Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Zamân n. زمان: وقت time Zeit temps   واژه‌ی زمان برگرفته از زوروان میباشد که یکی از استوره‌های زرتشتیگری و واژه‌ای سراسر پارسی باشد ~مهربد 1.0
Zamâne n. زمانه: دوران era; times - - Ϣiki-Pâ Ϣiki-En Ϣiki-En   1.0
Bazmân n. بزمان: میل; خواهش desire Begierde - Ϣiki-De Ϣiki-Pâ Ϣiki-En _Dehxodâ ϢDict-Pâ   1.0
Zamânik z. زمانیک: زمانی; وابسته به زمان temporal temporal; zeitlich - Ϣiki-De Ϣiki-En   1.0
Zamânbar z. n. زمانبر: وقتگیر time-consuming Zeitaufwendig long     0.3
Zamânzad n. زمانزد: ضرب الاجل deadline Einsendeschluss date limite Bahman i Heydari   1.0
Barzamân   برزمان: وقتشناس punctual; on time pünktlich ponctuel Mazdak i Bâmdâd   1.0
Farzamân z. فرزمان: زمان واقعی real-time echtzeit temps réél Mehrbod i Vâraste فرزمان [farzamân]= زمان فربودین

~مزدک
1.0
Yekzamân b. یکزمان: در یک زمان synchronous synchron synchrone _Dehxodâ Ϣiki-De Ϣiki-En   1.0
Gâhšomâr n. گاهشمار: زمانسنج

گاهشمار: تقویم
clock

calender
-

Kalander
-

calandre
Ϣiki-Pâ Ϣiki-En

  1.0
Zamânbân n. زمانبان: ولی عصر - - -     1.0
Zamânike   زمانیکه: وقتیکه when wann quand     0.0
Zamânsanj n. زمانسنج: تایمر chronometer; timer Zeitschaltuhr - Ϣiki-En _Dehxodâ Ϣiki-En Ϣiki-Pâ Ϣiki-De   1.0
Hamzamâne n. همزمانه: معاصر contemporary Zeitgenosse contemporain Ϣiki-En Ϣiki-De   1.0
Kažzamâni n. کژزمانی: آناکرونیسم anachronism Anachronismus anachronisme Mazdak i Bâmdâd   1.0
Dirzamân   دیرزمان: طولانی‌ مدت long-term langfristig à long terme     1.0
Zamânesâz   زمانه‌ساز: ابن الوقت; کسیکه با زمانه و روزگار میسازد و شکایت نمیکند timeserver - - Dehxodâ   1.0
Varzmânidan -> varzmân k. ورزمانیدن: دادن ماساژ to massage Massage massage Ϣiki-En   1.0
Espâšzamân n. اسپاشزمان: spacetime Raumzeit spacetime Ϣiki-En   1.0
Boland-Zamân   بلند-زمان: مدت طولانی long-term - -     1.0
Kutâh-Zamân   کوتاه-زمان: مدت کوتاه short-term - - Ϣiki-En   1.0
Farâkažzamâni n. فراکژزمانی: متاکرونیسم metachronism Metachronismus métachronisme Mazdak i Bâmdâd   1.0
Pasâkažzamâni n. پساکژزمانی: پاراکرونیسم parachronism Parachronismus parachronisme Mazdak i Bâmdâd   1.0
Pišâkažzamâni n. پیشاکژزمانی: پروکرونیسم prochronism Prochronismus le synchronisme Mazdak i Bâmdâd   1.0
Sâzmânyâfte z. سازمانیافته: متشکل organized organisiert organisé     1.0
Sâzvârein z. سازواره‌ین: سازمانی; اورگانیک organic organisch organique Mehrbod i Vâraste   1.0
Âzgâr n. آزگار: کشیده (بی درنگ) در بردار زمان

آزگار: تمام; تخت; کامل
continuous-time

entire; complete;
-

-
-

-
Ϣiki-En _Dehxodâ

_Dehxodâ
  1.0
Âzegâr z. آزگار: تمام; تخت; کامل

آزگار: کشیده (بی درنگ) در بردار زمان
entire; complete;

continuous-time
-

-
-

-
_Dehxodâ

Ϣiki-En _Dehxodâ
  1.0
Pangân z. پنگان: ساعت; زمانسنج; ساعت آبی [water] clock - - Ϣiki-Pâ _Dehxodâ ϢDict-Pâ   1.0
Kâtuziyân z. کاتوزیان: روحانیان (زمانه‌یِ ساسانیان) - - - Bahman i Heydari   1.0
  کا: کِی; زمانیکه: کا به خانه آمدم، نبودی when wenn - ~MacKenzie   1.0
Âyamsâyam b. آیم سایم: گاه گاه, با بازه‌های زمانی دور; ندرتا rarely; seldom - - Ϣiki-En Dehxodâ   1.0
Sapuxtan -> sapuz k. سپوختن: رد کردن

سپوختن: تخطی کردن

سپوختن: چیزی رابجایی خلانیدن

سپوختن: به تعویق انداختن; نه مرگ از تن خویش بتوان سپوخت - نه چشم زمان کس بسوزن بدوخت ~فردوسی
to reject

to disobey

to penetrate

to delay
abweisen

übertreten

durchdringen

-
-

-

pénétrer

-
Ϣiki-Pâ Ϣiki-En _Dehxodâ ϢDict-Pâ MacKenzie

ϢDict-Pâ _Dehxodâ MacKenzie Ϣiki-Pâ

Ϣiki-Pâ Ϣiki-En loghatnameh.com

Ϣiki-En Ϣiki-Pâ MacKenzie ϢDict-Pâ _Dehxodâ
  1.0
Apizâyeš n. اپیزایش: اپیژنز: تئوری که در آن تکامل از یک یاخته بدون ساختمان شروع می‌شود و یا رشد تقسیم سلولی از قسمت‌های جدید به‌وجود می‌آید که قبلاً در سازمان سلولی تخم منشاء پیش‌بینی شده نداشته است. epigenesis - - Ϣiki-En   1.0
Câštgah n. چاشتگه: وعده; زمان خوراک; ناشتا و ناهار و شام، سه چاشتگاه روزانه ی آدمیان میباشند. meal (time) Mahlzeit - ~MacKenzie Dehxodâ   1.0
Hamišegi n. همیشگی: یوند تنگاتنگی با پنداره‌یِ زمان دارد, آنچه در همه‌یِ زمان‌ها باشد; میتواند «هستنده» باشد و بباید «باشنده» نیست. eternal - - Ϣiki-Pâ Ϣiki-En   1.0
Jâygah   ن: مکان زمانی

ن: =ت
temporal place

-
zeitlicher Ort

-
endroit temporel

-
Dehxodâ

جایگاه (فیزیکی) و جایگه (زمانی) ~مهربد 0.0
Jâygâh n. جایگاه: مکان place Ort endroit Dehxodâ جایگاه (فیزیکی) و جایگه (زمانی) ~مهربد 0.0
Andargir z. اندرگیر: دیالکتیک dialectical dialektisch dialectique Ϣiki-En Ϣiki-De از آنجا که این واژه چه در گفتگو و چه در پیوند یک جور تاثیر متقابل چرخه ای و نهادینِ پیوسته را نشان میدهند ، میتوان بجای آن (زاب) گفت همدرگیر
(همدر همان اندر با ورتش نوین است)
بخش درگیر ، همان تاثیر متقابل را نشان میدهد
"هم" ، نشانه ی هنباز بودن چند سو در این فرایافت است
که بروی هم نشان میدهد که چیزی یا چیز هایی با هم در گیر و دار هستند، نون، چه یک گفت وستیز باشد و چه یک پیوند سازمانی ~مزدک
1.0
Pulkardan -> pulkon k. پولکردن: نقد کردن to liquidate liquidieren liquider Mazdak i Bâmdâd پولکرد
روانکرد
برای پیشگیری از ورشکستگی او ناچار از روانکرد زمینهای خود گردید.
من برای فروش و پولکرد داراییهای زمیوند ( زمین + بند = غیر منقول) خود نیاز به زمان دارم

~Mازداک
1.0
Fraškard n. فرشکرد: آخر الزمان apocalypse Apokalypse apocalypse Dehxodâ در دین بهی ( نام مهادین دین زرتشتی) به آخرالزمان ویژه ای بنام «فرشکرد» باورمندند.

~Mazdak
1.0
Agozirâ n. اگزیرا: غیر قاطع; بی تصمیم nondecisive nicht entscheidend non décisif Mehrbod i Vâraste گزیرا از گـُزیرْدن (تصمیم گرفتن), همچون فریبا از فریفتن.

دگرسانی باریکی میان ناگزیرایی (indecisiveness) و اگزیرایی (nondecisiveness) انگاشته شده است. ناگزیرایی‌ زمانی‌ست که کس میان دو یا چند گزینه سرگرم گزیرش و گزینش باشد, هنگامیکه اگزیرایی بازه‌ای‌ست که فرایند گُزیرش به کنار گذاشته شده است.

~مهربد
1.0
Hâmgoriz n. هامگریز: غیر عادی; آدم غریب eccentric Exzenter; Exzentriker - Mazdak i Bâmdâd واژه ی هام با مردم دگرسان است و عوام را بیشتر میرساند و چیزی که جدا از پسند هامیانه باشد را شاید بتوان با هامگریز بهتر واوشت ( Vâveštan = توصیف نمودن) .
+
برای نمونه در زمان ساسانیان ، چند دبیره ی پهلوی بود که نام یکی «هام‌دبیره» بود و آُن، الفبایی بود که مردم هامی بدان مینوشتند

~مزدک
1.0
Ruzgożâr z. روزگذار: کفاف روزانه; بقدر احتیاج روز per-diem; daily; dailiness - -   بهره ٔ تو زین زمانه روزگذاری است
بس کن از او اینقدر که با تو شماراست
ناصرخسرو
1.0
Nâgozirâ n. ناگزیرا: ناقاطع; بی تصمیم indecisive unentschieden; unentschlossen indécis   زیرا از گـُزیرْدن (تصمیم گرفتن), همچون فریبا از فریفتن.

دگرسانی باریکی میان ناگزیرایی (indecisiveness) و اگزیرایی (nondecisiveness) انگاشته شده است. ناگزیرایی‌ زمانی‌ست که کس میان دو یا چند گزینه سرگرم گزیرش و گزینش باشد, هنگامیکه اگزیرایی بازه‌ای‌ست که فرایند گُزیرش به کنار گذاشته شده است.
~مهربد
1.0
Budobâš n. بودباش: اقامت stay Aufenthalt séjour   "بودوباش"
در گویش افغانستانی و تاجیکستانی بجای واژه تازی "اقامت"، واژه زیبا و پارسی "بودوباش" بکار برده می‌شود. بودوباش، ترکیب بن گذشته و بن اکنون کارواژه "بودن" است.
بود + و + باش
این واژه به گوش ما ایرانیان نا آشناست و زمان میبرد تا به آن خو گرفت.
گفتنی است که ترکیب بن گذشته + بن اکنون، در زبان پارسی کاربرد گسترده ای دارد. من برایتان چندین نمونه در زیر می‌آورم:
گفت و گو (گفتگو)
جست و جو (جستجو)
شست و شو (شستشو)
تاخت و تاز
ساخت و ساز
سوخت و سوز
دوخت و دوز
پخت و پز
رُفت و روب

~Amir Ghorban Zadeh
1.0
Kuyestân n. کویستان: ناحیه area Bereich région Bahman i Heydari کُوی/ پسوند جای هم است. هم چنین شهری در سی کیلومتری گرگان به نام کردکوی که در زمان نادرشاه کردها را به این کوی(منطقه) کوچانده است./ می توانیم کوی را کویستان بنامیم که با کوی به چم برزن(محله)یکی گرفته نشود.

~بهمن حیدری
1.0
Foruxoftan -> foruxwâb k. فروخفتن: غروب کردن to set; to go down - - سیروس حامی ما برخاستن از خواب و فرورفتن به خواب را هم داریم (پیشنهاد یکی از یاران) که نه تنها برای خورشید و ماه، بساکه برای هر چیز زیوند دیگر و هتّا امپراتوری ها و سازمان ها و ملت ها و ... هم میتواند بکار رود. بردمیدن، همچنان که گفتیم و در دهخدا هم نوشته، دارای چم نخستینی روییدن گیاهیک است.

خورشید فراخیزان و ماه فروخوابان
فراخاست شهرمندی چین

~مزدک
1.0
Besâmân z. b. n. بسامان: منظم organized; ordered geordnet - Dehxodâ ما منظم را در پارسی به دو چم بکار میبریم که در آلمانی برایش دو واژه جدا دارند.
زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیزهایی بکار میبریم که خود سازنده ی ساختاری منظم هستند. بسامان =geordnet
زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیز یا کسی بکار میبریم که نه خودش بلکه اجزای زیرین اش و یا دستآورد کردارش ساختاری منظم پدید می‌آورند. سامانمند =ordentlich
~بامداد خوشقدمی
1.0
Farâxâstan -> farâxiz k. فراخاستن: طلوع کردن to rise steigen - سیروس حامی ما برخاستن از خواب و فرورفتن به خواب را هم داریم (پیشنهاد یکی از یاران) که نه تنها برای خورشید و ماه، بساکه برای هر چیز زیوند دیگر و هتّا امپراتوری ها و سازمان ها و ملت ها و ... هم میتواند بکار رود. بردمیدن، همچنان که گفتیم و در دهخدا هم نوشته، دارای چم نخستینی روییدن گیاهیک است.
Link
خورشید فراخیزان و ماه فروخوابان
فراخاست شهرمندی چین

~مزدک
1.0
Nâmbahâ n. نامبها: شهریه tuiton Tuiton tuiton Mazdak i Bâmdâd شهر(عربی) = ماه ( زمان)
در بیخ شهریه همان ماهانه میچمد ولی امروزه برای نمونه میگویند: شهریه سالانه! یا شهریه یک ترم دانشگاه و ...
پس باید واژه ای هامگیر می یافتم و نام‌بها پولی است برای نام‌نویسی ٬چه کنون برای دبستان یا دانشگاه یا هر نهاد دیگر .

~مزدک
1.0
Sâmânmand z. n. سامانمند: منظم; دارای ساختار بسامان orderly ordentlich - Ϣiki-En ما منظم را در پارسی به دو چم بکار میبریم که در آلمانی برایش دو واژه جدا دارند.
زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیزهایی بکار میبریم که خود سازنده ی ساختاری منظم هستند. بسامان =geordnet
زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیز یا کسی بکار میبریم که نه خودش بلکه اجزای زیرین اش و یا دستآورد کردارش ساختاری منظم پدید می‌آورند. سامانمند =ordentlich

~بامداد خوشقدمی
1.0
Sâmânmandi n. سامانمندی: نظم order - - Ϣiki-En ما منظم را در پارسی به دو چم بکار میبریم که در آلمانی برایش دو واژه جدا دارند.
زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیزهایی بکار میبریم که خود سازنده ی ساختاری منظم هستند. بسامان =geordnet
زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیز یا کسی بکار میبریم که نه خودش بلکه اجزای زیرین اش و یا دستآورد کردارش ساختاری منظم پدید می‌آورند. سامانمند =ordentlich

~بامداد خوشقدمی
1.0