Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Forusu   فروسو: سلفی - - - Pursinâ   1.0
Foruze n. فروزه: صفت عالی virtue; characteristic Tugend - Ϣiki-En Ϣiki-En _Dehxodâ Dasâtir   1.0
Foruman   فرومن: بی اخلاق; ناپارسا; بدسیرت immoral; immoralist unmoralisch - Ϣiki-En Ϣiki-En Ϣiki-De   1.0
Forutan z. فروتن: متواضع modest bescheiden modeste Dehxodâ   0.0
Afrun z. n. افرون: عکس پشت و رو obverse Vorderseite face     1.0
Forunâm n. فرونام: فرایافتی که درون فرایافت دیگر واکرانیدنی است. کبوتر فرونام پرنده است. hyponym - - Bamdad Khoshghadami   1.0
Foruband n. فروبند: تحریم ban; boycott - - Ϣiki-En Ϣiki-En   1.0
Forutani n. فروتنی: تواضع modesty Bescheidenheit modestie Dehxodâ   0.0
Forumaneš n. فرومنش: بی اخلاق; فاسد; ناپارسا immoral unmoralisch - Ϣiki-De Ϣiki-En   1.0
Âfruše n. آفروشه: حلوا - - - _Dehxodâ ϢDict-Pâ   1.0
Âbforuš n. آبفروش: سقّا; سقا water-carrier Wasserträger porteur d'eau Mehrbod i Vâraste   1.0
Forubastan -> foruband k. فروبستن: تحریم کردن to boycott Boykott boycotter     0.0
Forugaštan -> forugard k. فروگشتن:

فروگشتن:
to go under

to explore; to travel throughly
untergehen

-
-

-
Dehxodâ

Dehxodâ
یکی از چم های پیشوند فرو، همان سراسر و تا به پایان (کلّ و تمامی) است . مانند فروگرفتن (مصادره-اشغال)= گرفتن همه جا/ همه چیز
فروگشتن : اگر گشتن را همان سیر و سیاحت بگیریم، میشود سراسر چیزی را گشتن و گردیدن .
اگر گشتن را برابر شدن بگیریم، این فرو به چم پایین است و میشود غرق شدن یا پنهان شدن و ....
اینهایی که در آنها فرو برابر سراسر و تا به پایان است، نیاز به کارگیر دارند:
چنگیز چین را فروگرفت
او خراسان را فروگشت و مردم نیشابور را فروکُشت.
فرستاده، نامه ی را بر پادشاه فروخواند
...
آنجایی که گشتن برابر شدن است کارگیر نیاز نیست:
کیخسرو در میان برف البرزکوه فروگشت ( غیب شد/غرق شد)

~مزدک
1.0
Foruxoftan -> foruxwâb k. فروخفتن: غروب کردن to set; to go down - - سیروس حامی ما برخاستن از خواب و فرورفتن به خواب را هم داریم (پیشنهاد یکی از یاران) که نه تنها برای خورشید و ماه، بساکه برای هر چیز زیوند دیگر و هتّا امپراتوری ها و سازمان ها و ملت ها و ... هم میتواند بکار رود. بردمیدن، همچنان که گفتیم و در دهخدا هم نوشته، دارای چم نخستینی روییدن گیاهیک است.

خورشید فراخیزان و ماه فروخوابان
فراخاست شهرمندی چین

~مزدک
1.0
Farâforuš n. فرافروش: حراج sale Verkauf vente Mazdak i Bâmdâd فرافروش میتواند هر دو فرایافت را بپوشاند
١- فروختن به فراترین بها
٢- بسیار فروختن = فروختن انبوه (ارزان)
برای همین ، این را پیشنهادیم که برای حراج یک واژه باشد

~مزدک
1.0
Fruyâxtan   فرویاختن: تنزیل، نزول descend absteigen decsender     1.0
Forubâštan -> forubâr k. فروباشتن: فروبار کردن; داونلود کردن to download herunterladen télécharger Ϣiki-De Ϣiki-En   1.0
Forukâstan -> forukâ k. فروکاستن: تقلیل (پیچیدگی) to reduce (complexity) reduzieren (Theoretische Informatik) - _Dehxodâ Ϣiki-En Ϣiki-De   1.0
Forustâdan -> forust k. فروستادن: ایستادگی کردن

فروستادن: پایداری کردن
to withstand

to resist
standhalten

widerstehen
résister

résister
Dehxodâ

Dehxodâ
  1.0
Foruyâxtan -> foruyâz k. فرویاختن: تنزیل، نزول to descend absteigen descendre     1.0
Rombânidan -> rombân k. رمبانیدن: فروریختن

رمبانیدن: تخریب کردن
to collapse

to destruct
-

-
-

-


  1.0
Foruboridan -> forubor k. فروبریدن: قطع کردن to cut off abschneiden - _Dehxodâ Ϣiki-En Ϣiki-De   1.0
Forugošudan -> forugošâ k. فروگشودن: تفکیک کردن to break up; to separate - - Pursinâ   1.0
Forumanešik z. فرومنشیک: بی اخلاقی; پستمنشی immoral; immoralistic unmoralisch - Ϣiki-En Ϣiki-En Ϣiki-De   1.0
Forugereftan -> forugir k. فروگرفتن: اشغال کردن to occupy einnehmen occuper _Dehxodâ ϢDict-Pâ Ϣiki-En   1.0
Farforuzân z. فرفروزان: فرشته‌یِ انسان; رب النوع انسان - - - Dehxodâ Dasâtir   1.0
Forudingâh n. فرودینگاه: نادیر nadir Nadir nadir Bahman i Heydari   1.0
Forupicidan -> forupic k. فروپیچیدن: سواره کردن; لغو کردن to override - - Mazdak i Bâmdâd   1.0
Forupâšidan -> forupâš k. n. فروپاشیدن: مضمحل شدن to be collapsed; to fall apart Zusammengebrochen werden; auseinanderfallen être effondré; tomber en morceaux Dehxodâ   0.3
Forugovâštan -> forugovâr k. فروگواشتن: تلفیق کردن; وقف دادن; جذب کردن (در تن) to assimilate assimilieren assimiler Mazdak i Bâmdâd فروگواردن ( مانند فروگرفتن = اشغال/ مصادره) = assimiler We Are the Borg. You Will be Assimilated. Resistance is Futile.(Star Trek) ما بورگ ایم، شما فروگوارده خواهید شد. پایداری سودی ندارد! 1.0
Forumanešâne b. فرومنشانه: - - -     1.0
Farâforuxtan -> farâforuš k. فرافروختن: حراج کردن to auction versteigern vendre aux enchères Mazdak i Bâmdâd فرافروش میتواند هر دو فرایافت را بپوشاند
١- فروختن به فراترین بها
٢- بسیار فروختن = فروختن انبوه (ارزان)
برای همین ، این را پیشنهادیم که برای حراج یک واژه باشد

~مزدک
1.0
Varanafzâ n. ورنافزا: افرودیزیاک aphrodisiac Aphrodisiakum aphrodisiaque amin keykha   1.0
Barafruxtegi n. برافروختگی: عصبانیت rage Rage rage Mazdak i Bâmdâd Hormoz and 3 others manage the membership, moderators, settings, and posts for ‎کارگاه واژه‌یابی، واژه‌گزینی و واژه‌سازی پارسی‎.
ما واژه ی برافروختگی را بایست برای عصبانیت بکار ببریم و خشم را برای غضب.
عصبانیت دارای نشانه های بیرونی مانند برآشفتگی و/یا بانگ زدن و/یا درشت گویی و اینهاست.=rage/fury(E)-≈Wut(G)
خشم ولی میتواند درونی و خاموش باشد و دیرتر برای کسی که خشمیده ) مغضوب) است٬ پیامدهای ناخوشایند را از سوی خشمنده ببار آورد= wrath/anger(E)-Zorn(G)

~Mazdak
1.0
Forugerâyestan -> forugerây k. فروگرایستن: to subside nachlassen - Dehxodâ   1.0
Xwârbârforuš n. خواربارفروش: بقال; سوپرمارکتی grocer Lebensmittelhändler épicier Dehxodâ   0.0
Xwârbârforuši n. خواربارفروشی: بقالی; سوپرمارکت grocery shop; supermarket Lebensmittelgeschäft; Supermarkt épicerie; supermarché Dehxodâ   0.0
Agostardan -> agostar k. اگستردن: منقبض شدن; درهم فرورفتن to contract - contracter Mehrbod i Vâraste   1.0
Ubâštan -> ubâr k. اوباشتن: بلع کردن; بلعیدن; فروبردن to ingurgitate; to to swallow; to to devour ingurgitate; schlucken; verschlingen engloutir; avaler; dévorer Ϣiki-En Ϣiki-En MacKenzie _Dehxodâ   1.0
Soflegi n. سفلگی: دنائت; پادواژه‌یِ رادی; فرومایگی ignobility; villainy Niedrigkeit; Gemeinheit ignobilité; infamie _Dehxodâ Ϣiki-En ϢDict-Pâ   1.0
Šâqul n. شاقول: چوبی که کشاورزان برای سنجش استواری زمین فرومیکنند plummet Senkblei - Ϣiki-De Ϣiki-Pâ _Dehxodâ Ϣiki-En ϢDict-Pâ   1.0
Darunkâftan -> darunkâv k. درونکافتن: در خود فرو رفتن و اندیشیدن to introspect hineinsehen; inspizieren inspecter Mehrbod i Vâraste   1.0
Dožamestan -> dožam k. دژمستن: دُژم ساختن; افسردن; مغموم کردن; فروپژمردن to depress deprimieren - Ϣiki-En _Dehxodâ Mehrbod i Vâraste   1.0
Andišidâr n. اندیشیدار: در اندیشه فرورفته;‌ سرگرم تعمق thoughtful nachdenklich réfléchi Ϣiki-En MacKenzie   1.0
Pâyeengâri n. پایهانگاری: فرآیند انگاشتن یک آکورد بجز پایه‌ی گام در جایگاه آکورد پایه و تثبیت آن با یک فرود هارمونیک tonicization Tonikalisierung - Bamdad Khoshghadami   1.0
Šelepidan -> šelep k. شلپیدن: شلپ شلپ کردن; فروافکندن پیاپی چیزها در آب و پراکندن آب به هر سو to splash spritzen - _Dehxodâ   1.0
Sâzeškâr n. سازشکار: آدمفروش; تبانی‌گر; توطئه کننده; سازنده با دشمن; ساخت و پاخت کننده trimmer (politics); compromiser (with enemy) - - Dehxodâ   1.0
Farâtan z. n. فراتن: مغرور high-minded edelmütig de caractère noble ~MacKenzie وارونه‌یِ فروتن ~مهربد 1.0
Dirine z. دیرینه: قدیمی old alt vieux Dehxodâ گر از دیر دیرینه آیی فرود
ز نیکی دهش باد بر تو درود

~فردوسی
0.0
Gavâže n. گواژه: طعنه sarcasm Sarkasmus sarcasme Dehxodâ گواژه همی زد پس او فرود
که این نامور پهلوان را چه بود
~فردوسی
1.0
Darham z. n. دره‌م: مختلط intermingled verwirbelten entremêlés Dehxodâ مختلط را چه می‌گویید ؟ نمونه: خانه سالمندان هنوز مختلطه
~Masoumeh Hanfizadeh

واژه رایج در میان میوه فروشان «درهم» است که فکر می کنم اینچا هم می شود استفاده کرد
~Mojtaba Talaian
0.0
Nâvsâni n. ناوسانی: نوسان; تغییر تکرار شونده oscillation Schwingung oscillation Ϣiki-De Ϣiki-En میگویند خود این واژه هم از پارسی به عربی بوده و از
آنجا که "ناو"(کشتی) چنین جنبشی داده و به همراه خیزه های
اب میجنبیده، به این گونه جنبش فراز و فرود پی در پی،
جنبش "ناوسان" = به مانند ناو، گفته اند ( دهخدا) ~مزدک
1.0
Vâgostar z. n. واگستر: شایع prevalent Vorherrschend fréquent Mazdak i Bâmdâd واگیر برای سرایت خوبه.
مرض مسری= بیماری واگیردار
فراگرفتن هم برای مصادره است.
فروگرفتن= اشغال
واگستر برای شایع خوبه

~مزدک
1.0
Vâgostari n. واگستری: شیوع prevalence Häufigkeit prévalence Mazdak i Bâmdâd واگیر برای سرایت خوبه.
مرض مسری= بیماری واگیردار
فراگرفتن هم برای مصادره است.
فروگرفتن= اشغال
واگستر برای شایع خوبه

~مزدک
1.0
Vižesâr n. ویژه‌سار: انحصار exclusiveness Ausschließlichkeit exclusivité Nader Tabasian سار= جای چیزی
سار= زار، پسوند کثرت و فراوانی
سار= زار، زار. (پسوند) بمعنی مکان روئیدن باشد. (برهان قاطع).
سار= زار، بمعنی انبوهی و بسیاری هم آمده است . (برهان قاطع).
زار و سار جای انبوه بودن چیزی است .
سار = صفت، دیوسار؛ دیوصفت

ویژه‌سار برای انحصار شایسته است چون یک گستره‌ (محدوده) است که در آن ویژگی یک چیز برای یک چیز دیگر چشمگیر و مهند است.

انحصار. ...[اِ ح ِ ] (ع مص ) در اصطلاح مالیه محدود کردن ساخت یا توزیع یا فروش چیزی بدولت یا مؤسسه و یا شرکتی : انحصار دخانیات . || (اِمص ) محدودیت . (فرهنگ فارسی معین ). محصور شدگی . محبوس شدگی . تنگ کردگی . || بازداشتگی . || گنجیدگی در چیزی . || احاطه و محاصره . || ممانعت و منع. || تحدید. (ناظم الاطباء).

~نادر طبسیان
1.0
Gavâžidan -> gavâž k. گواژیدن: طعنه زدن; سرزنش کردن to be sarcastic; to mock; to taunt sarkastische bemerken; spotten - Dehxodâ گواژه همی زد پس او فرود
که این نامور پهلوان را چه بود
~فردوسی
1.0
Pulkardan -> pulkon k. پولکردن: نقد کردن to liquidate liquidieren liquider Mazdak i Bâmdâd پولکرد
روانکرد
برای پیشگیری از ورشکستگی او ناچار از روانکرد زمینهای خود گردید.
من برای فروش و پولکرد داراییهای زمیوند ( زمین + بند = غیر منقول) خود نیاز به زمان دارم

~Mازداک
1.0
Farâxâstan -> farâxiz k. فراخاستن: طلوع کردن to rise steigen - سیروس حامی ما برخاستن از خواب و فرورفتن به خواب را هم داریم (پیشنهاد یکی از یاران) که نه تنها برای خورشید و ماه، بساکه برای هر چیز زیوند دیگر و هتّا امپراتوری ها و سازمان ها و ملت ها و ... هم میتواند بکار رود. بردمیدن، همچنان که گفتیم و در دهخدا هم نوشته، دارای چم نخستینی روییدن گیاهیک است.
Link
خورشید فراخیزان و ماه فروخوابان
فراخاست شهرمندی چین

~مزدک
1.0