Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Jânsepâr n. جانسپار: فدایی self-sacrificing Aufopferung; Selbstopfer - ϢDict-Pâ Ϣiki-De _Dehxodâ Ϣiki-En   1.0
Vidâyi n. ویدایی: عینیت visuality Anschaulichkeit - Bamdad Khoshghadami   1.0
Jodâyidan -> jodây k. جداییدن: جدا کردن to separate - -     1.0
Candâin z. n. چندایین: کوانتوم quantum (quanta) Quant - Ϣiki-De   1.0
Fardâin z. فردایین: مربوط به فردا; پادواژه‌یِ امروزین tomorrow-related - - Dehxodâ رنج امروزین آسودن فردایین بود و آسودن امروزین رنج فردایین. ~فارسنامه 1.0
Peydâidan -> peydâ k. پیداییدن: ظهور یافتن to manifest zu manifestieren manifester     1.0
Jodâyixwâh z. n. جداییخواه: تجزیه طلب separatist Separatist séparatiste     0.1
Hamsarjodâi n. همسرجدایی: طلاق divorce Scheidung divorce Mehrbod i Vâraste   1.0
Xonyâin z. خنیایین: موزیکال musical musikalisch - Mehrbod i Vâraste Dehxodâ رنج امروزین آسودن فردایین بود و آسودن امروزین رنج فردایین. ~فارسنامه 1.0
Halapand n. هلپند: لُمپن; لمپن lumpen - - Dehxodâ چو او ماه شکافید، شما ابر چرایید؟ 9 چو او چُست و ظریف است، شما چون هلپندید؟ (مولوی۲: ۳۶۷).


--
من به گمانم منبل بر وزن تنبل را مولانا بکار برده بدک نیست ولی هلپند را هم مولانا دارد برای بیکاره و معنای نزدیکی دارد.
~Amin Keykha

لومـپِــن در واژه به چم یک تکه پارچه کهنه و کثیف و ژنده است، به قاب دستمال هم گفته می‌شود.
مارکس با آوردن این واژه در کنار پرولتاریا بر آن بار ویژه ای نهاده که ویکیپدیا به گستردگی در باره آن نوشته.
~MM

ومپِن‌پرولتاریا, زبانزد مارکس و انگلس برای طبقه ای از همبود است (پرولتاریای ژنده) که برخلاف بورژوازی و پرولتاریا در تولید نقشی ندارد و در حاشیه اجتماع از راه‌های مشکوک مانند گدایی و واسطه‌گری و کلاهبرداری امرار معاش می‌کند. ولی در نگاهی دیگر طبقه ای از همبود که با پیشرفت و دگرگونی های بنیادین همبودین علاقه ای ندارد وبیشتر با هم سفرگی و وابستگی به طبقه های تولیدگر، شاغل و کارگر و پولدار می زید.

~Sony Hamedanchi
1.0
Dâyeze n. دایزه: خاله aunt Tante tante Dehxodâ دایی و دایزه. در اصفهان به خاله میگویند دایزه. فکر کنم اگر دایی پارسی باشد, دایزه جایگزین درخوری برای خاله باشد.

~Elham Kondori
1.0
Âzangârdan -> âzangâr k. آزنگاردن: صیقل دادن; جلاء دادن to burnish; to gloss aufpolieren - Mazdak i Bâmdâd زنگزدایی کردن
~مهربد

آهنی را که موریانه بخورد
نتوان زدودنش از زنگ
بر سیه دل چه سود گفتن پند
نرود میخ آهنین در سنگ
~مزدک
1.0