Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Mâye n. مایه: ماده ی سازنده ی چیزی، گوهر درونی که پیکره ای بدان استوار است. بجای مانده از واژه ی "ماتک" پهلوی که واژه ی ماده هم از ان است. substance Substanz - Ϣiki-En _Dehxodâ Ϣiki-Pâ ϢDict-Pâ Ϣiki-De   1.0
Mâyeye n. مایه‌ی: باعثِ چیزی شدن cause Ursache cause     0.1
Nemâye n. نمایه: پروفایل profile Profil profil Dehxodâ   0.7
Bimâye n. بیمایه: سراسر تهی از استواری و گوهره ی درونی / بی ارزش، نادان، ناآگاه، ... lacking in substance; insubstantial Substanzlos - _Dehxodâ   1.0
Xumâye n. خومایه: مزاج temprament Temprament temprament Mazdak i Bâmdâd تمپرامنت خوی سرشتین و جانوری است ( که همیشه چیز خوبی نیست) که در پی فرهنگیدن درزیر لایه ی خوی همبودین و فرهنگی پنهان میگردد ( گاهی در برخی «فرهنگ» ها هم جانوری تر میشود !).
از اینرو «مایه» ~Mazdak
1.0
Âzmâye n. آزمایه: دوره آزمایش و کارآموزی; امتحان probation Probezeit probation Mazdak i Bâmdâd   1.0
Šumâye n. شومایه: مایع ظرفشویی dish soap Spülmittel produit vaisselle Mazdak i Bâmdâd   1.0
Bonmâye n. بنمایه: منبع resource Ressource ressource Ϣiki-En Ϣiki-Pâ   1.0
Delmâye n. دلمایه: روحیه spirit; morale Laune; Stimmung - Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-En Ϣiki-De Ϣiki-De Ϣiki-En این روحیه در انگلیسی همان moral است، مانند روحیه ی جنگی ، روحیه شان را باخته اند . این روحیه ، چیزی نزدیک انگیزه و دل داشتن برای انجام کاری ( کاری سخت ) میباشد. برای همین واژه ی دل‌مایه بدید من گویاست و مایه ای را میرساند که کسی در راستای دلاوری و انگیزه‌آوری داراست.
نمونه ی کاربردی:
"آن جنگجویان با همه ی آسیب هایی که خورده اند، هنوز دلمایه ی بزرگی برای پایداری دارند ~مزدک
1.0
Pormâye n. پرمایه: غنی full of substance; enrichment substanzvoll; Anreicherung+Bereicherung - _Dehxodâ Ϣiki-Pâ ϢDict-Pâ Ϣiki-En نام گاوی که به فریدون در کوه البرز شیر میداد نیز پـُرمایه بود که در برخی نسخه ها " بـرمایه" هم آمده. پُرمایه سازی اورانیوم ~مزدک 1.0
Tanmâye n. تنمایه: جرم; مایه ای که تن بساویدنی ( جسم ملموس) را میسازد mass Masse masse Ϣiki-De _Dehxodâ Ϣiki-En   1.0
Kârmâye n. کارمایه: انرژی; گوهره ای که کار انجام میدهد energy [f.] Energie - ϢDict-Pâ _Dehxodâ Ϣiki-De Ϣiki-En Ϣiki-Pâ   1.0
Sâzmâye n. سازمایه: عنصر element Element - ϢDict-Pâ Dâryuš i šurih داریوش آشوری در کتاب زبان باز برابر سازمایه را برای عنصر و Element بکار برده است.

داریوش آشوری، زبان باز چاپ دوم، 1387، رویه 81
1.0
Âvâmâye n. آوامایه: (موسیقی) ماده‌های آوایی سازنده یک گام یا آکورد tone material Tonmaterial - Bamdad Khoshghadami   1.0
Laxtmâye n. لختمایه: جرم اینرسی inertial mass - - Ϣiki-En   1.0
Mândmâye n. ماندمایه: جرم سکون; مایه ای که چیزی یا ریزکی (ذره ای) در هنگام ماندگاری و ایستایی دارد rest mass Ruhemasse masse au repos Ϣiki-De Ϣiki-En   1.0
Sâxtmâye n. ساختمایه: ماتریال; پیرنگ کار material Werkstoff; Material matériel Mehrbod i Vâraste   1.0
Zistmâye n. زیستمایه: منبع طبیعی natural resource natürliche Ressource ressource naturelle Mazdak i Bâmdâd   1.0
Darunmâye n. درونمایه: محتوا content Inhalt contenu     0.3
Miyânmâye n. میانمایه: میانه‌حال; متوسط mediocre mittelmäßig - Ϣiki-En   1.0
Pežuhmâye n. پژوهمایه: منبع; مرجع reference Bezugnahme; Bezug; Referenz référence     1.0
Tavânmâye n. توانمایه: انرژی پتانسیل; گوهره ی توانایی انجام کار potential energy Potentielle Energie - Ϣiki-En   1.0
Pežuhešmâye n. پژوهشمایه: منبع; مرجع reference Bezugnahme; Bezug; Referenz -     1.0
Zimâ n. زیما: آنزیم; زیمایه enzyme Enzym enzyme     1.0
Peyrang   پیرنگ: درونمایه; طرح; داستان; الگو plot Grundstück intrigue Ϣiki-Pâ Ϣiki-En Ϣiki-Pâ   1.0
Tarâhâxtan -> tarâhâz k. تراه‌اختن: دگراندن کارمایه از یک چهره به چهره‌یِ دیگر to transduce - - Ϣiki-En ⚕Heydari   1.0
Porfarâvard n. پرفرآورد: پرحاصل productive - - Mazdak i Bâmdâd مانند پرشیر, پرمایه ~مزدک 1.0
Samt n. سمت: طرف side Seite côté Dehxodâ ریشه‌شناسی واژه‌ی سمت گمانه‌ی بسیار بالایی میرود که خود پارسی باشد و پژوهشمایه‌ی دکتر نورایی بر این سمت پیش میرود ~مهربد 0.0
Bali n. بلی: آری yes ja oui   واژه‌ی بلی به گمان بسیار بالا و چنانکه در پژوهشمایه‌ی استاد نیز نورایی آمده است, واژه‌ای پارسی‌ست و پیشوند «بِ» امروزین که در جایگاه دستورین واژه بکار میرود نیز با آن همریشه است ~مهربد 0.0
Faršifte z. n. فرشیفته: obsessed besessen obsédé Dehxodâ Mazdak i Bâmdâd شاید هم فرشیفته خوب باشد، که بسیاری شیفتگی را میرساند و هم آهنگی دارد در مایه ی فریفته ! ~مزدک 1.0
Âzaraxš n. آذرخش: صاعقه; برق; رعد و برق thunderbolt Blitz coup de tonnerre Dehxodâ ( برای اسبهای تندرو هم میگفتند. در عربی هم «براق» اسبی است که پیامبر اسلام را به فراز آسمانها برد)
صاعقه= برقی است که مایه ی آتشسوزی میشود= آذر+ رخش = آذرخش
تندر هم همان رعد است که تنها سدای این پدیده است.
رخش همچنین با درخش همریشه است.

~مزدک
0.0
Âgahdel   آگهدل: صاحبدل - - - Mazdak i Bâmdâd صاحبدلی به گونه ای عارف بودن و آگاه بودن دل ( بی رنج دانش و پژوهش دانشیک) از درونمایه های پدیده هاست. برای همین گفتم : دلاگاه
هراینه میشود همچنین آگهدل هم بجای دلاگاه گفت. مانند دریادل و ...

~مزدک
1.0
Pažmordan -> pažmor k. پژمردن: پژمرده شدن to wither - -   پژ در گذشته اَویش بوده است ->"ویش" wesh/wish -> ویژ-> بیژ-> پژ
پژمر(د) = awish+mar = wizmar
( از میان واژه شناسان hubschmann با این سخن همداستان نیست)
( پژوهشمایه:

An Etymological Dictionary of Persian + English and other Indo-European Languages
Ali Nourai

~مزدک
1.0
Angixtâr n. انگیختار: علت cause Ursache cause Mehrbod i Vâraste انگیختار همان انگیزه‌ای است که مایه‌یِ جنبش و روند چیزها میشود:

انگیختار و انگیخته = علت و معلول = cause and effect

~مهربد
1.0
Šenâftan -> šenâb k. شنافتن: درک کردن to comprehend begreifen comprendre   اشنفتن در لری بجای شنیدن بكار میرود

~Amin Keykha

(Y)
برای درک کردن خوبه
برای فهمیدن ٬ دریافتن را داریم و اینگونه زبان ما پرمایه تر میشود اگر برای درک ٬ اشنافت را بتوان گرفت.
ساده تر میشود گفت شِنافتن ٬ با بن کنون شناب
شنافتم= درک کردم
می شنابم چه میخواهید = درک میکنم چه میخواهید

~Mazdak
1.0
Hazrânde n. هزرانده: منفور pariah; outcast Paria; Ausgestoßene - Mehrbod i Vâraste pariah از واژه‌سار هندی‌ست که به ردّه‌یِ بسیار پایین میگویند و چیزی در مایه‌هایِ منفور است.
برای این واژه‌یِ «رانده» درخور میزند: کشور رانده.

اگر شد, ازرانده /(?:)/ هّزرانده از آن هم بهتر است (هز- پیشوند ex- باشد).
~مهربد
1.0
Bedrudbazm n. بدرودبزم: مهمانی وداع farewell party Abschiedsfeier - Mazdak i Bâmdâd Milad Kiyan بدرودبزم هم دراز است و هم بدرود برابر وداع یا خداحافظی همیشگیست. = farewell/lebe wohlFarewell party= بدرودبزم~مزدک
+
مهربدجان بهتر بود در پژوهشمایه ها، رو به روى بدرود بزم این را مى نگاشتید كه پیشنهاد این واژه در گام نخست بدست مهدى اخوان ثالث و به گونه ى بزمِ بدرود انجام شد. در پسگفتارِ نسكِ از این اوستا
~کیان
1.0
Handâštan -> handâr k. هنداشتن: پنداشتن; باور داشتن; عقیده داشتن to deem erachten - Mazdak i Bâmdâd واژه ی پنداشتن کمابیش از آمایش به+ هم+ داشتن میاید (پژوهشمایه از علی نورائی)
to deem یک جور پنداشتن و باور داشتن است که با دریافت بیشتری همراه است تا پنداشتن. بر این پایه با برداشتن پ ( به، پاد) میتوان با پیشوند هن=هم ، گفت هنداشتن
من اورا شایسته میهندارم I deem him worthy
هر کاری که بایسته میهندارید انجام دهید any action you deem necessary
1.0