| Pârsig | B. | Negizeš | English | Deutsch | French | P. | Rišešenâsih | Prevalence |
|---|---|---|---|---|---|---|---|---|
| •Dâdxwâh | z. n. | دادخواه: شاکی | plaintiff; claimant; complainant | Kläger | - | _Dehxodâ Ϣiki-En Ϣiki-En ϢDict-Pâ Ϣiki-De Ϣiki-En | دادخواه همان فریاد خواه است که فردوسی در بیژن و منیژه برای شاکی استفاده کرده است ~Amir Keykha |
1.0 |
| •Dâdxwâste | z. n. | دادخواسته: متهم | accused | angeklagt | - | Ϣiki-En Ϣiki-De | چون ما دادخواه ( ایستار کاروَر) و دادخواست را داریم، پیامد فرنودینش این است که به متهم هم بگوییم دادخواسته ( ایستار کارگیر) ایستار کاروَر = حالت فاعلی ایستار کارگیر = حالت مفعولی پیامد فرنودین = logical consequence ( نتیجه ی منطقی) ~مزدک |
1.0 |
| •Tavânxwâh | z. n. | توانخواه: معلول | disabled; invalid | Behindert | - | Ϣiki-De Ϣiki-En Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-En | دادخواه کسی است که جویای داد است چون آنرا ندارد! وامخواه هم پول ندارد یاکم دارد توانخواه هم توان ندارد یاکم دارد و آنرا میجوید به همین سادکی، از آوردن کم و کاست و بی خودداری کرده ایم و به این آدمها ارج هومنی (انسانی) نهاده ایم ~مزدک |
1.0 |