Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Mardomin z. n. مردمین: عمومی public Öffentlichkeit public Mehrbod i Vâraste با جداسازی مردمی از مردمین, میتوانیم از مردمی در جایگاه درست آن که «بشریت» باشد نیز بهره بگیریم. ~مهربد 1.0
Mardomāmiz   مردمامیز: خوش مشرب sociable; genial gesellig; freundlich sociable; affable Dehxodâ   1.0
Mardomfarib n. مردمفریب: عوام فریب demagogue Demagoge démagogue Dehxodâ   0.0
Mardompasand n. مردمپسند: عوام پسند; خلق پسند popular Beliebt populaire Dehxodâ 0 1.0
Mardomnāmiz   مردمنامیز: کسیکه با مردم نجوشد unsociable; aloof ungesellig; distanziert insociable; distant     1.0
Mardomsālār n. مردمسالار: دموکرات democrat Demokrat démocrate Ϣiki-De Ϣiki-En   1.0
Mardomsālārih n. مردمسالاری: دموکراسی democracy Demokratie démocratie Ϣiki-De Ϣiki-Pâ _Dehxodâ Ϣiki-En   1.0
Mardompasandānih n. مردمپسندانی: عامه پسند سازی popularization Popularisierung vulgarisation Mehrbod i Vâraste   1.0
Mardompasandāndan -> mardompasandān k. مردمپسنداندن: عامه پسند کردن to popularize popularisieren populariser Mehrbod i Vâraste   1.0
Zādbon   زادبن: ملت = مردم، زاد + بــُن nation Nation nation _Dehxodâ Ϣiki-En   1.0
Ažhān z. اژهان: مردم کاهل و باطل; جمند lazy and idle people faule und müßige Leute gens paresseux et oisifs _Dehxodâ Dehxodâ اشو گفت آنکه می بینی روانش
بدی اندر جهان کار اژکهانش
زراتشت بهرام
1.0
Barābarixwāhih n. برابریخواهی: انگاره‌شناسیِ برابریخواهی که در پیِ برابرسازی میان دسته‌ای یا همه‌یِ مردمان میباشد egalitarianism Egalitarismus égalitarisme Ϣiki-En   1.0
Bišine n. بیشینه: أكثر major Haupt majeur   majority of people = بیشینه ی مردم ~Mazdak 1.0
Vād   واد: اصل; ایل و تبار; بنیاد origin; lineage; foundation Ursprung; Abstammung; Grundlage origine; lignée; fondation   پسوند یا واژه ی واد = اصل، ایل و تبار، بنیاد
برای نمونه:
خانواده = خانه + واد+ ه = بنیاد و اصل و مردم درون یک خانه
هفتواد = هفت ایل ( هپتالیان مغول)
کدواده = بنای دیوار عمارت و خانه را گویند.
کشواد ( نام پهلوان شاهنامه ای:) ~ (شاید) = کشانی از نژاد کشان ( کوشانی)

~Mazdak
0.0
Hāmvand z. هاموند: قابل فهم عوام; برای عوام exoteric exoteric exotérique Mehrbod i Vâraste وند پسوند وابستگیست همچون شهروند, در اینجا آنچه برای همگان و مردمدریاب باشد. ~مهربد 1.0
Vāde n. واده: اصل و بنا و ماده‌یِ هرچیز; خانه+واده=خانواده basis; principle Grundlage; Prinzip base; principe Ϣiki-En ϢDict-Pâ _Dehxodâ Ϣiki-En پسوند یا واژه ی واد = اصل، ایل و تبار، بنیاد
برای نمونه:
خانواده = خانه + واد+ ه = بنیاد و اصل و مردم درون یک خانه
هفتواد = هفت ایل ( هپتالیان مغول)
کدواده = بنای دیوار عمارت و خانه را گویند.
کشواد ( نام پهلوان شاهنامه ای:) ~ (شاید) = کشانی از نژاد کشان ( کوشانی)

~Mazdak
1.0
Zāfarrān n. زافران: زعفران saffron Safran safran Ϣiki-En زای(=بچه، جنین) + پرّاننده -> زای پـَــرّان-> زاپـَران-> زافـَران-> زعفران; گــُـلی است كه مردم بدان زاپرّان گفتند چون می دانستند كه خوردن آن، پرّاننده ی زای (ساقط جنین) است. ~بهمن حیدری 1.0
Forugaštan -> forugard k. فروگشتن:

فروگشتن: غرق شدن
to explore; to travel throughly

to go under
erkunden; bereisen

untergehen
explorer; parcourir

sombrer; couler
Dehxodâ

Dehxodâ
یکی از چم های پیشوند فرو، همان سراسر و تا به پایان (کلّ و تمامی) است . مانند فروگرفتن (مصادره-اشغال)= گرفتن همه جا/ همه چیز
فروگشتن : اگر گشتن را همان سیر و سیاحت بگیریم، میشود سراسر چیزی را گشتن و گردیدن .
اگر گشتن را برابر شدن بگیریم، این فرو به چم پایین است و میشود غرق شدن یا پنهان شدن و ....
اینهایی که در آنها فرو برابر سراسر و تا به پایان است، نیاز به کارگیر دارند:
چنگیز چین را فروگرفت
او خراسان را فروگشت و مردم نیشابور را فروکُشت.
فرستاده، نامه ی را بر پادشاه فروخواند
...
آنجایی که گشتن برابر شدن است کارگیر نیاز نیست:
کیخسرو در میان برف البرزکوه فروگشت ( غیب شد/غرق شد)

~Mazdak
1.0
Ravešmandāne b. روشمندانه: علی القاعده typically in der Regel typiquement; en règle générale Mehrbod i Vâraste این همان
In der Regel آلمانی برابر typically انگلیسی است و پیوند چندانی با rule ندارد. ببشتر بچم نورمال است normalerweise و نورمال در پارسی برابر بهنجار و هنجار برابر راه و روش ( معمول و پذیرفته) است. پس میشود بجای علیالقاعده٬ روشمندانه یا روامند هم گفت ( هردو از رفتن)
نمونه کاربرد:
نمایندگان مردم (که علی القاعده باید نماینده مردم باشند و خواسته های آن ها را پیگیری کنند) بدنبال مسایل دیگر رفته اند.

~Mazdak
1.0
Jargezabān n. جرگه‌زبان: زبان ویژه‌یِ یک گروه و جرگه jargon Jargon jargon Dehxodâ Sony Hamedanchi جرگه = جمعی از مردم؛ پس شاید جرگه سار یا جرگه زبان شاید برای جارگن خورند باشد.

~sony
1.0
Setāmidan -> setām k. ستامیدن: اعتماد کردن to trust vertrauen confiance Mazdak i Bâmdâd  <<در پهلویک کارواژهیِ «اپستامیدن / apestāmidan» را داریم به چم "اعتماد کردن / to trust".>> ~مهربد

سـَتامیدن [setāmidan] اگر بنگریم که این کارواژه از دو بخش ape + stamidan باشد و ape ( = به امروزی ) ، میتوان گفت (چیزی را) بستامیدن یا به سادگی سـِتامیدن ('به' چیزی) :
مردم او را میبستامند = مردم به او می ستامند
در پارسی واژگانی که با es، ... آغاز میشدند میتوانند بگونه Se ... نیز ورتیده شوند: مانند :
استاره = ستاره
اسپاس= سپاس
اسپاس = سپاش
اُشتـُر = شـُتـُر
اِیزد = یـَـزد...
پس اگر اپستامیدن تا به امروز برجای می ماند، میشد بستامیدن یا سـِتامیدن، مانند اپسپوردن، که شده سپردن

~Mazdak
1.0
Hāmgoriz n. هامگریز: غیر عادی; آدم غریب eccentric Exzenter; Exzentriker excentrique; excentrique (tech.) Mazdak i Bâmdâd واژه ی هام با مردم دگرسان است و عوام را بیشتر میرساند و چیزی که جدا از پسند هامیانه باشد را شاید بتوان با هامگریز بهتر واوشت ( Vāveštan = توصیف نمودن) .
+
برای نمونه در زمان ساسانیان ، چند دبیره ی پهلوی بود که نام یکی «هامدبیره» بود و آُن، الفبایی بود که مردم هامی بدان مینوشتند

~Mazdak
1.0