Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Barx n. برخ: نسبت quotient; ratio - - ϢDict-Pâ Ϣiki-En Ϣiki-En _Dehxodâ   1.0
Barbastan -> barband k. بربستن: نسبت دادن to imputate; to attribute zurechnen imputer ϢDict-Pâ _Dehxodâ   1.0
Padveštan -> padvis k. پدوشتن: صفت نسبت دادن to ascribe zuschreiben attribuer Mehrbod i Vâraste   1.0
Dustâr n. دوستار: اهل

دوستار: ارادتمند
fan

sincerely
Ventilator

-
ventilateur

-


Dehxodâ
برای اهل شاید دوستدار، سرسپرده و از کسان را هم بتوان تا اندازه ای بتوان جایگزین کرد.او اهل کتاب است= او دوستدارِ(سرسپرده ی، از کسانِ) نسک است./هواخواه و هوا دار و یار هم نیز.او یارِ(هواخواه،هوادار) نسک است/ او اهل(ساکن) شیراز است= او از شیراز است/ او از شهر شیراز است، با پسوند «یای» نسبت :"او شیرازی است"، او بومی شیراز است و او شهروند شیراز است.

~بهمن حیدری
1.0
Magarmaj n. مگرمج: تمساح crocodylidae Echte Krokodile crocodylidae Dehxodâ گردن شکسته ای که به نسبت وزیر اوست
از پای تا به سر چو مگرمج همه گلوست ~شفیع اثر (آنندراج)
1.0