| Pârsig | B. | Negizeš | English | Deutsch | French | P. | Rišešenâsih | Prevalence |
|---|---|---|---|---|---|---|---|---|
| •Rudhâ | n. | رودها: انهار | streams | Strömen | ruisseaux | 1.0 | ||
| •Fandhâ | n. | فندها: فنون | techniques | Techniken | techniques | 0.0 | ||
| •Âbdahan | n. | آبدهان: بزاق | saliva | Speichel | salive | Dehxodâ | 1.0 | |
| •Mehâdhâ | n. | مهادها: اصول | principles | Grundsätze | des principes | 1.0 | ||
| •Tandardhâ | n. | تندردها: آلام جسمانی | physical sufferings | physischen Leiden | souffrances physiques | 1.0 | ||
| •Âyandein | z. | آیندهاین: آتیهای | futural | - | - | Mehrbod i Vâraste | 1.0 | |
| •Ravândardhâ | n. | رواندردها: آلام ذهنی | psyche sufferings | psyche Leiden | souffrances psychiques | 1.0 | ||
| •Cedâni | چهدانی: دانستن چیزها; دانش از فرهودها | know-what | - | - | Mehrbod i Vâraste | 1.0 | ||
| •Požhân | n. | پژهان: کوتاهیدهیِ پردهان; اشتهاء | appetite | Appetit | - | ϢDict-Pâ Ϣiki-En _Dehxodâ Ϣiki-De | 1.0 | |
| •Pâdnahâde | n. | پادنهاده: گونهای از خویشاوندی آکوردها بر پایهی فاصلهی سوم | counter parallel chord | Gegenklang | - | Bamdad Khoshghadami | 1.0 | |
| •Parânahâde | n. | پرانهاده: گونهای از خویشاوندی آکوردها بر پایهی فاصلهی سوم | parallel chord | Parallelklang | - | Bamdad Khoshghadami | پیشوند «پرا» دارای ریشه یکسان با پارا در زبانهای اروپایی است و به چم همراستا، در کنارِ ، به دور و ... است. و این همان پیشوند بکاربردهشده در واژهی پاراللِل است. آکورد پرانهاده آکوردی است که در کنار و یک سوی آکورد مهادین نهادهشدهاست (قرار دارد). ~بامداد خوشقدمی | 1.0 |
| •Nodâd | n. | نوداد: خبر | news | Nachrichten | nouvelles | Ϣiki-En _Dehxodâ Ϣiki-Pâ | در پارسی گویشِ "فرارود"، نوداد برای خبر و نودادها برای اخبار بکار می رود. ~مهربد | 1.0 |
| •Jozân | z. | جزآن: غیره | etc. | usw. | etc. | تعقید. [ ت َ ] (ع مص ) بسته شدن . (دهار). ستبر گردانیدن دارو و جز آن . (تاج المصادر بیهقی ) ~دهخدا | 1.0 | |
| •Bordâbord | z. n. | بردابرد: خط | streak | Streifen | - | Mazdak i Bâmdâd | بُردهای پی در پی در بازی ~مهربد | 1.0 |
| •Vandnegâr | n. | وندنگار: گراف | graph | Graph | - | Mazdak i Bâmdâd | وند همان بند و از بستن میاید و اندام یا پیوند ارگانیک را میرساند. برای نمونه در نام تیره های ایرانی، مانند کارن-وند، ( مانند مازیار کارن-وند) یا هم اکنون در نام خاندان های لر و کرد و .. مانند پولادوند و اینها دیده میشود. در واژه های پسوند و پیشوند همان عضو هایی از واژه را میرساند که در پس یا پیش میایند. در نگره گردآیه ها ( مجموعه ها) هم فرایافتی بنام عضو یا همان وند/هموند را داریم و از آنجایی که گراف از پیوند میان هموند های یک گردایه سخن میگوید، میتوان آنرا نگاره ی ویژه ای که گویای وابستگی این وندهاست دانست و کوتاه سخن، بدان وندنگاره گفت. ~مزدک |
1.0 |
| •Negardâdan -> negardeh | k. | نگردادن: اظهار نظر کردن | to remark; to note | anmerken | remarquer | Mazdak i Bâmdâd | To remark دو چم دارد ۱- اظهار نظر کردن = نگردادن=anmerken ۲- متوجه (چیزی) شدن= نگریافتن= bemerken و نامواژه اش هم در باره ی یکم همان اظهار نظر= نگرداد ---- نگردادهای کارساز وی درباره ی سرشت راستینِ ~مزدک |
1.0 |
| •Negaryâftan -> negaryâb | k. | نگریافتن: متوجه شدن | to remark | bemerken | remarquer | Mazdak i Bâmdâd | To remark دو چم دارد ۱- اظهار نظر کردن = نگردادن=anmerken ۲- متوجه (چیزی) شدن= نگریافتن= bemerken و نامواژه اش هم در باره ی یکم همان اظهار نظر= نگرداد ---- نگردادهای کارساز وی درباره ی سرشت راستینِ ~مزدک |
1.0 |
| •Barafruxtegi | n. | برافروختگی: عصبانیت | rage | Rage | rage | Mazdak i Bâmdâd | Hormoz and 3 others manage the membership, moderators, settings, and posts for کارگاه واژهیابی، واژهگزینی و واژهسازی پارسی. ما واژه ی برافروختگی را بایست برای عصبانیت بکار ببریم و خشم را برای غضب. عصبانیت دارای نشانه های بیرونی مانند برآشفتگی و/یا بانگ زدن و/یا درشت گویی و اینهاست.=rage/fury(E)-≈Wut(G) خشم ولی میتواند درونی و خاموش باشد و دیرتر برای کسی که خشمیده ) مغضوب) است٬ پیامدهای ناخوشایند را از سوی خشمنده ببار آورد= wrath/anger(E)-Zorn(G) ~Mazdak |
1.0 |
| •Kuyestân | n. | کویستان: ناحیه | area | Bereich | région | Bahman i Heydari | کُوی/ پسوند جای هم است. هم چنین شهری در سی کیلومتری گرگان به نام کردکوی که در زمان نادرشاه کردها را به این کوی(منطقه) کوچانده است./ می توانیم کوی را کویستان بنامیم که با کوی به چم برزن(محله)یکی گرفته نشود. ~بهمن حیدری |
1.0 |
| •Xowšâvardan -> xowšâvar | k. | خوشآوردن: تعارف کردن | to taarof | - | - | Mazdak i Bâmdâd | خوشاوردن خوشاورد خوشاورد٬ آمد نیامد دارد خوشاوردها را کنار نهاده و رُک گفتگو کنیم. خوشاوردن میان ایرانیان رواگمند است. ~mazdak |
1.0 |
| •Zerangi | n. | زرنگی: دها | cleverness | Klugheit | - | Dehxodâ | ๏ داهی= زرنگ/ دها = زرنگی : رنگی از هوش در کار دارد چلِوِرنِسس/Kلعگهِت باید دانست که هوشمندی و تیزهوشی و هوشیاری با هم یکسان نمیباشند و هرکدام ویژگی دیگری را میرسانند. ๏ هوشیار : نشانه ها و سیجهای جهان بیرونی را بهتر و بیدار تر دریافت کرده و واکنش درخور نشان میدهد. ๏ هوشمند : دارای هوش "بسیار" است (بیش از ۱۲۰ ئق) و میتواند پرسمانهای پیچیده را پاسخگشایی نماید هرچند بایسته نیست که زود به پاسخ برسد ๏ تیزهوش : کسی است که "زودتر" از همتایان خود به پاسخ پرسمان میرسد ولی نیازانه و همواره از پس پرسمان های پیچیده بر نمیآید. ๏ باهوش: کسی که گول نیست و هوشی در تراز روالمند (۱۰۰ ئق) و شاید کمی بهتر ٬ دارد ๏ تیزویر : کسی است که داده پردازی تند تر به همراه "کاربرد ویر" ( مِمُری) دارد. درست مانند رایانه ای که دارای هارد-درایو تند تری میباشد. همچنین٬ زرنگی و زیرکی یکی نیستند؛ زیرک کمی آبزیرکاه است و در برابر٬ زرنگ کاری تر و کوشا تر است ~Mازداک |
0.0 |