| Pârsig | B. | Negizeš | English | Deutsch | French | P. | Rišešenâsih | Prevalence |
|---|---|---|---|---|---|---|---|---|
| •Rowšan | z. | روشن: معلوم | clear | klar | clair | Dehxodâ | 0.0 | |
| •Rowšangar | z. n. | روشنگر: بیانگر | explanatory; represents | erläuternd; repräsentiert | explicatif; représente | Dehxodâ | 0.0 | |
| •Parveštan -> parvis | k. | پروشتن: دور چیزی خط کشیدن; پیرامون چیزی نوشتن | to circumscribe | - | - | Ϣiki-En ϢDict-Pâ | 1.0 | |
| •Âfruše | n. | آفروشه: حلوا | - | - | - | _Dehxodâ ϢDict-Pâ | 1.0 | |
| •Nârowšan | ناروشن: نامشخص | unclear | unklar | pas clair | 0.0 | |||
| •Âbforuš | n. | آبفروش: سقّا; سقا | water-carrier | Wasserträger | porteur d'eau | Mehrbod i Vâraste | 1.0 | |
| •Rowšanvir | n. | روشنویر: روشنفکر | intellectual | Intellektueller | - | Ϣiki-De Ϣiki-En _Dehxodâ | 1.0 | |
| •Farâforuš | n. | فرافروش: حراج | sale | Verkauf | vente | Mazdak i Bâmdâd | فرافروش میتواند هر دو فرایافت را بپوشاند ١- فروختن به فراترین بها ٢- بسیار فروختن = فروختن انبوه (ارزان) برای همین ، این را پیشنهادیم که برای حراج یک واژه باشد ~مزدک |
1.0 |
| •Rowšanviri | n. | روشنویری: روشنفکری | intellectuality | Intellektualität | - | _Dehxodâ | 1.0 | |
| •Ruzenidan -> ruzen | k. | روزنیدن: روشن کردن | to lighten | aufhellen | - | MacKenzie | 1.0 | |
| •Ravešmandâne | b. | روشمندانه: علی القاعده | typically | in der Regel | - | Mehrbod i Vâraste | این همان In der Regel آلمانی برابر typically انگلیسی است و پیوند چندانی با rule ندارد. ببشتر بچم نورمال است normalerweise و نورمال در پارسی برابر بهنجار و هنجار برابر راه و روش ( معمول و پذیرفته) است. پس میشود بجای علیالقاعده٬ روشمندانه یا روامند هم گفت ( هردو از رفتن) نمونه کاربرد: نمایندگان مردم (که علی القاعده باید نماینده مردم باشند و خواسته های آن ها را پیگیری کنند) بدنبال مسایل دیگر رفته اند. ~Mazdak |
1.0 |
| •Xwârbârforuš | n. | خواربارفروش: بقال; سوپرمارکتی | grocer | Lebensmittelhändler | épicier | Dehxodâ | 0.0 | |
| •Cângak | n. | چنگک: براکت; کروشه | [square] brackets | eckige Klammern | crochets | Farhangestân | 1.0 | |
| •Bargce | n. | برگچه: جزوه; بروشور | leaflet | Broschüre | brochure | 1.0 | ||
| •Xwârbârforuši | n. | خواربارفروشی: بقالی; سوپرمارکت | grocery shop; supermarket | Lebensmittelgeschäft; Supermarkt | épicerie; supermarché | Dehxodâ | 0.0 | |
| •Râstkiš | ارتودوکس: به روش بنیادین و کهن، مانند مارکسیسم ارتودوکس | orthodox | orthodox | - | Dâryuš i šurih | داریوش آشوری | 1.0 | |
| •Rawâlin | z. | روالین: معمولی چیزی یا روشی که همه جا رواستاز روال، از کارواژه ی رفتن | usual | gewöhnlich | - | 1.0 | ||
| •Haznudan -> haznâ | k. | هزنودن: روشی که از کنار هم چیدن دادهها به فرجام میرسند | to abduce [reasoning] | abduzieren | abduire | Ϣiki-En Mehrbod i Vâraste Ϣiki-En ~MacKenzie | 1.0 | |
| •Sâzeškâr | n. | سازشکار: آدمفروش; تبانیگر; توطئه کننده; سازنده با دشمن; ساخت و پاخت کننده | trimmer (politics); compromiser (with enemy) | - | - | Dehxodâ | 1.0 | |
| •Darunyâftan -> darunyâb | k. | درونیافتن: روشی برای یافتن دادهتیلهایِ نو از درونِ گسترهیِ یک گردآیهیِ گستته از دادهتیلهایِ شناخته شده | to interpolate | - | - | Ϣiki-Pâ Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Budan -> bâš | k. | بودن: - | to be | sein | être | Dehxodâ Dehxodâ MacKenzie Nyberg | بن کنون کارواژهیِ بودن باش میباشد. چند نمونه از کاربردهایِ باش در ادبسار: سعدی: هزارم درد میباشد که میگویم نهان دارم لبم با هم نمیآید چو غنچه روز بشکفتن ++ هر کو به همه عمرش سودای گلی بودست داند که چرا بلبل دیوانه همیباشد --------------------------- وحشی: به این افسانه گفتن عاقبت افسانه خواهم شد مگو وحشی کجا میباشد و منزل کجا دارد -------------------------- خواجوی کرمانی … چه نغمه ست کزین پردهسرا میآید تاب آن سنبل پـُرتاب کرا میباشد -------------------------- اوحدی: سرم سودای او دارد، زهی سودا که من دارم! از آن سر گشته میباشم که این سوداست در بارم ------------------------- صائب تبریزی: به زیر چرخ دل شادمان نمیباشد گل شکفته درین بوستان نمیباشد خروش سیل حوادث بلند میگوید که خواب امن درین خاکدان نمیباشد به هر که مینگرم همچو غنچه دلتنگ است مگر نسیم درین گلستان نمیباشد؟ به طاقت دل آزرده اعتماد مکن که تیر آه به حکم کمان نمیباشد به یک قرار بود آب، چون گهر گردد بهار زندهدلان را خزان نمیباشد کناره کردن از افتادگان مروت نیست کسی به سایهٔ خود سرگران نمیباشد مکن کناره ز عاشق، که زود چیده شود گلی که در نظر باغبان نمیباشد هزار بلبل اگر در چمن شود پیدا یکی چو صائب آتشزبان نمیباشد ————————— باش ≠ باد bâš ≠ bâwd باد همان چهرهیِ آرزوئین بودن است, چنانکه میگویند: ایدون باد (= باشد که اینجور شود) ~مهربد |
0.0 |
| •Jodâbandi | n. | جدابندی: تفکیک | separation | Trennung | séparation | Mazdak i Bâmdâd | تفکیک در این بافتار تنها جدا کردن نیست بساکه جدا کردن و دسته بندی آغالهاست ( sort) و برای همین « جدابندی» ( به روش رده بندی) ~مزدک |
1.0 |
| •Darham | z. n. | درهم: مختلط | intermingled | verwirbelten | entremêlés | Dehxodâ | مختلط را چه میگویید ؟ نمونه: خانه سالمندان هنوز مختلطه ~Masoumeh Hanfizadeh واژه رایج در میان میوه فروشان «درهم» است که فکر می کنم اینچا هم می شود استفاده کرد ~Mojtaba Talaian |
0.0 |
| •Vižesâr | n. | ویژهسار: انحصار | exclusiveness | Ausschließlichkeit | exclusivité | Nader Tabasian | سار= جای چیزی سار= زار، پسوند کثرت و فراوانی سار= زار، زار. (پسوند) بمعنی مکان روئیدن باشد. (برهان قاطع). سار= زار، بمعنی انبوهی و بسیاری هم آمده است . (برهان قاطع). زار و سار جای انبوه بودن چیزی است . سار = صفت، دیوسار؛ دیوصفت ویژهسار برای انحصار شایسته است چون یک گستره (محدوده) است که در آن ویژگی یک چیز برای یک چیز دیگر چشمگیر و مهند است. انحصار. ...[اِ ح ِ ] (ع مص ) در اصطلاح مالیه محدود کردن ساخت یا توزیع یا فروش چیزی بدولت یا مؤسسه و یا شرکتی : انحصار دخانیات . || (اِمص ) محدودیت . (فرهنگ فارسی معین ). محصور شدگی . محبوس شدگی . تنگ کردگی . || بازداشتگی . || گنجیدگی در چیزی . || احاطه و محاصره . || ممانعت و منع. || تحدید. (ناظم الاطباء). ~نادر طبسیان |
1.0 |
| •Rusestân | n. | روسستان: روسیه | russia | Russland | russie | برخی از خود نامهای این کشورها هم نادرست اند. برای نمونه آلمان یا سوئد نامهایی اند که فرانسه ها به این کشور داده اند . اگر بخواهیم درست کار کنیم باید نام آنها را از زبان خودمان درست کنیم. مانند هندوستان٬ لهستان ( سرزمین لخ ها) برای روسیه که بروش تازی ساخته شده باید گفت روسستان . به ترکیه باید گفت تورکستان نو. به آلمان باید گفت دوچستان. تنها نامهای کهن مانند چین و مصر و .. نباید دگرگون شوند. ~Mazdak |
1.0 | |
| •Doycestân | n. | دویچستان: آلمان | russia | Russland | russie | برخی از خود نامهای این کشورها هم نادرست اند. برای نمونه آلمان یا سوئد نامهایی اند که فرانسه ها به این کشور داده اند . اگر بخواهیم درست کار کنیم باید نام آنها را از زبان خودمان درست کنیم. مانند هندوستان٬ لهستان ( سرزمین لخ ها) برای روسیه که بروش تازی ساخته شده باید گفت روسستان . به ترکیه باید گفت تورکستان نو. به آلمان باید گفت دوچستان. تنها نامهای کهن مانند چین و مصر و .. نباید دگرگون شوند. ~Mazdak |
1.0 | |
| •Turkestân | n. | ترکستان: ترکیه | turkey | Truthahn | dinde | برخی از خود نامهای این کشورها هم نادرست اند. برای نمونه آلمان یا سوئد نامهایی اند که فرانسه ها به این کشور داده اند . اگر بخواهیم درست کار کنیم باید نام آنها را از زبان خودمان درست کنیم. مانند هندوستان٬ لهستان ( سرزمین لخ ها) برای روسیه که بروش تازی ساخته شده باید گفت روسستان . به ترکیه باید گفت تورکستان نو. به آلمان باید گفت دوچستان. تنها نامهای کهن مانند چین و مصر و .. نباید دگرگون شوند. ~Mazdak |
1.0 | |
| •Pulkardan -> pulkon | k. | پولکردن: نقد کردن | to liquidate | liquidieren | liquider | Mazdak i Bâmdâd | پولکرد روانکرد برای پیشگیری از ورشکستگی او ناچار از روانکرد زمینهای خود گردید. من برای فروش و پولکرد داراییهای زمیوند ( زمین + بند = غیر منقول) خود نیاز به زمان دارم ~Mازداک |
1.0 |
| •Pišgu | n. | پیشگو: نبی | oracle | Orakel | oracle | Dehxodâ | دگرسانی سروش با اوراکل این است که سروش یک هستی ایزدی و مینوی است ولی اوراکل ها آدم هایی بوده اند که مانند رمال ها و فالبین های خودمان یک پیشگویی هایی میکرده اند و هنرشان این بوده پیشگویی را جوری بکنند که همه جوره بتوان از ان برداشت نمود و همواره درست از آب در بیاید. ~Mazdak |
0.0 |
| •Benâmide | z. n. | بنامیده: مشخص; واقعی | concrete | konkret | concret | Ϣiki-En Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-De | بـِـنامیدن [benâmidan] = benennen(Ger.) = denominate(Eng.) = نام نهادن ( توصیف و مشخص کردن); چیزی را بگونه ی مشخص و روشن معرفی کردن . برای نمونه میگوییم جانوران وحشی خطرناک هستند، اینجا یک گزاره ی کلان است و نمونه بنامیده ای نیاورده ایم ولی در این جا نمونه ی مشخص میاوریم: پلنگ یک نمونه ی مشخص از جانوران خطرناک وحشی است. پس اینجا با نام بردن یک جانور بیرام، یک نمونه ی بنامیده ( مشخص) بدست داده ایم. یا میگویند اقداماتی برای رفع بیکاری در دست اجراست، میپرسیم خب، چه اقداماتی؟ میگوید برای نمونه ساختن کارخانهای بیشتر. پس این میشود یک اقدام مشخص چون نام برده شده و برای شنونده دیگر گزاره ی کلان (کلی) نیست، یک نمونه ی عینی و بساویدنی و روشن است = بنامیده ~مزدک | 1.0 |
| •Râypeyk | n. | رایپیک: دیپلومات | diplomat | Diplomat | diplomate | Mazdak i Bâmdâd | رآیْپـِیک= دیپلمات روشنگری: اگر با این رویکرد که دیپلمات٬ فرستاده ی خردمند و هوشیاری است که برای گفتکو و رهگشایی از سوی یک کشور کار میکند٬( گرچه گاهی هم احمقند) و با نامه و نوشته هم سروکار دارد و با نگر بدینکه پیک همان فرستاده و نامه بر است و اینکه رای به چم خرد و هوش و چاره و ... هم آمده است میتوان برای نشان دادن کارکرد ویژه و جایگاه والای این «پیک» به او رایپیک گفت. پس برای دیپلوماسی هم داریم: رایپیکار برای دیپلوماتیک: رایپیکین ~Mazdak |
1.0 |
| •Râypeykin | z. | رایپیکین: دیپلوماتیک | diplomatic | diplomatisch | diplomatique | Mazdak i Bâmdâd | رآیْپـِیک= دیپلمات روشنگری: اگر با این رویکرد که دیپلمات٬ فرستاده ی خردمند و هوشیاری است که برای گفتکو و رهگشایی از سوی یک کشور کار میکند٬( گرچه گاهی هم احمقند) و با نامه و نوشته هم سروکار دارد و با نگر بدینکه پیک همان فرستاده و نامه بر است و اینکه رای به چم خرد و هوش و چاره و ... هم آمده است میتوان برای نشان دادن کارکرد ویژه و جایگاه والای این «پیک» به او رایپیک گفت. پس برای دیپلوماسی هم داریم: رایپیکار برای دیپلوماتیک: رایپیکین ~Mazdak |
1.0 |
| •Râypeykâr | n. | رایپیکار: دیپلوماسی | diplomat | Diplomat | diplomate | Mazdak i Bâmdâd | رآیْپـِیک= دیپلمات روشنگری: اگر با این رویکرد که دیپلمات٬ فرستاده ی خردمند و هوشیاری است که برای گفتکو و رهگشایی از سوی یک کشور کار میکند٬( گرچه گاهی هم احمقند) و با نامه و نوشته هم سروکار دارد و با نگر بدینکه پیک همان فرستاده و نامه بر است و اینکه رای به چم خرد و هوش و چاره و ... هم آمده است میتوان برای نشان دادن کارکرد ویژه و جایگاه والای این «پیک» به او رایپیک گفت. پس برای دیپلوماسی هم داریم: رایپیکار برای دیپلوماتیک: رایپیکین ~Mazdak |
1.0 |
| •Farâforuxtan -> farâforuš | k. | فرافروختن: حراج کردن | to auction | versteigern | vendre aux enchères | Mazdak i Bâmdâd | فرافروش میتواند هر دو فرایافت را بپوشاند ١- فروختن به فراترین بها ٢- بسیار فروختن = فروختن انبوه (ارزان) برای همین ، این را پیشنهادیم که برای حراج یک واژه باشد ~مزدک |
1.0 |