| Pârsig | B. | Negizeš | English | Deutsch | French | P. | Rišešenâsih | Prevalence |
|---|---|---|---|---|---|---|---|---|
| •Zabânzad | زبانزد: ضرب المثل | proverb | Sprichwort | proverbe | Ϣiki-Pâ Ϣiki-En _Dehxodâ | 1.0 | ||
| •Tarzabân | n. | ترزبان: مترجم | translator | Übersetzer | traducteur | Ϣiki-De ϢDict-Pâ Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Yekzabân | z. n. | یکزبان: متحد القول | unanimous | - | - | Ϣiki-En _Dehxodâ | 1.0 | |
| •Zabânravâ | z. | زبانروا: مصطلح | idiomatic; colloquial | idiomatisch; umgangssprachlich | idiomatique; familier | Mazdak i Bâmdâd | مصطلح = رایج در زبان٬ (کاری با فرایافت اصطلاح ندارد) = زبانروا ~Mazdak | 1.0 |
| •Tarzabâneš | n. | ترزبانش: ترجمه | translation | Übersetzung | traduction | Mehrbod i Vâraste | 1.0 | |
| •Tarzabângar | n. | ترزبانگر: مترجم | translator | Übersetzer | traducteur | 1.0 | ||
| •Jargezabân | n. | جرگهزبان: زبان ویژهیِ یک گروه و جرگه | jargon | Jargon | - | Sony Hamedanchi Dehxodâ | جرگه = جمعی از مردم؛ پس شاید جرگه سار یا جرگه زبان شاید برای جارگن خورند باشد. ~sony |
1.0 |
| •Tarzabânande | z. n. | ترزباننده: مترجم | translator | Übersetzer | traducteur | Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Tarzabânidan -> tarzabân | k. | ترزبانیدن: ترجمه کردن | to translate | übersetzen | traduire | _Dehxodâ | 1.0 | |
| •Dasturzabân | n. | دستورزبان: گرامر | grammar | Grammatik | grammaire | 0.0 | ||
| •Gonglâji | n. | گنگلاجی: لُکنت زبان | stutter | - | - | _Dehxodâ Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Zabânšenâsik | z. | زبانشناسیک: | lingustic | linguistisch | lingustic | 1.0 | ||
| •Zâbvâže | n. | زابواژه: صفت (دستور زبان) | adjective | Eigenschaftswort | adjectif | Ϣiki-En Ϣiki-De | 1.0 | |
| •Tangoftâr | n. | تنگفتار: زبان تن و اندام | body language | Körpersprache | - | Ϣiki-En Mehrbod i Vâraste Ϣiki-De | 1.0 | |
| •Gonglâj | z. | گنگلاج: کسیکه لُکنت زبان دارد | stutterer | - | - | _Dehxodâ ϢDict-Pâ Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Pârsikidan -> pârsik | k. | پارسیکیدن: پارسیک کردن; ترزبان به پارسیک | to persianize | - | - | Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Tanxwânidan -> tanxwân | k. | تنخوانیدن: تنخواندن: خواندن زبان تن و اندام | to cold read | - | - | 1.0 | ||
| •Vardânidan -> vardân | k. | ورداندن: صرف کردن [دستور زبان]; گرداندن فعل | to conjugate [grammar] | konjugieren [Grammar] | - | Ϣiki-En ~MacKenzie Ϣiki-De | 1.0 | |
| •Vâžegardânidan -> vâžegardân | k. | واژهگردانیدن: صرف کردن [دستور زبان]; گرداندن فعل | to conjugate [grammar] | konjugieren [Grammar] | - | Ϣiki-De Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Pârsig | z. | پارسیگ: زبان پارسیِ نزدیکتر به پهلویک | persian | persisch | - | Daftarche.com | 1.0 | |
| •Pârsik | z. | پارسیک: زبان پارسیِ نزدیکتر به پهلویک | persian | persisch | - | Daftarche.com | 1.0 | |
| •Vandâvand | z. b. n. | ونداوند: ویژگیای که به چسبندگیِ بسیار بالای وندها (پیشوند, میانوند, ..) در زبان اشاره میکند. | agglutinative | agglutinierend | agglutinant | Ϣiki-De Ϣiki-En Mehrbod i Vâraste | 1.0 | |
| •Lutarâ | n. | لوترا: زبان قراردادی; زبان رازناک و ویژه; زبان زرگری | cryptic language | - | - | Ϣiki-Pâ ϢDict-Pâ | 1.0 | |
| •Takvâžšenâsi | n. | تکواژشناسی: بخشی از دستور زبان که به ساخت و ساختار واژگان میپردازد | morphology | Morphologie | - | _Dehxodâ Ϣiki-De Ϣiki-Pâ Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Fâmtan | n. | فامتن: (زیستشناسی) ساختاری رشتهای (یا ریسمان مانند) که درهستهیِ یاختهٌ سرگرم بخشش دیده میشود و ترابرِ دادههای ژنتیکی است. برابر این واژه در زبان انگلیسی Chromosome می باشد که خود از زبان آلمانی آمده و به چهرهیِ Chromosom نوشته می شود, که آن نیز خود از دو واژهیِ Chromo و some برساخته شده است: پیشوند Chromo از واژهیِ یونانی Khroma، به چم رنگ (همتراز فام)، و پسوند some از واژهیِ یونانی Soma، به معنی تن. | chromosome | Chromosom | chromosome | Ϣiki-En Ϣiki-Pâ | 1.0 | |
| •Tât | v. pav. | تات: یا امروزینتر, داد | ity | - | - | Bartholomae Ϣiki-Pâ | پسوند dâd/tât در پارسی باستان همان است که اکنون در اسپانیایی یا فرانسه و انگلیسی شده : -te, -ty برای نمونه واژهی اوستایی drava = سالم میباشد، و dravatât = سلامتی است که امروزه شده «درود». (واژهنامهیِ زبان کهنِ ایرانی از بارتولومی). این پسوند نامساز بوده و نامهایِ مادینه میساخته است. ~مزدک |
0.0 |
| •Batar | n. | بتر: شر | evil | - | - | MacKenzie Marzbânnâme | بدتر -> بتر. چون بدی پیش آید از بتر بترس. ~مرزباننامه |
1.0 |
| •Penâq | n. | پناغ: منشی; دبیر | secretary | Sekretär[in] | - | Ϣiki-En Ϣiki-De _Dehxodâ ϢDict-Pâ | ضمیر من بود آن بلبلی که گاه بیان - به پیش او بود ابکم زبان تیز پناغ. منصور شیرازی | 1.0 |
| •Moxt | n. | مخت: عهده
مخت: رجاء |
responsibility
faith; hope |
-
Glauben; Hoffnung |
-
foi; espoir |
Dehxodâ |
واژه مُخْتْ که در خراسان و در زبان دری جایگزین «عهده» می باشد ور مخت : بر عهده ~Sheyda Sadeghi |
1.0 |
| •Budan -> bâš | k. | بودن: - | to be | sein | être | Nyberg Dehxodâ MacKenzie Dehxodâ | بن کنون کارواژهیِ بودن باش میباشد. چند نمونه از کاربردهایِ باش در ادبسار: سعدی: هزارم درد میباشد که میگویم نهان دارم لبم با هم نمیآید چو غنچه روز بشکفتن ++ هر کو به همه عمرش سودای گلی بودست داند که چرا بلبل دیوانه همیباشد --------------------------- وحشی: به این افسانه گفتن عاقبت افسانه خواهم شد مگو وحشی کجا میباشد و منزل کجا دارد -------------------------- خواجوی کرمانی … چه نغمه ست کزین پردهسرا میآید تاب آن سنبل پـُرتاب کرا میباشد -------------------------- اوحدی: سرم سودای او دارد، زهی سودا که من دارم! از آن سر گشته میباشم که این سوداست در بارم ------------------------- صائب تبریزی: به زیر چرخ دل شادمان نمیباشد گل شکفته درین بوستان نمیباشد خروش سیل حوادث بلند میگوید که خواب امن درین خاکدان نمیباشد به هر که مینگرم همچو غنچه دلتنگ است مگر نسیم درین گلستان نمیباشد؟ به طاقت دل آزرده اعتماد مکن که تیر آه به حکم کمان نمیباشد به یک قرار بود آب، چون گهر گردد بهار زندهدلان را خزان نمیباشد کناره کردن از افتادگان مروت نیست کسی به سایهٔ خود سرگران نمیباشد مکن کناره ز عاشق، که زود چیده شود گلی که در نظر باغبان نمیباشد هزار بلبل اگر در چمن شود پیدا یکی چو صائب آتشزبان نمیباشد ————————— باش ≠ باد bâš ≠ bâwd باد همان چهرهیِ آرزوئین بودن است, چنانکه میگویند: ایدون باد (= باشد که اینجور شود) ~مهربد |
0.0 |
| •Sefr | n. | صفر: | zero | Null | zéro | ریشه واژه صفر چیست؟ عربیست؟ پارسیست؟ یا از زبان دیگری وارد عربی شده و سپس به پارسی آمده؟؟ ~Masoud Vosoughfar فرایافتی از زبان سانسکریت ( سونیا = تهی) از راه دریانوردان به عرب رفته و از عرب به فرنگ، مانند Ziffer/Chiffre/Zero/cipher.. ~مزدک |
0.0 | |
| •Vazir | وزیر: - | vizier; minister | - | - | Ϣiki-En Ϣiki-Pâ Ϣiki-En | وزیر در مهاد یک واژه پارسیک است که از وئسئر در زبان پهلوی و پارسی میانه گرفته شده که آنهم از واژه وئچئرا در پارسی باستان که چمِ داور و میانجی میداده گرفته شده است ~مزدک | 0.0 | |
| •Dirâyin | n. | دیرآیین: رسم و سنت | tradition | Tradition | tradition | Faramarz Bigdelou | به گمانم تراداد برابر شایستهای نیست. بن داد در فرایافتهای گوناگون و کمابیش بیپیوند بهم، کاربرد دارد، دلالت آن به یک فرایافت دیگر، زبان را ناتوانتر میسازد. شاید واژهای آشنا مانند دیرآیینی بیشتر بخت پذیرفته شدن داشته باشد. |
1.0 |
| •Serât | سرات: مسیر; جاده | road | Straße | route | Ϣiki-En | واژه ی صراط عربی نیست و از زبان پهلوی سرات به عربی رفته است و این واژه با واژه های لاتین strata و واژه ای انگلیسی و آلمانی street و strasse هم ریشه میباشد. ≈road ~مزدک |
1.0 | |
| •Raxšânidan -> raxšân | k. | رخشانیدن: برق انداختن | to polish; to simonize | polieren | polir | Dehxodâ | (رخش= برق= Blitz=lightning) برق دیرتر در زبان پارسی بجای الکتریسیته بکار رفته. ~مزدک |
1.0 |
| •Budobâš | n. | بودباش: اقامت | stay | Aufenthalt | séjour | "بودوباش" در گویش افغانستانی و تاجیکستانی بجای واژه تازی "اقامت"، واژه زیبا و پارسی "بودوباش" بکار برده میشود. بودوباش، ترکیب بن گذشته و بن اکنون کارواژه "بودن" است. بود + و + باش این واژه به گوش ما ایرانیان نا آشناست و زمان میبرد تا به آن خو گرفت. گفتنی است که ترکیب بن گذشته + بن اکنون، در زبان پارسی کاربرد گسترده ای دارد. من برایتان چندین نمونه در زیر میآورم: گفت و گو (گفتگو) جست و جو (جستجو) شست و شو (شستشو) تاخت و تاز ساخت و ساز سوخت و سوز دوخت و دوز پخت و پز رُفت و روب ~Amir Ghorban Zadeh |
1.0 | |
| •Gozârand | n. | گزارند: | predicate | Prädikat | prédicat | Mazdak i Bâmdâd | گزارند: کمی مانند تصمیم گیرنده و کمی همانند گزاره (که یا درست است یا نادرست) ~مزدک اگر به چمهای گوناگون Prädikat، چه در ارزشگزاری باده، چه گزارش در باره نهاد گزاره (در دستور زبان) هم بنگریم، گزارند همتای درخوری به نگر میرسد. http://www.duden.de/rechtschreibung/Praedikat#Bedeutung4 ~mm |
1.0 |
| •Nurandidan -> nurand | k. | نورندیدن: ارائه دادن; درآوردن | to render | - | rendre | Dehxodâ ~Dasâtir | واژهی دساتیری نورند شاید با render همشیرازه باشد. اگر اینگونه باشد نورندن را میتوانیم برای to render بکار ببریم. ~Sony Hamedanchi نورند را دهخدا برای «ترجمه / تفسیر»آورده, ولی برای ایندو «ترزبان» و «سفرنگ» و «زندیدن» را داریم, نورند برای render گیرا میشود. ~Mehrbod |
1.0 |
| •Ârâymân | n. | آرایمان: تنظیم (موسیقی) | arrangement | Arrangement | - | Bamdad Khoshghadami | در واژه «آرانژمان» که در فارسی نیز گاه بکار میرود با یک پیشوند «آ» و همچنین یک پسوند «مِنت» روبرو هستیم که به ترتیب در زبان فارسی برابر پیشوند «آ» و پسوند «مان» هستند. به زبان دیگر با افزودن پسوند «مان» به بن کنون کارواواژه «آراستن» به نامواژه رسیدهایم. ~بامداد خوشقدمی | 1.0 |
| •Tanfâm | n. | تنفام: کروموزم | chromosome | Chromosom | chromosome | Ϣiki-En | (زیستشناسی) ساختاری رشتهای (یا ریسمان مانند) که درهستهیِ یاختهٌ سرگرم بخشش دیده میشود و ترابرِ دادههای ژنتیکی است. برابر این واژه در زبان انگلیسی Chromosome می باشد که خود از زبان آلمانی آمده و به چهرهیِ Chromosom نوشته می شود, که آن نیز خود از دو واژهیِ Chromo و some برساخته شده است: پیشوند Chromo از واژهیِ یونانی Khroma، به چم رنگ (همتراز فام)، و پسوند some از واژهیِ یونانی Soma، به معنی تن. | 1.0 |
| •Sâzmâye | n. | سازمایه: عنصر | element | Element | - | Dâryuš i šurih ϢDict-Pâ | داریوش آشوری در کتاب زبان باز برابر سازمایه را برای عنصر و Element بکار برده است. داریوش آشوری، زبان باز چاپ دوم، 1387، رویه 81 |
1.0 |
| •Halapand | n. | هلپند: لُمپن; لمپن | lumpen | - | - | Dehxodâ | چو او ماه شکافید، شما ابر چرایید؟ 9 چو او چُست و ظریف است، شما چون هلپندید؟ (مولوی۲: ۳۶۷). -- من به گمانم منبل بر وزن تنبل را مولانا بکار برده بدک نیست ولی هلپند را هم مولانا دارد برای بیکاره و معنای نزدیکی دارد. ~Amin Keykha لومـپِــن در واژه به چم یک تکه پارچه کهنه و کثیف و ژنده است، به قاب دستمال هم گفته میشود. مارکس با آوردن این واژه در کنار پرولتاریا بر آن بار ویژه ای نهاده که ویکیپدیا به گستردگی در باره آن نوشته. ~MM ومپِنپرولتاریا, زبانزد مارکس و انگلس برای طبقه ای از همبود است (پرولتاریای ژنده) که برخلاف بورژوازی و پرولتاریا در تولید نقشی ندارد و در حاشیه اجتماع از راههای مشکوک مانند گدایی و واسطهگری و کلاهبرداری امرار معاش میکند. ولی در نگاهی دیگر طبقه ای از همبود که با پیشرفت و دگرگونی های بنیادین همبودین علاقه ای ندارد وبیشتر با هم سفرگی و وابستگی به طبقه های تولیدگر، شاغل و کارگر و پولدار می زید. ~Sony Hamedanchi |
1.0 |
| •Šenâftan -> šenâb | k. | شنافتن: درک کردن | to comprehend | begreifen | comprendre | اشنفتن در لری بجای شنیدن بكار میرود ~Amin Keykha (Y) برای درک کردن خوبه برای فهمیدن ٬ دریافتن را داریم و اینگونه زبان ما پرمایه تر میشود اگر برای درک ٬ اشنافت را بتوان گرفت. ساده تر میشود گفت شِنافتن ٬ با بن کنون شناب شنافتم= درک کردم می شنابم چه میخواهید = درک میکنم چه میخواهید ~Mazdak |
1.0 | |
| •Rusestân | n. | روسستان: روسیه | russia | Russland | russie | برخی از خود نامهای این کشورها هم نادرست اند. برای نمونه آلمان یا سوئد نامهایی اند که فرانسه ها به این کشور داده اند . اگر بخواهیم درست کار کنیم باید نام آنها را از زبان خودمان درست کنیم. مانند هندوستان٬ لهستان ( سرزمین لخ ها) برای روسیه که بروش تازی ساخته شده باید گفت روسستان . به ترکیه باید گفت تورکستان نو. به آلمان باید گفت دوچستان. تنها نامهای کهن مانند چین و مصر و .. نباید دگرگون شوند. ~Mazdak |
1.0 | |
| •Doycestân | n. | دویچستان: آلمان | russia | Russland | russie | برخی از خود نامهای این کشورها هم نادرست اند. برای نمونه آلمان یا سوئد نامهایی اند که فرانسه ها به این کشور داده اند . اگر بخواهیم درست کار کنیم باید نام آنها را از زبان خودمان درست کنیم. مانند هندوستان٬ لهستان ( سرزمین لخ ها) برای روسیه که بروش تازی ساخته شده باید گفت روسستان . به ترکیه باید گفت تورکستان نو. به آلمان باید گفت دوچستان. تنها نامهای کهن مانند چین و مصر و .. نباید دگرگون شوند. ~Mazdak |
1.0 | |
| •Turkestân | n. | ترکستان: ترکیه | turkey | Truthahn | dinde | برخی از خود نامهای این کشورها هم نادرست اند. برای نمونه آلمان یا سوئد نامهایی اند که فرانسه ها به این کشور داده اند . اگر بخواهیم درست کار کنیم باید نام آنها را از زبان خودمان درست کنیم. مانند هندوستان٬ لهستان ( سرزمین لخ ها) برای روسیه که بروش تازی ساخته شده باید گفت روسستان . به ترکیه باید گفت تورکستان نو. به آلمان باید گفت دوچستان. تنها نامهای کهن مانند چین و مصر و .. نباید دگرگون شوند. ~Mazdak |
1.0 | |
| •Âhisusmâr | آهیسوسمار: دیناسور; دایناسور | dinosaur | - | - | Mehrbod i Vâraste | با الگوبرداری از سرکار Bahman Farahbakhsh آهیسوسمار را من پیش مینهم. آهی- پیشوند مُردهای است که در زبان پهلویک همان کارکرد ur در آلمانی, یا arche در انگلیسی را دارد. برای نمونه archangel (آهیفرشته {ابرفرشته}). آهی اینجا میشود سرآغازین, پس آهیسوسمار همان دایناسورها میشوند. ~Mehrbod |
1.0 | |
| •Mehrzâd | n. | مهرزاد: شب یلدا; شب چلّه | - | - | - | Ϣiki-Pâ | یلدا (از زبان سـُریانی) = زایش، زاده شدن چرا که در آن شب خورشید ( هور) که نماد آن ایزد میثرا یا همان مهر در پارسی کنونی است، زاده میشود (= روزها درازتر میشوند). ~مزدک | 1.0 |
| •Nišequli | z. n. | نیشغولی: خرافی; وهمی; موهوم | superstitious | abergläubisch | superstitieux | Dehxodâ | مهربد جان،من تنها نگر خود را گفتم همانگونه که گفتی برخی می گویند که ناب غول بود که ناب تازی به چم چهار دندان تیز جانوران است که به پارسی نیش گفته می شود که به نیش غول دگرسان یافت. پن من هنوز پیوند دندان غول با خرافه(یاوه،افسانه و یا میتخت) در نمی یابم. زبانزدی که با واژه ی غول ساخته شده است مانند این: دندان غول را شکستن به این چم است که کار بزرگ یا شگفتی انجام دادن است که پیوند و سویش(جهتش) دریافتنی است پن آن یکی بی چمار است.در داستان اسفندیار هم مانند رستم داستان هفت خوان دارد که در خوان چهارم با زن جادوگری روبرو می شود که نام او غول است و اسفندیار او را می کشد. شاید از اینجا بتوانیم راهی به خرافه بزنیم. همانگونه که می دانیم کار جادوگر فریب دادن است و چیزهای دروغ را راست می نماید ودر گذشته جادوگران هنگام جادوگری همیشه ابزاری در دست داشتند و شاید با داشتن نیش یا ابزاری دیگر در دست هم برای ترساندن و هم برای بهتر پذیراندنِ کارشان به کار می گرفتند و از اینجا می توانیم یک راه سمبی(نقبی)به چم آن خرافه برسیم چونکه با کلک کارها را جور دیگر نشان می داد و کس خرافه اندیش هم با تهی بودن از خرد داستان را جور دیگر می بیند.با این شمارمی توان غول در واژه نیشغولی از پارسی انگاشت.هم چنین بسیار واژگان پارسی به درون زلان تازی رفته و گاهی هم دست نخورده به خود ما برگردانده شده است. هم چنین غول به مازندرانی به چم کَر و یا کسی که گوشش سنگین است در دشنام دادن به کسی برای نمونه بگویند «مرتیکه غول گوش» در اینجا به چم نادان به کار می رود و نادان کسی است که نمی تواند ارزیابی درستی از پیرامونش کند و زود دچار گمان و پندار می شود شاید با این چم راهی به دهی برد و به زبان دیگر آن را خرافه نامید.این چیزهایی بود که به اندیشه من رسیده بود. ~ بهمن حیدری |
1.0 |
| •Parânahâde | n. | پرانهاده: گونهای از خویشاوندی آکوردها بر پایهی فاصلهی سوم | parallel chord | Parallelklang | - | Bamdad Khoshghadami | پیشوند «پرا» دارای ریشه یکسان با پارا در زبانهای اروپایی است و به چم همراستا، در کنارِ ، به دور و ... است. و این همان پیشوند بکاربردهشده در واژهی پاراللِل است. آکورد پرانهاده آکوردی است که در کنار و یک سوی آکورد مهادین نهادهشدهاست (قرار دارد). ~بامداد خوشقدمی | 1.0 |
| •Minudidan -> minubin | k. | مینودیدن: مدیتاسیون کردن | to meditate | meditieren | - | Ϣiki-De Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-En | در زبان پهلوی به کسی که در خلسه میرفت و مدیتاسیون داشت میگفتند minog-win = مینوبین = having spiritual insight .(برگ ۵۵ فرهنگ فشرده ی پهلوی، از مکنزی) پس دور نیست که به مدیتاسیون بگوییم مینوبینش، مینوبینی ~Mazdak | 1.0 |