Pârsig B. Negizeš English Deutsch French P. Rišešenâsih Prevalence
Miyāne b. n. میان: بین between zwischen entre     1.0
Darmiyāne b. n. میان: بین between zwischen entre     1.0
Bineš n. بینش: بصیرت insight Einsicht perspicacité _Dehxodâ Ϣiki-De ϢDict-Pâ Ϣiki-En   1.0
Binud z. n. بینود: خنثی neutral neutral neutre Mazdak i Bâmdâd بینود= بی+هنود ~Mazdak 1.0
Bināb n. بیناب: مکاشفه; تصور; خیال vision Vision vision Dehxodâ    1.0
Binām n. بینام: - anonymous; nameless anonym; namenlos anonyme; sans nom Dehxodâ   0.6
Ābine n. آبینه: زجاجیه viterous body viterous Körper corps viterous Mazdak i Bâmdâd   1.0
Farbin n. فربین: قضیه theorem Satz théorème Ϣiki-En   1.0
Zāl z. n. زال: آلبینو albino Albino albinos Dehxodâ   0.0
Binādel z. n. بینادل: شهودمند; دارای شهود intuitive intuitiv intuitif Bahman i Heydari   1.0
Rizbin z. n. ریزبین: میکروسکوپ microscope Mikroskop microscope Ϣiki-Pâ Ϣiki-En _Dehxodâ ϢDict-Pâ   1.0
Angebin n. انگبین: عسل; شهد honey Honig miel Dehxodâ    1.0
Binādelih n. بینادلی: شهود intuition Intuition intuition Ϣiki-En Bahman i Heydari   1.0
Miyānmarz   میانمرز: بینابین in-between; intermediate dazwischen intermédiaire Mahmood Moosadoost   1.0
Pišbinih n. پیشبینی: prediction Prognose prédiction     1.0
Tarābine n. ترابینه: زلالیه aqueous humour Kammerwasser humeur aquuse Mazdak i Bâmdâd   1.0
Pirābin z. n. پیرابین: پریسکوپ periscope Periskop périscope Ϣiki-Pâ _Dehxodâ Ϣiki-En   1.0
Darunbin z. n. درونبین: آندوسکوپ endoscope Endoskop endoscope Ϣiki-En _Dehxodâ   1.0
Jahānbinih n. جهانبینی: ایدئولوژی world view; ideology Weltanschauung; Ideologie vision du monde; idéologie Dehxodâ   1.0
Binādelāne b. بینادلانه: همراه با شهود intuitively instinktiv intuitivement Ϣiki-En Bahman i Heydari   1.0
Andarnežādin z. اندرنژادین: بین نژادی interracial interracial interracial Mehrbod i Vâraste   1.0
Bārikbinih n. باریکبینی: دقت precision; exactitude Präzision; Genauigkeit précision; exactitude Dehxodâ   0.3
Pišdidan -> pišbin k. پیشدیدن: پیشبینی کردن to predict vorhersagen prédire Ϣiki-En   1.0
Miyānsār b. میانسار: بینابین; وسط interspace; interstice; zwischenraum interstice; espace intermédiaire Mazdak i Bâmdâd میانسار, همچون رُخسار, کوهسار و تاپا.

~مهربد
1.0
Miyān n. میان: بین; وسط; مابین middle Mitte milieu  Dehxodâ   0.0
Āvand n. آوند: دلیل; حجت; برهان واضح; بینات reason; sake; argument Grund; Beweis; Beweisgrund raison; preuve Dehxodâ آفتاب آمد آوند آفتاب!
~مهربد

برای خوشاهنگی چامه باید گفت:
آفتاب آمد اَوَندِ آفتاب
فَرنُد ار خواهی٬ ز تاب اش رخ متاب
~Mazdak
1.0
Hicidan -> hic k. هیچیدن: از بین رفتن; محو شدن to be annihilated Vernichtet werden être anéanti Mazdak i Bâmdâd Mehrbod i Vâraste Bahman i Heydari   1.0
Hicāndan -> hicān k. هیچاندن: از بین بردن; محو کردن to annihilate vernichten annihiler Bahman i Heydari Mazdak i Bâmdâd Mehrbod i Vâraste   1.0
Varoftādan -> varoftā k. ورافتادن: مستاصل شدن; مضمحل شدن; از بین رفتن to vanish verschwinden disparaitre Dehxodâ   0.1
Apizāyeš n. اپیزایش: اپیژنز: تئوری که در آن تکامل از یک یاخته بدون ساختمان شروع می‌شود و یا رشد تقسیم سلولی از قسمت‌های جدید به‌وجود می‌آید که قبلاً در سازمان سلولی تخم منشاء پیش‌بینی شده نداشته است. epigenesis Epigenese épigenèse Ϣiki-En   1.0
Aniše n. انیشه: جاسوس spy Spion espion Dehxodâ در کوی تو انیشه همی گردم ای نگار
دزدیده تا مگرت به بینم به بام و در. ~شهید
1.0
Dirand z. دیرند: طویل المدت long-lasting langlebig de longue durée Dehxodâ  Dehxodâ شبی دیرند و ظلمت را مهیا
چو نابینا در او دو چشم بینا. ~رودکی
1.0
Meyn b. مین: بین middle Mitte milieu در دژپول، به «بِین» (عربی) میگویند «مِین» که به گمان همان «میان» است با کمی گویش خوزی. بهجای بین، مابین و فیمابین، همواره «میان» فارسی پیشنهاده شده، اما در جاهایی که وزن و آهنگ یکسان با «بین» نیاز است، (در چکامهها و مَتَلها) ، «مِیْن» meyn جایگزین بهتریست.

~Armin Hopes
1.0
Ažhān z. اژهان: مردم کاهل و باطل; جمند lazy and idle people faule und müßige Leute gens paresseux et oisifs Dehxodâ _Dehxodâ اشو گفت آنکه می بینی روانش
بدی اندر جهان کار اژکهانش
زراتشت بهرام
1.0
Pišgu n. پیشگو: نبی oracle Orakel oracle Dehxodâ دگرسانی سروش با اوراکل این است که سروش یک هستی ایزدی و مینوی است ولی اوراکل ها آدم هایی بوده اند که مانند رمال ها و فالبین های خودمان یک پیشگویی هایی میکرده اند و هنرشان این بوده پیشگویی را جوری بکنند که همه جوره بتوان از ان برداشت نمود و همواره درست از آب در بیاید.

~Mazdak
0.0
Negāhestan -> negāh k. نگاهستن: نگاه کردن; نظر کردن; نظر افکندن; نظاره کردن to look schauen regarder Mehrbod i Vâraste Dehxodâ چون کارواژهیِ نگاه کردن را هماکنون داریم و نگاه کردن کمی از نگریستن میتواند دور باشد (مکنزی, برنگریستن = to consider, نگاهی که همراه با باریکبینی و هشیاری باشد) پس میتوانیم کارواژهیِ سادهیِ نگاهستن را نیز بداریم.

~مهربد
0.5
Nišequlih z. n. نیشغولی: خرافی; وهمی; موهوم superstitious abergläubisch superstitieux Dehxodâ مهربد جان،من تنها نگر خود را گفتم همانگونه که گفتی برخی می گویند که ناب غول بود که ناب تازی به چم چهار دندان تیز جانوران است که به پارسی نیش گفته می شود که به نیش غول دگرسان یافت.

پن من هنوز پیوند دندان غول با خرافه(یاوه،افسانه و یا میتخت) در نمی یابم. زبانزدی که با واژه ی غول ساخته شده است مانند این: دندان غول را شکستن به این چم است که کار بزرگ یا شگفتی انجام دادن است که پیوند و سویش(جهتش) دریافتنی است پن آن یکی بی چمار است.در داستان اسفندیار هم مانند رستم داستان هفت خوان دارد که در خوان چهارم با زن جادوگری روبرو می شود که نام او غول است و اسفندیار او را می کشد.
شاید از اینجا بتوانیم راهی به خرافه بزنیم. همانگونه که می دانیم کار جادوگر فریب دادن است و چیزهای دروغ را راست می نماید ودر گذشته جادوگران هنگام جادوگری همیشه ابزاری در دست داشتند و شاید با داشتن نیش یا ابزاری دیگر در دست هم برای ترساندن و هم برای بهتر پذیراندنِ کارشان به کار می گرفتند و از اینجا می توانیم یک راه سمبی(نقبی)به چم آن خرافه برسیم چونکه با کلک کارها را جور دیگر نشان می داد و کس خرافه اندیش هم با تهی بودن از خرد داستان را جور دیگر می بیند.با این شمارمی توان غول در واژه نیشغولی از پارسی انگاشت.هم چنین بسیار واژگان پارسی به درون زلان تازی رفته و گاهی هم دست نخورده به خود ما برگردانده شده است.
هم چنین غول به مازندرانی به چم کَر و یا کسی که گوشش سنگین است در دشنام دادن به کسی برای نمونه بگویند «مرتیکه غول گوش» در اینجا به چم نادان به کار می رود و نادان کسی است که نمی تواند ارزیابی درستی از پیرامونش کند و زود دچار گمان و پندار می شود شاید با این چم راهی به دهی برد و به زبان دیگر آن را خرافه نامید.این چیزهایی بود که به اندیشه من رسیده بود.

~ بهمن حیدری
1.0
Takābidan -> takāb k. تکابیدن: غرق شدن; تک (ته)+آب+یدن to sink; to drown sinken; ertrinken évier; noyer Ϣiki-En Ϣiki-En می دانیم که تک همان ته است. در گذشته تک به چم ته کاربرد داشت مانند این چامه ناصر خسرو:بر اوج فلک چون بپرم از نظر تیز/می بینم اگر ذره ای اندر تک دریاست/غرق شدن =ته آب رفتن٬از همین روی تکابیدن(غرق شدن)همان تهِ آب رفتن است. ~بهمن 1.0
Minudidan -> minubin k. مینودیدن: مدیتاسیون کردن to meditate meditieren méditer Ϣiki-De Ϣiki-En Mazdak i Bâmdâd در زبان پهلوی به کسی که در خلسه میرفت و مدیتاسیون داشت میگفتند minog-win = مینوبین = having spiritual insight .(برگ ۵۵ فرهنگ فشرده ی پهلوی، از مکنزی) پس دور نیست که به مدیتاسیون بگوییم مینوبینش، مینوبینی ~Mazdak 1.0
Kažsanješ n. کژسنجش: قیاس مع‌الفارق false analogy falsche Analogie fausse analogie Mazdak i Bâmdâd قیاس مع الفارق یک سنجش است که در آن دو سوی سنجش٬ از دیدگاه زابی که بدان سنجیده میشوند٬ دارای سامه ها (شرایط) یکسان نیستند.
برای نمونه: رابین هود ادم بدی بود چون دزد بود. ممنوع کردن حجاب کار بدی است چون آزادی پوشاک را از میان میبرد.
(رابین هود برپاد بهره کشان و دزدان زبردست میجنگید/ حجاب نشانه ی ایدیولوژیک دینی و سرکوب دینی است و نه یک پوشاک معمولی)
= کژسنجش

~Mazdak
1.0
Kāmbānu n. کامبانو: رفیقه; معشوقه; زنیکه با مرد همسردار رابطه داشته باشد mistress (lover) Mätresse maîtresse Milad Kiyan من اینجا «کامبانو» را با بازبینی کمی بیشتر از دلبانو پسندیدم, بویژه اینکه گویا در تاریخچهیِ پیدایش واژهیِ mistress (که از فرانسه و فرهنگ آنجا باشد) کامبانو زنی بوده که مرد پولدار هزینههایِ زندگی اش را میپرداخته و بیشتر برای سرگرمی و کام (جنسی) گرفتن با او بوده.

~مهربد
1.0
Durkarān n. دورکران: افق horizon Horizont horizon Avestā برای افق در اوستا واژه ی دورکران را پیدا کردم که از کران باریک بینانه تر مفهوم را می رساند

~ Amin Keykha

اگر به یاد بدارید به این رسیده بودیم که «دورکران» کمی ناجور است چون آمایش «دورکرانهایِ دور[دست]» بخوبی کار نمیکند, ازینرو «افکران» را گزیدیم.
~ مهربد

درسته٬ ولی واژه ی خوشگلی بود!
~Mazdak
1.0
Šurnāme n. شورنامه: دراما drama Drama drame Mazdak i Bâmdâd دراما جابیست که سهشهای ژرف هومنی بینندگان ٬یکراست انگیخته و رخنمون میشوند.
در آن تنها اندوه یا مرگ کهرمانان ( مانند تراژدی) نیست٬ بساکه میتواند نگرانی یا دلهره یا خشم را برانگیزد.
برای همین شاید کاربرد واژه شور در ساختن واژه درخور باشد.
شورنامه
در کنار اپیک: کوشنامه
و لیریک = سرودنامه

~Mazdak
1.0
Kušnāme n. کوشنامه: حماسه epic; epopee Epos; Epopee épique; épopée Mazdak i Bâmdâd دراما جابیست که سهشهای ژرف هومنی بینندگان ٬یکراست انگیخته و رخنمون میشوند.
در آن تنها اندوه یا مرگ کهرمانان ( مانند تراژدی) نیست٬ بساکه میتواند نگرانی یا دلهره یا خشم را برانگیزد.
برای همین شاید کاربرد واژه شور در ساختن واژه درخور باشد.
شورنامه
در کنار اپیک: کوشنامه
و لیریک = سرودنامه
~Mazdak

کوش که امروزه بجای سعی نشسته٬ در بیخ چم نبرد را دارد. در فربود٬ هر کوششی یک نبرد برپاد دشواریها و رهبند هاست.
~Mazdak
1.0