| Pârsig | B. | Negizeš | English | Deutsch | French | P. | Rišešenâsih | Prevalence |
|---|---|---|---|---|---|---|---|---|
| •Xodâ | n. | خدا: مالک | lord | Herr | seigneur | Dehxodâ | 0.0 | |
| •Roxdâd | n. | رخداد: واقعه; وقوع; ماجرا | occurrence | Auftreten | - | 0.0 | ||
| •Zanaxdâr | z. n. | زنخدار: ذوزنقه; چانه دار | trapezoid | - | - | Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Xodâbâvar | n. | خداباور: دئیست | deist | Deist | déiste | 0.0 | ||
| •Xodâbâvari | n. | خداباوری: دئیسم | deism | Deismus | déisme | 0.0 | ||
| •Xodânâbâvar | n. | خداناباور: آتئیست; منکر | atheist | Atheist | athée | 0.0 | ||
| •Xodânâbâvari | n. | خداناباوری: آتئیسم | atheism | Atheismus | athéisme | 0.0 | ||
| •Kârgomâštan -> kârgomâr | k. | کارگماشتن: استخدام کردن | to hire | heuern | - | Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Roxkard | n. | رخکرد: واقعیت رخداده | fact | Tatsache | fait | Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-En Ϣiki-De | 1.0 | |
| •Gomâšte | n. | گماشته: مامور استخدام شده | agent ; missionary ; employee | Agent ; Missionar ; Angestellte | - | _Dehxodâ | 1.0 | |
| •Jastan -> jan | k. | جستن: اتفاق افتادن; رویدادن; رخدادن | to occur; to happen | - | - | MacKenzie | 0.0 | |
| •Bedrud | n. | بدرود: خداحافظ; وداع; بسلامتی | goodbye | Auf Wiedersehen | au revoir | Dehxodâ | 0.0 | |
| •Pargast | b. | پرگست: باشد که این نشود!, خدا نکند!, مبادا!, دورباد!, | let it not happen! heaven forbid! | - | - | _Dehxodâ MacKenzie ϢDict-Pâ | 1.0 | |
| •Kârmand | z. n. | کارمند: استخدام شده ; مستخدم دولت: کارگر رده بالا | employee | Angestellte | - | _Dehxodâ | 1.0 | |
| •Jozân | z. | جزآن: غیره | etc. | usw. | etc. | تعقید. [ ت َ ] (ع مص ) بسته شدن . (دهار). ستبر گردانیدن دارو و جز آن . (تاج المصادر بیهقی ) ~دهخدا | 1.0 | |
| •Darro | n. | دررو: نفاذ; نفوذ
دررو: مخرج; خروج |
persuasion
egress; outlet |
-
- |
-
- |
Dehxodâ
Dehxodâ |
نفاذ. نفوذ در کلام . نفاذ امر: احکام یا حرفهای او دررو ندارد. حرفش همه جا دررو دارد. (یادداشت آمرزیده دهخدا) | 1.0 |
| •šin | n. | آشین: بیضی | ellipse | Ellipse | ellipse | Bahman i Heydari Dehxodâ Mehrbod i Vâraste | آستینه(آسینه) یا آشتینه(آشینه) به چم تخم مرغ(بیضه) است.بیضه شد بیضی با گرته برداری می شود آستینی(آسینی) یا آشتینی(آشینی)./بیضی=آسینی ~بهمن حیدری چجور است این را ساده کنیم, بگوییم آشین = بیضی (زاب), آشینه = بیضی دیس (نام). تا جایکیه در دهخدا میتوان دید آشینه همان بیضه است, پس آشین میتواند بیضی باشد. مانند پوک و پوکه. ~مهربد |
1.0 |
| •Bângvâže | n. | بانگواژه: حرف ندا | interjection | - | - | Ϣiki-En | برای نمونه "ای" وای, یا "خدایا" ~مهربد | 1.0 |
| •šine | n. | آشینه: بیضوی | elliptical | elliptisch | elliptique | Bahman i Heydari Mehrbod i Vâraste Dehxodâ | آستینه(آسینه) یا آشتینه(آشینه) به چم تخم مرغ(بیضه) است.بیضه شد بیضی با گرته برداری می شود آستینی(آسینی) یا آشتینی(آشینی)./بیضی=آسینی ~بهمن حیدری چجور است این را ساده کنیم, بگوییم آشین = بیضی (زاب), آشینه = بیضی دیس (نام). تا جایکیه در دهخدا میتوان دید آشینه همان بیضه است, پس آشین میتواند بیضی باشد. مانند پوک و پوکه. ~مهربد |
1.0 |
| •Nâvsâni | n. | ناوسانی: نوسان; تغییر تکرار شونده | oscillation | Schwingung | oscillation | Ϣiki-De Ϣiki-En | میگویند خود این واژه هم از پارسی به عربی بوده و از آنجا که "ناو"(کشتی) چنین جنبشی داده و به همراه خیزه های اب میجنبیده، به این گونه جنبش فراز و فرود پی در پی، جنبش "ناوسان" = به مانند ناو، گفته اند ( دهخدا) ~مزدک |
1.0 |
| •Dâdyâr | z. n. | دادیار: وکیل | lawyer | - | - | Dehxodâ | "مهربد گرامی، دادیار زیباتر از دادپرداز نیست؟" ~Masoumeh Hanifzadeh دادیار یافت خوبی است; پیشترها, چنانکه دهخدا آورده, به دادستان میگفتهاند دادیار, ولی امروز نه, پس شاید بتوان به آن چم وکیل شخصی بجای وکیل عمومی بخشید. ~مهربد |
1.0 |
| •Xorsand | خرسند: قانع و راضی | satisfied; | zufrieden, begnügt | satisfait, | خرسند= قانع و راضی satisfied/zufrieden-begnügt خشنود = راضی و خوشحال = contended-pleased/zufrieden-erfreut ----- در خشنود٬ خوشحالی از رضایت است و در خرسند٬ رضایت از قناعت . این خرسندی٬ همان «قناعت»٬ پیوندی به اقناع منطقی و پذیرفتن فرنود ها و ... ندارد و تنها خودداری از بیشخواهی و پذیرفتن آنچه داریم است. توانگر شد آنکس که خرسند گشت از او آز و تیمار در بند گشت . فردوسی . ------- خشنودی ولی رضایت و خوشحال بودن بخود یا از کردار دیگری و همانند آن است مانند رضایت خدا از بندگان و پیوندی با بسنده جویی و پذیرفتن سرنوشت و ... ندارد. جهان آفرین از تو خشنود باد دل بدسگالت پر از دود باد. فردوسی . هراینه اندک گاهی خشنود به چم خرسند ( بیشناخواهی) بکار رفته ولی چم سومینه اش میباشد. ~Mazdak |
0.0 | ||
| •Xowšnud | خوشنود: راضی و خوشحال | content; pleased | zufrieden; erfreut | - | خرسند= قانع و راضی satisfied/zufrieden-begnügt خشنود = راضی و خوشحال = contended-pleased/zufrieden-erfreut ----- در خشنود٬ خوشحالی از رضایت است و در خرسند٬ رضایت از قناعت . این خرسندی٬ همان «قناعت»٬ پیوندی به اقناع منطقی و پذیرفتن فرنود ها و ... ندارد و تنها خودداری از بیشخواهی و پذیرفتن آنچه داریم است. توانگر شد آنکس که خرسند گشت از او آز و تیمار در بند گشت . فردوسی . ------- خشنودی ولی رضایت و خوشحال بودن بخود یا از کردار دیگری و همانند آن است مانند رضایت خدا از بندگان و پیوندی با بسنده جویی و پذیرفتن سرنوشت و ... ندارد. جهان آفرین از تو خشنود باد دل بدسگالت پر از دود باد. فردوسی . هراینه اندک گاهی خشنود به چم خرسند ( بیشناخواهی) بکار رفته ولی چم سومینه اش میباشد. ~Mazdak |
0.0 | ||
| •Namakin | z. | نمکین: ملیح | mellifluous | Mellifluous | mélodieux | Dehxodâ | یکی حدیث کند از ملاحت لب یار که با نمک تر از آن هیچ شوره زاری نیست یکی سروده سخنها ز سرو قامت دوست که همچو سروی در هیچ جویباری نیست یکی کند سگ کوی نگار را توصیف که همچو او سگ گردن کلفت ِ هاری نیست یکی ز چاه زنخدان سخن همی راند که چاهی اینسان در هیچ رهگذاری نیست شکست رونق بازار عشق و شعر و ادب بدین متاع رواجی و اعتباری نیست بگو به اهل ادب محرمانه "روحانی" بتر ز شاعری و شعر هیچ کاری نیست. ~روحانی |
1.0 |
| •Foruxoftan -> foruxwâb | k. | فروخفتن: غروب کردن | to set; to go down | - | - | سیروس حامی | ما برخاستن از خواب و فرورفتن به خواب را هم داریم (پیشنهاد یکی از یاران) که نه تنها برای خورشید و ماه، بساکه برای هر چیز زیوند دیگر و هتّا امپراتوری ها و سازمان ها و ملت ها و ... هم میتواند بکار رود. بردمیدن، همچنان که گفتیم و در دهخدا هم نوشته، دارای چم نخستینی روییدن گیاهیک است. خورشید فراخیزان و ماه فروخوابان فراخاست شهرمندی چین ~مزدک |
1.0 |
| •Farâxâstan -> farâxiz | k. | فراخاستن: طلوع کردن | to rise | steigen | - | سیروس حامی | ما برخاستن از خواب و فرورفتن به خواب را هم داریم (پیشنهاد یکی از یاران) که نه تنها برای خورشید و ماه، بساکه برای هر چیز زیوند دیگر و هتّا امپراتوری ها و سازمان ها و ملت ها و ... هم میتواند بکار رود. بردمیدن، همچنان که گفتیم و در دهخدا هم نوشته، دارای چم نخستینی روییدن گیاهیک است. Link خورشید فراخیزان و ماه فروخوابان فراخاست شهرمندی چین ~مزدک |
1.0 |
| •Tâdrud | تادرود: خداحافظ | bye | tschüß | - | Mehrbod i Vâraste | از آنجاییکه بدرود همان وداع (≠ خداحافظی) باشد و نیز چون گاه برای نشان دادن گذرایی آن میگویند «تا درودی دیگر بدرود», میتوان این را کوتاهیدهیِ «تا درودی دیگر» انگاشته و «تادرود» را در کنار «خدانگهدار» داشت. ~Mehrbod |
1.0 | |
| •Nurandidan -> nurand | k. | نورندیدن: ارائه دادن; درآوردن | to render | - | rendre | Dehxodâ ~Dasâtir | واژهی دساتیری نورند شاید با render همشیرازه باشد. اگر اینگونه باشد نورندن را میتوانیم برای to render بکار ببریم. ~Sony Hamedanchi نورند را دهخدا برای «ترجمه / تفسیر»آورده, ولی برای ایندو «ترزبان» و «سفرنگ» و «زندیدن» را داریم, نورند برای render گیرا میشود. ~Mehrbod |
1.0 |
| •Nemâyâr | n. | نمایار: آواتار | avatar | Benutzerbild | Avatar | _Dehxodâ Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-En | در سانسکریت به چم فرزند خداوند است که به جای او در روی زمین آمده ولی اکنون در جای باشنده و شناسه ای بکار میرود که نماینده ی یک آدم راستین در یک پیرامون پندارین است. برای نمونه، یک بازیکن در یک بازی همگانی کامپیوتری که نام و نشان و چهره ی او همان نام و نشان و چهره ی بازکین راستین در جهان راستین نیست ( یا نیاز نیست باشد) ~مزدک | 0.9 |
| •Angizebaxšidan -> angizebaxš | k. | انگیزهبخشیدن: تشویق کردن | to encourage | ermutigen | encourager | دلگرمیدن بیشتر به «تسلی دادن» میخورد, تشویق در خود شوق و انگیزه دادن دارد. دهخدا «آرزومند کردن» را دارد که ادبیک بسیار زیباست, روزوارهتر میشود «انگیزهبخشیدن» گفت. او انگیزهبخش من بود = او مشوق من بود. ~Mehrbod |
1.0 | |
| •Bedrudbazm | n. | بدرودبزم: مهمانی وداع | farewell party | Abschiedsfeier | - | Milad Kiyan Mazdak i Bâmdâd | بدرودبزم هم دراز است و هم بدرود برابر وداع یا خداحافظی همیشگیست. = farewell/lebe wohlFarewell party= بدرودبزم~مزدک + مهربدجان بهتر بود در پژوهشمایه ها، رو به روى بدرود بزم این را مى نگاشتید كه پیشنهاد این واژه در گام نخست بدست مهدى اخوان ثالث و به گونه ى بزمِ بدرود انجام شد. در پسگفتارِ نسكِ از این اوستا ~کیان |
1.0 |