| Pârsig | B. | Negizeš | English | Deutsch | French | P. | Rišešenâsih | Prevalence |
|---|---|---|---|---|---|---|---|---|
| •Andarun | اندرون: ضمیر; درون دل | soul; conscience | - | - | Dehxodâ | 0.0 | ||
| •Darunbin | z. n. | درونبین: | endoscope | - | - | _Dehxodâ Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Darundâd | n. | درونداد: ورودی
درونداد: ورودی |
entrance
input |
Eingang
Eingabe |
-
donnée |
Bamdad Khoshghadami
|
درونداد و برونداد خوب به نگر میرسند بویژه اینکه واژه ی داد در پایان، فرایافت داده را هم به یاد می اندازد. ~مزدک |
1.0 |
| •Darungir | z. n. | درونگیر: محاط; محاطی | inscribed | - | inscrit | دایره محاطی = پرهون درون گیر = Inkreis ؛ Incircle ~mm |
1.0 | |
| •Darunmarz | z. | درونمرز: داخله; وزیر (امروز) داخله -> وزیر درونرمز | interior | - | intérieur | Mehrbod i Vâraste Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Darunraft | n. | درونرفت: ورود | entrance | Eingang | entrée | 1.0 | ||
| •Darungozar | n. | درونگذر: ورودی | entrance | Eingang | - | Bamdad Khoshghadami | همسنگ با زیرگذر | 1.0 |
| •Darunmâye | n. | درونمایه: محتوا | content | Inhalt | contenu | 0.3 | ||
| •Darunxwiš | درونخویش: ذهنی | subjective | subjektiv | - | Mehrbod i Vâraste Ϣiki-De Ϣiki-En | درون خویش بپرداز تا برون آیند ز پرده ها به تجلی چو ماه مستوران اگر چه گم شوی از خویش و از جهان این جا برون خویش و جهان گشته ای ز مشهوران |
1.0 | |
| •Darunpanâm | z. | درونپنام: ورود ممنوع | no entry | kein Einlass | entrée interdite | Mehrbod i Vâraste | 1.0 | |
| •Andarunin | z. | اندرونین: باطنی | internal; inward | - | - | Ϣiki-En Ϣiki-En Pursinâ | 1.0 | |
| •Miyânkasin | z. | میانکسین: درون فردی | interpersonal | zwischenmenschlich | interpersonnel | Mehrbod i Vâraste | 1.0 | |
| •Darunkâftan -> darunkâv | k. | درونکافتن: در خود فرو رفتن و اندیشیدن | to introspect | hineinsehen; inspizieren | inspecter | Mehrbod i Vâraste | 1.0 | |
| •Darunyâftan -> darunyâb | k. | درونیافتن: روشی برای یافتن دادهتیلهایِ نو از درونِ گسترهیِ یک گردآیهیِ گستته از دادهتیلهایِ شناخته شده | to interpolate | - | - | Ϣiki-En Ϣiki-Pâ | 1.0 | |
| •Vâ | v. piv. | وا: پیشوند, گشودگی, از بیرون به درون | de | - | - | _Dehxodâ en.wiktionary.org | 0.0 | |
| •Xodšokufâi | n. | خودشکوفایی: ارضا کردن و برآوردن خواستههای درونی | self-fulfillment | Selbsterfüllung | épanouissement | Ϣiki-Pâ Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Peyrang | پیرنگ: درونمایه; طرح; داستان; الگو | plot | Grundstück | intrigue | Ϣiki-En Ϣiki-Pâ Ϣiki-Pâ | 1.0 | ||
| •Langarpeyvand | لنگرپیوند: پیوند لنگری; پیوند درونی در نوشتار | anchor-link | Anker-Link | ancre lien | Mehrbod i Vâraste | 1.0 | ||
| •Bâzxword | n. | بازخورد: بازخوراندن [بخشی از] برونشد به درونشد در یک سامانه | feedback | Feedback | retour d'information | Ϣiki-Pâ _Dehxodâ ϢDict-Pâ Ϣiki-En Ϣiki-De | 1.0 | |
| •Dar | v. piv. | در: درون; اندر; گاه بجای "بدر" نیاز بکار میرود | in | ein | - | Ϣiki-En Ϣiki-Pâ | 0.0 | |
| •Bimâye | n. | بیمایه: سراسر تهی از استواری و گوهره ی درونی / بی ارزش، نادان، ناآگاه، ... | lacking in substance; insubstantial | Substanzlos | - | _Dehxodâ | 1.0 | |
| •Fimân | n. | فیمان: حسن هدی; گرایش درونی به آراستن خویشتن به ویژگیهایِ پسندیده | self-improvement towards attaining good traits; such as being true to one's word | - | - | Dehxodâ Dasâtir | 1.0 | |
| •Forunâm | n. | فرونام: فرایافتی که درون فرایافت دیگر واکرانیدنی است. کبوتر فرونام پرنده است. | hyponym | - | - | Bamdad Khoshghadami | 1.0 | |
| •Mâye | n. | مایه: ماده ی سازنده ی چیزی، گوهر درونی که پیکره ای بدان استوار است. بجای مانده از واژه ی "ماتک" پهلوی که واژه ی ماده هم از ان است. | substance | Substanz | - | Ϣiki-Pâ ϢDict-Pâ Ϣiki-De _Dehxodâ Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Vâd | واد: اصل; ایل و تبار; بنیاد | - | - | - | پسوند یا واژه ی واد = اصل، ایل و تبار، بنیاد برای نمونه: خانواده = خانه + واد+ ه = بنیاد و اصل و مردم درون یک خانه هفتواد = هفت ایل ( هپتالیان مغول) کدواده = بنای دیوار عمارت و خانه را گویند. کشواد ( نام پهلوان شاهنامه ای:) ~ (شاید) = کشانی از نژاد کشان ( کوشانی) ~مزدک |
0.0 | ||
| •Sadkis | n. | سدکیس: قوس قزح; رنگین کمان | rainbow | Regenbogen | - | ϢDict-Pâ _Dehxodâ Ϣiki-En Ϣiki-De | میغ ماننده ٔ پنبه ست ورا باد نداف — همت سدکیس درونه که بدو پنبه زنند. بوالمؤید بلخی | 1.0 |
| •Vâde | n. | واده: اصل و بنا و مادهیِ هرچیز; خانه+واده=خانواده | basis; principle | - | - | ϢDict-Pâ Ϣiki-En Ϣiki-En _Dehxodâ | پسوند یا واژه ی واد = اصل، ایل و تبار، بنیاد برای نمونه: خانواده = خانه + واد+ ه = بنیاد و اصل و مردم درون یک خانه هفتواد = هفت ایل ( هپتالیان مغول) کدواده = بنای دیوار عمارت و خانه را گویند. کشواد ( نام پهلوان شاهنامه ای:) ~ (شاید) = کشانی از نژاد کشان ( کوشانی) ~مزدک |
1.0 |
| •Faraxmidan -> faraxm | k. | فرخمیدن: دقت کردن | to concentrate; to focus | konzentrieren | - | _Dehxodâ Ϣiki-En Ϣiki-En ϢDict-Pâ | مهربد کیارنگ، کار واژه ی فَرَخمیدن یا فَرخمیدن به مینوی یا مانک جدا کردن چیزی از چیزی، مانند جدا کردن هسته ی پنبه از خود پنبه و چم دیگر آن دقت کردن و کوشش در کاری; پس دقت در نهاد(درون)این کارواژه نهفته است. ~بهمن | 1.0 |
| •Nišequli | z. n. | نیشغولی: خرافی; وهمی; موهوم | superstitious | abergläubisch | superstitieux | Dehxodâ | مهربد جان،من تنها نگر خود را گفتم همانگونه که گفتی برخی می گویند که ناب غول بود که ناب تازی به چم چهار دندان تیز جانوران است که به پارسی نیش گفته می شود که به نیش غول دگرسان یافت. پن من هنوز پیوند دندان غول با خرافه(یاوه،افسانه و یا میتخت) در نمی یابم. زبانزدی که با واژه ی غول ساخته شده است مانند این: دندان غول را شکستن به این چم است که کار بزرگ یا شگفتی انجام دادن است که پیوند و سویش(جهتش) دریافتنی است پن آن یکی بی چمار است.در داستان اسفندیار هم مانند رستم داستان هفت خوان دارد که در خوان چهارم با زن جادوگری روبرو می شود که نام او غول است و اسفندیار او را می کشد. شاید از اینجا بتوانیم راهی به خرافه بزنیم. همانگونه که می دانیم کار جادوگر فریب دادن است و چیزهای دروغ را راست می نماید ودر گذشته جادوگران هنگام جادوگری همیشه ابزاری در دست داشتند و شاید با داشتن نیش یا ابزاری دیگر در دست هم برای ترساندن و هم برای بهتر پذیراندنِ کارشان به کار می گرفتند و از اینجا می توانیم یک راه سمبی(نقبی)به چم آن خرافه برسیم چونکه با کلک کارها را جور دیگر نشان می داد و کس خرافه اندیش هم با تهی بودن از خرد داستان را جور دیگر می بیند.با این شمارمی توان غول در واژه نیشغولی از پارسی انگاشت.هم چنین بسیار واژگان پارسی به درون زلان تازی رفته و گاهی هم دست نخورده به خود ما برگردانده شده است. هم چنین غول به مازندرانی به چم کَر و یا کسی که گوشش سنگین است در دشنام دادن به کسی برای نمونه بگویند «مرتیکه غول گوش» در اینجا به چم نادان به کار می رود و نادان کسی است که نمی تواند ارزیابی درستی از پیرامونش کند و زود دچار گمان و پندار می شود شاید با این چم راهی به دهی برد و به زبان دیگر آن را خرافه نامید.این چیزهایی بود که به اندیشه من رسیده بود. ~ بهمن حیدری |
1.0 |
| •Âgahdel | آگهدل: صاحبدل | - | - | - | Mazdak i Bâmdâd | صاحبدلی به گونه ای عارف بودن و آگاه بودن دل ( بی رنج دانش و پژوهش دانشیک) از درونمایه های پدیده هاست. برای همین گفتم : دلاگاه هراینه میشود همچنین آگهدل هم بجای دلاگاه گفت. مانند دریادل و ... ~مزدک |
1.0 | |
| •Parhâm | n. | پرهام: طبیعت | nature | Natur | la nature | ما سه جور طبیعت داریم ٬ ۱- همان سرشت و زاد درونی است : نیش عقرب نه از ره کین است اقتضای طبیعتش اینست ۲- زیستبوم . زباله ها طبیعت را خراب کرده اند. ۳- پرهام ( پر = round + هام = all) گزینش پرهامین طبیعت(پرهام) = همه ی آن چیزی که جهان ما است ~مزدک |
1.0 | |
| •Barafruxtegi | n. | برافروختگی: عصبانیت | rage | Rage | rage | Mazdak i Bâmdâd | Hormoz and 3 others manage the membership, moderators, settings, and posts for کارگاه واژهیابی، واژهگزینی و واژهسازی پارسی. ما واژه ی برافروختگی را بایست برای عصبانیت بکار ببریم و خشم را برای غضب. عصبانیت دارای نشانه های بیرونی مانند برآشفتگی و/یا بانگ زدن و/یا درشت گویی و اینهاست.=rage/fury(E)-≈Wut(G) خشم ولی میتواند درونی و خاموش باشد و دیرتر برای کسی که خشمیده ) مغضوب) است٬ پیامدهای ناخوشایند را از سوی خشمنده ببار آورد= wrath/anger(E)-Zorn(G) ~Mazdak |
1.0 |
| •Borundâd | n. | برونداد: خروجی | output | Ausgabe | sortie | درونداد و برونداد خوب به نگر میرسند بویژه اینکه واژه ی داد در پایان، فرایافت داده را هم به یاد می اندازد. ~مزدک |
1.0 | |
| •Farâdâdan -> farâdeh | k. | فرادادن: بیان کردن | to express | ausdrücken | exprimer | Dehxodâ | فراداد = بیان / فراده = بیان کننده فرایافت = مفهوم / فرایاب = مفهوم دهنده فراگرفت = اشغال+تصرف+مصادره+یاد گرفتن فرزام/ فراگیر = اشغال کننده، عمومی ، ... ~مزدک تنها در یک گزاره نگرش خود را به دین *فراده* - در فند هنرپیشگی بازیِ زیرپوستی *فراداد* قدرتمندتری از رل بازیِ نمایشی دارد - واکنش او *فراده* ی سهش درونی اش بود - در سخن گفتن *فراداد* درستی ندارد - هنری که از *فراداد* بی بهره باشد مانا نیست - *فراداد* هنری همانا پیوندِ همسوی سهش، اندیشه و فند است. - در *فرادادن* عقیده اش ناتوان بود - این واژه *فراده* ی این پدیده نیست. - گفته های او *فراده*ی این فرهود است که .... - در هنرهای دیداری برای *فراداد* بیشتر از رژ بهره گرفته می شود تا رنگ اگرچه هنرمندی مانند روتکو از رنگ نیز برای *فرادادنِ* سهش به خوبی سود برده است ~Nader Tabasian |
1.0 |
| •Parhâmin | z. | پرهامین: طبیعی | natural | natürlich | - | ما سه جور طبیعت داریم ٬ ۱- همان سرشت و زاد درونی است : نیش عقرب نه از ره کین است اقتضای طبیعتش اینست ۲- زیستبوم . زباله ها طبیعت را خراب کرده اند. ۳- پرهام ( پر = round + هام = all) گزینش پرهامین طبیعت(پرهام) = همه ی آن چیزی که جهان ما است ~مزدک |
1.0 | |
| •Borunxwiš | برونخویش: عینی | objective | objektiv | - | Ϣiki-De Mehrbod i Vâraste Ϣiki-En | درون خویش بپرداز تا برون آیند ز پرده ها به تجلی چو ماه مستوران اگر چه گم شوی از خویش و از جهان این جا برون خویش و جهان گشته ای ز مشهوران |
1.0 |