit     1.0
Parānahāde n. پرانهاده: گونه‌ای از خویشاوندی آکوردها بر پایه‌ی فاصله‌ی سوم parallel chord Parallelklang accord parallèle Bamdad Khoshghadami پیشوند «پرا» دارای ریشه یکسان با پارا در زبانهای اروپایی است و به چم همراستا، در کنارِ ، به دور و ... است. و این همان پیشوند بکاربردهشده در واژهی پاراللِل است. آکورد پرانهاده آکوردی است که در کنار و یک سوی آکورد مهادین نهادهشدهاست (قرار دارد). ~بامداد خوشقدمی 1.0
Pišnehādan -> pišnehā k. پیشنهادن: پیشنهاد کردن to suggest vorschlagen suggérer Ϣiki-En _Dehxodâ   1.0
Cešmnehādan -> cešmnehā k. چشمنهادن: مراقبت کردن; مواظبت کردن to take care aufpassen prends soin Dehxodâ   1.0
Tarānehādan -> tarānehā k. ترانهادن: مقدم وموخر کردن; قلب کردن to transpose transponieren transposer Ϣiki-En   1.0
Rajestānhā n. رجستانه‌ا: مناطق regions Regionen les régions Mazdak i Bâmdâd   1.0
Nehoftan -> nehob k. نه‌فتن: پنهان کردن to hide verstecken cacher _Dehxodâ  ϢDict-Pâ Ϣiki-En   1.0
Farābarnehādan -> farābarnehā k. فرابرنهادن: پدیدار شدن ویژگی‌ها و زاب‌های نو از برهم‌نهاد پاریزگان (particles) to supervene [phi.] hinzutreten [phil.] survenir [phil.] Mehrbod i Vâraste   1.0
Tahkārbar n. تهکاربر: کاربر نهایی end user Endbenutzer utilisateur final Mehrbod i Vâraste   1.0
Bigāneābād   بیگانه‌ااباد: غربت roving; roaming umherstreifend errant; nomade Ϣiki-En Mazdak i Bâmdâd   1.0
Farābarnehādegih n. فرابرنهادگی: پدید آمدن زابهای نو از اندرکنش لایه‌هایِ زیرین supervenience Supervenienz survenance; supervenience Ϣiki-En   1.0
Heštan -> hel k. هشتن: ترک کردن

هشتن: گذاشتن; نهادن
to leave; to abandon

to pose; to put; to set
verlassen

setzen; stellen; legen
quitter; abandonner

poser; mettre


Ϣiki-En Ϣiki-En _Dehxodâ Ϣiki-En
  1.0
Yegāne n. یگانه: بی مانند; تنها unique einzigartig unique     1.0
Farjāmin z. فرجامین: نهایی; پادواژه‌یِ آغازین final; aftermost letzt; hinterst final; dernier _Dehxodâ Ϣiki-En   1.0
Benāmidan -> benām k. بنامیدن: نام نهادن; توصیف و مشخص کردن to denominate benennen dénommer Ϣiki-En _Dehxodâ یکی رنج ره را بنامیده گنج - یکی گنج خود را بخوانیده رنج 1.0
Bāftāridan -> bāftār k. بافتاریدن: نهادن (کنش, زمینه, فرهشت) در بافتار to contextualize kontextualisieren contextualiser Mehrbod i Vâraste   1.0
Vargoftan -> varguy k. ورگفتن: سخنی را نقل بیان کردن جوریکه واژه به واژه یکسان نباشد و تنها معنی را برساند; ترجمه و تفسیر کردن; ترجمه‌یِ آزاد; to paraphrase paraphrasieren paraphraser Ϣiki-En Ϣiki-De _Dehxodâ   1.0
Tis n. تیس: مورد

تیس: چیز
item

thing
Artikel

Sache; Ding
article; item

chose


پیشنهاد مزدک 1.0
Ābān n. آبان: سیاره‌یِ نپتون; ایزد آبها neptune Neptun Neptune _Dehxodâ Ϣiki-En Ϣiki-De نپتون و اورانوس در کهن شناخته شده نبودند چون نمیشد بی تلسکوپ
دید شان. از اینرو نپتون و اورانوس نمیتوانند نام کهن ایرانی داشته
باشند ولی میتوان نام همتا به آنها داد که نپتون همان آبان،
و اورانوس همان آسمان است. ~Mazdak
0.0
Nufe n. نوفه: اختلال; نویز; پارازیت noise Geräusch; Lärm bruit Ϣiki-En _Dehxodâ ⚕Heydari من واژه نوفه به جای نویز را در کتابهای که در دهه ۶۰ خورشیدی به فارسی برگردانده شده، دیده بودم. (برای نمونه: خطوط، امواج، و آنتنها برگردان: آلن باغداساریان، احمد حاجی فریروز آبادی

~mm
1.0
Meyn b. مین: بین middle Mitte milieu در دژپول، به «بِین» (عربی) میگویند «مِین» که به گمان همان «میان» است با کمی گویش خوزی. بهجای بین، مابین و فیمابین، همواره «میان» فارسی پیشنهاده شده، اما در جاهایی که وزن و آهنگ یکسان با «بین» نیاز است، (در چکامهها و مَتَلها) ، «مِیْن» meyn جایگزین بهتریست.

~Armin Hopes
1.0
Ayāft n. ایافت: محدوده range Bereich gamme Avestā تیرایافت برای تیر و گلوله در پهلوی
~Nader Tabasian

از آنجا که ایافتن دیس کهن یافتن است: تیریاب
همان آیافت به تنهایی هم میشه. =attain ( ریخت کهن یافتن)

~Mazdak
1.0
Sartāz n. سرتاز: هجوم; شروع[ناخواستنی] onset Beginn début Mehrbod i Vâraste این تنها سرتاز گرفتاریها بود … ~Mehrbod 1.0
Nāmbahā n. نامبها: شهریه tuiton Tuiton tuiton Mazdak i Bâmdâd شهر(عربی) = ماه ( زمان)
در بیخ شهریه همان ماهانه میچمد ولی امروزه برای نمونه میگویند: شهریه سالانه! یا شهریه یک ترم دانشگاه و ...
پس باید واژه ای هامگیر می یافتم و نامبها پولی است برای نامنویسی ٬چه کنون برای دبستان یا دانشگاه یا هر نهاد دیگر .

~Mazdak
1.0
Šastār n. شستار: اسلحه weapon Waffe arme vedabase.net _Dehxodâ Ϣiki-En در میان پارسیان هند و پیروان آذرکیوان که برخی واژه های کهن پارسی را از فراموشی هزاره ها بوخته اند٬ به سلاح٬ شستار یا شستره سهاسترا =شِاپُن گفته میشود و آن سلاحی است که در دست گرفته میشود.
به سلاح ساز هم میگویند شستارکار.
من این واژه را از آنها فراگرفتم
گمان من این است که شاید این واژه با انگشت شست در پیوند باشد چون روی دستی بودن این اسلحه پافشاری میشود.

~Mazdak
1.0
Tavānxwāh z. n. توانخواه: معلول disabled; invalid Behindert handicapé; invalide Ϣiki-En Ϣiki-De Ϣiki-En Mazdak i Bâmdâd دادخواه کسی است که جویای داد است چون آنرا ندارد!
وامخواه هم پول ندارد یاکم دارد
توانخواه هم توان ندارد یاکم دارد و آنرا میجوید
به همین سادکی، از آوردن کم و کاست و بی خودداری کرده ایم و به این آدمها ارج هومنی (انسانی) نهاده ایم ~Mazdak
1.0
Xumāye n. خومایه: مزاج temprament Temprament temprament Mazdak i Bâmdâd تمپرامنت خوی سرشتین و جانوری است ( که همیشه چیز خوبی نیست) که در پی فرهنگیدن درزیر لایه ی خوی همبودین و فرهنگی پنهان میگردد ( گاهی در برخی «فرهنگ» ها هم جانوری تر میشود !).
از اینرو «مایه» ~Mazdak
1.0
Farāforuš n. فرافروش: حراج sale Verkauf vente Mazdak i Bâmdâd فرافروش میتواند هر دو فرایافت را بپوشاند
١- فروختن به فراترین بها
٢- بسیار فروختن = فروختن انبوه (ارزان)
برای همین ، این را پیشنهادیم که برای حراج یک واژه باشد

~Mazdak
1.0
Ātašxān n. آتشخان: مشعل torch Fackel torche Mehrbod i Vâraste آتشخان
آتشواره
پسوند -واره (-oid) برای دستگاه ها و چیزهایی اند که ساختگی و همانند چیزهای مهادین اند.
مانند ماهواره٬ ( چیزی ساختگی/برگرفته که خود ماه نیست ولی گونه ای ماه است) گاهواره (گهواره) سنگواره٬ گوشواره٬ دستواره ( عصا)
برای نمونه٬ برای آندروئید پیشنهادیم: آدمواره
فاشیستوئید= فاشیستواره
----
مشعل= جایگاه شعله ( چم مهادین = آتشدان/چراغدان/آتشخان)
مانند مطبخ = جایگاه طبخ = آشپزخانه

~Mazdak
1.0
Faraxmidan -> faraxm k. فرخمیدن: دقت کردن to concentrate; to focus konzentrieren concentrer _Dehxodâ Ϣiki-En Ϣiki-En ϢDict-Pâ مهربد کیارنگ، کار واژه ی فَرَخمیدن یا فَرخمیدن به مینوی یا مانک جدا کردن چیزی از چیزی، مانند جدا کردن هسته ی پنبه از خود پنبه و چم دیگر آن دقت کردن و کوشش در کاری; پس دقت در نهاد(درون)این کارواژه نهفته است. ~بهمن 1.0
Zinpiš   زینپیش: قبلا; پیش ازین already bereits déjà   زینپیش را در چامه پارسی داشتیم:
زینپیش، شاعرانِ ثناخوان، که چشمشان
در سعد و نحس طالع و سیر ستاره بود،
بس نکتههای نغز و سخنهای پُرنگار
گفتند در ستایش این گنبد کبود.
اما، زمین که بیشتر از هرچه در جهان
شایستۀ ستایش و تکریم آدمی است،
گمنام و ناشناخته و بیسپاس ماند.
...
سایه

~MM
1.0
Pardise n. پردیسه: پارک park Park parc Masoumeh Hanifehzadeh Mazdak i Bâmdâd Mehrbod i Vâraste نزدیکترین برابر park کدام است, بوستان, گلستان, باغ, و یا شاید پردیس؟

بوستان = جاییکه بوی خوش و گلهای خوش بو باشند.
~مهربد


بگمان من پردیس است. باغ برای کاشت درختان میوه بکار میرود. بوستان یک پهنهء طبیعی است. گلستان هم تنها گل + ستان است. پردیس یک باغ دستساز بوده که مهرازی میشده.
~Masoumeh Hanifzadeh


بهتر است پردیسک یا پردیسه بگوییم که با پردیس(فردوس) همنام نشود.
~Mazdak
1.0
Tapāhang n. تپاهنگ: ریتم; وزن; آهنگ موزون rhythm Rhythmus rythme Mazdak i Bâmdâd ریتم (ضرب..) با گونه ای تپش نیز میتواند نمایانده شود و من با نمونه برداری از دوستمان که سنگاهنگ را پیش نهاد میگویم تپاهنگ . چود تپ تپ یا تاپ تاپ هم یک جور ضربه را بیاد میاورد. 1.0
Durkarān n. دورکران: افق horizon Horizont horizon Avestā برای افق در اوستا واژه ی دورکران را پیدا کردم که از کران باریک بینانه تر مفهوم را می رساند

~ Amin Keykha

اگر به یاد بدارید به این رسیده بودیم که «دورکران» کمی ناجور است چون آمایش «دورکرانهایِ دور[دست]» بخوبی کار نمیکند, ازینرو «افکران» را گزیدیم.
~ مهربد

درسته٬ ولی واژه ی خوشگلی بود!
~Mazdak
1.0
Bardāxtan -> bardāz k. برداختن: نتیجه‌ نهایی دادن; سود کردن to pay off tilgen; auszahlen rembourser; payer Mehrbod i Vâraste برای payment داریم «پرداخت» ولی واژهیِ خوبی برای «payoff» نداریم و گاه از همین «پرداخت» بهره میگرند. نگرش من این است که از کارواژهیِ «برداختن = to pay off» برای این بهره بگیریم.
کارواژهیِ دیگر پیشنهادین «افداختن» بود, ولی میان ایندو با اندک برگزیدگی برداخت را بهتر دیدم.
~مهربد
1.0
Bartāxtan -> bartāz k. برتاختن: بسیج شدن; رویارویی کردن; مقابله کردن to tackle angehen aborder; s'attaquer à Dehxodâ Mazdak i Bâmdâd این واژگان angehen/tackle بیشتر یک چم بسیج و یک آغاز برای رویارویی یا انجام کار است (پیشوند an در آلمانی پـُرگه چنین چمی دارد، برای نمونه sprechen = سخن گفتن، ولی ansprechen = آغاز سخن گفتن با یک کسی ، بسوی کسی رفتن و با وی سخن آْغازیدن.) پس در اینجا هم چمی نزدیک به بسوی چیزی براه افتادن یا بسوی او رفتن را آغازیدن که یا برای رودررویی است یا جنگ است یا یافتن یک راه گشایش است و ... پیشوند فراخور این an در اینجا میتوان همان بر باشد که از جای برخاستن و آغاز و اینها را یادایند میسازد و برای رفتن به رودررویی، تاختن درخور است: روی هم برتاختن.
بیایید نخست این پرسمان را برتازیم = Let us tackle this problem first

~Mazdak
1.0
Coparākanih n. چوپراکنی: شایعه پراکنی gossip Klatsch potins   این gossip آمیزه ای از همه اینهاست با درسد بالای چوپراکنی

~Mazdak
1.0
Farāforuxtan -> farāforuš k. فرافروختن: حراج کردن to auction versteigern vendre aux enchères Mazdak i Bâmdâd فرافروش میتواند هر دو فرایافت را بپوشاند
١- فروختن به فراترین بها
٢- بسیار فروختن = فروختن انبوه (ارزان)
برای همین ، این را پیشنهادیم که برای حراج یک واژه باشد

~Mazdak
1.0
Sanjāftan -> sanjāb k. سنجافتن: سنجابیدن; احتکار کردن to hoard hamstern amasser; thésauriser Mahmood Moosadoost اگر بپذیریم، یکی از ویژگیهای سنجاب مانند هامستر (موش خرمایی) ذخیره کردن آذوقه است، شاید بتوان کارواژه سنجابیدن را پیشنهاد.

+
در آلمانی کارواژه هاَمسترن (هاَمستر+ن) به چم احتکار کردن است.
~mm
1.0
Kažpeymān z. n. کژپیمان: خائن perfidious; betrayer treulos; Verräter perfide; traître Mazdak i Bâmdâd خیانت برابر با فریب و حیله و ناراستی و دروغ دشمنی و دغابازی و ........ نیست. خائن کسی است که در نَما، دوست و یاور بنماید و پیمان (گفتاری، همکاری و دوستی ..) بسته باشد ولی در هنگامی که بهای پیمان را از وی درخواهند، آنرا بشکند. درست است که اینکار دربردارنده ی اندی از فریب و ناراستی و دروغ و دشمنی میباشد ولی با این فرایافت ها یکی نیست.
خیانت را کسی میتواند بکند که دارای پاسخوَری در برابر یک پیمان و زینهار و .. باشد و نه کسی که هیچ پیمانی نبسته و تهی از پاسخوَری است.
بر این پایه به خائن میشود گفت کژپیمان و خیانت همان کژپیمانی است
خیانت در امانت = کژپیمانی در پیمانسپرده

~Mazdak
1.0
Gozārand n. گزارند: محمول predicate Prädikat prédicat Mazdak i Bâmdâd گزارند: کمی مانند تصمیم گیرنده و کمی همانند گزاره
(که یا درست است یا نادرست)
~Mazdak

اگر به چمهای گوناگون Prädikat، چه در ارزشگزاری باده، چه گزارش در باره نهاد گزاره (در دستور زبان) هم بنگریم، گزارند همتای درخوری به نگر میرسد.
http://www.duden.de/rechtschreibung/Praedikat#Bedeutung4
~mm
1.0
Porāvand n. پراوند: - complex Komplex complexe Mazdak i Bâmdâd از دیدگاه دستوری واژه ی «پیچیده» جایگاه کارگیر( مفعولی) را دارد و از بن گذشته درست شده و میشود همتای دستوری
complicated
دانست.
از دید چمیک هم پیچیده را میتوان برابر دشوار (از دید گرهمندی) شمرد که چم مهادین
complicated
میباشد.
ولی
comlex
تنها به پیچیدگی از دید شمار بالای بخشهای سازنده یک سامانه گفته میشود و به بایستگی دشواری را نمیرساند و در پارسی میشود به آن گفت:
پُراوند
این یک سامانه ی پراوند است
این یک پرسمان پیچیده است

~Mazdak
1.0
Āzaraxš n. آذرخش: صاعقه; برق; رعد و برق thunderbolt Blitz coup de tonnerre Dehxodâ ( برای اسبهای تندرو هم میگفتند. در عربی هم «براق» اسبی است که پیامبر اسلام را به فراز آسمانها برد)
صاعقه= برقی است که مایه ی آتشسوزی میشود= آذر+ رخش = آذرخش
تندر هم همان رعد است که تنها سدای این پدیده است.
رخش همچنین با درخش همریشه است.

~Mazdak
0.0
... [44 entries omitted]