Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Kuž z. کوژ: محدب convex konvex convexe Ϣiki-En   1.0
Yegānegih n. یگانگی: وحدت unity Einheit unité Dehxodâ   0.1
Yekdel z. n. یکدل: متحد allied verbündet allié Dehxodâ   0.6
Marzbum n. مرزبوم: سرحد frontier Grenze frontière Dehxodâ   1.0
Kamist b. کمیست: حداقل least am wenigsten moins Ϣiki-En    1.0
Dastekam b. دستکم: حداقل at least mindestens au moins     0.0
Kužih n. کوژی: محدبی convexity Konvexität convexité Ϣiki-En   1.0
Marzmand z. مرزمند: محدود limited begrenzt limité Mazdak i Bâmdâd   1.0
Dastebiš b. دستبیش: حداکثر at most maximal au plus Mehrbod i Vâraste   1.0
Dastepor b. دستپر: حداکثر at most maximal au plus     0.0
Ayāft n. ایافت: محدوده range Bereich gamme Avestā تیرایافت برای تیر و گلوله در پهلوی
~Nader Tabasian

از آنجا که ایافتن دیس کهن یافتن است: تیریاب
همان آیافت به تنهایی هم میشه. =attain ( ریخت کهن یافتن)

~Mazdak
1.0
Dastebālā b. دستبالا: حداکثر at most maximal au plus     0.0
Kamtarine n. کمترینه: حداقلی minimum Minimum le minimum _Dehxodâ Ϣiki-En   1.0
Marznā n. مرزنا: محدوده limited area begrenzte Fläche zone limitée Aria Farbud   1.0
Gostare n. گستره: محدوده range Angebot gamme Farhangestān   0.4
Gāsidan -> gās k. گاسیدن: حدس زدن to guess raten; Vermutung deviner; supposition _Dehxodâ Ϣiki-En   1.0
Bištarine n. بیشترینه: حداکثری maximum maximal maximum Ϣiki-En _Dehxodâ   1.0
Marzmandih n. مرزمندی: محدودیت limitation Einschränkung limitation     1.0
Farāandāze b. gozir: بیش از حد more than enough mehr als genug plus qu'assez Mehrbod i Vâraste   1.0
Hamdel z. n. همدل: متفق; متحد

همدل: دوست صمیمی
united

intimate; a close friend
vereinigt

vertraut; enger Freund
uni

intime; ami proche


  1.0
Yekkegu   یکهگو: متکلم وحده sole speaker Alleinredner seul orateur     1.0
Yekzabān z. n. یکزبان: متحد القول unanimous einstimmig unanime Ϣiki-En _Dehxodâ   1.0
Kābene n. کابنه: حدقه‌یِ چشم eye socket; orbit Augenhöhle; Orbit orbite de l'oeil _Dehxodâ Ϣiki-En Ϣiki-En   1.0
Yekā   یکا: واحد اندازه‌گیری unit Einheit unité     1.0
Barnemune n. برنمونه: اشانتیون; واحد نمونه sample Sample échantillon Mehrbod i Vâraste نمونهای که برای یک کار ویژه برداشته میشود, همچون برگزیدن که گزینشیست در یک راستای ویژه ( = ترجیح دادن)

~Mehrbod
1.0
Cešmdān n. چشمدان: کاسه ٔ چشم . حدقه ٔ چشم orbit Orbit orbite Ϣiki-En Ϣiki-En _Dehxodâ   1.0
Cešmxāne n. چشمخانه: کاسه ٔ چشم . حدقه ٔ چشم orbit Orbit orbite Ϣiki-En _Dehxodâ Ϣiki-En ϢDict-Pâ   1.0
Yegān   یگان: یک واحد; یگان از یک چیز unit Einheit unité     1.0
Pāvand n. پاوند: محدودیت; اجبار; قید و بند constraint Zwang contrainte ⚕Heydari Ϣiki-En   1.0
Cālešidan -> cāleš k. چالشیدن: به چالش کشیدن; تحدی کردن; هماورد خواستن to challenge Herausforderung défi Ϣiki-En   1.0
Budan -> bâš k. بودن: - to be sein être Dehxodâ  Dehxodâ Nyberg بن کنون کارواژهیِ بودن باش میباشد. چند نمونه از کاربردهایِ باش در ادبسار:

سعدی:
هزارم درد میباشد که میگویم نهان دارم
لبم با هم نمیآید چو غنچه روز بشکفتن
++
هر کو به همه عمرش سودای گلی بودست
داند که چرا بلبل دیوانه همیباشد
---------------------------
وحشی:
به این افسانه گفتن عاقبت افسانه خواهم شد
مگو وحشی کجا میباشد و منزل کجا دارد
--------------------------
خواجوی کرمانی
… چه نغمه ست کزین پردهسرا میآید
تاب آن سنبل پـُرتاب کرا میباشد
--------------------------
اوحدی:
سرم سودای او دارد، زهی سودا که من دارم!
از آن سر گشته میباشم که این سوداست در بارم
-------------------------
صائب تبریزی:
به زیر چرخ دل شادمان نمیباشد
گل شکفته درین بوستان نمیباشد
خروش سیل حوادث بلند میگوید
که خواب امن درین خاکدان نمیباشد
به هر که مینگرم همچو غنچه دلتنگ است
مگر نسیم درین گلستان نمیباشد؟
به طاقت دل آزرده اعتماد مکن
که تیر آه به حکم کمان نمیباشد
به یک قرار بود آب، چون گهر گردد
بهار زندهدلان را خزان نمیباشد
کناره کردن از افتادگان مروت نیست
کسی به سایهٔ خود سرگران نمیباشد
مکن کناره ز عاشق، که زود چیده شود
گلی که در نظر باغبان نمیباشد
هزار بلبل اگر در چمن شود پیدا
یکی چو صائب آتشزبان نمیباشد


—————————
باش ≠ باد
bāš ≠ bāwd

باد همان چهرهیِ آرزوئین بودن است, چنانکه میگویند: ایدون باد (= باشد که اینجور شود)


~مهربد
0.0
Vižesār n. ویژه‌سار: انحصار exclusiveness Ausschließlichkeit exclusivité Nader Tabasian سار= جای چیزی
سار= زار، پسوند کثرت و فراوانی
سار= زار، زار. (پسوند) بمعنی مکان روئیدن باشد. (برهان قاطع).
سار= زار، بمعنی انبوهی و بسیاری هم آمده است . (برهان قاطع).
زار و سار جای انبوه بودن چیزی است .
سار = صفت، دیوسار؛ دیوصفت

ویژهسار برای انحصار شایسته است چون یک گستره (محدوده) است که در آن ویژگی یک چیز برای یک چیز دیگر چشمگیر و مهند است.

انحصار. ...[اِ ح ِ ] (ع مص ) در اصطلاح مالیه محدود کردن ساخت یا توزیع یا فروش چیزی بدولت یا مؤسسه و یا شرکتی : انحصار دخانیات . || (اِمص ) محدودیت . (فرهنگ فارسی معین ). محصور شدگی . محبوس شدگی . تنگ کردگی . || بازداشتگی . || گنجیدگی در چیزی . || احاطه و محاصره . || ممانعت و منع. || تحدید. (ناظم الاطباء).

~نادر طبسیان
1.0
Namakin z. نمکین: ملیح mellifluous Mellifluous mélodieux Dehxodâ یکی حدیث کند از ملاحت لب یار
که با نمک تر از آن هیچ شوره زاری نیست
یکی سروده سخنها ز سرو قامت دوست
که همچو سروی در هیچ جویباری نیست
یکی کند سگ کوی نگار را توصیف
که همچو او سگ گردن کلفت ِ هاری نیست
یکی ز چاه زنخدان سخن همی راند
که چاهی اینسان در هیچ رهگذاری نیست
شکست رونق بازار عشق و شعر و ادب
بدین متاع رواجی و اعتباری نیست
بگو به اهل ادب محرمانه "روحانی"
بتر ز شاعری و شعر هیچ کاری نیست.
~روحانی
1.0