Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Râz n. راز: رمز secret Geheimnis secret Dehxodâ   0.0
Derâz z. دراز: طویل long lange longue Dehxodâ   0.0
Tarâz n. تراز: میزان level Stufe niveau ϢDict-Pâ _Dehxodâ Ϣiki-En Ϣiki-Pâ تراز برگرفته از ترازو ~مهربد 1.0
Râzhâ n. رازه‌ا: اسرار secrets Geheimnisse secrets     0.0
Râzig z. رازیگ: اسرارآمیز mysterious mysteriös mystérieux Ϣiki-En   1.0
Barâzâ n. برازا: زیبا و زیبنده exquisite - - _Dehxodâ Ϣiki-En   1.0
Derâzâ n. درازا: طول (مکان) length Länge - Ϣiki-En   1.0
Farâzi n. فرازی: نجات یافته از مرگ survivor Überlebende survivant Mazdak i Bâmdâd   1.0
Mehrâz   مهراز: معمار architect Architekt architecte Ϣiki-En _Dehxodâ   1.0
Râzdâr z. n. رازدار: محرم confidant Vertraute confident Dehxodâ   0.1
Râznâk z. رازناک: اسرارآمیز; مرموز mysterious mysteriös mystérieux     0.05
Râznâm n. رازنام: نام رمزی codename Code Name nom de code Mehrbod i Vâraste   0.3
Mehrâzi n. مهرازی: معماری architecture - - Ϣiki-Pâ Ϣiki-En _Dehxodâ   1.0
Šabtarâz n. شبتراز: اعتدال equinox Tagundnachtgleiche équinoxe Mazdak i Bâmdâd Hormoz and 3 others manage the membership, moderators, settings, and posts for ‎کارگاه واژه‌یابی، واژه‌گزینی و واژه‌سازی پارسی‎.
شب‌تراز
Nox= شب
تراز≈اعتدال
شب‌تراز= equinox
اعتدال یا هموگان بسیار همادین است و برای هر چیزی میشود بکار برد ولی سود جستن از واژه ی شب/روز٬ واژه را ویژه میسازد.
شبتراز بهار
شبتراز خزان

~Mazdak
1.0
Râzâmiz   رازآمیز: اسرارآمیز mysterous geheimnisvoll mystérieux     1.0
Derâzkâb n. درازکاب: مکعب مستطیل cuboid Quader cuboïde Ϣiki-En Ϣiki-De   1.0
Farâzist n. فرازیست: بقاء survival Überleben survie Ϣiki-En Mazdak i Bâmdâd   1.0
Farâznâm n. فرازنام: مشهور famous; well-known - - Ϣiki-En Ϣiki-En   1.0
Barâzande z. n. برازنده: درخور; مناسب;شایسته befitting gebührend - ϢDict-Pâ _Dehxodâ   1.0
Derâzidan -> derâz k. درازیدن: to elongate; to lengthen; to stretch - - Ϣiki-En Ϣiki-En   1.0
Tarâzmand z. n. ترازمند: متعادل balanced ausgewogen équilibré _Dehxodâ Ϣiki-En Farhangestân   1.0
Râznegâri n. رازنگاری: رمزنگاری cryptography - - Ϣiki-En   1.0
Farâzâbâd n. فرازآباد: عالم علوی; افلاک heavens - - Dehxodâ Dasâtir   1.0
Farâzistan -> farâziv k. فرازیستن: بقاء یافتن; بجا ماندن to survive überleben survivre Ϣiki-En   1.0
Tarâzidegi n. ترازیدگی: تعادل balance Balance équilibre Mazdak i Bâmdâd   1.0
Sarafrâzi n. سرافرازی: افتخار

سرافرازی: فخر; شرف
honor; pride

glory; pride
Ehre; Stolz

-
honneur; fierté

-
Dehxodâ

Dehxodâ
  1.0
Dastderâzy n. دستدرازی: تعدی violation Verstoß violation Dehxodâ   0.0
Râznegâštan -> râznegâr k. رازنگاشتن: رمزنگاری کردن to encrypt - - Ϣiki-En   1.0
Farâzingâh n. فرازینگاه: اوج zenith Zenit zénith Bahman i Heydari   1.0
Farâzinestan -> farâzin k. فرازینستن: ارتقاء دادن to upgrade höher einstufen améliorer Mazdak i Bâmdâd   1.0
Derâzdastidan -> derâzdast k. درازدستیدن: تعرض کردن to offense - - Ϣiki-En   1.0
Dirande z. n. دیرنده: درازمدت، طولانی lasting langzeitig - _Dehxodâ   1.0
Nufe n. نوفه: اختلال; نویز; پارازیت noise Geräusch; Lärm bruit _Dehxodâ ⚕Heydari Ϣiki-En من واژه نوفه به جای نویز را در کتابهای که در دهه ۶۰ خورشیدی به فارسی برگردانده شده، دیده بودم. (برای نمونه: خطوط، امواج، و آنتنها برگردان: آلن باغداساریان، احمد حاجی فریروز آبادی

~mm
1.0
Abarmaneš n. ابرمنش: مفتخر; کسیکه دیگران را از فراز مینگرد. proud; haughty - - Ϣiki-En MacKenzie Ϣiki-En   1.0
Dastyâxtan -> dastyâz k. دستیازی;مرتکب: شدن، دست دراز کردن,متوسّل شدن to commit; to to exert begehen;gebrauchen -     1.0
Šâysanjidan -> šâysanj k. شایسنجیدن: احراز صلاحیت; شایستگی سنجیدن to qualify qualifizieren qualifier Mehrbod i Vâraste   1.0
Lutarâ n. لوترا: زبان قراردادی; زبان رازناک و ویژه; زبان زرگری cryptic language - - Ϣiki-Pâ ϢDict-Pâ   1.0
Fâmtan n. فامتن: (زیست‌شناسی) ساختاری رشته‌ای (یا ریسمان مانند) که درهسته‌یِ یاختهٌ سرگرم بخشش دیده می‌شود و ترابرِ داده‌های ژنتیکی است. برابر این واژه در زبان انگلیسی Chromosome می باشد که خود از زبان آلمانی آمده و به چهره‌یِ Chromosom نوشته می شود, که آن نیز خود از دو واژه‌یِ Chromo و some برساخته شده است: پیشوند Chromo از واژه‌یِ یونانی Khroma، به چم رنگ (همتراز فام)، و پسوند some از واژه‌یِ یونانی Soma، به معنی تن. chromosome Chromosom chromosome Ϣiki-En Ϣiki-Pâ   1.0
Penâq n. پناغ: منشی; دبیر secretary Sekretär[in] - Ϣiki-De ϢDict-Pâ Ϣiki-En _Dehxodâ ضمیر من بود آن بلبلی که گاه بیان - به پیش او بود ابکم زبان تیز پناغ. منصور شیرازی 1.0
Targoftâr n. ترگفتار: مسلط fluent (language) fließend (Sprache) courant (langue) Mazdak i Bâmdâd همتراز تردست ~Mehrbod 1.0
Jângodâz z. n. جانگداز: روحگداز agonizing Quälend angoissant Dehxodâ کند خواجه بر بستر جانگداز
یکی دست کوتاه و دیگر دراز

~سعدی
0.0
Tondâ n. تندا: سرعت (بُردارین)

تندا: تمپو
velocity

tempo
Geschwindigkeit

Tempo
rapidité

tempo
Mazdak i Bâmdâd

هم‌سنگ با درازا، پهنا، بلندا، ژرفا و ... ~بامداد خوشقدمی 1.0
Tanfâm n. تنفام: کروموزم chromosome Chromosom chromosome Ϣiki-En (زیست‌شناسی) ساختاری رشته‌ای (یا ریسمان مانند) که درهسته‌یِ یاختهٌ سرگرم بخشش دیده می‌شود و ترابرِ داده‌های ژنتیکی است. برابر این واژه در زبان انگلیسی Chromosome می باشد که خود از زبان آلمانی آمده و به چهره‌یِ Chromosom نوشته می شود, که آن نیز خود از دو واژه‌یِ Chromo و some برساخته شده است: پیشوند Chromo از واژه‌یِ یونانی Khroma، به چم رنگ (همتراز فام)، و پسوند some از واژه‌یِ یونانی Soma، به معنی تن. 1.0
Sâzgâr z. سازگار: موافق; مساعد compatible; suitable kompatibel; geeignet compatible; adapté Dehxodâ سازگاری٬ یاری و موافقت کُـنشمند (active favoring)است و سازواری٬ وفق بی‌کُنش ( passive favorable) میباشد.
سازگار در بیخ٬ چیزی است که شما را همراهی و یاری میکند تا کارتان راه بیفتد. ( گار نشانه ی فعال است: آموزگار=معلم)
≈ adaptive/benevolent مساعد مؤید
سازوار چیزی است که به شما در راهتان کنشمندانه کمک نمیکند ولی سنگ راه هم نیست و بساکه همان هستی اش بسود کار و آماج شماست. ( وار #1 نشانه ی دارندگی مانند امیدوار)
برای همین٬ سازوار چم برازنده و درخور ( متناسب و مناسب) را هم میدهد.
≈compatible /suitable


~Mazdak
0.0
Mehrzâd n. مهرزاد: شب یلدا; شب چلّه - - - Ϣiki-Pâ یلدا (از زبان سـُریانی) = زایش، زاده شدن چرا که در آن شب خورشید ( هور) که نماد آن ایزد میثرا یا همان مهر در پارسی کنونی است، زاده میشود (= روزها درازتر میشوند). ~مزدک 1.0
Xodaki n. خودکی: عکسی که کس از خود میاندازد selfie Selfie selfie Mazdak i Bâmdâd در سلفى (واژه مورد نظر من) مهم این دو مورد است كه ١-فرد از خودش به تنهایى و یا با چند نفر دیگر ٢-عكس بگیرد.
به صورتى: از خود/خودشان + فعل عكس گرفتن
Selfie is a self portrait photography
بنابراین شاید:
عكس خودنگاره
ولى خودك هم نو بودن و كوتاه بودن را دارد و هم مثل واژه سلفى فراخ است به متنهاى مختلف راحت تر گره میخورد و در عین حال «خود-سلف» را هم دارد. ~مرجان شیرازی

چون سلفی یک واژه ی (زاب ونام) هام‌ساخته و کوتاهیده ی نوازش کرده ( مانند حسنی بجای حسن) میباشد٬ بهتر است بگوییم:
خودکی khodaki
یک خودکی گرفتم
روانتر است تا گفتن : یک خودک گرفتم

~مزدک
1.0
Hutâd n. هوتاد: کیفیت quality Qualität qualité Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-En واژه ی کوالیته از ریشه کوا است که ل از برای آوایی بودن پایان کوا بجای میانوند روان سازی گویش بدان چسبیده + ایته = تات و کوا که به چم تراز خوبی است که همان «خوب» یا «هو» در پارسی است.

...براین پایه، خوبیّت خودش به چم کوالیته است. در پارسی درست میشود هوبیداد، یا ساده تر هوداد. و کوالیتاتیو میشود هودادین (خوبیّتی) ~مزدک
1.0
Dustâr n. دوستار: اهل

دوستار: ارادتمند
fan

sincerely
Ventilator

-
ventilateur

-


Dehxodâ
برای اهل شاید دوستدار، سرسپرده و از کسان را هم بتوان تا اندازه ای بتوان جایگزین کرد.او اهل کتاب است= او دوستدارِ(سرسپرده ی، از کسانِ) نسک است./هواخواه و هوا دار و یار هم نیز.او یارِ(هواخواه،هوادار) نسک است/ او اهل(ساکن) شیراز است= او از شیراز است/ او از شهر شیراز است، با پسوند «یای» نسبت :"او شیرازی است"، او بومی شیراز است و او شهروند شیراز است.

~بهمن حیدری
1.0
Pardise n. پردیسه: پارک park Park parc Masoumeh Hanifehzadeh Mazdak i Bâmdâd Mehrbod i Vâraste نزدیکترین برابر park کدام است, بوستان, گلستان, باغ, و یا شاید پردیس؟

بوستان = جاییکه بوی خوش و گلهای خوش بو باشند.
~مهربد


بگمان من پردیس است. باغ برای کاشت درختان میوه بکار می‌رود. بوستان یک پهنهء طبیعی است. گلستان هم تنها گل + ستان است. پردیس یک باغ دست‌ساز بوده که مهرازی می‌شده.
~Masoumeh Hanifzadeh


بهتر است پردیسک یا پردیسه بگوییم که با پردیس(فردوس) همنام نشود.
~مزدک
1.0
Nâvsâni n. ناوسانی: نوسان; تغییر تکرار شونده oscillation Schwingung oscillation Ϣiki-En Ϣiki-De میگویند خود این واژه هم از پارسی به عربی بوده و از
آنجا که "ناو"(کشتی) چنین جنبشی داده و به همراه خیزه های
اب میجنبیده، به این گونه جنبش فراز و فرود پی در پی،
جنبش "ناوسان" = به مانند ناو، گفته اند ( دهخدا) ~مزدک
1.0
Zerangi n. زرنگی: دها cleverness Klugheit - Dehxodâ ๏ داهی= زرنگ/ دها = زرنگی : رنگی از هوش در کار دارد چلِوِرنِسس/Kلعگهِ‌ت

باید دانست که هوشمندی و تیزهوشی و هوشیاری با هم یکسان نمیباشند و هرکدام ویژگی دیگری را میرسانند.
๏ هوشیار : نشانه ها و سیجهای جهان بیرونی را بهتر و بیدار تر دریافت کرده و واکنش درخور نشان میدهد.
๏ هوشمند : دارای هوش "بسیار" است (بیش از ۱۲۰ ئق) و میتواند پرسمانهای پیچیده را پاسخ‌گشایی نماید هرچند بایسته نیست که زود به پاسخ برسد
๏ تیزهوش : کسی است که "زودتر" از همتایان خود به پاسخ پرسمان میرسد ولی نیازانه و همواره از پس پرسمان های پیچیده بر نمیآید.
๏ باهوش: کسی که گول نیست و هوشی در تراز روالمند (۱۰۰ ئق) و شاید کمی بهتر ٬ دارد
๏ تیزویر : کسی است که داده پردازی تند تر به همراه "کاربرد ویر" ( مِمُری) دارد. درست مانند رایانه ای که دارای هارد-درایو تند تری میباشد.

همچنین٬ زرنگی و زیرکی یکی نیستند؛ زیرک کمی آب‌زیر‌کاه است و در برابر٬ زرنگ کاری تر و کوشا تر است

~Mازداک
0.0
Hošyâri n. هشیاری: کیاست alertness Wachsamkeit - Dehxodâ ๏ کیاست/کیّاس = هوشیاری/هوشیار الِرتنِسس/ذاچهسامکِ‌ت

باید دانست که هوشمندی و تیزهوشی و هوشیاری با هم یکسان نمیباشند و هرکدام ویژگی دیگری را میرسانند.
๏ هوشیار : نشانه ها و سیجهای جهان بیرونی را بهتر و بیدار تر دریافت کرده و واکنش درخور نشان میدهد.
๏ هوشمند : دارای هوش "بسیار" است (بیش از ۱۲۰ ئق) و میتواند پرسمانهای پیچیده را پاسخ‌گشایی نماید هرچند بایسته نیست که زود به پاسخ برسد
๏ تیزهوش : کسی است که "زودتر" از همتایان خود به پاسخ پرسمان میرسد ولی نیازانه و همواره از پس پرسمان های پیچیده بر نمیآید.
๏ باهوش: کسی که گول نیست و هوشی در تراز روالمند (۱۰۰ ئق) و شاید کمی بهتر ٬ دارد
๏ تیزویر : کسی است که داده پردازی تند تر به همراه "کاربرد ویر" ( مِمُری) دارد. درست مانند رایانه ای که دارای هارد-درایو تند تری میباشد.

همچنین٬ زرنگی و زیرکی یکی نیستند؛ زیرک کمی آب‌زیر‌کاه است و در برابر٬ زرنگ کاری تر و کوشا تر است

~Mازداک
0.0
Gostarâ n. گسترا: بعد; دایمنسیون dimension Dimension dimension Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-En _Dehxodâ گُسترا همچون درازا و بلندا, گُستریِ یک چیز را اندازه میگیرد. ~مهربد 1.0
Tondhuš z. n. تنده‌وش: اسمارت smart Clever intelligent Mazdak i Bâmdâd تندهوش
که از همه ی پیشنهاد ها نزدیک تر به smart است و با تیزهوش هم آمیخته نمیشود و به درازی چالاک‌هوش هم نیست و فرهوش را هم که برای نابغه بکار برده اند٬ نمیشود دست زد.

~Mazdak
1.0
Âżingorizi n. آذینگریزی: مینیمالیسم (هنر) minimalism (art) - - Nader Tabasian مینیمالیسم در برابر هنر پرآذین باروک شکل گرفت و از آرایش و پرآذین کردن گریزان بود. در برابر پرآذینی معماری صفویه، معماری مسجد جامع نایین آذین گربز است. نقاشی باروک بسیار پرطمطراق است ولی خوان میرو در کارهایش به آذین گریزی رو آورد.

کمینه گرا هم درست نیست، چون در مینیمالیسم اندازه ها کم نیستند. یک موسیقی مینیمال می تواند ۱۰ دقیقه به درازا بکشد، بیشتر از یک قطعه ی موسیقی کلاسیک یا باروک ولی بازیوختن در آن بسیار است. بازیوختن چند گزاره. پس هنر مینیمال از آذین کردن و آراستن و زیورکردن می پرهیزد.

~Nader Tabasian
1.0
Âzaraxš n. آذرخش: صاعقه; برق; رعد و برق thunderbolt Blitz coup de tonnerre Dehxodâ ( برای اسبهای تندرو هم میگفتند. در عربی هم «براق» اسبی است که پیامبر اسلام را به فراز آسمانها برد)
صاعقه= برقی است که مایه ی آتشسوزی میشود= آذر+ رخش = آذرخش
تندر هم همان رعد است که تنها سدای این پدیده است.
رخش همچنین با درخش همریشه است.

~مزدک
0.0
Hâmyâft n. هامیافت: عقل سلیم common sense gesunder Menschenverstand bon sens Mehrbod i Vâraste همتراز دریافت, میتوان به آنچه همگان میدانند و میابند هامیافت یا کوتاه‌تر, همیافت گفت.

~Mehrbod
1.0
Azhamidan -> azham k. ازه‌میدن: تفریق کردن to subtract subtrahieren soustraire Mehrbod i Vâraste بهترین چیزیکه در نگر داشتم این بود:

سه با سه = ۶
سه در سه = ۹
سه بر سه = ۱
سه از سه = ۰

و درازتر اینها:

باکردن
درکردن
برکردن
ازکردن

باکرد = جمع
درکرد = ضرب
برکرد = تقسیم
ازکرد = تفریق

بجای کردن, میتوانیم:

باهمیدن
درهمیدن
برهمیدن
ازهمیدن

~Mehrbod
1.0
Bâhamidan -> bâham k. باه‌میدن: جمع کردن to add hinzufügen ajouter Mehrbod i Vâraste بهترین چیزیکه در نگر داشتم این بود:

سه با سه = ۶
سه در سه = ۹
سه بر سه = ۱
سه از سه = ۰

و درازتر اینها:

باکردن
درکردن
برکردن
ازکردن

باکرد = جمع
درکرد = ضرب
برکرد = تقسیم
ازکرد = تفریق

بجای کردن, میتوانیم:

باهمیدن
درهمیدن
برهمیدن
ازهمیدن

~Mehrbod
1.0
Barhamidan -> barham k. n. بره‌میدن: تقسیم کردن to divide Teilen diviser Mehrbod i Vâraste بهترین چیزیکه در نگر داشتم این بود:

سه با سه = ۶
سه در سه = ۹
سه بر سه = ۱
سه از سه = ۰

و درازتر اینها:

باکردن
درکردن
برکردن
ازکردن

باکرد = جمع
درکرد = ضرب
برکرد = تقسیم
ازکرد = تفریق

بجای کردن, میتوانیم:

باهمیدن
درهمیدن
برهمیدن
ازهمیدن

~Mehrbod
1.0
... [4 entries omitted]