| Pârsig | B. | Negizeš | English | Deutsch | French | P. | Rišešenâsih | Prevalence |
|---|---|---|---|---|---|---|---|---|
| •Dāde | n. | داده: اطلاعات | datum | Datum | donnée | Farhangestān | 0.0 | |
| •Dādehā | n. | دادهها: اطلاعات | data | Daten | données | Farhangestān | 0.0 | |
| •Dādesār | n. | دادهسار: بانک دادهها; بانک اطلاعاتی | database | Datenbank | base de données | Ϣiki-En Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-De | 1.0 | |
| •Farādāde | n. | فراداده: متادیتا | metadata | Metadaten | métadonnées | 1.0 | ||
| •Dādepardāz | n. | دادهپرداز: پردازشگر; پروسسر | processor | Prozessor | processeur | 1.0 | ||
| •Dādepardāxtan -> dādepardāz | k. | دادهپرداختن: پروسس کردن; پردازش کردن | to process | verarbeiten | traiter | 1.0 | ||
| •Roxkard | n. | رخکرد: واقعیت رخداده | fact | Tatsache | fait | Ϣiki-De Ϣiki-En Mazdak i Bâmdâd | 1.0 | |
| •Pādafrah | پادافره: سزایی که دربرابر بدی (افره) داده شود | punishment | Bestrafung | châtiment | Ϣiki-En | 1.0 | ||
| •Haznudan -> haznâ | k. | هزنودن: روشی که از کنار هم چیدن دادهها به فرجام میرسند | to abduce [reasoning] | abduzieren | abduire | Ϣiki-En Ϣiki-En Mehrbod i Vâraste | 1.0 | |
| •Darunyāftan -> darunyāb | k. | درونیافتن: روشی برای یافتن دادهتیلهایِ نو از درونِ گسترهیِ یک گردآیهیِ گستته از دادهتیلهایِ شناخته شده | to interpolate | interpolieren | interpoler | Ϣiki-En Ϣiki-Pâ | 1.0 | |
| •Fāmtan | n. | فامتن: (زیستشناسی) ساختاری رشتهای (یا ریسمان مانند) که درهستهیِ یاختهٌ سرگرم بخشش دیده میشود و ترابرِ دادههای ژنتیکی است. برابر این واژه در زبان انگلیسی Chromosome می باشد که خود از زبان آلمانی آمده و به چهرهیِ Chromosom نوشته می شود, که آن نیز خود از دو واژهیِ Chromo و some برساخته شده است: پیشوند Chromo از واژهیِ یونانی Khroma، به چم رنگ (همتراز فام)، و پسوند some از واژهیِ یونانی Soma، به معنی تن. | chromosome | Chromosom | chromosome | Ϣiki-En Ϣiki-Pâ | 1.0 | |
| •Tarāyin | n. | ترایین: سنت | tradition | Tradition | tradition | Mazdak i Bâmdâd | آیینی که در گذر روزگار دست بدست داده شده. | 1.0 |
| •Vazir | وزیر: - | vizier; minister | Wesir; Minister | vizir; ministre | Ϣiki-En Ϣiki-En Ϣiki-Pâ | وزیر در مهاد یک واژه پارسیک است که از وئسئر در زبان پهلوی و پارسی میانه گرفته شده که آنهم از واژه وئچئرا در پارسی باستان که چمِ داور و میانجی میداده گرفته شده است ~Mazdak | 0.0 | |
| •Nodād | n. | نوداد: خبر | news | Nachrichten | nouvelles | Ϣiki-En _Dehxodâ Ϣiki-Pâ | در پارسی گویشِ "فرارود"، نوداد برای خبر و نودادها برای اخبار بکار می رود. ~مهربد | 1.0 |
| •Šāhzāde | n. | شاهزاده: ملک زاده | prince; princess | Prinz; Prinzessin | prince; princesse | چنین شهریار و چنین شاهزاده که دید و که داده ست هرگز نشانی ~فرخی |
0.0 | |
| •Negine | n. | نگینه: مدال | medal | Medaille | médaille | Mazdak i Bâmdâd | نگینه: هر چیز گرانبها چه سنگ و چه فلز که در جایی کار بگذارند. نگینه امروز بکار نمیرود . پس میشود برای مدال گذاشت. از نشان که کاربرد جز مدال فراوان دارد بسی بهتر است . نگینه همچنین داشتن ارزش و بها را هم میرساند و هم اینکه در جایگاه ویژه و والا جای داده میشود. فزون برین نگینه میتواند دارای نگاره باشد٬ درست مانند مدال. ~Mazdak |
1.0 |
| •Borundād | n. | برونداد: خروجی | output | Ausgabe | sortie | درونداد و برونداد خوب به نگر میرسند بویژه اینکه واژه ی داد در پایان، فرایافت داده را هم به یاد می اندازد. ~Mazdak |
1.0 | |
| •Darundād | n. | درونداد: ورودی
درونداد: ورودی |
entrance
input |
Eingang
Eingabe |
entrée
donnée |
Bamdad Khoshghadami
|
درونداد و برونداد خوب به نگر میرسند بویژه اینکه واژه ی داد در پایان، فرایافت داده را هم به یاد می اندازد. ~Mazdak |
1.0 |
| •Tizhuših | n. | تیزهوشی: ذکاوت | smartness | Scharfsinn | perspicacité | ذکاوت ≈ smartness/Scharfsinn تیزهوشی/ ذکی= تیزهوش: رنگی از تندا در پی بردن و دادهپردازی (سرعت انتقال) دارد. ~Mazdak |
0.0 | |
| •Negardādan -> negardā | k. | نگردادن: اظهار نظر کردن | to remark; to note | anmerken | remarquer | Mazdak i Bâmdâd | To remark دو چم دارد ۱- اظهار نظر کردن = نگردادن=anmerken ۲- متوجه (چیزی) شدن= نگریافتن= bemerken و نامواژه اش هم در باره ی یکم همان اظهار نظر= نگرداد ---- نگردادهای کارساز وی درباره ی سرشت راستینِ ~Mazdak |
1.0 |
| •Tarādād | n. | تراداد: رسم و سنت | tradition | Tradition | tradition | Adibe Soltāni Ϣiki-En | چیزی که از این دست به آن دست و این زادمان به زادمان پسین داده شده = تـَرا+داده = given/spoken through generations = trans+ dict ~Mazdak | 1.0 |
| •Zerangih | n. | زرنگی: دها | cleverness | Klugheit | intelligence; habileté | ๏ داهی= زرنگ/ دها = زرنگی : رنگی از هوش در کار دارد چلِوِرنِسس/Kلعگهِت باید دانست که هوشمندی و تیزهوشی و هوشیاری با هم یکسان نمیباشند و هرکدام ویژگی دیگری را میرسانند. ๏ هوشیار : نشانه ها و سیجهای جهان بیرونی را بهتر و بیدار تر دریافت کرده و واکنش درخور نشان میدهد. ๏ هوشمند : دارای هوش "بسیار" است (بیش از ۱۲۰ ئق) و میتواند پرسمانهای پیچیده را پاسخگشایی نماید هرچند بایسته نیست که زود به پاسخ برسد ๏ تیزهوش : کسی است که "زودتر" از همتایان خود به پاسخ پرسمان میرسد ولی نیازانه و همواره از پس پرسمان های پیچیده بر نمیاید. ๏ باهوش: کسی که گول نیست و هوشی در تراز روالمند (۱۰۰ ئق) و شاید کمی بهتر ٬ دارد ๏ تیزویر : کسی است که داده پردازی تند تر به همراه "کاربرد ویر" ( مِمُری) دارد. درست مانند رایانه ای که دارای هارد-درایو تند تری میباشد. همچنین٬ زرنگی و زیرکی یکی نیستند؛ زیرک کمی آبزیرکاه است و در برابر٬ زرنگ کاری تر و کوشا تر است ~Mazdak |
0.0 | |
| •Hošyārih | n. | هشیاری: کیاست | alertness | Wachsamkeit | vigilance | ๏ کیاست/کیّاس = هوشیاری/هوشیار الِرتنِسس/ذاچهسامکِت باید دانست که هوشمندی و تیزهوشی و هوشیاری با هم یکسان نمیباشند و هرکدام ویژگی دیگری را میرسانند. ๏ هوشیار : نشانه ها و سیجهای جهان بیرونی را بهتر و بیدار تر دریافت کرده و واکنش درخور نشان میدهد. ๏ هوشمند : دارای هوش "بسیار" است (بیش از ۱۲۰ ئق) و میتواند پرسمانهای پیچیده را پاسخگشایی نماید هرچند بایسته نیست که زود به پاسخ برسد ๏ تیزهوش : کسی است که "زودتر" از همتایان خود به پاسخ پرسمان میرسد ولی نیازانه و همواره از پس پرسمان های پیچیده بر نمیاید. ๏ باهوش: کسی که گول نیست و هوشی در تراز روالمند (۱۰۰ ئق) و شاید کمی بهتر ٬ دارد ๏ تیزویر : کسی است که داده پردازی تند تر به همراه "کاربرد ویر" ( مِمُری) دارد. درست مانند رایانه ای که دارای هارد-درایو تند تری میباشد. همچنین٬ زرنگی و زیرکی یکی نیستند؛ زیرک کمی آبزیرکاه است و در برابر٬ زرنگ کاری تر و کوشا تر است ~Mazdak |
0.0 | |
| •Negaryāftan -> negaryāb | k. | نگریافتن: متوجه شدن | to remark | bemerken | remarquer | Mazdak i Bâmdâd | To remark دو چم دارد ۱- اظهار نظر کردن = نگردادن=anmerken ۲- متوجه (چیزی) شدن= نگریافتن= bemerken و نامواژه اش هم در باره ی یکم همان اظهار نظر= نگرداد ---- نگردادهای کارساز وی درباره ی سرشت راستینِ ~Mazdak |
1.0 |
| •Benāmide | z. n. | بنامیده: مشخص; واقعی | concrete | konkret | concret | Ϣiki-De Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-En | بـِـنامیدن [benāmidan] = benennen(Ger.) = denominate(Eng.) = نام نهادن ( توصیف و مشخص کردن); چیزی را بگونه ی مشخص و روشن معرفی کردن . برای نمونه میگوییم جانوران وحشی خطرناک هستند، اینجا یک گزاره ی کلان است و نمونه بنامیده ای نیاورده ایم ولی در این جا نمونه ی مشخص میاوریم: پلنگ یک نمونه ی مشخص از جانوران خطرناک وحشی است. پس اینجا با نام بردن یک جانور بیرام، یک نمونه ی بنامیده ( مشخص) بدست داده ایم. یا میگویند اقداماتی برای رفع بیکاری در دست اجراست، میپرسیم خب، چه اقداماتی؟ میگوید برای نمونه ساختن کارخانهای بیشتر. پس این میشود یک اقدام مشخص چون نام برده شده و برای شنونده دیگر گزاره ی کلان (کلی) نیست، یک نمونه ی عینی و بساویدنی و روشن است = بنامیده ~Mazdak | 1.0 |
| •Jāneveštan -> jānevis | k. | جانوشتن: نسخ کردن; روی چیزی نوشتن | to overwrite | überschreiben | écraser | Mazdak i Bâmdâd | جانوشتن در این فرایافت٬ نوشته ها و داده های پیشین را پاک کرده و بجای آن چیزی دیگر می نگارند. ~Mazdak |
1.0 |
| •Tanfām | n. | تنفام: کروموزم | chromosome | Chromosom | chromosome | Ϣiki-En | (زیستشناسی) ساختاری رشتهای (یا ریسمان مانند) که درهستهیِ یاختهٌ سرگرم بخشش دیده میشود و ترابرِ دادههای ژنتیکی است. برابر این واژه در زبان انگلیسی Chromosome می باشد که خود از زبان آلمانی آمده و به چهرهیِ Chromosom نوشته می شود, که آن نیز خود از دو واژهیِ Chromo و some برساخته شده است: پیشوند Chromo از واژهیِ یونانی Khroma، به چم رنگ (همتراز فام)، و پسوند some از واژهیِ یونانی Soma، به معنی تن. | 1.0 |
| •Nāvsānih | n. | ناوسانی: نوسان; تغییر تکرار شونده | oscillation | Schwingung | oscillation | Ϣiki-De Ϣiki-En | میگویند خود این واژه هم از پارسی به عربی بوده و از آنجا که "ناو"(کشتی) چنین جنبشی داده و به همراه خیزه های اب میجنبیده، به این گونه جنبش فراز و فرود پی در پی، جنبش "ناوسان" = به مانند ناو، گفته اند ( دهخدا) ~Mazdak |
1.0 |
| •Rusestān | n. | روسستان: روسیه | russia | Russland | russie | برخی از خود نامهای این کشورها هم نادرست اند. برای نمونه آلمان یا سوئد نامهایی اند که فرانسه ها به این کشور داده اند . اگر بخواهیم درست کار کنیم باید نام آنها را از زبان خودمان درست کنیم. مانند هندوستان٬ لهستان ( سرزمین لخ ها) برای روسیه که بروش تازی ساخته شده باید گفت روسستان . به ترکیه باید گفت تورکستان نو. به آلمان باید گفت دوچستان. تنها نامهای کهن مانند چین و مصر و .. نباید دگرگون شوند. ~Mazdak |
1.0 | |
| •Doycestān | n. | دویچستان: آلمان | russia | Russland | russie | برخی از خود نامهای این کشورها هم نادرست اند. برای نمونه آلمان یا سوئد نامهایی اند که فرانسه ها به این کشور داده اند . اگر بخواهیم درست کار کنیم باید نام آنها را از زبان خودمان درست کنیم. مانند هندوستان٬ لهستان ( سرزمین لخ ها) برای روسیه که بروش تازی ساخته شده باید گفت روسستان . به ترکیه باید گفت تورکستان نو. به آلمان باید گفت دوچستان. تنها نامهای کهن مانند چین و مصر و .. نباید دگرگون شوند. ~Mazdak |
1.0 | |
| •Turkestān | n. | ترکستان: ترکیه | turkey | Truthahn | dinde | برخی از خود نامهای این کشورها هم نادرست اند. برای نمونه آلمان یا سوئد نامهایی اند که فرانسه ها به این کشور داده اند . اگر بخواهیم درست کار کنیم باید نام آنها را از زبان خودمان درست کنیم. مانند هندوستان٬ لهستان ( سرزمین لخ ها) برای روسیه که بروش تازی ساخته شده باید گفت روسستان . به ترکیه باید گفت تورکستان نو. به آلمان باید گفت دوچستان. تنها نامهای کهن مانند چین و مصر و .. نباید دگرگون شوند. ~Mazdak |
1.0 | |
| •Delgerāyestan -> delgerāy | k. n. | دلگرایستن: رغبت کردن | to care for; to desire | pflegen; Verlangen | s'occuper de; envie | Mehrbod i Vâraste | دلکشیدن را پیشتر به «حوصله داشتن» داده بودیم, دلم میکشه یا دلم نمیکشه, میتوانیم اینسو نیز «دلگرایستن یا دلگرایین» را به رغبت کردن بدهیم: دلم به این کار نمیگراید. ~مهربد |
1.0 |