Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Meyn b. مین: بین middle Mitte milieu   در دژپول، به «بِین» (عربی) می‌گویند «مِین» که به گمان همان «میان» است با کمی گویش خوزی. به‌جای بین، ما‌بین و فی‌مابین، همواره «میان» فارسی پیشنهاده شده، اما در جاهایی که وزن و آهنگ یکسان با «بین» نیاز است، (در چکامه‌ها و مَتَل‌ها) ، «مِیْن» meyn جایگزین بهتریست.

~Armin Hopes
1.0
Minu z. n. مینو: روح spirit Geist esprit MacKenzie minōg ī xrat= the spirit of wisdom
~Mazdak
1.0
Camin z. چمین: معنایی semantic semantisch sémantique   چم (معنی) + پسوند زابساز in
ساختار چمیک نیز اینجا شدنی میبود, ولی چمیک به چم آماجمند, عمدی پیشتر به کار رفته است (مکنزی).

~مهربد
1.0
Kamin z. کمین: minimal minimal minimal ϢDict-Pâ Ϣiki-Pâ Ϣiki-En   1.0
Kamine n. کمینه: أقل minor geringer mineur     1.0
Zamine n. زمینه: عرصه field Feld champ Dehxodâ   0.0
Simin z. سیمین: نقره‌ای silvern; silvery - - Ϣiki-En Ϣiki-Pâ _Dehxodâ Ϣiki-En   1.0
Yekomin z. n. یکمین: اولین the first Der Erste la première Dehxodâ   0.1
Minui n. مینویی: معنویت spirtuality Spirtualität spirtualité Dehxodâ   1.0
Ominmar n. امینمر: floating point Fließkomma - Mehrbod i Vâraste بر این پایه که با پسوند om به گفتار میایند, 1/10 = یک دهُم
~مهربد
1.0
Fâmine n. فامینه: عنبیه iris Iris - Mazdak i Bâmdâd   1.0
Padmine n. پدمینه: noumenon noumenon noumène Mazdak i Bâmdâd پدمنه = noumenon
پدیده ( به دیده) = phenomenon
پدمن = پدمینه ( به مینه /(?:)/ مینو(ذهن) )
noumenon=nou+menon
از
noos(Grk.) = mind
menos = passive suffix
1.0
Dahomine n. دهمینه: عاشریه denary denary décimal     1.0
Nohomine n. نهمینه: تاسعیه nonary nonary nonary     1.0
Šešomine n. ششمینه: سادسیه senary senary senaire     1.0
Dovvomine z. n. دومینه: ثانویه secondary Sekundär secondaire     1.0
Sevvomine n. سومینه: ثالثیه tertiary Tertiär- tertiaire     1.0
Mardomin z. n. مردمین: عمومی public Öffentlichkeit public Mehrbod i Vâraste با جداسازی مردمی از مردمین, میتوانیم از مردمی در جایگاه درست آن که «بشریت» باشد نیز بهره بگیریم. ~مهربد 1.0
Minuin z. مینویین: معنوی spiritual geistig spirituel Dehxodâ   1.0
Kaminegân n. کمینگان: أقلیت minority Minderheit minorité     1.0
Mâdingerâ n. مادینگرا: فمینیست feminist - - Ϣiki-En   1.0
Mâdingerâyi n. مادینگرایی: فمینیسم feminism - - Mehrbod i Vâraste   1.0
Delostvâri n. دلاستواری: اطمینان

دلاستواری: اطمینان
confidence

certainty
Vertrauen

Sicherheit
confiance

certitude


  1.0
Haftomine n. هفتمینه: سابعیه septenary septenary septénaire     1.0
Haštomine n. هشتمینه: ثامنیه octonary octonary octonary     1.0
Panjomine n. پنجمینه: خامسیه quinary quinary quinaire     1.0
Anjâmin z. انجامین: اجرایی; اتمامی executive; conclusive - - Dehxodâ   1.0
Farjâmin z. فرجامین: نهایی; پادواژه‌یِ آغازین final; aftermost - - Ϣiki-En _Dehxodâ   1.0
Farzâmin z. n. فرزامین: کمالی perfect perfekt parfait Ϣiki-En Ϣiki-De   1.0
Hengâmin z. هنگامین: خلق الساعه - - - Dehxodâ ~Dasâtir   1.0
Parhâmin z. پره‌امین: طبیعی natural natürlich -   ما سه جور طبیعت داریم
٬ ۱- همان سرشت و زاد درونی است :
نیش عقرب نه از ره کین است
اقتضای طبیعتش اینست
۲- زیستبوم . زباله ها طبیعت را خراب کرده اند.
۳- پرهام ( پر = round + هام = all)
گزینش پرهامین
طبیعت(پرهام) = همه ی آن چیزی که جهان ما است

~مزدک
1.0
Minudidan -> minubin k. مینودیدن: مدیتاسیون کردن to meditate meditieren - Ϣiki-De Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-En در زبان پهلوی به کسی که در خلسه میرفت و مدیتاسیون داشت میگفتند minog-win = مینوبین = having spiritual insight .(برگ ۵۵ فرهنگ فشرده ی پهلوی، از مکنزی) پس دور نیست که به مدیتاسیون بگوییم مینوبینش، مینوبینی ~Mazdak 1.0
Zaminlarze n. زمینلرزه: زلزله earthquake Erdbeben tremblement de terre     0.0
Cahâromine n. چهارمینه: رابعیه quaternary Quartär quaternaire     1.0
Minugerâyi n. مینوگرایی: معنویت‌گرایی; باور به روح spiritualism Spiritualismus spiritualisme Dehxodâ   1.0
Zaminecini n. زمینه‌چینی: مقدمه چینی introduction - -     1.0
Barâvardan -> barâvar k. براوردن: بالا آوردن; بربردن

براوردن: تخمین زدن

براوردن: برطرف کردن
-

to estimate

to fullfill
-

schätzen

-
-

-

-
_Dehxodâ

Ϣiki-En

  1.0
Âżingoriz   آذینگریز: مینیمالیست minimalist - - Nader Tabasian   1.0
Farâhamidan -> farâham k. فراه‌میدن: تامین کردن to provide zu Verfügung stellen fournir     0.3
Bâvargân n. باورگان: معتمد; امین trustee Treuhänder curateur Hossein Vahidi   1.0
Bâftâr n. بافتار: زمینه; محتوا context Kontext contexte _Dehxodâ Ϣiki-En   1.0
Kamâbiš b. کمابیش: تقریبا; تخمینا more or less mehr oder weniger plus ou moins Dehxodâ   0.0
Pâyandânidan -> pâyandân k. پایندانیدن: تضمین;ضمانت کردن to guarantee garantieren garantir Mehrbod i Vâraste Dehxodâ   1.0
Ostvân z. استوان: امین; مضبوط; معتمد reliable zuverlässig - ϢDict-Pâ _Dehxodâ Ϣiki-En   1.0
Farhešt n. فره‌شت: تم; زمینه; موضوع; مضمون theme Thema thème _Dehxodâ   1.0
Abarmaneš n. ابرمنش: مفتخر; کسیکه دیگران را از فراز مینگرد. proud; haughty - - Ϣiki-En MacKenzie Ϣiki-En   1.0
Âhunidan -> âhun k. آهونیدن: نقب زدن; رخنه و راه و مجرائی که زیر زمین کنند. to tunnel - - Ϣiki-En _Dehxodâ   1.0
Šâqul n. شاقول: چوبی که کشاورزان برای سنجش استواری زمین فرومیکنند plummet Senkblei - Ϣiki-Pâ ϢDict-Pâ Ϣiki-En Ϣiki-De _Dehxodâ   1.0
Bâftâridan -> bâftâr k. بافتاریدن: نهادن (کنش, زمینه, فرهشت) در بافتار to contextualize kontextualisieren contextualiser Mehrbod i Vâraste   1.0
Xošdâr z. n. خوشدار: مشتاق، علاقمند، (هم اکنون در بلخ و هرات به همین معنا به کار میرود). enthusiast; interested - - Ϣiki-En Ϣiki-En _Dehxodâ   1.0
Zivar n. زیور: زینت; به زیور ها بیارایند گاهی خوبرویان را - تو سیمین تن چنان خوبی، که زیور ها بیارایی ~سعدی ornament Ornament ornement Ϣiki-En _Dehxodâ   1.0
Tištar   تیشتر: شباهنگ (تیشتر، شعرای یمانی) پرنورترین ستاره آسمان در هر دو نیم‌کره آسمان است. این ستاره از ماه آبان رفته ‌رفته پا به آسمان شب در پهنای گیتاییِ ایران‌زمین مینهد. از همینرو نام این ستاره برجسته آسمان را ماه آبان یا همان تیشتر گذاشتند. sirius - - Ϣiki-Pâ Ϣiki-Pâ MacKenzie Ϣiki-En   1.0
Rigâb n. ریگاب: واحه; واحه عربی نیست، مصری است و نام ویژه آبادی هایی ویژه ی همان شمال آفریکاست. بر این پایه نیاز به بازگردان ندارد. خود واژه ی oasis از همین واژه ی حامی ( مصری) اوآحا آمده است. اگر بخواهیم در پارسی برای آن همانندسازی نماییم، میشود " ریگاب" ~Aria oasis - - Ϣiki-Pâ Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-En   1.0
Sad   سد: صد hundred hundert cent   سده و سدگان چهره‌ی درست واژه را مینمایانند ~مهربد 0.0
Vâlâne n. والانه: جراحت avulsion [injury] Ausriss avulsion Dehxodâ وُلانه به معنای زخم همراه با کندگی است با avulsion همریشه است

مین کیخا
1.0
Inun   اینون: در این لحظه this moment dieser Moment ce moment amin keykha Mazdak i Bâmdâd ام در امروز همان «این» است.
از اینرو میشود‌گفت:
اینون = این + نون= در این لحظه
آنون = آن + نون = در آن لحظه
آنون که آن رجها را مینوشتم بیادتان بودم و اینون که دارم این رجها را مینویسم نیز بیادتانم.

~Mazdak
1.0
Ânun   آنون: در آن لحظه that moment dieser Moment ce moment amin keykha Mazdak i Bâmdâd ام در امروز همان «این» است.
از اینرو میشود‌گفت:
اینون = این + نون= در این لحظه
آنون = آن + نون = در آن لحظه
آنون که آن رجها را مینوشتم بیادتان بودم و اینون که دارم این رجها را مینویسم نیز بیادتانم.

~Mazdak
1.0
Dustgân n. دوستگان: محبوب و معشوق darling Liebling - ϢDict-Pâ _Dehxodâ Ϣiki-De Ϣiki-En اگر نه آشنا نه ۞ دوستگانم
چنان پندار کامشب میهمانم.
ویس و رامین
1.0
Dâv n. داو: ادعا claim Anspruch revendication Dehxodâ داو همان گویشی دیگر از دو ( دویدن ) است. برای نمونه بجای نوبت بازی میگفتند: حالا داو توست: = اکنون تو باید بدوی Your Run ! ، گرچه در بازی دویدن هم نباشد. داوطلب هم همین است، کسی که میخواهد داو/دو در دست او باشد. همچنین ادعا نیز با این واژه همپوشانی دارد برای انیکه کسی که چیزی را میگوید که بیرون از هنجار آروینی ( نورم تجربی) است، از رده (صف) بهنجار ها ( نورمالها) بیرون امده ( مانند یک داوطلب) و دست به دو/داو زده است:
Dehkhoda:
داو تمامی زدن ؛ دعوی کمال کردن . ادعای تمامی کردن :
اورنگ کو؟ گلچهر کو؟ نقش وفا و مهر کو؟
حالی من اندر عاشقی داو تمامی میزنم
(
ادعا به سخنی میگویند که بیرون از هنجار آروینی باشد:
نمونه :
١- شلوار من مال من است: یک داو نیست چون پُرگاه همیگونه است!
٢- شلوار شما مال من است: یک داو است و من باید پایور کنم ( با کاغذ خرید و ..) که شلواری که تن شماست، از آنِ من است.
)
~مزدک
0.0
Qâleb n. قالب: template Vorlage modèle Dehxodâ قالب برگرفته از کالبد میباشد و میتوان آنرا همینگونه که است, بکار برد. ~مهربد 0.0
... [42 entries omitted]