Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Negar n. نگر: نظر opinion Meinung opinion Dehxodâ   0.1
Didgâh n. دیدگاه: نظر

دیدگاه: نقطه نظر
comment

point of view; viewpoint
Kommentar

Standpunkt
commentaire

point de vue


Dehxodâ
  0.0
Bârnevis n. بارنویس: نظر comment Kommentar commentaire Mazdak i Bâmdâd برای کامنت نوشتاری میشود گفت : بارنویس
بار= لبه/کناره.
در کهنسار٬ در لبه ی کناره ی نسک ها ( حاشیه ی کتابها) یادداشت یا سفرنگ (تفسیر) مینوشتند.

~مزدک
1.0
Negargâh n. نگرگاه: منظر aspect Aspekt aspect Mazdak i Bâmdâd   1.0
Negare n. نگره: نظریه theory Theorie theorie Ϣiki-En   1.0
Negarhâ n. نگره‌ا: نظرات opinions Meinungen des avis     0.0
Namâ n. نما: منظره view Aussicht vue Dehxodâ   0.0
Cešmandâz   چشمانداز: منظره sight; scenery Sehenswürdigkeit; Landschaft vue; paysage     0.1
Negargâhe n. نگرگاه: منظره scenery Landschaft paysage Mehrbod i Vâraste   1.0
Hamdidgâh z. همدیدگاه: همنظر of the same opinion - - Mehrbod i Vâraste   1.0
Delxwâh z. n. دلخواه: مد نظر ideal; desired Ideal; erwünscht idéal; voulu Dehxodâ   0.0
Cešmpuši n. چشمپوشی: صرف نظر waiver Verzicht renonciation Dehxodâ   0.0
Râymandi n. رایمندی: صاحب نظری authority Autorität autorité Mazdak i Bâmdâd   1.0
Didgâhhâ n. دیدگاهه‌ا: نقطه نظرات viewpoints Aussichtspunkte points de vue     0.0
Peynegare n. پینگره: نظریه مکمل supplementary theory ergänzende Theorie théorie supplémentaire Mehrbod i Vâraste نگره‌ای که در دنباله و برای پوشش دادن نگره‌ای دیگر پرداخته میشود.

~مهربد
1.0
Zebarnegar   زبرنگر: عالی النظر overseer; supervisor - - Ϣiki-En Ϣiki-En _Dehxodâ   1.0
Sahistan -> sah k. سهیستن: به نظر رسیدن to seem erscheinen sembler MacKenzie   1.0
Râymand z. n. رایمند: صاحب نظر; متخصص authority; expert Experte autorité; expert Mazdak i Bâmdâd   1.0
Lâsidan -> lâs k. لاسیدن: لاس زدن; نظر بازی کردن; to flirt - - Ϣiki-En Ϣiki-Pâ _Dehxodâ   1.0
Negâhestan -> negâh k. نگاهستن: نگاه کردن; نظر کردن; نظر افکندن; نظاره کردن to look schauen regarder Dehxodâ Mehrbod i Vâraste چون کارواژه‌یِ نگاه کردن را هماکنون داریم و نگاه کردن کمی از نگریستن میتواند دور باشد (مکنزی, برنگریستن = to consider, نگاهی که همراه با باریکبینی و هشیاری باشد) پس میتوانیم کارواژه‌یِ ساده‌یِ نگاهستن را نیز بداریم.

~مهربد
0.5
Râyâmadan -> râyây k. رآیآمدن: اراده کردن . مصمم شدن بر کاری . نظر پیدا کردن به امری. بر سر آن شدن. اعتقاد یافتن. تصمیم به کاری گرفتن. اراده ٔ کاری کردن to be determined bestimmt werd -   وزآن پس همان کن که رآی آمدت
روان و خرد رهنمای آمدت ~فردوسی
1.0
Yâdšode b. یادشده: مورد نظر - - - Mehrbod i Vâraste فرد موردنظر = کس یاد شده ~مهربد 1.0
Budan -> bâš k. بودن: - to be sein être Nyberg Dehxodâ Dehxodâ MacKenzie بن کنون کارواژه‌یِ بودن باش میباشد. چند نمونه از کاربرد‌هایِ باش در ادبسار:

سعدی:
هزارم درد می‌باشد که می‌گویم نهان دارم
لبم با هم نمی‌آید چو غنچه روز بشکفتن
++
هر کو به همه عمرش سودای گلی بودست
داند که چرا بلبل دیوانه همی‌باشد
---------------------------
وحشی:
به این افسانه گفتن عاقبت افسانه خواهم شد
مگو وحشی کجا می‌باشد و منزل کجا دارد
--------------------------
خواجوی کرمانی
… چه نغمه ست کزین پرده‌سرا می‌آید
تاب آن سنبل پـُرتاب کرا می‌باشد
--------------------------
اوحدی:
سرم سودای او دارد، زهی سودا که من دارم!
از آن سر گشته می‌باشم که این سوداست در بارم
-------------------------
صائب تبریزی:
به زیر چرخ دل شادمان نمی‌باشد
گل شکفته درین بوستان نمی‌باشد
خروش سیل حوادث بلند می‌گوید
که خواب امن درین خاکدان نمی‌باشد
به هر که می‌نگرم همچو غنچه دلتنگ است
مگر نسیم درین گلستان نمی‌باشد؟
به طاقت دل آزرده اعتماد مکن
که تیر آه به حکم کمان نمی‌باشد
به یک قرار بود آب، چون گهر گردد
بهار زنده‌دلان را خزان نمی‌باشد
کناره کردن از افتادگان مروت نیست
کسی به سایهٔ خود سرگران نمی‌باشد
مکن کناره ز عاشق، که زود چیده شود
گلی که در نظر باغبان نمی‌باشد
هزار بلبل اگر در چمن شود پیدا
یکی چو صائب آتش‌زبان نمی‌باشد


—————————
باش ≠ باد
bâš ≠ bâwd

باد همان چهره‌یِ آرزوئین بودن است, چنانکه میگویند: ایدون باد (= باشد که اینجور شود)


~مهربد
0.0
Takâbidan -> takâb k. تکابیدن: غرق شدن; تک (ته)+آب+یدن to sink; to drown sinken; ertrinken évier; noyer Ϣiki-En Ϣiki-En می دانیم که تک همان ته است. در گذشته تک به چم ته کاربرد داشت مانند این چامه ناصر خسرو:بر اوج فلک چون بپرم از نظر تیز/می بینم اگر ذره ای اندر تک دریاست/غرق شدن =ته آب رفتن٬از همین روی تکابیدن(غرق شدن)همان تهِ آب رفتن است. ~بهمن 1.0
Xodaki n. خودکی: عکسی که کس از خود میاندازد selfie Selfie selfie Mazdak i Bâmdâd در سلفى (واژه مورد نظر من) مهم این دو مورد است كه ١-فرد از خودش به تنهایى و یا با چند نفر دیگر ٢-عكس بگیرد.
به صورتى: از خود/خودشان + فعل عكس گرفتن
Selfie is a self portrait photography
بنابراین شاید:
عكس خودنگاره
ولى خودك هم نو بودن و كوتاه بودن را دارد و هم مثل واژه سلفى فراخ است به متنهاى مختلف راحت تر گره میخورد و در عین حال «خود-سلف» را هم دارد. ~مرجان شیرازی

چون سلفی یک واژه ی (زاب ونام) هام‌ساخته و کوتاهیده ی نوازش کرده ( مانند حسنی بجای حسن) میباشد٬ بهتر است بگوییم:
خودکی khodaki
یک خودکی گرفتم
روانتر است تا گفتن : یک خودک گرفتم

~مزدک
1.0
Negardâdan -> negardeh k. نگردادن: اظهار نظر کردن to remark; to note anmerken remarquer Mazdak i Bâmdâd To remark
دو چم دارد
۱- اظهار نظر کردن = نگردادن=anmerken
۲- متوجه (چیزی) شدن= نگریافتن= bemerken
و نامواژه اش هم در باره ی یکم همان
اظهار نظر= نگرداد
----
نگردادهای کارساز وی درباره ی سرشت راستینِ

~مزدک
1.0
Negaryâftan -> negaryâb k. نگریافتن: متوجه شدن to remark bemerken remarquer Mazdak i Bâmdâd To remark
دو چم دارد
۱- اظهار نظر کردن = نگردادن=anmerken
۲- متوجه (چیزی) شدن= نگریافتن= bemerken
و نامواژه اش هم در باره ی یکم همان
اظهار نظر= نگرداد
----
نگردادهای کارساز وی درباره ی سرشت راستینِ

~مزدک
1.0