| Pârsig | B. | Negizeš | English | Deutsch | French | P. | Rišešenâsih | Prevalence |
|---|---|---|---|---|---|---|---|---|
| •Budan -> bâš | k. | بودن: - | to be | sein | être | Dehxodâ Nyberg MacKenzie Dehxodâ | بن کنون کارواژهیِ بودن باش میباشد. چند نمونه از کاربردهایِ باش در ادبسار: سعدی: هزارم درد میباشد که میگویم نهان دارم لبم با هم نمیآید چو غنچه روز بشکفتن ++ هر کو به همه عمرش سودای گلی بودست داند که چرا بلبل دیوانه همیباشد --------------------------- وحشی: به این افسانه گفتن عاقبت افسانه خواهم شد مگو وحشی کجا میباشد و منزل کجا دارد -------------------------- خواجوی کرمانی … چه نغمه ست کزین پردهسرا میآید تاب آن سنبل پـُرتاب کرا میباشد -------------------------- اوحدی: سرم سودای او دارد، زهی سودا که من دارم! از آن سر گشته میباشم که این سوداست در بارم ------------------------- صائب تبریزی: به زیر چرخ دل شادمان نمیباشد گل شکفته درین بوستان نمیباشد خروش سیل حوادث بلند میگوید که خواب امن درین خاکدان نمیباشد به هر که مینگرم همچو غنچه دلتنگ است مگر نسیم درین گلستان نمیباشد؟ به طاقت دل آزرده اعتماد مکن که تیر آه به حکم کمان نمیباشد به یک قرار بود آب، چون گهر گردد بهار زندهدلان را خزان نمیباشد کناره کردن از افتادگان مروت نیست کسی به سایهٔ خود سرگران نمیباشد مکن کناره ز عاشق، که زود چیده شود گلی که در نظر باغبان نمیباشد هزار بلبل اگر در چمن شود پیدا یکی چو صائب آتشزبان نمیباشد ————————— باش ≠ باد bâš ≠ bâwd باد همان چهرهیِ آرزوئین بودن است, چنانکه میگویند: ایدون باد (= باشد که اینجور شود) ~مهربد |
0.0 |
| •Šâyestan -> šâyin | k. | شایستن: ممکن بودن | to may | mögen | - | _Dehxodâ ϢDict-Pâ Ϣiki-En | 1.0 | |
| •šinegi | n. | آشینگی: بیضوی بودن | ellipticity | Elliptizität | l'ellipticité | 1.0 | ||
| •žiridan -> âžir | k. | آژیریدن: حذر کردن
آژیریدن: محتاط بودن |
to beware
to being cautious |
-
- |
-
- |
_Dehxodâ Ϣiki-En ϢDict-Pâ
ϢDict-Pâ _Dehxodâ |
1.0 | |
| •Sezidan -> sez | k. | سزیدن: سزاوار بودن | to deserve | - | - | _Dehxodâ | 1.0 | |
| •Kâturegi | n. | کاتورگی: تصادفی بودن | randomness | Zufälligkeit | - | ⚕Heydari Ϣiki-De Ϣiki-En _Dehxodâ | 1.0 | |
| •Raxnepaziri | n. | رخنهپذیری: قابل حمله بودن | vulnerablity | Vulnerabilität | vulnérabilité | Mehrbod i Vâraste | 1.0 | |
| •Gerâyandidan -> gerâyand | k. | گرایندیدن: احتمالمند بودن | to be probable | - | - | 0.0 | ||
| •Yârestan -> yârin | k. | یارستن: جرات داشتن
یارستن: یارا داشتن; توانا بودن |
to dare
to be able |
wagen
~vermögen |
oser
- |
Dehxodâ
ϢDict-Pâ _Dehxodâ |
1.0 | |
| •Hastidan -> hast | k. | هستیدن: هستی داشتن; هستنده بودن | to exist | existieren | exister | 0.6 | ||
| •Bâyestan -> bâyin | k. | بایستن: لازم بودن; واجب بودن | to must | müssen | falloir | ϢDict-Pâ _Dehxodâ Ϣiki-En Ϣiki-De | 1.0 | |
| •Âbsâni | n. | آبسانی: آبسان بودن; مایع بودن | liquidness | liquid | liquidness | 1.0 | ||
| •Hamsangi | n. | همسنگی: توازن . تعادل . هم وزن بودن | balance | - | - | Ϣiki-En _Dehxodâ | 1.0 | |
| •Simâdan -> simâ | k. | سیمادن: دلالت کردن بر; حاکی بودن از | to signify | bedeuten | signifier | Mazdak i Bâmdâd | نوشته ی شما میسیماید که ... سیما= نشانه، چهره ( از یونانی sema) ~مزدک |
1.0 |
| •Zibidan -> zib | k. | زیبیدن: مناسب بودن; زیبنده بودن | to befit; to deserve | - | - | ϢDict-Pâ Nourai _Dehxodâ | 1.0 | |
| •Anrostan -> anruy | k. | انرستن: با هم رُستن و در پیوند تنگانگ بودن | - | zusammenwachsen; concresciren | - | Mehrbod i Vâraste | 1.0 | |
| •Farsudan -> farsâ | k. | فرسودن: بسیار سودن; کم کم نابودن کردن/شدن | to tire; to wear out | - | - | 1.0 | ||
| •Jahânsâr | n. | جهانسار: نگرهای که به چند جهانی بودن گیتی میپردازد | multiverse; meta-universe | Multiversum; Meta-Universum | multivers; méta-univers | Ϣiki-En Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-En | 1.0 | |
| •Ažir | z. | اژیر: هوشمند; زیرک; دانا; پرهیزکار; کنون باید آژیر بودن ز شیر - که در مهرگان بچه دارند به زیر | shrewd | - | - | Ϣiki-Pâ ϢDict-Pâ _Dehxodâ | 1.0 | |
| •Parrixtan -> parriz | k. | پرریختن:: زائد بودن; افزوده بودن; زیادی بودن; زیاده بودن | to be superfluous | überflüssig sein | - | MacKenzie | از پر و پیرامون چیزی ریختن | 1.0 |
| •Bâznây | n. | بازنای: فضای کار | leeway | Spielraum | marge de manœuvre | Mazdak i Bâmdâd | بازنا به مانند تنگنا. باز هم بازی را فرا یاد میآورد و هم از گشودگی و باز بودن راه, سخن گویاست. ~مزدک |
1.0 |
| •Šastâr | n. | شستار: اسلحه | weapon | Waffe | - | vedabase.net Ϣiki-En _Dehxodâ | در میان پارسیان هند و پیروان آذرکیوان که برخی واژه های کهن پارسی را از فراموشی هزاره ها بوخته اند٬ به سلاح٬ شستار یا شستره سهاسترا =شِاپُن گفته میشود و آن سلاحی است که در دست گرفته میشود. به سلاح ساز هم میگویند شستارکار. من این واژه را از آنها فراگرفتم گمان من این است که شاید این واژه با انگشت شست در پیوند باشد چون روی دستی بودن این اسلحه پافشاری میشود. ~مزدک |
1.0 |
| •Âzarang | n. | آذرنگ: فتنه | intrigue; sedition | Intrigen; Aufruhr | intrigue; sédition | فتنه به پارسی میشود آذرنگ. و آن آزمون آتش بوده ٬ که در گذشته برای یافتن بیگناهان از گنهکاران٬ گنهبار (متهم) را بدان میافکنده اند. در قران هم به همین چم آزمون آتش آلود آمده. فتان ها = فتنه افکنان همان آتش افکنان و دچار کنندگان به رنج آزمونین بودند. ~مزدک |
1.0 | |
| •Namâjâm | n. | نماجام: تلویزیون | television | Fernsehen | télévision | Mazdak i Bâmdâd | شاید بهتر باشد بجای چسبیدن به چم واژگانی تلهویزیون٬ که امروزه دیگر همه جا از راه دور هم نیست ( مانند نشان دادن فیلم های bluray /video/dvd ) با نگرش به کارکرد و ویژگیهای برجسته ی این دستگاه٬ و برداشت از فرهنگ ایران٬ واژه ای درخور برای آن بیابیم. کاووس شاه دستگاهی شیشه ای داشت بنام جامجم یا جام جهاننما ( جام= شیشه در پهلوی و در آذری امروز)٬ که گویا دیوان برای جمشید شاه ساخته بودند و هرجای جهان را نشان میداد. مانند نماجام ~مزدک |
1.0 |
| •Âbân | n. | آبان: سیارهیِ نپتون; ایزد آبها | neptune | Neptun | - | Ϣiki-De _Dehxodâ Ϣiki-En | نپتون و اورانوس در کهن شناخته شده نبودند چون نمیشد بی تلسکوپ دید شان. از اینرو نپتون و اورانوس نمیتوانند نام کهن ایرانی داشته باشند ولی میتوان نام همتا به آنها داد که نپتون همان آبان، و اورانوس همان آسمان است. ~مزدک |
0.0 |
| •Xorsand | خرسند: قانع و راضی | satisfied; | zufrieden, begnügt | satisfait, | خرسند= قانع و راضی satisfied/zufrieden-begnügt خشنود = راضی و خوشحال = contended-pleased/zufrieden-erfreut ----- در خشنود٬ خوشحالی از رضایت است و در خرسند٬ رضایت از قناعت . این خرسندی٬ همان «قناعت»٬ پیوندی به اقناع منطقی و پذیرفتن فرنود ها و ... ندارد و تنها خودداری از بیشخواهی و پذیرفتن آنچه داریم است. توانگر شد آنکس که خرسند گشت از او آز و تیمار در بند گشت . فردوسی . ------- خشنودی ولی رضایت و خوشحال بودن بخود یا از کردار دیگری و همانند آن است مانند رضایت خدا از بندگان و پیوندی با بسنده جویی و پذیرفتن سرنوشت و ... ندارد. جهان آفرین از تو خشنود باد دل بدسگالت پر از دود باد. فردوسی . هراینه اندک گاهی خشنود به چم خرسند ( بیشناخواهی) بکار رفته ولی چم سومینه اش میباشد. ~Mazdak |
0.0 | ||
| •Xowšnud | خوشنود: راضی و خوشحال | content; pleased | zufrieden; erfreut | - | خرسند= قانع و راضی satisfied/zufrieden-begnügt خشنود = راضی و خوشحال = contended-pleased/zufrieden-erfreut ----- در خشنود٬ خوشحالی از رضایت است و در خرسند٬ رضایت از قناعت . این خرسندی٬ همان «قناعت»٬ پیوندی به اقناع منطقی و پذیرفتن فرنود ها و ... ندارد و تنها خودداری از بیشخواهی و پذیرفتن آنچه داریم است. توانگر شد آنکس که خرسند گشت از او آز و تیمار در بند گشت . فردوسی . ------- خشنودی ولی رضایت و خوشحال بودن بخود یا از کردار دیگری و همانند آن است مانند رضایت خدا از بندگان و پیوندی با بسنده جویی و پذیرفتن سرنوشت و ... ندارد. جهان آفرین از تو خشنود باد دل بدسگالت پر از دود باد. فردوسی . هراینه اندک گاهی خشنود به چم خرسند ( بیشناخواهی) بکار رفته ولی چم سومینه اش میباشد. ~Mazdak |
0.0 | ||
| •Xodaki | n. | خودکی: عکسی که کس از خود میاندازد | selfie | Selfie | selfie | Mazdak i Bâmdâd | در سلفى (واژه مورد نظر من) مهم این دو مورد است كه ١-فرد از خودش به تنهایى و یا با چند نفر دیگر ٢-عكس بگیرد. به صورتى: از خود/خودشان + فعل عكس گرفتن Selfie is a self portrait photography بنابراین شاید: عكس خودنگاره ولى خودك هم نو بودن و كوتاه بودن را دارد و هم مثل واژه سلفى فراخ است به متنهاى مختلف راحت تر گره میخورد و در عین حال «خود-سلف» را هم دارد. ~مرجان شیرازی چون سلفی یک واژه ی (زاب ونام) هامساخته و کوتاهیده ی نوازش کرده ( مانند حسنی بجای حسن) میباشد٬ بهتر است بگوییم: خودکی khodaki یک خودکی گرفتم روانتر است تا گفتن : یک خودک گرفتم ~مزدک |
1.0 |
| •Andargir | z. | اندرگیر: دیالکتیک | dialectical | dialektisch | dialectique | Ϣiki-De Ϣiki-En | از آنجا که این واژه چه در گفتگو و چه در پیوند یک جور تاثیر متقابل چرخه ای و نهادینِ پیوسته را نشان میدهند ، میتوان بجای آن (زاب) گفت همدرگیر (همدر همان اندر با ورتش نوین است) بخش درگیر ، همان تاثیر متقابل را نشان میدهد "هم" ، نشانه ی هنباز بودن چند سو در این فرایافت است که بروی هم نشان میدهد که چیزی یا چیز هایی با هم در گیر و دار هستند، نون، چه یک گفت وستیز باشد و چه یک پیوند سازمانی ~مزدک |
1.0 |
| •Hutâd | n. | هوتاد: کیفیت | quality | Qualität | qualité | Mazdak i Bâmdâd Ϣiki-En | واژه ی کوالیته از ریشه کوا است که ل از برای آوایی بودن پایان کوا بجای میانوند روان سازی گویش بدان چسبیده + ایته = تات و کوا که به چم تراز خوبی است که همان «خوب» یا «هو» در پارسی است. ...براین پایه، خوبیّت خودش به چم کوالیته است. در پارسی درست میشود هوبیداد، یا ساده تر هوداد. و کوالیتاتیو میشود هودادین (خوبیّتی) ~مزدک |
1.0 |
| •Ravaxtar | n. | رواختر: سیاره | planet | Planet | planète | Mazdak i Bâmdâd | ما میتوانیم از فرهنگ باستان سود بجوییم که در آن به سیارات هم اختر میگفتند و تنها جداسانی شان با ستارگان این بود که ستارگان یکجامان (کواکب ثوابت) بودند و اینها روان. پس میشه برای نمونه با آمایشی از اختر و روان بودن٬ گفت: سیاره ( planet) = رَوَخـْتـَر [ ravaxtar] ~Mazdak |
1.0 |
| •Nišequli | z. n. | نیشغولی: خرافی; وهمی; موهوم | superstitious | abergläubisch | superstitieux | Dehxodâ | مهربد جان،من تنها نگر خود را گفتم همانگونه که گفتی برخی می گویند که ناب غول بود که ناب تازی به چم چهار دندان تیز جانوران است که به پارسی نیش گفته می شود که به نیش غول دگرسان یافت. پن من هنوز پیوند دندان غول با خرافه(یاوه،افسانه و یا میتخت) در نمی یابم. زبانزدی که با واژه ی غول ساخته شده است مانند این: دندان غول را شکستن به این چم است که کار بزرگ یا شگفتی انجام دادن است که پیوند و سویش(جهتش) دریافتنی است پن آن یکی بی چمار است.در داستان اسفندیار هم مانند رستم داستان هفت خوان دارد که در خوان چهارم با زن جادوگری روبرو می شود که نام او غول است و اسفندیار او را می کشد. شاید از اینجا بتوانیم راهی به خرافه بزنیم. همانگونه که می دانیم کار جادوگر فریب دادن است و چیزهای دروغ را راست می نماید ودر گذشته جادوگران هنگام جادوگری همیشه ابزاری در دست داشتند و شاید با داشتن نیش یا ابزاری دیگر در دست هم برای ترساندن و هم برای بهتر پذیراندنِ کارشان به کار می گرفتند و از اینجا می توانیم یک راه سمبی(نقبی)به چم آن خرافه برسیم چونکه با کلک کارها را جور دیگر نشان می داد و کس خرافه اندیش هم با تهی بودن از خرد داستان را جور دیگر می بیند.با این شمارمی توان غول در واژه نیشغولی از پارسی انگاشت.هم چنین بسیار واژگان پارسی به درون زلان تازی رفته و گاهی هم دست نخورده به خود ما برگردانده شده است. هم چنین غول به مازندرانی به چم کَر و یا کسی که گوشش سنگین است در دشنام دادن به کسی برای نمونه بگویند «مرتیکه غول گوش» در اینجا به چم نادان به کار می رود و نادان کسی است که نمی تواند ارزیابی درستی از پیرامونش کند و زود دچار گمان و پندار می شود شاید با این چم راهی به دهی برد و به زبان دیگر آن را خرافه نامید.این چیزهایی بود که به اندیشه من رسیده بود. ~ بهمن حیدری |
1.0 |
| •Budobâš | n. | بودباش: اقامت | stay | Aufenthalt | séjour | "بودوباش" در گویش افغانستانی و تاجیکستانی بجای واژه تازی "اقامت"، واژه زیبا و پارسی "بودوباش" بکار برده میشود. بودوباش، ترکیب بن گذشته و بن اکنون کارواژه "بودن" است. بود + و + باش این واژه به گوش ما ایرانیان نا آشناست و زمان میبرد تا به آن خو گرفت. گفتنی است که ترکیب بن گذشته + بن اکنون، در زبان پارسی کاربرد گسترده ای دارد. من برایتان چندین نمونه در زیر میآورم: گفت و گو (گفتگو) جست و جو (جستجو) شست و شو (شستشو) تاخت و تاز ساخت و ساز سوخت و سوز دوخت و دوز پخت و پز رُفت و روب ~Amir Ghorban Zadeh |
1.0 | |
| •Vižesâr | n. | ویژهسار: انحصار | exclusiveness | Ausschließlichkeit | exclusivité | Nader Tabasian | سار= جای چیزی سار= زار، پسوند کثرت و فراوانی سار= زار، زار. (پسوند) بمعنی مکان روئیدن باشد. (برهان قاطع). سار= زار، بمعنی انبوهی و بسیاری هم آمده است . (برهان قاطع). زار و سار جای انبوه بودن چیزی است . سار = صفت، دیوسار؛ دیوصفت ویژهسار برای انحصار شایسته است چون یک گستره (محدوده) است که در آن ویژگی یک چیز برای یک چیز دیگر چشمگیر و مهند است. انحصار. ...[اِ ح ِ ] (ع مص ) در اصطلاح مالیه محدود کردن ساخت یا توزیع یا فروش چیزی بدولت یا مؤسسه و یا شرکتی : انحصار دخانیات . || (اِمص ) محدودیت . (فرهنگ فارسی معین ). محصور شدگی . محبوس شدگی . تنگ کردگی . || بازداشتگی . || گنجیدگی در چیزی . || احاطه و محاصره . || ممانعت و منع. || تحدید. (ناظم الاطباء). ~نادر طبسیان |
1.0 |
| •Âgahdel | آگهدل: صاحبدل | - | - | - | Mazdak i Bâmdâd | صاحبدلی به گونه ای عارف بودن و آگاه بودن دل ( بی رنج دانش و پژوهش دانشیک) از درونمایه های پدیده هاست. برای همین گفتم : دلاگاه هراینه میشود همچنین آگهدل هم بجای دلاگاه گفت. مانند دریادل و ... ~مزدک |
1.0 | |
| •Tarfand | n. | ترفند: حُقه | trick (crafty) | Kunststück | - | ϢDict-Pâ _Dehxodâ | حقه همان جعبه/قوطی است و حقه باز ها کسانی بودند با جعبه ها چشم بندی میکردند، مانند اینکه لوبیا زیر کدام جعبه است. این است که حقه زدن و حقه بازی همان چشم بندی است که اکنون برای نمونه در لاس وگاس هم یارو انجام میدهد. حقه زدن = چشم بندی کردن/ ولی امروزه بهترین برابر آن = ترفند ( چون این کار با یک فند همراه است) = Kunststueck=trick (crafty) آرنگ و تردستی هم میشود گفت. این فرایافت ،بار نایسته ی چندانی ندارد. ~مزدک |
1.0 |
| •Congidan -> cong | k. | چنگیدن: سخن گفتن
چنگیدن: بازی در آوردن از روی تقلید |
to speak
to farce; to emulate |
sprechen
- |
parler
- |
Dehxodâ
Dehxodâ |
خمش بودن نکو فضیلست لیکن نه چندانی که گویندت که گنگی همان بهتر که در بزم افاضل زدانشهای خود چیزی بچنگی که تا معلوم گردد عاقلان را که تو شاخ گلی یا چوب شنگی . ~خواجه نصیرطوسی |
1.0 |