Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Mânand b. مانند: مثل like wie comme Dehxodâ   0.0
Mânandeš n. مانندش: شبیه‌سازی شده simulation - - Ϣiki-En   1.0
Hamânand z. n. همانند: مشابه similar ähnlich similaire Dehxodâ   0.0
Bimânand z. بیمانند: بی نظیر; بی بدیل matchless unübertrefflich sans pareil; incomparable Dehxodâ   0.0
Mânandidan -> mânand k. مانندیدن: مانندی کردن; شبیهسازی کردن to simulate - - Ϣiki-En   1.0
Mânandestan -> mânand k. مانندستن: مانندی کردن; شبیهسازی کردن to simulate - - Ϣiki-En   1.0
Hamânandidan -> hamânand k. همانندیدن: همانندی کردن; تشبیه کردن to make similar ähnlich machen faire semblable     1.0
šinvâre n. آشینواره: بیضی مانند ellipsoid Ellipsoid ellipsoïde     1.0
Hamânandzâyi n. همانندزایی: تولید مثل reproduction - - Ϣiki-En   1.0
Hamând z. هماند: مانند; شبیه similar ähnlich similaire Ϣiki-En MacKenzie   1.0
šinvâregi n. آشینوارگی: بیضی مانندی ellipsoidal ellipsoidisch ellipsoïdal     1.0
Mânestegi n. مانستگی: شباهت; همانندی resemblance Ähnlichkeit ressemblance Ϣiki-En _Dehxodâ   1.0
Yegâne n. یگانه: بی مانند; تنها unique einzigartig unique     1.0
Til n. تیل: نقطه; مانند تیله point Punkt point Ϣiki-En Dasâtir Dehxodâ ϢDict-Pâ Ϣiki-Pâ _Dehxodâ   1.0
Xajak n. خجک: نقطه; مانند تیله point Punkt point ϢDict-Pâ Ϣiki-En _Dehxodâ Ϣiki-Pâ   1.0
Haj z. هج: راست و ایستاده مانند ستون upright aufrecht droit ϢDict-Pâ Ϣiki-De Ϣiki-En _Dehxodâ   1.0
Âkardan -> âkon k. آکردن: کار را به مانند پیش کردن to undo - - MacKenzie   1.0
Hamgereftegi n. همگرفتگی: انقباض مانند انقباض عضلات contraction (muscle contraction) - -     1.0
Gerânsangi n. گرانسنگی: ( مزدائیک) مانند گرانسنگی بیکرانگی cardinality Kardinalität cardinalite Mazdak i Bâmdâd   1.0
Pâyvâre n. پایواره: پای مصنوعی, مانند ماهواره (قمر مصنوعی) prosthetic leg Beinprothese jambe prothétique     1.0
Varteš n. ورتش: تفاوت ریز; چیزیکه اندکی دگرسان از همجنس/همانند خود باشد

ورتش: واریاسیون; فرایند ورتیدن (تغییر کردن)
variation

variation
Variation

Variation
variation

variation
Ϣiki-En

Ϣiki-En ~Avestâ
  1.0
Râstkiš   ارتودوکس: به روش بنیادین و کهن، مانند مارکسیسم ارتودوکس orthodox orthodox - Dâryuš i šurih داریوش آشوری 1.0
Zandbâr z. زندبار: هر جانور بی‌آزار, همچون گوسپند و گاو و همانند; پادواژه‌یِ تندبار a docile or tame animal - - Dehxodâ   1.0
Digafzâr n. دیگافزار: ادویه; چاشنی; دیگ ابزار. افزار دیگ را گویند یعنی آنچه در دیگ طعام ریزند از نخود و کشمش و بادام و مانند آن spice; condiment - - Ϣiki-En Dehxodâ _Dehxodâ Ϣiki-En   1.0
Rivdâneš n. ریودانش: شبه علم; آنچه که مانند دانش به نگر آید ولی دانشیک نباشد pseudoscience Pseudowissenschaft pseudoscience Ϣiki-En Ϣiki-Pâ   1.0
Dânešnomâ n. دانشنما: شبه علم; آنچه که مانند دانش به نگر آید ولی دانشیک نباشد pseudoscience Pseudowissenschaft - Ϣiki-En Ϣiki-Pâ   1.0
Rigâb n. ریگاب: واحه; واحه عربی نیست، مصری است و نام ویژه آبادی هایی ویژه ی همان شمال آفریکاست. بر این پایه نیاز به بازگردان ندارد. خود واژه ی oasis از همین واژه ی حامی ( مصری) اوآحا آمده است. اگر بخواهیم در پارسی برای آن همانندسازی نماییم، میشود " ریگاب" ~Aria oasis - - Ϣiki-Pâ Ϣiki-En Mazdak i Bâmdâd   1.0
Fâmtan n. فامتن: (زیست‌شناسی) ساختاری رشته‌ای (یا ریسمان مانند) که درهسته‌یِ یاختهٌ سرگرم بخشش دیده می‌شود و ترابرِ داده‌های ژنتیکی است. برابر این واژه در زبان انگلیسی Chromosome می باشد که خود از زبان آلمانی آمده و به چهره‌یِ Chromosom نوشته می شود, که آن نیز خود از دو واژه‌یِ Chromo و some برساخته شده است: پیشوند Chromo از واژه‌یِ یونانی Khroma، به چم رنگ (همتراز فام)، و پسوند some از واژه‌یِ یونانی Soma، به معنی تن. chromosome Chromosom chromosome Ϣiki-En Ϣiki-Pâ   1.0
Afhešt n. افه‌شت: نشانی از مبداء; آفست offset Offset offset Mazdak i Bâmdâd افهشت
افهشتن مانند افسردن

~مزدک
1.0
Porfarâvard n. پرفرآورد: پرحاصل productive - - Mazdak i Bâmdâd مانند پرشیر, پرمایه ~مزدک 1.0
šin n. آشین: بیضی ellipse Ellipse ellipse Bahman i Heydari Mehrbod i Vâraste Dehxodâ آستینه(آسینه) یا آشتینه(آشینه) به چم تخم مرغ(بیضه) است.بیضه شد بیضی با گرته برداری می شود آستینی(آسینی) یا آشتینی(آشینی)./بیضی=آسینی

~بهمن حیدری

چجور است این را ساده کنیم, بگوییم آشین = بیضی (زاب), آشینه = بیضی دیس (نام).
تا جایکیه در دهخدا میتوان دید آشینه همان بیضه است, پس آشین میتواند بیضی باشد. مانند پوک و پوکه.

~مهربد
1.0
Sefr n. صفر: zero Null zéro   ریشه واژه صفر چیست؟ عربی‌ست؟ پارسی‌ست؟ یا از زبان دیگری وارد عربی شده و سپس به پارسی آمده؟؟

~Masoud Vosoughfar

فرایافتی از زبان سانسکریت ( سونیا = تهی) از راه دریانوردان به عرب رفته و از عرب به فرنگ، مانند Ziffer/Chiffre/Zero/cipher..

~مزدک
0.0
Dâv n. داو: ادعا claim Anspruch revendication Dehxodâ داو همان گویشی دیگر از دو ( دویدن ) است. برای نمونه بجای نوبت بازی میگفتند: حالا داو توست: = اکنون تو باید بدوی Your Run ! ، گرچه در بازی دویدن هم نباشد. داوطلب هم همین است، کسی که میخواهد داو/دو در دست او باشد. همچنین ادعا نیز با این واژه همپوشانی دارد برای انیکه کسی که چیزی را میگوید که بیرون از هنجار آروینی ( نورم تجربی) است، از رده (صف) بهنجار ها ( نورمالها) بیرون امده ( مانند یک داوطلب) و دست به دو/داو زده است:
Dehkhoda:
داو تمامی زدن ؛ دعوی کمال کردن . ادعای تمامی کردن :
اورنگ کو؟ گلچهر کو؟ نقش وفا و مهر کو؟
حالی من اندر عاشقی داو تمامی میزنم
(
ادعا به سخنی میگویند که بیرون از هنجار آروینی باشد:
نمونه :
١- شلوار من مال من است: یک داو نیست چون پُرگاه همیگونه است!
٢- شلوار شما مال من است: یک داو است و من باید پایور کنم ( با کاغذ خرید و ..) که شلواری که تن شماست، از آنِ من است.
)
~مزدک
0.0
Gerehnâ n. گرهنا: آپوریا aporia Aporia aporie Mazdak i Bâmdâd گِرِهـنا
[gerehnâ]
مانند گندنا/ تنگنا

~Mazdak
1.0
šine n. آشینه: بیضوی elliptical elliptisch elliptique Mehrbod i Vâraste Dehxodâ Bahman i Heydari آستینه(آسینه) یا آشتینه(آشینه) به چم تخم مرغ(بیضه) است.بیضه شد بیضی با گرته برداری می شود آستینی(آسینی) یا آشتینی(آشینی)./بیضی=آسینی

~بهمن حیدری

چجور است این را ساده کنیم, بگوییم آشین = بیضی (زاب), آشینه = بیضی دیس (نام).
تا جایکیه در دهخدا میتوان دید آشینه همان بیضه است, پس آشین میتواند بیضی باشد. مانند پوک و پوکه.

~مهربد
1.0
Diftan -> dib k. دیفتن: کد کردن to code kodieren coder Mazdak i Bâmdâd کـُـد یک جور نوشته آگاهی‌دار یا دبیره است ( از ریشه ی لاتین codex = نسک قانون) ، شاید بتوان از ریشه ی دبیره ( دپ/دیپی/دب) چیزی یافت مانند
~مزدک
1.0
Zâdozây z. n. زادوزای: زاد و ولد bearing - - Mazdak i Bâmdâd مانند دوخت و دوز؛ ریخت و پاش، گفت و گوی

~mm
1.0
Bâyest   بایست: - should sollte devrait   بایست گذشته‌یِ بایستن میباشد بمانند should که گذشته‌یِ must باشد. ~مهربد 0.0
Negine n. نگینه: مدال medal Medaille médaille Mazdak i Bâmdâd نگینه: هر چیز گرانبها چه سنگ و چه فلز که در جایی کار بگذارند.
نگینه امروز بکار نمیرود . پس میشود برای مدال گذاشت. از نشان که کاربرد جز مدال فراوان دارد بسی بهتر است . نگینه همچنین داشتن ارزش و بها را هم میرساند و هم اینکه در جایگاه ویژه و والا جای داده میشود. فزون برین نگینه میتواند دارای نگاره باشد٬ درست مانند مدال.

~Mazdak
1.0
Gozinand n. گزینند: منو menu Menü menu Mehrbod i Vâraste گزینند, هم ازینرو که چیزی‌ست که از آن میگزینند, هم نامواژه مانند روند از رفتن. ~مهربد 1.0
Fargaštin z. فرگشتین: تکاملی evolutionary evolutionär évolutionnister Mehrbod i Vâraste پسوند in برای فرگشتین درست است بمانند سرشتین و راستین. ~مهربد 1.0
Âzdâš n. آزداش: آز+داشن award Auszeichnung prix Ϣiki-En Ϣiki-De New persian form not existing, but could be âzdâš or hazdâd |
دهیشن (دهش) همان هبه یا کمابیش هدیه و .. است. پاد+دهشن = پاداش = دهش در برابر کاری نیکو = vreward
جایزه = ex +wader و ex * = هز ( مانند هزینه ( expense )
پس جایزه یا همان آوارد میشود در پارسی هزدهش یا هزداش ( به همانندی پاداش) ~مزدک
1.0
Âgahdel   آگهدل: صاحبدل - - - Mazdak i Bâmdâd صاحبدلی به گونه ای عارف بودن و آگاه بودن دل ( بی رنج دانش و پژوهش دانشیک) از درونمایه های پدیده هاست. برای همین گفتم : دلاگاه
هراینه میشود همچنین آگهدل هم بجای دلاگاه گفت. مانند دریادل و ...

~مزدک
1.0
Dastmâz n. دستماز: وضو ablution Ablution -   در ترکی آذری هتا واژه های کهن پارسی مانده که دیگر در خود پارسی بکار نمیرود٬ مانند :
دستماز= دست نماز( = وضو!)

~مزدک
1.0
Nâvsâni n. ناوسانی: نوسان; تغییر تکرار شونده oscillation Schwingung oscillation Ϣiki-En Ϣiki-De میگویند خود این واژه هم از پارسی به عربی بوده و از
آنجا که "ناو"(کشتی) چنین جنبشی داده و به همراه خیزه های
اب میجنبیده، به این گونه جنبش فراز و فرود پی در پی،
جنبش "ناوسان" = به مانند ناو، گفته اند ( دهخدا) ~مزدک
1.0
Âvânâm n. آوانام: نام آوا onomatopoeia Onomatopoesie onomatopée Mehrbod i Vâraste دسته‌ای از واژه‌ها که از نام آوا برگرفته شده‌اند, مانند «خِش‌خِش» یا «شاریدن» در واژه‌هایی همچون «آبشار».

~مهربد
1.0
Xodaki n. خودکی: عکسی که کس از خود میاندازد selfie Selfie selfie Mazdak i Bâmdâd در سلفى (واژه مورد نظر من) مهم این دو مورد است كه ١-فرد از خودش به تنهایى و یا با چند نفر دیگر ٢-عكس بگیرد.
به صورتى: از خود/خودشان + فعل عكس گرفتن
Selfie is a self portrait photography
بنابراین شاید:
عكس خودنگاره
ولى خودك هم نو بودن و كوتاه بودن را دارد و هم مثل واژه سلفى فراخ است به متنهاى مختلف راحت تر گره میخورد و در عین حال «خود-سلف» را هم دارد. ~مرجان شیرازی

چون سلفی یک واژه ی (زاب ونام) هام‌ساخته و کوتاهیده ی نوازش کرده ( مانند حسنی بجای حسن) میباشد٬ بهتر است بگوییم:
خودکی khodaki
یک خودکی گرفتم
روانتر است تا گفتن : یک خودک گرفتم

~مزدک
1.0
Sâzgâr z. سازگار: موافق; مساعد compatible; suitable kompatibel; geeignet compatible; adapté Dehxodâ سازگاری٬ یاری و موافقت کُـنشمند (active favoring)است و سازواری٬ وفق بی‌کُنش ( passive favorable) میباشد.
سازگار در بیخ٬ چیزی است که شما را همراهی و یاری میکند تا کارتان راه بیفتد. ( گار نشانه ی فعال است: آموزگار=معلم)
≈ adaptive/benevolent مساعد مؤید
سازوار چیزی است که به شما در راهتان کنشمندانه کمک نمیکند ولی سنگ راه هم نیست و بساکه همان هستی اش بسود کار و آماج شماست. ( وار #1 نشانه ی دارندگی مانند امیدوار)
برای همین٬ سازوار چم برازنده و درخور ( متناسب و مناسب) را هم میدهد.
≈compatible /suitable


~Mazdak
0.0
Dirâyin n. دیرآیین: رسم و سنت tradition Tradition tradition Faramarz Bigdelou به گمانم تراداد برابر شایسته‌ای نیست. بن داد در فرایافت‌های گوناگون و کمابیش بی‌پیوند بهم، کاربرد دارد، دلالت آن به یک فرایافت دیگر، زبان را ناتوان‌تر می‌سازد.
شاید واژه‌ای آشنا مانند دیرآیینی بیشتر بخت پذیرفته شدن داشته باشد.
1.0
Farcin n. فرچین: کلکسیون collection Sammlung collection Mehrbod i Vâraste از بانو Sony Hamedanchi پیشتر واژه‌یِ «فرگزین» را برای eclectic داشتیم, اینور میتوانیم بهمانند فرچین (collection) را بداریم, که همسنگ ِ گلچین (selection) هم باشد. ~مهربد 1.0
Zerangi n. زرنگی: دها cleverness Klugheit - Dehxodâ ๏ داهی= زرنگ/ دها = زرنگی : رنگی از هوش در کار دارد چلِوِرنِسس/Kلعگهِ‌ت

باید دانست که هوشمندی و تیزهوشی و هوشیاری با هم یکسان نمیباشند و هرکدام ویژگی دیگری را میرسانند.
๏ هوشیار : نشانه ها و سیجهای جهان بیرونی را بهتر و بیدار تر دریافت کرده و واکنش درخور نشان میدهد.
๏ هوشمند : دارای هوش "بسیار" است (بیش از ۱۲۰ ئق) و میتواند پرسمانهای پیچیده را پاسخ‌گشایی نماید هرچند بایسته نیست که زود به پاسخ برسد
๏ تیزهوش : کسی است که "زودتر" از همتایان خود به پاسخ پرسمان میرسد ولی نیازانه و همواره از پس پرسمان های پیچیده بر نمیآید.
๏ باهوش: کسی که گول نیست و هوشی در تراز روالمند (۱۰۰ ئق) و شاید کمی بهتر ٬ دارد
๏ تیزویر : کسی است که داده پردازی تند تر به همراه "کاربرد ویر" ( مِمُری) دارد. درست مانند رایانه ای که دارای هارد-درایو تند تری میباشد.

همچنین٬ زرنگی و زیرکی یکی نیستند؛ زیرک کمی آب‌زیر‌کاه است و در برابر٬ زرنگ کاری تر و کوشا تر است

~Mازداک
0.0
Hošyâri n. هشیاری: کیاست alertness Wachsamkeit - Dehxodâ ๏ کیاست/کیّاس = هوشیاری/هوشیار الِرتنِسس/ذاچهسامکِ‌ت

باید دانست که هوشمندی و تیزهوشی و هوشیاری با هم یکسان نمیباشند و هرکدام ویژگی دیگری را میرسانند.
๏ هوشیار : نشانه ها و سیجهای جهان بیرونی را بهتر و بیدار تر دریافت کرده و واکنش درخور نشان میدهد.
๏ هوشمند : دارای هوش "بسیار" است (بیش از ۱۲۰ ئق) و میتواند پرسمانهای پیچیده را پاسخ‌گشایی نماید هرچند بایسته نیست که زود به پاسخ برسد
๏ تیزهوش : کسی است که "زودتر" از همتایان خود به پاسخ پرسمان میرسد ولی نیازانه و همواره از پس پرسمان های پیچیده بر نمیآید.
๏ باهوش: کسی که گول نیست و هوشی در تراز روالمند (۱۰۰ ئق) و شاید کمی بهتر ٬ دارد
๏ تیزویر : کسی است که داده پردازی تند تر به همراه "کاربرد ویر" ( مِمُری) دارد. درست مانند رایانه ای که دارای هارد-درایو تند تری میباشد.

همچنین٬ زرنگی و زیرکی یکی نیستند؛ زیرک کمی آب‌زیر‌کاه است و در برابر٬ زرنگ کاری تر و کوشا تر است

~Mازداک
0.0
Pišgu n. پیشگو: نبی oracle Orakel oracle Dehxodâ دگرسانی سروش با اوراکل این است که سروش یک هستی ایزدی و مینوی است ولی اوراکل ها آدم هایی بوده اند که مانند رمال ها و فالبین های خودمان یک پیشگویی هایی میکرده اند و هنرشان این بوده پیشگویی را جوری بکنند که همه جوره بتوان از ان برداشت نمود و همواره درست از آب در بیاید.

~Mazdak
0.0
Sâzvâre   سازواره: ارگانیسم organism Organismus organisme   جاندار زنده; هر ساز و کاری که همانند یک جاندار زنده با برهمکنش همدیگر و دوسویه کار میکند. ~مهربد 1.0
Sedâvâže n. سداواژه: واژه صدا onomatopoeia Onomatopoesie onomatopée   دسته‌ای از واژه‌ها که از نام آوا برگرفته شده‌اند, مانند «خِش‌خِش» یا «شاریدن» در واژه‌هایی همچون «آبشار». 1.0
Sadkis n. سدکیس: قوس قزح; رنگین کمان rainbow Regenbogen - Ϣiki-De _Dehxodâ ϢDict-Pâ Ϣiki-En میغ ماننده ٔ پنبه ست ورا باد نداف — همت سدکیس درونه که بدو پنبه زنند. بوالمؤید بلخی 1.0
Bâmkâri n. بامکاری: سقف سازی roofing Dachdeckung toiture Armin Hopes Nader Tabasian اینجا به پوشش‌دادن، یا بازسازی بام شیب‌دار خانه با برگه‌های پادآب، roofing می‌گویند. من برای آن «بامگری» را بکار می‌برم.
~Armin Hopes

بامکاری و بامکار بهتر نیست؟
مانند شوفاژکار و برق‌کار و آبکار که پیشه‌هایی هستند که با دوباره‌سازی سروکاری دارند.
~Nader Tabasian
1.0
Âhanpeymâ n. آهنپیما: قطار train Zug train Mazdak i Bâmdâd برای قطار (ترن) بهتر و زیباتر بود بهمانند هواپیما و فضاپیما و .. میگفتند:
آهن‌پیما

~Mazdak
1.0
Farâdâdan -> farâdeh k. فرادادن: بیان کردن to express ausdrücken exprimer Dehxodâ فراداد = بیان / فراده = بیان کننده
فرایافت = مفهوم / فرایاب = مفهوم دهنده
فراگرفت = اشغال+تصرف+مصادره+یاد گرفتن فرزام/ فراگیر = اشغال کننده، عمومی ، ...
~مزدک


تنها در یک گزاره نگرش خود را به دین *فراده*
- در فند هنرپیشگی بازیِ زیرپوستی *فراداد* قدرتمندتری از رل بازیِ نمایشی دارد
- واکنش او *فراده* ی سهش درونی اش بود
- در سخن گفتن *فراداد* درستی ندارد
- هنری که از *فراداد* بی بهره باشد مانا نیست
- *فراداد* هنری همانا پیوندِ همسوی سهش، اندیشه و فند است.
- در *فرادادن* عقیده اش ناتوان بود
- این واژه *فراده* ی این پدیده نیست.
- گفته های او *فراده*ی این فرهود است که ....
- در هنرهای دیداری برای *فراداد* بیشتر از رژ بهره گرفته می شود تا رنگ اگرچه هنرمندی مانند روتکو از رنگ نیز برای *فرادادنِ* سهش به خوبی سود برده است
~Nader Tabasian
1.0
Bâznây n. بازنای: فضای کار leeway Spielraum marge de manœuvre Mazdak i Bâmdâd بازنا
به مانند تنگنا.
باز هم بازی را فرا یاد میآورد و هم از گشودگی و باز بودن راه, سخن گویاست.

~مزدک
1.0
... [29 entries omitted]