Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Šemorde   شمرده: محسوب counted gezählt dénombré Dehxodâ   0.0
Šemordan -> šemor k. شمردن: حساب کردن to count zählen compter Dehxodâ   0.0
Mardomin z. n. مردمین: عمومی public Öffentlichkeit public Mehrbod i Vâraste با جداسازی مردمی از مردمین, میتوانیم از مردمی در جایگاه درست آن که «بشریت» باشد نیز بهره بگیریم. ~مهربد 1.0
Amordâd n. امرداد: نامیرایی immortality Unsterblichkeit immortalité Ϣiki-En Ϣiki-Pâ نامرایی همراه با روئین‌تنی و نبود آسیب‌پذیری فیزیکی. برگرفته از ameretat, یکی از امشاسپندان ایران باستان ~مهربد 1.0
Zimorde n. زیمرده: مرده‌یِ متحرک; زامبی zombie Zombie Zombie (mort-vivant)   siamack77 1.0
Pažmordan -> pažmor k. پژمردن: پژمرده شدن to wither - -   پژ در گذشته اَویش بوده است ->"ویش" wesh/wish -> ویژ-> بیژ-> پژ
پژمر(د) = awish+mar = wizmar
( از میان واژه شناسان hubschmann با این سخن همداستان نیست)
( پژوهشمایه:

An Etymological Dictionary of Persian + English and other Indo-European Languages
Ali Nourai

~مزدک
1.0
Abarmard n. ابرمرد: ابرانسان overman Übermensch surhomme     1.0
Zabarmard   زبرمرد: سوپرمن hyperman übermensch surhomme Dehxodâ   1.0
Mardzâre n. مردزاره: مرد ذلیل - - -     1.0
Afšemordan -> afšemor k. افشمردن: ذکر علت کردن; حساب کردن to account erachten - Mehrbod i Vâraste   1.0
Mordepuš   مرده‌‌پوش: کفن shroud - - Ϣiki-En   1.0
Mardomâmiz   مردمآمیز: خوش مشرب sociable; genial gesellig; freundlich sociable; affable Dehxodâ   1.0
Mardomfarib n. مردمفریب: عوام فریب demagogue Demagoge démagogue Dehxodâ   0.0
Mardompasand n. مردمپسند: عوام پسند; خلق پسند popular Beliebt populaire Dehxodâ 0 1.0
Mardomnâmiz   مردمنامیز: کسیکه با مردم نجوشد unsociable; aloof - -     1.0
Mardomsâlâr n. مردمسالار: دموکرات democrat Demokrat démocrate Ϣiki-De Ϣiki-En   1.0
Bozorgšomordan -> bozorgšomor k. بزرگشمردن: استعظام; عظیم کردن to glorificate verherrlichen - Dehxodâ   1.0
Mardomsâlâri n. مردمسالاری: دموکراسی democracy Demokratie démocratie Ϣiki-De Ϣiki-Pâ Ϣiki-En _Dehxodâ   1.0
Dodel z. n. دودل: مردد; متردد wavering; hesitating schwankend; zögernd flottement; hésitant Dehxodâ   0.0
Mardompasandâni n. مردمپسندانی: عامه پسند سازی popularization Popularisierung vulgarisation Mehrbod i Vâraste   1.0
Mardompasandândan -> mardompasandân k. مردمپسنداندن: عامه پسند کردن to popularize popularisieren populariser Mehrbod i Vâraste   1.0
Amar z. امر: بیشمار; ناشمردنی numberless; innumerable zahllos innombrable Nyberg ϢDict-Pâ   1.0
Bargozidan -> bargoz k. برگزیدن: ترجیح دادن; برتر شمردن to prefer bevorzugen préférer Dehxodâ Ϣiki-En   1.0
Zâdbon   زادبن: ملت = مردم، زاد + بــُن nation Nation nation Ϣiki-En _Dehxodâ   1.0
Ažhân z. اژهان: مردم کاهل و باطل; جمند - - - Dehxodâ _Dehxodâ اشو گفت آنکه می بینی روانش
بدی اندر جهان کار اژکهانش
زراتشت بهرام
1.0
Xwârdâštan -> xwârdâr k. خوارداشتن: خوارداشت کردن; خوار کردن; پست شمردن to despise verachten - Ϣiki-En   1.0
Kong z. کنگ: قوی‌‌هیکل; مرد ستبر و قوی هیکل sturdy - - Dehxodâ   1.0
Dožamestan -> dožam k. دژمستن: دُژم ساختن; افسردن; مغموم کردن; فروپژمردن to depress deprimieren - Mehrbod i Vâraste Ϣiki-En _Dehxodâ   1.0
Barâbarixwâhi n. برابریخواهی: انگاره‌شناسیِ برابریخواهی که در پیِ برابرسازی میان دسته‌ای یا همه‌یِ مردمان میباشد egalitarianism - - Ϣiki-En   1.0
Fažâg z. فژاگ: فژاکن، فژاک (لغت نامه اسدی) شوخگن، چرک، چرکین، مردار و نکبتی را گویند. (برهان قاطع); پلشت - - -     1.0
Andamidan -> andam k. اندمیدن: دریغ خوردن

اندمیدن: آه کشیدن; دریغ خوردن; مرد همواره به اول کار خود می گردد و به آن می اندمد و از خوشی ها باز می خواهد… (طبقات الصوفیه، ۴۵).
to poignant

to sigh
-

-
-

-


Ϣiki-En _Dehxodâ ϢDict-Pâ
  1.0
Žow n. ژو: بحر; دریا sea Meer mer ϢDict-Pâ Ϣiki-De Ϣiki-En _Dehxodâ مرد ملاح تیز اندک رو - راند بر باد کشتی اندر ژو. عنصری 1.0
Vâd   واد: اصل; ایل و تبار; بنیاد - - -   پسوند یا واژه ی واد = اصل، ایل و تبار، بنیاد
برای نمونه:
خانواده = خانه + واد+ ه = بنیاد و اصل و مردم درون یک خانه
هفتواد = هفت ایل ( هپتالیان مغول)
کدواده = بنای دیوار عمارت و خانه را گویند.
کشواد ( نام پهلوان شاهنامه ای:) ~ (شاید) = کشانی از نژاد کشان ( کوشانی)

~مزدک
0.0
Bišine n. بیشینه: أكثر major Haupt majeur   majority of people = بیشینه ی مردم ~مزدک 1.0
Vâde n. واده: اصل و بنا و ماده‌یِ هرچیز; خانه+واده=خانواده basis; principle - - ϢDict-Pâ Ϣiki-En Ϣiki-En _Dehxodâ پسوند یا واژه ی واد = اصل، ایل و تبار، بنیاد
برای نمونه:
خانواده = خانه + واد+ ه = بنیاد و اصل و مردم درون یک خانه
هفتواد = هفت ایل ( هپتالیان مغول)
کدواده = بنای دیوار عمارت و خانه را گویند.
کشواد ( نام پهلوان شاهنامه ای:) ~ (شاید) = کشانی از نژاد کشان ( کوشانی)

~مزدک
1.0
Hâmvand z. هاموند: قابل فهم عوام; برای عوام exoteric exoteric exotérique Mehrbod i Vâraste وند پسوند وابستگی‌ست همچون شهروند, در اینجا آنچه برای همگان و مردم‌دریاب باشد. ~مهربد 1.0
Kâmbânu n. کامبانو: رفیقه; معشوقه; زنیکه با مرد همسردار رابطه داشته باشد mistress (lover) Mätresse maîtresse Milad Kiyan من اینجا «کامبانو» را با بازبینی کمی بیشتر از دلبانو پسندیدم, بویژه اینکه گویا در تاریخچه‌یِ پیدایش واژه‌یِ mistress (که از فرانسه و فرهنگ آنجا باشد) کامبانو زنی بوده که مرد پولدار هزینه‌هایِ زندگی اش را میپرداخته و بیشتر برای سرگرمی و کام (جنسی) گرفتن با او بوده.

~مهربد
1.0
Dožâgâh z. n. دژآگاه: بی خبر; صاحب علم باطل disinformed; misled Disinformiert; Irregeführt désinformé; trompé Dehxodâ در این کارگه مرد هشیار جوی
نه دنگ و دژآگاه و بسیارگوی

~خسروانی
1.0
Zâfarrân n. زافران: زعفران saffron Safran safran Ϣiki-En زای(=بچه، جنین) + پرّاننده -> زای پـَــرّان-> زاپـَران-> زافـَران-> زعفران; گــُـلی است كه مردم بدان زاپرّان گفتند چون می دانستند كه خوردن آن، پرّاننده ی زای (ساقط جنین) است. ~بهمن حیدری 1.0
Forugaštan -> forugard k. فروگشتن:

فروگشتن:
to go under

to explore; to travel throughly
untergehen

-
-

-
Dehxodâ

Dehxodâ
یکی از چم های پیشوند فرو، همان سراسر و تا به پایان (کلّ و تمامی) است . مانند فروگرفتن (مصادره-اشغال)= گرفتن همه جا/ همه چیز
فروگشتن : اگر گشتن را همان سیر و سیاحت بگیریم، میشود سراسر چیزی را گشتن و گردیدن .
اگر گشتن را برابر شدن بگیریم، این فرو به چم پایین است و میشود غرق شدن یا پنهان شدن و ....
اینهایی که در آنها فرو برابر سراسر و تا به پایان است، نیاز به کارگیر دارند:
چنگیز چین را فروگرفت
او خراسان را فروگشت و مردم نیشابور را فروکُشت.
فرستاده، نامه ی را بر پادشاه فروخواند
...
آنجایی که گشتن برابر شدن است کارگیر نیاز نیست:
کیخسرو در میان برف البرزکوه فروگشت ( غیب شد/غرق شد)

~مزدک
1.0
Ravešmandâne b. روشمندانه: علی القاعده typically in der Regel - Mehrbod i Vâraste این همان
In der Regel آلمانی برابر typically انگلیسی است و پیوند چندانی با rule ندارد. ببشتر بچم نورمال است normalerweise و نورمال در پارسی برابر بهنجار و هنجار برابر راه و روش ( معمول و پذیرفته) است. پس میشود بجای علی‌القاعده٬ روشمندانه یا روامند هم گفت ( هردو از رفتن)
نمونه کاربرد:
نمایندگان مردم (که علی القاعده باید نماینده مردم باشند و خواسته های آن ها را پیگیری کنند) بدنبال مسایل دیگر رفته اند.

~Mazdak
1.0
Porâvand n. پرآوند: - complex Komplex complexe Mazdak i Bâmdâd از دیدگاه دستوری واژه ی «پیچیده» جایگاه کارگیر( مفعولی) را دارد و از بن گذشته درست شده و میشود همتای دستوری
complicated
دانست.
از دید چمیک هم پیچیده را میتوان برابر دشوار (از دید گرهمندی) شمرد که چم مهادین
complicated
میباشد.
ولی
comlex
تنها به پیچیدگی از دید شمار بالای بخشهای سازنده یک سامانه گفته میشود و به بایستگی دشواری را نمیرساند و در پارسی میشود به آن گفت:
پُرآوند
این یک سامانه ی پراوند است
این یک پرسمان پیچیده است

~ Mazdak
1.0
Varpušândan -> varpušân k. n. ورپوشاندن: مخفی کردن to disguise Verkleidung déguisement Mazdak i Bâmdâd وَرپوشاندن
دگیز با «لباس مبدّل» و پوشش و پوشاندن فرهود سروکار دارد.
آیا گمان میکنید بتوانم بوی الکل را با خوردن تکه ای نعنا وَر بپوشانم؟
آن زن خود را چو یک مرد ورپوشانید ولی نتوانست سدای خود را ور بپوشاند.
آن زن ٬ چو یک مرد وَرپوشید ولی نتوانست سدای خود را ورپوشد.

~Mazdak
1.0
Setâmidan -> setâm k. ستامیدن: اعتماد کردن to trust vertrauen - Mazdak i Bâmdâd ~MacKenzie <<در پهلویک کارواژه‌یِ «اپستامیدن / apestâmidan» را داریم به چم "اعتماد کردن / to trust".>> ~مهربد

سـَتامیدن [setâmidan] اگر بنگریم که این کارواژه از دو بخش ape + stamidan باشد و ape ( = به امروزی ) ، میتوان گفت (چیزی را) بستامیدن یا به سادگی سـِتامیدن ('به' چیزی) :
مردم او را میبستامند = مردم به او می ستامند
در پارسی واژگانی که با es، ... آغاز میشدند میتوانند بگونه Se ... نیز ورتیده شوند: مانند :
استاره = ستاره
اسپاس= سپاس
اسپاس = سپاش
اُشتـُر = شـُتـُر
اِیزد = یـَـزد...
پس اگر اپستامیدن تا به امروز برجای می ماند، میشد بستامیدن یا سـِتامیدن، مانند اپسپوردن، که شده سپردن

~مزدک
1.0
Jargezabân n. جرگه‌زبان: زبان ویژه‌یِ یک گروه و جرگه jargon Jargon - Sony Hamedanchi Dehxodâ جرگه = جمعی از مردم؛ پس شاید جرگه سار یا جرگه زبان شاید برای جارگن خورند باشد.

~sony
1.0
Hâmgoriz n. هامگریز: غیر عادی; آدم غریب eccentric Exzenter; Exzentriker - Mazdak i Bâmdâd واژه ی هام با مردم دگرسان است و عوام را بیشتر میرساند و چیزی که جدا از پسند هامیانه باشد را شاید بتوان با هامگریز بهتر واوشت ( Vâveštan = توصیف نمودن) .
+
برای نمونه در زمان ساسانیان ، چند دبیره ی پهلوی بود که نام یکی «هام‌دبیره» بود و آُن، الفبایی بود که مردم هامی بدان مینوشتند

~مزدک
1.0