Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Kankus n. کنکوس: جن jinn; elf Dschinn djinn; elfe Dehxodâ   1.0
Gen n. گن: جنس genus; sex Gattung; Sex genre; sexe Ϣiki-En Ϣiki-En Ϣiki-Pâ   1.0
Jang n. جنگ: جدال war Krieg guerre Dehxodâ   0.0
Janam n. جنم: ذات; سرشت spirit Geist esprit _Dehxodâ Ϣiki-En ϢDict-Pâ   1.0
Jende n. جنده: فاحشه whore Hure putain Dehxodâ   0.0
Ruyān z. n. رویان: جنین embryo Embryo embryon     1.0
Rapivin   رپیوین: جنوب south Süden sud Ϣiki-En   1.0
Gend   گن: جنسیت gender Geschlecht le genre Ϣiki-En Ϣiki-Pâ   1.0
Gonik z. گنیک: جنسیتی gender Geschlecht le genre     1.0
Gonikih n. گنیکی: جنسیتی gender-inclusive Gender-inclusive épicène     1.0
Sijnāk z. سیجناک: خطرناک dangerous gefährlich dangereux Ϣiki-En   1.0
Tarājens n. تراجنس: - transgender Transgender transgenres Ϣiki-Pâ   1.0
Jensixte   جنسیخته: حشری aroused; horny geweckt; geil éveillé; corné Mehrbod i Vâraste   1.0
Jonbojuš z. جنبوجوش: تحرک mobility; volubility Mobilität; Redegewandtheit mobilité; volubilité Dehxodâ   0.0
Jensixtan -> jensiz k. جنسیختن: حشری شدن to be aroused geweckt werden être excité Mehrbod i Vâraste   1.0
Tarājensih n. تراجنسی: ترانسکشوالیتی transexuality Transsexualität transexualité Ϣiki-Pâ   1.0
Tabahkār n. تبهکار: جنایتکار criminal Kriminell criminel Dehxodâ   0.0
Vāsanjidan -> vāsanj k. واسجنیدان: مدرج کردن; کالیبره کردن to calibrate kalibrieren étalonner Farhangestān   1.0
Xuj n. خوج: گلابی جنگلی wild pear Holzbirne; Wildbirne poire sauvage _Dehxodâ Ϣiki-Pâ   1.0
Morzide z. n. مرزیده: مفعول جنسی passive sodomite passiver Sodomit sodomite passif Dehxodâ   1.0
Suy n. سوی: طرف; جانب; جنب side Seite côté Dehxodâ   0.0
Tanāmixtan -> tanāmiz k. تنامیختن: فعالیت جنسی to have sex Sex haben avoir des rapports sexuels Bahman i Heydari Ϣiki-En   1.0
Abarhušvāre n. ابره‌وشواره: سوپراینتلیجنس super intelligence Superintelligenz super-intelligence     1.0
Razmārā n. رزمارا: متخصص فنون جنگی tactician Taktiker tacticien Dehxodâ   0.8
Tankāme n. تنکامه: بی بند و بار جنسی promiscuous promiskuitiv promiscueux Ϣiki-En   1.0
Lāndan -> lān k. لاندن: حرکت دادن; جنباندن to move Bewegung déplacer ϢDict-Pâ Ϣiki-En _Dehxodâ   1.0
Tankāmegih n. تنکامگی: بی بند و باری جنسی promiscuity Promiskuität promiscuité Ϣiki-En   1.0
Zādafzār n. زادافزار: آلت تناسلی; اندام جنسی genitals Genitalien organes génitaux Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-En   1.0
Zādandām n. زاداندام: آلت تناسلی; اندام جنسی sexual organ Geschlechtsorgan organe sexuel Masoumeh Hanifehzadeh   1.0
Kārzār n. کارزار: میدان جنگ و مقابله campaign Kampagne campagne Dehxodâ   0.0
Beškalidan -> beškal k. بشکلیدن: محاصره کردن با اسلحه و ساز و جنگ to besiege; to surround belagern; umzingeln assiéger; entourer _Dehxodâ Ϣiki-En ϢDict-Pâ Ϣiki-En   1.0
Kāmrāne n. کامرانه: رانه‌یِ جنسی; میل جنسی libido; sexual desire Libido; Wollust désir sexuel; libido Mehrbod i Vâraste   1.0
Angizānidan -> angizān k. انگیزانیدن: جنباندن; تحریک کردن to stimulate stimulieren stimuler Ϣiki-En _Dehxodâ    1.0
Pādkamānik z. پادکمانیک: قطب جنوب ( نیمروزگان ) antarctic antarktisch antarctique Mazdak i Bâmdâd   1.0
Varteš n. ورتش: تفاوت ریز; چیزیکه اندکی دگرسان از همجنس/همانند خود باشد

ورتش: واریاسیون; فرایند ورتیدن (تغییر کردن)
variation

variation
Variation

Variation
variation

variation
Ϣiki-En

Ϣiki-En ~Avestā
  1.0
Angixtan -> angiz k. انگیختن: به جنبش افتادن; تحریک شدن to be stimulated stimuliert werden être stimulé ϢDict-Pâ _Dehxodâ    1.0
Zun n. زون: حصه; بهره; قسمت share; portion Anteil; Portion part; portion ϢDict-Pâ Ϣiki-En Ϣiki-En Ϣiki-Pâ _Dehxodâ به چشم اندرم دید از زون اوست - به جسم اندرم جنبش از خون اوست. عنصری 1.0
Kāmbānu n. کامبانو: رفیقه; معشوقه; زنیکه با مرد همسردار رابطه داشته باشد mistress (lover) Mätresse maîtresse Milad Kiyan من اینجا «کامبانو» را با بازبینی کمی بیشتر از دلبانو پسندیدم, بویژه اینکه گویا در تاریخچهیِ پیدایش واژهیِ mistress (که از فرانسه و فرهنگ آنجا باشد) کامبانو زنی بوده که مرد پولدار هزینههایِ زندگی اش را میپرداخته و بیشتر برای سرگرمی و کام (جنسی) گرفتن با او بوده.

~مهربد
1.0
Nowkise z. n. نوکیسه: تازه به دوران رسیده parvenu Parvenü parvenu Dehxodâ پادواژهی کهنکیسه ~مهربد

ز نوکیسه مکن هرگز درم وام
که رسوائی و جنگ آرد سرانجام
~ناصرخسرو
1.0
Pišānidan -> pišān k. پیشانیدن: پیشانی کردن; آمادگی برای جنگ و پس ننشستن to accept a challenge stirn bieten relever un défi Mazdak i Bâmdâd رستمی باید که پیشانی کند با دیو نفس .
~فردوسی

از همان ژست گاوهای نر میاید که پیشانی(شاخ) را به گاو دیگر نشان میدهند و نشانه ی آمادگی برای جنگ و پس ننشستن است
~Mazdak
1.0
Angulidan -> angul k. انگولیدن: دستکاری کردن to manipulate manipulieren manipuler Dehxodâ Dehxodâ اردشیر درازانگـُـل ؛ بهمن پسر اسفندیار بود... و نام او اردشیر بود کی اردشیر درازانگل خواندندی او را و به بهمن معروف است و او را درازدست نیز گویند. و بروایتی درازانگل از بهر آن گفتند که غارت به دور جایگاه کردی در جنوب و مشرق و روم .(مجمل التواریخ ).

~Mazdak
1.0
Neyrang n. نیرنگ: خدعه fascination; charm; spell Täuschung fascination; charme Ϣiki-En ϢDict-Pâ Ϣiki-Pâ Ϣiki-De _Dehxodâ این فرایافت، اندکی بار نایسته دارد چون در جنگ ها و ایستارهایِ هماوردی بکار بسته میشود.

~Mazdak
1.0
Kažsanješ n. کژسنجش: قیاس مع‌الفارق false analogy falsche Analogie fausse analogie Mazdak i Bâmdâd قیاس مع الفارق یک سنجش است که در آن دو سوی سنجش٬ از دیدگاه زابی که بدان سنجیده میشوند٬ دارای سامه ها (شرایط) یکسان نیستند.
برای نمونه: رابین هود ادم بدی بود چون دزد بود. ممنوع کردن حجاب کار بدی است چون آزادی پوشاک را از میان میبرد.
(رابین هود برپاد بهره کشان و دزدان زبردست میجنگید/ حجاب نشانه ی ایدیولوژیک دینی و سرکوب دینی است و نه یک پوشاک معمولی)
= کژسنجش

~Mazdak
1.0
Bartāxtan -> bartāz k. برتاختن: بسیج شدن; رویارویی کردن; مقابله کردن to tackle angehen aborder; s'attaquer à Dehxodâ Mazdak i Bâmdâd این واژگان angehen/tackle بیشتر یک چم بسیج و یک آغاز برای رویارویی یا انجام کار است (پیشوند an در آلمانی پـُرگه چنین چمی دارد، برای نمونه sprechen = سخن گفتن، ولی ansprechen = آغاز سخن گفتن با یک کسی ، بسوی کسی رفتن و با وی سخن آْغازیدن.) پس در اینجا هم چمی نزدیک به بسوی چیزی براه افتادن یا بسوی او رفتن را آغازیدن که یا برای رودررویی است یا جنگ است یا یافتن یک راه گشایش است و ... پیشوند فراخور این an در اینجا میتوان همان بر باشد که از جای برخاستن و آغاز و اینها را یادایند میسازد و برای رفتن به رودررویی، تاختن درخور است: روی هم برتاختن.
بیایید نخست این پرسمان را برتازیم = Let us tackle this problem first

~Mazdak
1.0
Angixtār n. انگیختار: علت cause Ursache cause Mehrbod i Vâraste انگیختار همان انگیزهای است که مایهیِ جنبش و روند چیزها میشود:

انگیختار و انگیخته = علت و معلول = cause and effect

~مهربد
1.0
Girāyeš n. گیرایش: جذابیت appeal Beschwerde appel Mehrbod i Vâraste ـsex appeal ولی میشود "جلوهیِ جنسی", آنچه دیگران را به خود میکشد.

گیراییِ جنسی.

گرایش جنسی = sexual inclination
گیرایش جنسی = sex appeal

~Mehrbod
1.0
Nāvsānih n. ناوسانی: نوسان; تغییر تکرار شونده oscillation Schwingung oscillation Ϣiki-De Ϣiki-En میگویند خود این واژه هم از پارسی به عربی بوده و از
آنجا که "ناو"(کشتی) چنین جنبشی داده و به همراه خیزه های
اب میجنبیده، به این گونه جنبش فراز و فرود پی در پی،
جنبش "ناوسان" = به مانند ناو، گفته اند ( دهخدا) ~Mazdak
1.0
Tārvand n. تاروند: لینک; اتصال اینترنتی link; weblink Link; Hyperlink lien; lien web Mehrbod i Vâraste تاروند همچون پیوند, ولی از جنس تار. در کنار این واژه داریم:
تارخوان = browser
تارگردان = webmaster, administrator
تارنما = website
...
~ مهربد
1.0
Nešimandih n. نشیمندی: بی تحرکی sedentariness Sesshaftigkeit sédentarité Nader Tabasian با واژهی نشیمندی برای sedentary برای زابی که زندگی یا آدمِ که بسیار نشیننده و بیجنبش را وامیکراند، هم داستانید؟
فیسبوک به نشیمندی دامنمیزند و آدم را از جنبش وامیدارد.

~Nader Tabasian

sedentary ولی زابواژه است, ازینرو نشیمند

~مهربد
1.0
Delmāye n. دلمایه: روحیه spirit; morale Laune; Stimmung moral; esprit Ϣiki-En Ϣiki-En Ϣiki-De Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-De این روحیه در انگلیسی همان moral است، مانند روحیه ی جنگی ، روحیه شان را باخته اند . این روحیه ، چیزی نزدیک انگیزه و دل داشتن برای انجام کاری ( کاری سخت ) میباشد. برای همین واژه ی دلمایه بدید من گویاست و مایه ای را میرساند که کسی در راستای دلاوری و انگیزهآوری داراست.
نمونه ی کاربردی:
"آن جنگجویان با همه ی آسیب هایی که خورده اند، هنوز دلمایه ی بزرگی برای پایداری دارند ~Mazdak
1.0
Sāyeafkandan -> sāyeafkan k. سایهافکندن: تحت الشعاع قرار دادن to overshadow überschatten éclipser; ombrager Dehxodâ جنگ ٬ پیمان دو کشور را سایه افکند/ سایفکن نمود ~Mazdak 1.0
Zāfarrān n. زافران: زعفران saffron Safran safran Ϣiki-En زای(=بچه، جنین) + پرّاننده -> زای پـَــرّان-> زاپـَران-> زافـَران-> زعفران; گــُـلی است كه مردم بدان زاپرّان گفتند چون می دانستند كه خوردن آن، پرّاننده ی زای (ساقط جنین) است. ~بهمن حیدری 1.0