| Pârsig | B. | Negizeš | English | Deutsch | French | P. | Rišešenâsih | Prevalence |
|---|---|---|---|---|---|---|---|---|
| •Dešn | n. | دشن: دست راست | right-hand | rechte Hand | main droite | MacKenzie | 1.0 | |
| •Dešom | دشم: بعد از ظهر | Post meridiem; PM | - | - | Dehxodâ | 1.0 | ||
| •Dešne | n. | دشنه: خنجر | dagger | Dolch | poignard | _Dehxodâ Ϣiki-En Ϣiki-Pâ MacKenzie ϢDict-Pâ | 1.0 | |
| •Daštân | n. | دشتان: حیض; قاعده; پریود | period (menstrual) | Period (Menstruation) | période menstruelle | Dehxodâ | 1.0 | |
| •Došnâm | n. | دشنام: فحش | swearword; swearing | Schimpfwort; Fluchen | gros mot; jurer | Dehxodâ | 0.0 | |
| •Došvâr | z. n. | دشوار: مشکل; صعب | difficult | schwer | difficile | Dehxodâ | 0.0 | |
| •Došvâri | n. | دشواری: اشکال; مشکل | difficulty | Schwierigkeit | difficulté | Dehxodâ | 0.0 | |
| •Došâgâh | z. n. | دشاگاه: احمق | stupid | blöd | stupide | MacKenzie Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Kondšâr | z. | کندشار: غلیظ | viscid | klebrigen | visqueux | 1.0 | ||
| •Yâdšode | b. | یادشده: مورد نظر | - | - | - | Mehrbod i Vâraste | فرد موردنظر = کس یاد شده ~مهربد | 1.0 |
| •Dâdšekan | n. | دادشکن: مجرم; قانون-شکن | law-breaker | Gesetzesbrecher | - | 1.0 | ||
| •Peymânšekan | z. n. | پیمانشکن: عهدشکن | breacher; traitor | - | - | Dehxodâ | 0.0 | |
| •Mânandeš | n. | مانندش: شبیهسازی شده | simulation | - | - | Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Došmanâne | b. | دشمنانه: خصمانه | unfriendly; inimically | feindlich | hostile | Dehxodâ | 0.0 | |
| •Gardešgari | n. | گردشگری: توریسم | tourism | Tourismus | tourisme | Farhangestân | 0.0 | |
| •Pâymandeš | n. | پایمندش: فرایند اعتبار بخشی | validation | Bestätigung | validation | Ϣiki-En ⚕Heydari | 1.0 | |
| •Došvârgozar | دشوارگذر: صعب العبور | impassable | unpassierbar | infranchissable | افغانان به صعب العبور میگویند «دشوارگذر». ~Mehrbod |
1.0 | ||
| •Nâhidšid | ناهیدشید: جمعه | friday | - | - | Ϣiki-Pâ Ϣiki-En | 1.0 | ||
| •Pâdšekanande | z. n. | پادشکننده: دربرابر شکننده; چیزیکه از زنش سود میبرد | antifragile | anti-zerbrechlich | l'anti-fragile | Mehrbod i Vâraste Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Farnudšenâs | n. | فرنودشناس: منطقدان | logician | Logiker | - | Ϣiki-De Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Hambudšenâs | n. | همبودشناس: جامعهشناس | sociologist | Soziologe | sociologue | 1.0 | ||
| •Xodšokufâi | n. | خودشکوفایی: ارضا کردن و برآوردن خواستههای درونی | self-fulfillment | Selbsterfüllung | épanouissement | Ϣiki-Pâ Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Hambudšenâsi | n. | همبودشناسی: جامعهشناسی; علوم اجتماعی | sociology | Soziologie | sociologie | Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Râhbordšenâs | n. | راهبردشناس: استراتژیست | strategist | Stratege | stratège | Mazdak i Bâmdâd | 1.0 | |
| •Pâdšekanandegi | n. | پادشکنندگی: دربرابر شکننده; چیزیکه از زنش سود میبرد | antifragility | Anti-zerbrechlichkeit | l'anti fragilité | Ϣiki-En Mehrbod i Vâraste | 1.0 | |
| •Hambudšenâsik | z. | همبودشناسیک: جامعهشناسیای | sociological | soziologisch | sociologique | 1.0 | ||
| •Pâdšekanândan -> pâdšekanân | k. | پادشکنناندن: ضدشکننده کردن | to antifragilize | - | - | Mehrbod i Vâraste | 1.0 | |
| •Tarfanj | z. | ترفنج: صعب العبور; راه سخت و دشوار | impassable | - | - | ϢDict-Pâ _Dehxodâ Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Pargaštan -> pargard | k. | پرگشتن: پیمودن پیچاپیچ; پیمودن گردشی | to circumvolute | - | - | 1.0 | ||
| •Tafsidan -> tafs | k. | تفسیدن: گرم شدن: چو خورشید تابان ز گنبد بگشت - بکردار آهن بتفسید دشت | to toast; to warm up | - | - | Ϣiki-En _Dehxodâ Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Âqâlidan -> âqâl | k. | آغالیدن: آشفتن و برانگیختن کسی به دشمنی و غال | to instigate | anstiften | d'engager | _Dehxodâ ϢDict-Pâ | 1.0 | |
| •Sâzeškâr | n. | سازشکار: آدمفروش; تبانیگر; توطئه کننده; سازنده با دشمن; ساخت و پاخت کننده | trimmer (politics); compromiser (with enemy) | - | - | Dehxodâ | 1.0 | |
| •Sâv | n. | ساو: باژی که پادشاهان توانگر از پادشاهان کمتوانتر بگیرند; باج و خراج | tribute | Tribut | hommage | Ϣiki-En _Dehxodâ ϢDict-Pâ | 1.0 | |
| •Zâin | z. | زایین: میلادی | gregorian | gregorianisch | grégorien | Mehrbod i Vâraste | در کردی به سال میلادی میگویند زائینی. سال ۲٠۱۷ زایینی پیشاپیش بر شما فرخنده باد. ~Armin Hopes یک ی افزوده دارد, زائین خودش میشود میلادی/تولدی. ~Mehrbod |
1.0 |
| •Afdom | n. | افدم: آخر; عاقبت | finale | Finale | - | ϢDict-Pâ Dehxodâ Ϣiki-De Ϣiki-En Ϣiki-En MacKenzie | گرچه هر روز اندکی برداردش بافدم روزی بپایان آردش رودکی |
1.0 |
| •Hutâd | n. | هوتاد: کیفیت | quality | Qualität | qualité | Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-En | واژه ی کوالیته از ریشه کوا است که ل از برای آوایی بودن پایان کوا بجای میانوند روان سازی گویش بدان چسبیده + ایته = تات و کوا که به چم تراز خوبی است که همان «خوب» یا «هو» در پارسی است. ...براین پایه، خوبیّت خودش به چم کوالیته است. در پارسی درست میشود هوبیداد، یا ساده تر هوداد. و کوالیتاتیو میشود هودادین (خوبیّتی) ~مزدک |
1.0 |
| •Kušnâme | n. | کوشنامه: حماسه | epic; epopee | Epos; Epopee | épique; épopée | Mazdak i Bâmdâd | دراما جابیست که سهشهای ژرف هومنی بینندگان ٬یکراست انگیخته و رخنمون میشوند. در آن تنها اندوه یا مرگ کهرمانان ( مانند تراژدی) نیست٬ بساکه میتواند نگرانی یا دلهره یا خشم را برانگیزد. برای همین شاید کاربرد واژه شور در ساختن واژه درخور باشد. شورنامه در کنار اپیک: کوشنامه و لیریک = سرودنامه ~مزدک کوش که امروزه بجای سعی نشسته٬ در بیخ چم نبرد را دارد. در فربود٬ هر کوششی یک نبرد برپاد دشواریها و رهبند هاست. ~مزدک |
1.0 |
| •Kistâ | n. | کیستا: شخصیت | character | Charakter | caractère | Mazdak i Bâmdâd | من برای واژه ی شخصیت بسیار اندیشیدم و یک فراورده ی این اندیشه، واژه ی کیستا بود. ( به آهنگ چیستا) برای نمونه، از واژه ی چه-> چیست-> چیستان درست شده که یک نامواژه است = معما. پس از کی ( who ) نیز میتوان واژه ساخت. در پارسی میگویند یارو برای خودش کسی است، آدم بی شخصییت یا ناکس است یا کسی نیست ! پس کس یا کی در پیوند با فرایافت شخصیت اند. فزون بر این، دیریست که واژه ی کیستی را برای هویت داریم. شخصیت در چم دیگر خود که به رفتار برمیگردد، میتواند با واژه ی منش، منشنمدی ( بی منشی) برآورده شود. ~مزدک |
1.0 |
| •Besâmân | z. b. n. | بسامان: منظم | organized; ordered | geordnet | - | Dehxodâ | ما منظم را در پارسی به دو چم بکار میبریم که در آلمانی برایش دو واژه جدا دارند. زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیزهایی بکار میبریم که خود سازنده ی ساختاری منظم هستند. بسامان =geordnet زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیز یا کسی بکار میبریم که نه خودش بلکه اجزای زیرین اش و یا دستآورد کردارش ساختاری منظم پدید میآورند. سامانمند =ordentlich ~بامداد خوشقدمی |
1.0 |
| •Nišequli | z. n. | نیشغولی: خرافی; وهمی; موهوم | superstitious | abergläubisch | superstitieux | Dehxodâ | مهربد جان،من تنها نگر خود را گفتم همانگونه که گفتی برخی می گویند که ناب غول بود که ناب تازی به چم چهار دندان تیز جانوران است که به پارسی نیش گفته می شود که به نیش غول دگرسان یافت. پن من هنوز پیوند دندان غول با خرافه(یاوه،افسانه و یا میتخت) در نمی یابم. زبانزدی که با واژه ی غول ساخته شده است مانند این: دندان غول را شکستن به این چم است که کار بزرگ یا شگفتی انجام دادن است که پیوند و سویش(جهتش) دریافتنی است پن آن یکی بی چمار است.در داستان اسفندیار هم مانند رستم داستان هفت خوان دارد که در خوان چهارم با زن جادوگری روبرو می شود که نام او غول است و اسفندیار او را می کشد. شاید از اینجا بتوانیم راهی به خرافه بزنیم. همانگونه که می دانیم کار جادوگر فریب دادن است و چیزهای دروغ را راست می نماید ودر گذشته جادوگران هنگام جادوگری همیشه ابزاری در دست داشتند و شاید با داشتن نیش یا ابزاری دیگر در دست هم برای ترساندن و هم برای بهتر پذیراندنِ کارشان به کار می گرفتند و از اینجا می توانیم یک راه سمبی(نقبی)به چم آن خرافه برسیم چونکه با کلک کارها را جور دیگر نشان می داد و کس خرافه اندیش هم با تهی بودن از خرد داستان را جور دیگر می بیند.با این شمارمی توان غول در واژه نیشغولی از پارسی انگاشت.هم چنین بسیار واژگان پارسی به درون زلان تازی رفته و گاهی هم دست نخورده به خود ما برگردانده شده است. هم چنین غول به مازندرانی به چم کَر و یا کسی که گوشش سنگین است در دشنام دادن به کسی برای نمونه بگویند «مرتیکه غول گوش» در اینجا به چم نادان به کار می رود و نادان کسی است که نمی تواند ارزیابی درستی از پیرامونش کند و زود دچار گمان و پندار می شود شاید با این چم راهی به دهی برد و به زبان دیگر آن را خرافه نامید.این چیزهایی بود که به اندیشه من رسیده بود. ~ بهمن حیدری |
1.0 |
| •Jibzangidan -> jibzang | k. | جیبزنگیدن: شمارهگیری ناخواسته | to pocket dial | - | - | Mehrbod i Vâraste | جیبزنگ dial را در انگلیسی بریتیش همان ring هم میگویند: I ring you (british) = I call you ~مهربد جیبزنگیدن خوبه. ببخشید من بهتون زنگ نزدم٬ جیبزنگ شد! جیبزنگید! خودش جیبزنگیده! ~مزدک |
1.0 |
| •Forugaštan -> forugard | k. | فروگشتن:
فروگشتن: |
to go under
to explore; to travel throughly |
untergehen
- |
-
- |
Dehxodâ
Dehxodâ |
یکی از چم های پیشوند فرو، همان سراسر و تا به پایان (کلّ و تمامی) است . مانند فروگرفتن (مصادره-اشغال)= گرفتن همه جا/ همه چیز فروگشتن : اگر گشتن را همان سیر و سیاحت بگیریم، میشود سراسر چیزی را گشتن و گردیدن . اگر گشتن را برابر شدن بگیریم، این فرو به چم پایین است و میشود غرق شدن یا پنهان شدن و .... اینهایی که در آنها فرو برابر سراسر و تا به پایان است، نیاز به کارگیر دارند: چنگیز چین را فروگرفت او خراسان را فروگشت و مردم نیشابور را فروکُشت. فرستاده، نامه ی را بر پادشاه فروخواند ... آنجایی که گشتن برابر شدن است کارگیر نیاز نیست: کیخسرو در میان برف البرزکوه فروگشت ( غیب شد/غرق شد) ~مزدک |
1.0 |
| •Sâmânmand | z. n. | سامانمند: منظم; دارای ساختار بسامان | orderly | ordentlich | - | Ϣiki-En | ما منظم را در پارسی به دو چم بکار میبریم که در آلمانی برایش دو واژه جدا دارند. زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیزهایی بکار میبریم که خود سازنده ی ساختاری منظم هستند. بسامان =geordnet زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیز یا کسی بکار میبریم که نه خودش بلکه اجزای زیرین اش و یا دستآورد کردارش ساختاری منظم پدید میآورند. سامانمند =ordentlich ~بامداد خوشقدمی |
1.0 |
| •Sâmânmandi | n. | سامانمندی: نظم | order | - | - | Ϣiki-En | ما منظم را در پارسی به دو چم بکار میبریم که در آلمانی برایش دو واژه جدا دارند. زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیزهایی بکار میبریم که خود سازنده ی ساختاری منظم هستند. بسامان =geordnet زمانی که منظم را در جایگاه زاب برای چیز یا کسی بکار میبریم که نه خودش بلکه اجزای زیرین اش و یا دستآورد کردارش ساختاری منظم پدید میآورند. سامانمند =ordentlich ~بامداد خوشقدمی |
1.0 |
| •Porâvand | n. | پرآوند: - | complex | Komplex | complexe | Mazdak i Bâmdâd | از دیدگاه دستوری واژه ی «پیچیده» جایگاه کارگیر( مفعولی) را دارد و از بن گذشته درست شده و میشود همتای دستوری complicated دانست. از دید چمیک هم پیچیده را میتوان برابر دشوار (از دید گرهمندی) شمرد که چم مهادین complicated میباشد. ولی comlex تنها به پیچیدگی از دید شمار بالای بخشهای سازنده یک سامانه گفته میشود و به بایستگی دشواری را نمیرساند و در پارسی میشود به آن گفت: پُرآوند این یک سامانه ی پراوند است این یک پرسمان پیچیده است ~ Mazdak |
1.0 |
| •Hamârestan -> hamâr | k. | همارستن: تکرار کردن | to repeat | wiederholen; repetieren | répéter | _Dehxodâ ϢDict-Pâ Ϣiki-En Ϣiki-De | مهربد گرامی، این واژه هنوز در میانبدان کوهپایه ای سپاهان روامند است که به چم کاری را دوباره یا چندباره انجام دادن است. ریشهی آن خودش در ساختار واژگانی اش نهفته است.هم+آرستن(توانستن)=همواره کاری را توانستن و سامان بخشیدن و پشت سرهم انجام دادن یا به کار بردن است. ~بهمن | 1.0 |
| •Xodaki | n. | خودکی: عکسی که کس از خود میاندازد | selfie | Selfie | selfie | Mazdak i Bâmdâd | در سلفى (واژه مورد نظر من) مهم این دو مورد است كه ١-فرد از خودش به تنهایى و یا با چند نفر دیگر ٢-عكس بگیرد. به صورتى: از خود/خودشان + فعل عكس گرفتن Selfie is a self portrait photography بنابراین شاید: عكس خودنگاره ولى خودك هم نو بودن و كوتاه بودن را دارد و هم مثل واژه سلفى فراخ است به متنهاى مختلف راحت تر گره میخورد و در عین حال «خود-سلف» را هم دارد. ~مرجان شیرازی چون سلفی یک واژه ی (زاب ونام) هامساخته و کوتاهیده ی نوازش کرده ( مانند حسنی بجای حسن) میباشد٬ بهتر است بگوییم: خودکی khodaki یک خودکی گرفتم روانتر است تا گفتن : یک خودک گرفتم ~مزدک |
1.0 |
| •Kažpeymân | z. n. | کژپیمان: خائن | perfidious; betrayer | - | - | Mazdak i Bâmdâd | خیانت برابر با فریب و حیله و ناراستی و دروغ دشمنی و دغابازی و ........ نیست. خائن کسی است که در نَما، دوست و یاور بنماید و پیمان (گفتاری، همکاری و دوستی ..) بسته باشد ولی در هنگامی که بهای پیمان را از وی درخواهند، آنرا بشکند. درست است که اینکار دربردارنده ی اندی از فریب و ناراستی و دروغ و دشمنی میباشد ولی با این فرایافت ها یکی نیست. خیانت را کسی میتواند بکند که دارای پاسخوَری در برابر یک پیمان و زینهار و .. باشد و نه کسی که هیچ پیمانی نبسته و تهی از پاسخوَری است. بر این پایه به خائن میشود گفت کژپیمان و خیانت همان کژپیمانی است خیانت در امانت = کژپیمانی در پیمانسپرده ~مزدک |
1.0 |
| •Angulidan -> angul | k. | انگولیدن: دستکاری کردن | to manipulate | manipulieren | manipuler | Dehxodâ Dehxodâ | اردشیر درازانگـُـل ؛ بهمن پسر اسفندیار بود... و نام او اردشیر بود کی اردشیر درازانگل خواندندی او را و به بهمن معروف است و او را درازدست نیز گویند. و بروایتی درازانگل از بهر آن گفتند که غارت به دور جایگاه کردی در جنوب و مشرق و روم .(مجمل التواریخ ). ~مزدک |
1.0 |
| •Kažpeymâni | n. | کژپیمانی: خیانت | perfidy; betrayal | - | - | Mazdak i Bâmdâd | خیانت برابر با فریب و حیله و ناراستی و دروغ دشمنی و دغابازی و ........ نیست. خائن کسی است که در نَما، دوست و یاور بنماید و پیمان (گفتاری، همکاری و دوستی ..) بسته باشد ولی در هنگامی که بهای پیمان را از وی درخواهند، آنرا بشکند. درست است که اینکار دربردارنده ی اندی از فریب و ناراستی و دروغ و دشمنی میباشد ولی با این فرایافت ها یکی نیست. خیانت را کسی میتواند بکند که دارای پاسخوَری در برابر یک پیمان و زینهار و .. باشد و نه کسی که هیچ پیمانی نبسته و تهی از پاسخوَری است. بر این پایه به خائن میشود گفت کژپیمان و خیانت همان کژپیمانی است خیانت در امانت = کژپیمانی در پیمانسپرده ~مزدک |
0.8 |
| •Zâdserešt | n. | زادسرشت: سرشت بنیادین/زادین | basic instinct | Urtrieb | - | Masoumeh Hanifehzadeh | سرشت خودش یک چیز زادی است و افزون زاد بدان به ما یاری چندانی نمیکند. در آلمانی هم درست میگویند زاد+ رانه ( Naturtrieb ) درختی که تلخ است وی را سرشت گرش برنشانی به باغ بهشت سرنجام گوهر بکار آورد همان میوه ی تلخ بار آورد ( برنامه ریزی ژنتیک ) خود رانه هم فزون بر این، در فیزیک هم بجای قوه ی محرکه ( برای نمونه در فنر) میتواند بکار رود. پس: رانه = Trieb/ driving force پیشرانه = Anrieb/ urge سرشت = Natur/nature طبیعت (ژنتیک) نیش عقرب نه از ره کین است اقتضای طبیعتش این است (رفتار ژنتیک) --- و برای اینکه میان دو اردوگاه و دو آموزه ی روانشناسیک درگیری نشود: رانه ی طبیعی = زادرانه = Naturtrieb/Instinct = غریزه ١ سرشت بنیادین (جانوران- برنامه ریزی ژنتیک) = زادسرشت = Urtrieb/ basic Instinct = غریزه ٢ ~مزدک |
1.0 |