Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Xorāk n. خوراک: غذا food Essen aliments  Ϣiki-Pâ ϢDict-Pâ   0.9
Pāsoxvar z. n. پاسخور: مسئول responsible verantwortlich responsable Hamād Kāvaš   1.0
Xurāyān z. خورایان: شرق; جاییکه خور[شید] آید east Osten est     1.0
Xurbarān z. خوربران: غرب; جاییکه خور[شید] بِرد west Westen ouest     1.0
Badxorāk z. بدخوراک: بد غذا picky eater wählerischer Esser mangeur difficile     0.3
Bāzxword n. بازخورد: بازخوراندن [بخشی از] برونشد به درونشد در یک سامانه feedback Feedback retour d'information ϢDict-Pâ _Dehxodâ Ϣiki-Pâ   1.0
Dastxord   دستخورد: هند hands (soccer) Handspiel (Fußball) main (football) Mazdak i Bâmdâd   1.0
Pāsoxvarih n. پاسخوری: مسئولیت responsibility Verantwortung responsabilité Hamād Kāvaš   1.0
Xoršidin z. n. خورشیدین: شمسی solar Solar- solaire Mehrbod i Vâraste   0.1
Xorešxāne n. خورشخانه: رستوران restaurant Restaurant restaurant ما واژه ی خورشخانه را داریم که امروزه دیگر کاربرد ندارد، میتوان همان را برای رستوران زنده کرد. این واژه که انبار خوراک و آشپزخانه و ... را میرساند میتواند بخوبی با رستوران ( که یک جور آشپزخانه ی همگانی است و هم یک گونه انبار خوراک هم دارد) همپوشانی داشته باشد!

~Mazdak
1.0
Xorākande z. n. خوراکنده: مغذی nourishing nahrhaft nourrissant     1.0
Xorākidan -> xorāk k. خوراکیدن: تغذیه کردن to nourish nähren nourrir     1.0
Xorānidan -> xorān k. خورانیدن: غذا دادن to feed füttern nourrir  ϢDict-Pâ   1.0
Bixowrākih n. بیخوراکی: قحطی famine Hungersnot famine     1.0
Sālxorde z. n. سالخورده: مسن elderly; aged ältere Menschen; alt personnes âgées; vieilli   0.0
Xorākāndan -> xorākān k. خوراکاندن: تغذیه دادن to nutrify ernähren nourrir Mehrbod i Vâraste   1.0
Barxordārih n. برخورداری: تمتع; لذّت fruition; enjoyment Genuss; Erfüllung jouissance; aboutissement   0.1
Dariqxordan -> dariqxor k. دریغخوردن: حسرت خوردن; تحسر to rue; to regret bereuen regretter   0.1
Andamidan -> andam k. اندمیدن: دریغ خوردن

اندمیدن: آه کشیدن; دریغ خوردن; مرد همواره به اول کار خود می گردد و به آن می اندمد و از خوشی ها باز می خواهد… (طبقات الصوفیه، ۴۵).
to poignant

to sigh
ergriffen; schmerzlich

seufzen; Seufzer
poignant

soupirer; soupir


_Dehxodâ ϢDict-Pâ
  1.0
Bargaštxorde z. برگشتخورده: مرجوعی returned zurückgegeben retourné     0.0
Xoršidgereftegih n. خورشیدگرفتگی: کسوف solar eclipse Sonnenfinsternis éclipse solaire   0.0
Piridan -> pir k. پیریدن: پیر شدن; سالخوردن to age Alter âge     1.0
Rasāne n. رسانه: اندوه و دریغ خوردن bemoan; lament beklagen; betrauern se lamenter  Ϣiki-Pâ   1.0
Hugovār   هوگوار: خوراک آسان گوار digestible verdaulich digestible   1.0
Razmudan -> razmâ k. رزمودن: پیکار کردن; زد و خورد to combat kämpfen combattre Mehrbod i Vâraste   1.0
Šid n. شید: نور; شیدِ خور = خورشید light Licht lumière     1.0
Vātāftan -> vātāb k. واتافتن: معوج شدن; پیچ و تاب خوردن to distort entzerren; verzerren déformer; distordre     1.0
Zibande z. n. زیبنده: درخور; مناسب;شایسته befitting gebührend qui convient; digne  ϢDict-Pâ   1.0
Barāzande z. n. برازنده: درخور; مناسب;شایسته befitting gebührend qui convient; digne  ϢDict-Pâ   1.0
Hamxwānih n. همخوانی: تطابق, هم‌خورد; مطابقت match Übereinstimmung match     1.0
Tondbār z. تندبار: سبع; هر جانور آزار‌رسان که دیگر جانوران را بخورد; پادواژه‌ی زندبار wild animal Wildtier animal sauvage Dasātir    1.0
Nāhāršām   ناهارشام: چاشت خوراک ناهار و شامی که یکجا با هم خورده شوند dunch; linner Dunch; Linner (Zwischenmahlzeit) dunch; linner (repas intermédiaire) Mehrbod i Vâraste   1.0
Tafsidan -> tafs k. تفسیدن: گرم شدن: چو خورشید تابان ز گنبد بگشت - بکردار آهن بتفسید دشت to toast; to warm up rösten; aufwärmen griller; réchauffer   1.0
Nāhārnāštā n. ناهارناشتا: چاشت خوراک ناهار و ناشتایی که یکجا با هم خورده شوند brunch Brunch brunch Mehrbod i Vâraste   1.0
Cāštgah n. چاشتگه: وعده; زمان خوراک; ناشتا و ناهار و شام، سه چاشتگاه روزانه ی آدمیان میباشند. meal (time) Mahlzeit repas  Dehxodâ   1.0
Māhin z. n. ماهین: قمری lunar Mond- lunaire Mehrbod i Vâraste برای پیشگیری از گنگی میان ماهی دریا و گاهشمار قمری, میتوانیم زاب ماهین را در کنار خورشیدین بداریم ~مهربد 1.0
Adast z. ادست: بکر virgin; intact unberührt intact Mehrbod i Vâraste a- prevative prefix: absence of quality
a+bim: what/who that lacks fear -> fearless (MacKenzie)
a+mar: what that lacks number -> numberless, innumerable (~)

در اینجا نیز میتوان از ساختار کوتاه «ادست» بهره گرفت که همان چم دستنخورده / untouched را ترامیرساند. ~مهربد
1.0
Dāyeze n. دایزه: خاله aunt Tante tante دایی و دایزه. در اصفهان به خاله میگویند دایزه. فکر کنم اگر دایی پارسی باشد, دایزه جایگزین درخوری برای خاله باشد.

~Elham Kondori
1.0
Sāzgār z. سازگار: موافق; مساعد compatible; suitable kompatibel; geeignet compatible; adapté سازگاری٬ یاری و موافقت کُـنشمند (active favoring)است و سازواری٬ وفق بیکُنش ( passive favorable) میباشد.
سازگار در بیخ٬ چیزی است که شما را همراهی و یاری میکند تا کارتان راه بیفتد. ( گار نشانه ی فعال است: آموزگار=معلم)
≈ adaptive/benevolent مساعد مؤید
سازوار چیزی است که به شما در راهتان کنشمندانه کمک نمیکند ولی سنگ راه هم نیست و بساکه همان هستی اش بسود کار و آماج شماست. ( وار #1 نشانه ی دارندگی مانند امیدوار)
برای همین٬ سازوار چم برازنده و درخور ( متناسب و مناسب) را هم میدهد.
≈compatible /suitable


~Mazdak
0.0
Nufe n. نوفه: اختلال; نویز; پارازیت noise Geräusch; Lärm bruit  ⚕Heydari من واژه نوفه به جای نویز را در کتابهای که در دهه ۶۰ خورشیدی به فارسی برگردانده شده، دیده بودم. (برای نمونه: خطوط، امواج، و آنتنها برگردان: آلن باغداساریان، احمد حاجی فریروز آبادی

~mm
1.0
Nisān z. نیسان: خلاف; مخالفت; خلاف و دروغ هنگام پیمانشکنی dissension and discord; breaking one's word and denial Zwietracht; Wortbruch und Leugnung dissension; parjure et déni  ϢDict-Pâ Ϣiki-Pâ من آنگاه سوگند نیسان خورم — که زین مملکت رخت بیرون برم. بوشکور (انجمن آرا) 1.0
Delmāye n. دلمایه: روحیه spirit; morale Laune; Stimmung moral; esprit Mazdak i Bâmdâd این روحیه در انگلیسی همان moral است، مانند روحیه ی جنگی ، روحیه شان را باخته اند . این روحیه ، چیزی نزدیک انگیزه و دل داشتن برای انجام کاری ( کاری سخت ) میباشد. برای همین واژه ی دلمایه بدید من گویاست و مایه ای را میرساند که کسی در راستای دلاوری و انگیزهآوری داراست.
نمونه ی کاربردی:
"آن جنگجویان با همه ی آسیب هایی که خورده اند، هنوز دلمایه ی بزرگی برای پایداری دارند ~Mazdak
1.0
Šurnāme n. شورنامه: دراما drama Drama drame Mazdak i Bâmdâd دراما جابیست که سهشهای ژرف هومنی بینندگان ٬یکراست انگیخته و رخنمون میشوند.
در آن تنها اندوه یا مرگ کهرمانان ( مانند تراژدی) نیست٬ بساکه میتواند نگرانی یا دلهره یا خشم را برانگیزد.
برای همین شاید کاربرد واژه شور در ساختن واژه درخور باشد.
شورنامه
در کنار اپیک: کوشنامه
و لیریک = سرودنامه

~Mazdak
1.0
Jargezabān n. جرگه‌زبان: زبان ویژه‌یِ یک گروه و جرگه jargon Jargon jargon Dehxodâ Sony Hamedanchi جرگه = جمعی از مردم؛ پس شاید جرگه سار یا جرگه زبان شاید برای جارگن خورند باشد.

~sony
1.0
Dādrāst n. دادراست: عادل righteous Gerecht juste; vertueux _Dehxodâ چو گشتاسپ می خورد برپای خاست/چنین گفت:ای داور دادراست 1.0
Zāfarrān n. زافران: زعفران saffron Safran safran   زای(=بچه، جنین) + پرّاننده -> زای پـَــرّان-> زاپـَران-> زافـَران-> زعفران; گــُـلی است كه مردم بدان زاپرّان گفتند چون می دانستند كه خوردن آن، پرّاننده ی زای (ساقط جنین) است. ~بهمن حیدری 1.0
Bararz n. برارز: ارزش استفاده use value Gebrauchswert valeur d'usage Mazdak i Bâmdâd در این آمایش ها، بر نشانگر میوه و بهره و سود و آنچه است که میخوریم و می گساریم (use) ، و باز نشانگر چرخه و چندبارگی (تعویض و مبادله و تبدیل)

~Mazdak
1.0
Bāzarz n. بازارز: ارزش مبادله exchange value Tauschwert la valeur d'échange Mazdak i Bâmdâd در این آمایش ها، بر نشانگر میوه و بهره و سود و آنچه است که میخوریم و می گساریم (use) ، و باز نشانگر چرخه و چندبارگی (تعویض و مبادله و تبدیل)

~Mazdak
1.0
Gozārand n. گزارند: محمول predicate Prädikat prédicat Mazdak i Bâmdâd گزارند: کمی مانند تصمیم گیرنده و کمی همانند گزاره
(که یا درست است یا نادرست)
~Mazdak

اگر به چمهای گوناگون Prädikat، چه در ارزشگزاری باده، چه گزارش در باره نهاد گزاره (در دستور زبان) هم بنگریم، گزارند همتای درخوری به نگر میرسد.
http://www.duden.de/rechtschreibung/Praedikat#Bedeutung4
~mm
1.0
Pāyešgerā z. n. پایشگرای: محافظه‌کار conservative konservativ conservateur Mazdak i Bâmdâd واژه ی «پای» هم نشانه ی پایندگی ( کنسرو) و هم نشانه ی پاییدن ( محافظت) میتواند باشد و برای همین٬ پایشگرا یا پایشگر میتواند جایگزین درخوری برای کنسرواتیو/محافظه کار بشمار رود. ~Mazdak 1.0
Fosusidan -> fosus k. فسوسیدن: تاسف خوردن; حسرت خوردن to yearn sich sehnen aspirer : رخش بر مه و خور فسوسد همی - پری خاک راهش ببوسد همی 1.0
Xodakih n. خودکی: عکسی که کس از خود میاندازد selfie Selfie selfie Mazdak i Bâmdâd در سلفى (واژه مورد نظر من) مهم این دو مورد است كه ١-فرد از خودش به تنهایى و یا با چند نفر دیگر ٢-عكس بگیرد.
به صورتى: از خود/خودشان + فعل عكس گرفتن
Selfie is a self portrait photography
بنابراین شاید:
عكس خودنگاره
ولى خودك هم نو بودن و كوتاه بودن را دارد و هم مثل واژه سلفى فراخ است به متنهاى مختلف راحت تر گره میخورد و در عین حال «خود-سلف» را هم دارد. ~مرجان شیرازی

چون سلفی یک واژه ی (زاب ونام) هامساخته و کوتاهیده ی نوازش کرده ( مانند حسنی بجای حسن) میباشد٬ بهتر است بگوییم:
خودکی khodaki
یک خودکی گرفتم
روانتر است تا گفتن : یک خودک گرفتم

~Mazdak
1.0
Kušnāme n. کوشنامه: حماسه epic; epopee Epos; Epopee épique; épopée Mazdak i Bâmdâd دراما جابیست که سهشهای ژرف هومنی بینندگان ٬یکراست انگیخته و رخنمون میشوند.
در آن تنها اندوه یا مرگ کهرمانان ( مانند تراژدی) نیست٬ بساکه میتواند نگرانی یا دلهره یا خشم را برانگیزد.
برای همین شاید کاربرد واژه شور در ساختن واژه درخور باشد.
شورنامه
در کنار اپیک: کوشنامه
و لیریک = سرودنامه
~Mazdak

کوش که امروزه بجای سعی نشسته٬ در بیخ چم نبرد را دارد. در فربود٬ هر کوششی یک نبرد برپاد دشواریها و رهبند هاست.
~Mazdak
1.0
Namājām n. نماجام: تلویزیون television Fernsehen télévision Mazdak i Bâmdâd شاید بهتر باشد بجای چسبیدن به چم واژگانی تلهویزیون٬ که امروزه دیگر همه جا از راه دور هم نیست ( مانند نشان دادن فیلم های bluray /video/dvd ) با نگرش به کارکرد و ویژگیهای برجسته ی این دستگاه٬ و برداشت از فرهنگ ایران٬ واژه ای درخور برای آن بیابیم.
کاووس شاه دستگاهی شیشه ای داشت بنام جامجم یا جام جهاننما ( جام= شیشه در پهلوی و در آذری امروز)٬ که گویا دیوان برای جمشید شاه ساخته بودند و هرجای جهان را نشان میداد.
مانند نماجام

~Mazdak
1.0
Nošxwān n. نشخوان: خواندن آرام و با لذت leisure reading Freizeitlektüre lecture de loisir Amin Keykha اگر نشخوار همان نوشخوار و خوردن با لذت باشد چرا نشخوان و نوشخوان را نداشته باشیم؟
~ Amin Keykha
1.0
Nišequlih z. n. نیشغولی: خرافی; وهمی; موهوم superstitious abergläubisch superstitieux مهربد جان،من تنها نگر خود را گفتم همانگونه که گفتی برخی می گویند که ناب غول بود که ناب تازی به چم چهار دندان تیز جانوران است که به پارسی نیش گفته می شود که به نیش غول دگرسان یافت.

پن من هنوز پیوند دندان غول با خرافه(یاوه،افسانه و یا میتخت) در نمی یابم. زبانزدی که با واژه ی غول ساخته شده است مانند این: دندان غول را شکستن به این چم است که کار بزرگ یا شگفتی انجام دادن است که پیوند و سویش(جهتش) دریافتنی است پن آن یکی بی چمار است.در داستان اسفندیار هم مانند رستم داستان هفت خوان دارد که در خوان چهارم با زن جادوگری روبرو می شود که نام او غول است و اسفندیار او را می کشد.
شاید از اینجا بتوانیم راهی به خرافه بزنیم. همانگونه که می دانیم کار جادوگر فریب دادن است و چیزهای دروغ را راست می نماید ودر گذشته جادوگران هنگام جادوگری همیشه ابزاری در دست داشتند و شاید با داشتن نیش یا ابزاری دیگر در دست هم برای ترساندن و هم برای بهتر پذیراندنِ کارشان به کار می گرفتند و از اینجا می توانیم یک راه سمبی(نقبی)به چم آن خرافه برسیم چونکه با کلک کارها را جور دیگر نشان می داد و کس خرافه اندیش هم با تهی بودن از خرد داستان را جور دیگر می بیند.با این شمارمی توان غول در واژه نیشغولی از پارسی انگاشت.هم چنین بسیار واژگان پارسی به درون زلان تازی رفته و گاهی هم دست نخورده به خود ما برگردانده شده است.
هم چنین غول به مازندرانی به چم کَر و یا کسی که گوشش سنگین است در دشنام دادن به کسی برای نمونه بگویند «مرتیکه غول گوش» در اینجا به چم نادان به کار می رود و نادان کسی است که نمی تواند ارزیابی درستی از پیرامونش کند و زود دچار گمان و پندار می شود شاید با این چم راهی به دهی برد و به زبان دیگر آن را خرافه نامید.این چیزهایی بود که به اندیشه من رسیده بود.

~ بهمن حیدری
1.0
Pāyešgerāih n. پایشگرایی: محافظه‌کاری conservatism Konservatismus conservatisme Mazdak i Bâmdâd واژه ی «پای» هم نشانه ی پایندگی ( کنسرو) و هم نشانه ی پاییدن ( محافظت) میتواند باشد و برای همین٬ پایشگرا یا پایشگر میتواند جایگزین درخوری برای کنسرواتیو/محافظه کار بشمار رود. ~Mazdak 1.0
Hazrānde n. هزرانده: منفور pariah; outcast Paria; Ausgestoßene paria; exclu Mehrbod i Vâraste pariah از واژهسار هندیست که به ردّهیِ بسیار پایین میگویند و چیزی در مایههایِ منفور است.
برای این واژهیِ «رانده» درخور میزند: کشور رانده.

اگر شد, ازرانده /(?:)/ هّزرانده از آن هم بهتر است (هز- پیشوند ex- باشد).
~مهربد
1.0
Mehrzād n. مهرزاد: شب یلدا; شب چلّه Yalda night; winter solstice night Yalda-Nacht; Wintersonnenwendnacht nuit de Yalda; nuit du solstice d'hiver Ϣiki-Pâ یلدا (از زبان سـُریانی) = زایش، زاده شدن چرا که در آن شب خورشید ( هور) که نماد آن ایزد میثرا یا همان مهر در پارسی کنونی است، زاده میشود (= روزها درازتر میشوند). ~Mazdak 1.0
Bartāxtan -> bartāz k. برتاختن: بسیج شدن; رویارویی کردن; مقابله کردن to tackle angehen aborder; s'attaquer à  Mazdak i Bâmdâd این واژگان angehen/tackle بیشتر یک چم بسیج و یک آغاز برای رویارویی یا انجام کار است (پیشوند an در آلمانی پـُرگه چنین چمی دارد، برای نمونه sprechen = سخن گفتن، ولی ansprechen = آغاز سخن گفتن با یک کسی ، بسوی کسی رفتن و با وی سخن آْغازیدن.) پس در اینجا هم چمی نزدیک به بسوی چیزی براه افتادن یا بسوی او رفتن را آغازیدن که یا برای رودررویی است یا جنگ است یا یافتن یک راه گشایش است و ... پیشوند فراخور این an در اینجا میتوان همان بر باشد که از جای برخاستن و آغاز و اینها را یادایند میسازد و برای رفتن به رودررویی، تاختن درخور است: روی هم برتاختن.
بیایید نخست این پرسمان را برتازیم = Let us tackle this problem first

~Mazdak
1.0
... [12 entries omitted]